💞احساسزیبا💞
Ir al canal en Telegram
منسالهاےسالازاینخانهبیروننࢪفتمتاتوبرگشتی❤️سـانـے❤️ ╱◥████◣ │ 田│▓ ∩ │ ⸎⃟ᬼ⃟S♥️𓋍꯭❥꯭꯭sane༆꯭ⓢ༆❥꯭𓋍⃟S♥️ ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
Mostrar más462
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-130 días
Archivo de publicaciones
462
خانه بیتو خیلی بزرگ شده. اتاقها سردند، راهروها تاریک، آشپزخانه بیبو. حتی آینه هم دیگر مرا نمیشناسد. چون آن کسی که توی آینه نگاه میکرد، نصف شده. نصفش رفته، نصفش مانده.
462
آخرین باری که دیدمت، نمیدانستم آخرین بار است. نه بغلی که سفت بگیرم، نه نگاهی که تا تهش بروم. اگر میدانستم، آن لحظه را قاب میکردم توی دلم، طوری که هیچ وقت رنگ نبازد. اما نمیدانستم. و حالا، حسرت.
462
دلم برای صدایت تنگ شده. برای همان صبحها که با صدای تو بیدار میشدم. برای همان شبها که با حرفهایت خوابم میبرد. حالا صبحها دیر بیدار میشوم و شبها دیر خوابم میبرد. بیتو نظم دنیا هم به هم ریخته.
462
رفتی و تمام نقشههای دنیا را با خودت بردی. حالا من ماندهام و یک عالمه نقشه بینقشهنگار. هیچ راهی به تو ختم نمیشود. هیچ جادهای تو را برنمیگرداند.
462
یادم میآید میگفتی نگران نباش، همیشه هستم. حالا هستی، اما جوری که نمیبینمت. هستی، اما جوری که نمیشود بغلت کنم. هستی، اما در خاطرات. خاطراتی که هر روز کمرنگتر میشوند.
462
گاهی از پنجره به آسمان نگاه میکنم. فکر میکنم شاید آن بالاها، جایی، داری به من نگاه میکنی. شاید دلت برایم تنگ شده باشد. شاید دلت بخواهد بیایی اما راه ندهند.
462
هر روز صبح که بیدار میشوم، یک لحظه فراموش میکنم رفتهای. یک لحظه فکر میکنم صدایت میکنم، جواب میدهی. بعد کم کم یادم میآید. آن لحظه، تلخترین لحظه روزم است.
462
بیا و ببین بیتو چه غریبم. بیا و ببین چه تنهایم. میدانم نمیآیی، میدانم نیستی. اما همین که با خودم حرفت میزنم، دلم کمی آرام میگیرد. همین که اسمت را میآورم، انگار هنوز هستی.
462
رفتی و دنیا برایم یک کوچه بنبست شد. کوچهای که هر چه میروم، به تو نمیرسم. هر چه صدا میزنم، پاسخی نیست. فقط دیوارها نگاهم میکنند، سرد و بیاحساس.
462
در میان شلوغی آدمها، من فقط دنبال تو میگردم. میدانم نیستی، اما چشمهایم عادت دارند. عادت دارند لای این همه صورت، یک بار هم که شده، صورت تو را پیدا کنند.
462
یادش بخیر آن روزها که بودی. دنیا رنگ داشت، نفس کشیدن آسان بود، غمها سبکتر بودند. حالا بیتو، همه چیز سنگین شده. حتی اشکهایم را به زور از چشمهایم بیرون میکشم.
462
در میان شلوغی آدمها، من فقط دنبال تو میگردم. میدانم نیستی، اما چشمهایم عادت دارند. عادت دارند لای این همه صورت، یک بار هم که شده، صورت تو را پیدا کنند.
462
دلم برای دستهایی تنگ شده که دیگر نیست. برای صدايی که خاموش شده. میدانم نیستی، اما هنوز عادت دارم برایت چای بریزم. هنوز عادت دارم با تو حرف بزنم. نکند شنیدن حرفهایم، در جایی که هستی، حرام باشد؟
462
رفتی و دنیا برایم یکریز خاکستری شد. نه خبری از آن گرماست، نه اثری از آن نگاه. کاش میشود باز هم سر سفره، کنار هم بنشینیم و تو لبخند بزنی. کاش بشود برگردی، فقط یک بار، تا ببینمت.
462
هر جا میروم، جای خالی تو با من است. توی شلوغی بازار، توی خلوت شب، توی بوی باران. انگار تمام دنیا یادگاری توست و من ماندهام با این همه خاطره که هیچ کدام، خودت نمیشود.
462
دیشب باران آمد. یاد آن شبها افتادم که کنار پنجره مینشستیم و حرف میزدیم. حالا پنجره همان طور باز است، صندلی تو خالی است و باران بیاعتنا میبارد روی خاطرههایی که خیس شدهاند.
462
دلم یک عالمه حرف دارد برایت. حرفهایی که ماندهاند لای دفتر خاطرات، روی تکه کاغذها، توی قاب عکسها. اما تو نیستی بشنوی. نه جواب میدهی، نه میگویی ساکت شو.
462
ای که غارت میکنی
از هر شبم مهتاب را
هرشبت خوش گر چه
میدزدی زچشمم خواب را.....
آسمانم از ستاره
بینصیب افتاده است
کاش یک شب، پُر زِ نیلوفر
کنی مرداب را.....
