در آن کلاس | In that class
Open in Telegram
جایی برای ادبیات و سیاست و زندگی در کنار شما در آن کلاس... هر چه میخواهد دل تنگت بگو: @reza_la_113 جایی هم برای گفتگو: https://b2n.ir/a29650
Show more499
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1130 days
Posts Archive
#یادداشتها
پنج روز از جنگ
(۲۴ تا ۲۸ خرداد ۱۴۰۴)
[یادداشتهایی برای یادگار، که اگر جان سپردیم، بدانند چه کشیدیم. شاید دانستنشان روح رفته را آسایشی باشد. اینها یادداشتهای روزانهٔ رضا لشکری است، مجال و حوصله و وقت برای تایپ بقیهٔ روزها نبود. مشت و خروار است دیگر.]گفتم بهعنوان آخرین فرسته در این موسم، مقداری از خطخطیهایم را اینجا بگذارم. البته گذاشتنش غلطم میاندازد. غلطی نیست. گستاخی من است. ببین آدم چطور ذرهذره به گستاخی عادت میکند. در آن کلاس @adabiatkohan97
نگه کردم به درجاتِ نمازکنان و درجات صایمان و درجات شهیدان، در آن میان دو کوشک دیدم یکی از زبرجد سبز و یکی از یاقوتِ سرخ چنانکه از بیرون آن، درونِ آن پدید بود. در همه درجاتِ شهیدان از آن کوشک نیکوتر نبود، گفتم: «یا جبرئیل، آن که راست که من خویشتن را بازان حالی مییاوم؟» گفت: «یکی از فرزند تو، حسن شهید، کشته به زهر و دیگر به نام فرزند تو، حسین شهید، کشته در کربلا.» مرا دل بپیچید بگریستم. چنین گویند هرگز در بهشت کسی نگریست مگر رسول در آن شب برای حسن و حسین. گفت: «خواستم که شفاعت کنم تا خدای تعالی ایشان را معصوم دارد از دشمن، ترسیدم که بدان شفاعت در شفاعت امّتم خلل آید، فرو گذاشتم و بگذشتم.»
#عتیق_نیشابوری
📕تفسیر سورآبادی (تفسیر التفاسیر)، به تصحیح سعیدی سیرجانی، ج۲، چاپ اول، ۱۳۸۰، فرهنگ نشر نو، ص ۱۳۴۲.
در آن کلاس
@adabiatkohan97
گر بمانیم زنده، بردوزیم
دامنی کز فراق چاک شدهست
ور بمردیم، عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شدهست.
شاید این مردهریگ ملالآور باشه، اما این ملال، پلی به یک دنیای دیگهست؛ دنیای معاصر ما، با همه تازگی، منحصربهفرد بودن و شاید ابتذالش. این پل، شاید مجال دیوانه بودن رو ازمون بگیره، دیوونگیای که اگه توی این رشته نبودیم مثل یه موهبت الهی نصیبمون میشد و اون شنای آزاد در کل ادبیات بود. اما تکلیف، عینک دیگهای بود که به ما داده شد. البته بهنظرم تکلیف مثل چشمبند اسب هم نیست که اون نتونه جز مالرو جایی رو ببینه؛ در عین حال، تکلیف، عطشزاست. و این لطف کاره. شاید تنها لطف تکلیف باشه. و الاّ مثنوی که جای خود، غزل آبدار و جزیل و سلیس سعدی هم در مقام تکلیف -از نوعی که میدونم و میدونی- مثل سنگپا میشه. چون این ذات تکلیفه. و در نهایت ذات پُلیه که میخوایم ازش رد بشیم. و رد شدن، دنیاها رو به هم وصل میکنه. اون وقت اگر عمر قد بده شاید بتونیم این زیباییِ گذار رو تماشا کنیم. البته ممکنه هرچی که گفتم از بیخ بیراه باشه. پس مرسی که تا اینجا خوندی. و خدا قوّت بابت این حرکتِ دغدغهمند.
بهمناسبت یادکردی که از مثنوی شد، بخشی از ابیات مولاناست، دربارهی زبان پرندگان و روشی که سلیمان نبی به کار میگیره. بلاشکّ این روش و بینش مولاناست. و از وجه درشتی تکلیف اگر نبینیم، بهنظرم لطیفه:
قصّه گویم از سَبا مشتاقوار
چون صبا آمد به سوی لالهزار
لاقَتِ الاشباحُ یوم وصلها
عادتِ الاولادُ صَوبَ اصلها
اُمّة العشقِ الخفیِّ فی الاُمم
مثلُ جودِِ حَولَهُ لُؤمُ السَّقَم
ذلّةُ الارواحِ مِن اشباحِها
عزّةُ الاشباحِ مِن ارواحِها
ایّها العشّاق السُّقیا لَکُم
انتم الباقونَ و البُقیا لَکُم
ایّها السّالونَ قوموا وَاعشِقوا
ذاکَ ریحُ یوسُفَ فَاستنشِقوا
منطقالطّیر سلیمانی بیا
بانگ هر مرغی که آید میسرا
چون به مرغانت فرستادهست حق
لحن هر مرغی بدادهستت سَبَق
مرغِ جبری را زبان جبر گو
مرغِ پر اِشکسته را از صبر گو
مرغِ صابر را تو خوش دار و معاف
مرغِ عنقا را بخوان اوصافِ قاف
مر کبوتر را حذَر فرما ز باز
باز را از حلم گو و احتراز
وان خُفاشی را که ماند او بینوا
میکنش با نور، جفت و آشنا
کبکِ جنگی را بیاموزان تو صلح
مر خروسان را نما اَشراطِ صبح
همچنان میرو ز هدهد تا عقاب
ره نما، واللهُ اعلم بِالصّواب
در آن کلاس
@adabiatkohan97
#صبح_بخیر
با وی زندگانی چون دشمنان کنید و طرفةالعینی از غدر و مکر او ایمن مباشید. _کلیله و دمنهحیلهی وسوسهبرانگیز آتشبس، بازیِ شناختیِ دشواری است که یک بازیگر مهم دیگر را رسماً وارد جنگ میکند: مردم! نیز نمایشی خواهد بود مقابل بازیگران بینالمللی، برای برساختن روایتِ «ایرانِ جنگافروز و اسرائیلِ صلحطلب». اگر بگویم دشوارترین نقطهی جنگ، همین نقطه است، اغراق نکردهام. امیدوارم هم ما و هم دیپلماتهایمان، در این مرحلهی سخت و جدید هشیوار و بیداردل باشیم. هرچند جگرمان خون است و میخواهیم بیاساییم. خداوند ایران را حفظ کند. در آن کلاس @adabiatkohan97
Repost from Mohsen Chavoshi
"علاج"
شاعر: کاظم بهمنی
آهنگساز و تنظیمکننده: محسن چاوشی
گیتار الکتریک: عادل روحنواز
پیانو: توحید نوری
میکس و مسترینگ: مهدی کریمی
طراح کاور: حامد تلخآبی
#صبح_بخیر
نظم نوین جهانی این است که کشوری را تهدید به مذاکره کنید، بالاجبار داراییاش را از او مطالبه کنید، اگر نپذیرفت، ناگهان از جایی به او حمله کنید، بعد که به خواهشتان دست یافتید، بگویید آن کشور باید صلح کند، چون اکنون جهان امن شده! ای لعنت به خودتان و هویتتان و آنان که دل به شما بستهاند. به قول شیخ اجل: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته!
در آن کلاس
@adabiatkohan97
برای تهران، شهر [ما] تنهاشدگاناین شهر دودخوردهی تنها، تن من است در سرفهاش نشانهی جان کندن من است سرباز بیکسیست که میپرسد از خودش پس دوست کیست؟ یا چه کسی دشمن من است؟ آویخته به بغضِ بدونِ صدایِ خویش با این طناب دار که در گردن من است میسوزد از نفاقِ مترسکنژادها هر دانهای که در قفسِ خرمن من است بگذار تا جریده از این شهر بگذرند تهرانِ من فراخترین روزن من است¹ #سروش ۲۷ خرداد ۱۴۰۴ پ.ن: ¹- حافظ: جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است. در آن کلاس @adabiatkohan97
#صبح_بخیر
آیهی فوق را عدهای از مفسران وعدهی نابودیِ یهودیان در آینده تلقی کردهاند، گرچه عدهای هم منظور از فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ را مربوط به قلع و قمع بزرگ یهودیان در عهد خردوس پادشاه بابل و فرماندهاش نبوزراذان دانستهاند.
هرچه باشد، در گوشهی ذهنم بود که مرحوم محمد صدّیق منشاوی، از قاریان دوره طلایی مصر، هنگامی که در مسجدالاقصی سورهی اسراء (یا بنیاسرائیل) را تلاوت میکرد، به این آیه که رسید شش بار آن را تکرار کرد. سه بار در دستگاه صبا - که معمولاً آیات عذاب و انذار را بدان میخوانند - و یک بار در دستگاه حجاز - که صدای حماسه است -. برایم جالب بود و جالبِ دیگر، خواندنش در مسجدالاقصی در جمع فلسطینیان.
پوشه زیر، بخشی از همین تلاوت ۲۷ دقیقهای است که به سرنوشت قوم بنیاسرائیل میپردازد و شنیدنش خالی از لطف نیست.
در آن کلاس
@adabiatkohan97
Repost from در آن کلاس | In that class
اگر نیکویی کنید، نیکویی خود را کنید، و اگر بد کنید خود را میکنید، چون هنگامِ عقوبتِ فساد کردنِ پسینه آید، تا در رویهای شما اندوه پیدا کنند، و تا در مسجدِ بیت مقدس آیند، چنانک به اول بار در آمده بودند و تا هلاک کنند و نیست آرند چندانک توانند و بر آن غلبه کنند.
#رشیدالدین_میبدی
آیه هفتم، سوره بنیاسرائیل.
📕کشفُ الاَسرار و عُدّة الاَبرار، ج ۵، تفسیر سوره یوسف الی آخر سوره الکهف، ۱۳۵۷، امیرکبیر، ص ۵۰۵.
در آن کلاس
@adabiatkohan97
به خونینجامگان و خوندلانبیا به شهر تازهخون، به شهر گریههای من که جان برون شد از کسی، برون نشد صدای من نمیشود که غم نخورد، ازین پیاله سم نخورد زمان که زهر میچکد میان وایوای من نقابِ صبح میزند شبی که سر نمیرسد کنون چه فرق میکند هوای تو، هوای من؟ به خونِ پاک بلبلان، سیاوُشان و نوگلان فدای باغ و باغبان، صفا و برگ و نای من هنوز امید دیدنِ ستارهها به سینه است اگر به چشم من نشد، تو چشم باش جای من #سروش ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ در آن کلاس @adabiatkohan97
