692
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-6530 days
Posts Archive
692
چشمان خیره به سقف
گوشها بدنبال شنیدن یک صدا
بدن سرد و تپش های قلب بسیار
ساعت میگذرد
روزها میگذرد
شب را چه باید کرد؟
-به یاد بیاور...
692
شاید کسی که باید،نبودهام
شاید زمانی که باید،نماندهام
شاید حسی که باید،ندادهام
عشق من به شما جور دگر بود
شاید عاشقی کردن من مطابق با خواسته شما نبود
شایدم عاشقی کردن را بلد نبودهام،
اما خوب از خانهی چشمانت مینوشتم
خوب کلمات را از لابهلای فر موهایت بیرون میکشیدم
خوب تورا کتاب شعر میخواندم
چشمانت زمانی عاشق کودکی تنها بود،
حال همان کودک عاشق چشمانیست که دگر ندارد.
حال تنها از چشمانی میگوید که دلیلی شد برای نوشتن.
-برای لبخندت
692
از دل ما چه خبر؟
هرجا که میروم،تو در من زندهای
هرکه را که میبینم،تو به چشم میآیی
شب که میشود،تو به خواب میآیی
در این تاریکی
دگر نوری از عشق نمیتابد،
بدنبال دلی که نزد خود داری.
گهگاهی
مرا به یاد بیاور
بگذار ثانیهای،
بوی حضورت به مشامم
برسد
-و جز تو
انسانی را چنین شایسته دوست داشتن ندیدام!
692
تمام آن خاطرات تلخ و شیرین
تمام آن همه دوستت دارم گفتن ها
تمام آن همه دلتنگی ها
تمام آن همه بحث و دعوا
تمام آن همه اذیت کردن های از سر دوست داشتن
تمام آن همه خندیدن
تمام آن همه غم خوردن
تمام آن همه زندگی کردن
برایش میارزید...
-برای لبخندت
692
روزی به خودمان می آییم
با خود میگوییم چه تلخ و شیرین بود
گذشتهی بینمان
آنهمه خاطرات بعد از تو نمیدانم
کی زمینم میزند
اما نباید فراموش کنم امید به زندگی را
دلتنگ توام و دلتنگی را نای سخن نیست
زیبا زندگی کن
زیباترین دغدغه من
-برای لبخندت
