بندِ تاریکِ چهارم
Open in Telegram
نوشتیم و خط زدیم تا رسیدیم به حالا، به «بندِ تاریکِ چهارم»، و مشغول نوشتن شدیم باز تا آفتاب بزند، تا صور دمیده شود. #محمد_یغمائی پیام ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-10703-8DvcIhM
Show more839
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اینجا بایگانی میشه.
اگر تصمیم داشتم بازم بنویسم و کانال تازهای داشتم حتما خبر میدم.
خدانگهدار.
فلسفیش نکنیم بهتره، من هیچوقت آدم مناسبِ مناسبتها نبودم، پس طبیعیه که اینهمه ذوق کردن واسه سال نوئی که فرداش تعطیل نیستیم و برف نمیاد و همه چیز قبل و بعدش بیتغییره برلم عجیب باشه.
شما به عنوان شروع دوباره و عامل لبخند و حال خوش و بلاه و بلاه ازش یاد کن و خوش باش، خوش به حالت اصلا!
بعضیا یه جوری مشغول شادی و تبریک گفتن هستن که دلم میخواد ازش بپرسم:
دم تحویلِ سال ۲۰۲۴ حول حالنا الی احسن الحالت هم خوندی عمو جون یا نه؟
🤦🏻♂
راست میگه سامان، البته مهارتهائی که کاربردی و پولساز باشه، که پیدا کردنِ اینا خودش یه مهارته!
Repost from بندِ تاریکِ چهارم
_اوضاعت چطوره؟حال و احوالت؟
__میگذره دیگه، میگذرونیم در واقع.
_ببخشید میپرسم، چجوری دقیقا؟!
__با گریهٔ زیاد، با خندههای کم، انگار تا ابد...
از شغلهای منسوخ شده؟
«برفانداز»، کسی که بعد از برفهای شدید تو کوچهها داد میزدن و برف پارو میکردن.
تا همین بیست سال قبل هم وجود داشتن و حالا...
بهرحال، این تصمیم فعلی منه.
سفارش میپذیرم و درآمدش رو به طور کامل یا بخش بزرگی صرف کودکان کار میکنم.
حالم خوب نیست و برای نوشتن نیاز به انگیزهای دارم که نیست.
Repost from بندِ تاریکِ چهارم
.......
تو خیابون سرگردون بودم ، با لبخند ، گاهی بلند تر ، قهقهه ، راه میرفتم و حرف میزدم ، یکی بهم گفت ممد خله! بیا بپر تو جوب تا بهت ساندویچ بدم ، پریدم! یخ کردم ، نفس نفس میزدم و میخندیدم با اون ، ساندویچم داد بهم ولی بد مزه بود ، من خوردمش ها ، ولی بد مزه بود ، بازم راه رفتم ، خشک شدم ولی بو میدادم ، یه پیرمرده بهم گفت بیا بهت چایی بدم ، پریدم تپ جوب ، خیس شدم و نفس نفس زدم و خندیدم ، ولی نخندید ، اخم کرد و فحش داد و چند تا زد تو سرم ، فکر کنم چایی نداشت که ناراحت شد ، یکم گریه کردم ، بلند بلند ، یه زن مهربون آستینمو گرفت و برد توی کوچه و بهم لباس داد ، لباس نو ، کت و شلوار ، بهم گفت مثل دومادا شدی ، دیگه تو جوب نپر ، دومادا تو جوب نمیپرن ، خندیدم ، لباسامو گرفت ، گفتم بده بهم ، نداد ، گفتم چایی بده ، نداد ، رفت و درو محکم بست ، گریه کردم ، آفتاب بود ولی صورتم خشک نشد ، یکی دستمو کشید و نشوند کنارش ، سیگار داد بهم ، صورتمو خشک کرد ، نگام کرد و منم خندیدم ، حرف زد باهام ، گفت تو حالا دیوونه ای ، نمیفهمی ، ولی یادت هست چی شد که دیوونه شدی؟ چی شد که رفت ، عقل و حس و شعورت؟ یادم اومد ، یادم اومد ، بیدار شدم از خواب و نوشتم برات ، که دیوونه ها همه یه شکلن ، همهٔ همشون ، اما دلیلش ، دلیل دیوونگیشون احتمالا ، آروم و شیک و مرتب داره زندگی میکنه ، جذابه و تو جوب نمیپره ، میفهمه ، میفهمی..؟
راستی ، نمیخوای جلوی دیوونگیمو بگیری؟
.
.
#محمد_یغمائی
.
.
ته نوشت : میگه چرا عاشقانه نمینویسی که بازم بخوننت؟ میگم عشق حرف نیست ، به حرفم نیست...
ته نوشت تر : خدا میدونه آدمای عاقل روز ، شبا کجا میرن و چه دیوونه هایی میشن ، توی تاریکیِ سکوتِ ذهنشون ، فقط خدا میدونه!
تا دیروز از چیزائی نمیترسیدم که دیگران ازش وحشت داشتن.
امروز از چیزی میترسم که مردم بهش/بهم میخندن...
