کُرّاسه
Open in Telegram
قدیم صحافها کتاب را پیش از صحافی جزوههایی ٨ برگی میکردند و بعد جزوهها را به هم میدوختند. نام هر جزوهی ٨ برگی، کُرّاسه بود. اگر هر آدمی کتابی باشد، اینجا کراسه است؛ آن کراسهی خواندنیتر. من اینجا هستم: @sararahimiii
Show more214
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
January '25
January '250
in 2 channels
December '24
+4
in 0 channels
Get PRO
November '24
+4
in 0 channels
Get PRO
October '24
+8
in 0 channels
Get PRO
September '24
+214
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 11 January | 0 | |||
| 10 January | 0 | |||
| 09 January | 0 | |||
| 08 January | 0 | |||
| 07 January | 0 | |||
| 06 January | 0 | |||
| 05 January | 0 | |||
| 04 January | 0 | |||
| 03 January | 0 | |||
| 02 January | 0 | |||
| 01 January | 0 |
Channel Posts
خرداد بود. روز دومسوم انتخابرشته. گفت: تهران داره و کجا؟ گفتم شیراز و رشت. گفت: کدوم بهتره؟ گفتم شیراز. گفت: پس بزن همونو.
شهریور بود. بیمارستان بودم که خبر نتایج آمد. سارای کوچکِ رفیقم که عمرش به بیستوچهارساعت نرسیده بود، توی بغلم بود و ما دو سارا، دوتایی داشتیم چیزهایی را تجربه میکردیم و فکرهایی لابد توی سرمان میچرخید که تا آن روز نمیشناختیم. او تصویر محوی از همهٔ عالم میدید و جز تا ٢٠ سانتی برایش روشن نبود. من هم همینطور. نمیدانستم چه میشود و چشمم دنبال کسی بود که لای اطمینانِ لحنش خودم را از گیجی بکشم بیرون.
دوستم پیام داد که چی شد؟ گفتم چی چی چی شد؟ داد زد که: رشته دیگه. رشته چی شد؟ گفتم شیراز. جیغ زد پای تلفن. گفت: حتماً برو. خر نشی بخوای نری. و قطع کرد. آنیکی که برایش نتیجه را فرستاده بودم، با مکث نوشت: «سخت شد، ولی خدا پشتوپناهت. والله خیرا حافظا!»
یک مهر بود. یک هفته به رفتنم و آخرین باری که قبلِ سفرهای مکرر میدیدمشان. یک دفترچهٔ صورتی شیراز گذاشتند توی دستم و یک کتابِ "ارکان ادبیات کودک". دلم را قرص کردند و فرستادندم شیراز.
دی شد. اواخر ترم اول. وسط سگِ سرما پاکت را دادند دستم و یکیشان گفت: «فقط لواشک ترش پیدا نکردیم بخریم برات. بقیهش هست.»
به پاکت توی دستم نگاه میکردم و اینهمه دیوانگی را باورم نمیشد. دهدوازدهتایی گشته بودند دانهدانه آرزوهایم را پیدا کرده بودند، ریخته بودند توی پاکت و حالا آن پاکت دست من بود. پاکتی پر از آرزو و پک ادوات سفری مخصوص آدمهای پررفتوآمد. مخصوص من.
ازشان که جدا شدم، توی مسیر برگشت، لابهلای آهنگی که پخش میشد، اشکم سرازیر
بود و به بلیت برگشتن به شیراز فکر میکردم و دوستهام، به عدد خیلی اندک ته حسابم فکر میکردم و دوستهام. به بیستوپنجسالگی فکر میکردم و دوستهام... و دوستهام... و دوستهام!
امروز، اولین روز بیستوشش سالگی بود. تمام روز با خودم فکر میکردم: از یک سالی که گذشت، چی داری؟
و دیدم در گوشهگوشهاش "دوست" دارم. دوستهایی که اگر نبودند، احتمالاً هیچوقت دلم برای اینهمه دیوانگیکردن محکم نبود.
الحمدلله.
٨ دی ١۴٠٣
/بیستوپنجسالگی/
@korraseh | کُرّاسه
| 2 | 📽 ما ماندگار میشویم. ما در حافظهٔ خاک، در نسیم باد، در بند ناف بچههای به دنیا نیامده، در تخم شکستهٔ گنجشکان بیپناه ماندگار میشویم.
📖 در شمارۀ جنگ مدام، از گوشه و کنار جنگها نوشتهایم. رفتنها، نبودنها، از دست دادنها، رشادتها، پهلوانیها، ایستادگیها و جنگِ هر لحظه.
این سه دقیقه چکیدهای از جنگ مدام است؛ هر مطلب، یک جمله.
این ویدئو نتیجهٔ همت و ایده پردازی سارا رحیمی و همسر هنرمندش، محمدقائم زینلی است.
مجلهٔ مدام را از سایت مدام تهیه کنید.👇
www.modaammag.ir
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine | 190 |
| 3 | میگوید: «روز مادر فردان؟» سر تکان میدهم.
«خو مو سی مادرم چی بگیرم؟» گوشی را میآورم جلو چندتا سایت نشانش میدهم که ببیند و بلند میشوم که آبجوش علم کنم و چای بریزم.
خوابگاه دخترانه آنهای عجیب زیاد دارد و بعد چند ماه من هنوز به هیچکدامشان عادت نکردهام و این امشبی که با این جمله حضورش را بهرخ کشید، از همه عجیبتر بود؛ «خوابگاه دخترانه، در آستانهٔ روز مادر»
صفحه را بالاپایین میکند: «سیش دامن بگیرم؟ دامن دوست داره. چی میگن؟ کلوش.» لبخند میزنم: «آره خیلی خوبه.» و حرف من به ته نرسیده، سومی که تکیه داده به میلهٔ تخت، سرش را از توی لپتاپ بلند میکند: «بس کنید من الان گریهم میگیره.» و فرصتمان نمیدهد بسکنیم. جابهجا میزند زیر گریه. یک ساعت قبل هم بالای سر پلوپز، سر عدسپختههای منجمد که مادرش داده بود زد زیر گریه و جویده گفت: «اینهمه زحمت میکشه من هیچ غلطی براش نمیکنم.»
اینیکی که تا حالا ساکت بوده، میرود کنارش که آرامش کند. بوشهری تلفنش را برمیدارد که به مادرش زنگ بزند و وصل که میشود، میگوید: «سِلام» و الف را میکشد و بلند میشود برود بیرون.
پشت سرش میروم آبجوش را بیاورم بریزم توی لیوانهای چای و تمدیدشان کنم.
توی راهرو، مثل همیشه صدای بلندبلند انگلیسیحرفزدن دختر اتاق روبهرویی میآید. نشسته در پاگرد طبقه ۶ و بهانگلیسی دانهدانه از شاگردهاش میپرسد: «برای روز مادر چیکار میکنین؟» و شبیه همهٔ معلمزبانها برای جوابهایی که نمیشنوم، ذوق میکند.
آبجوش را با دستگیره برمیدارم. برمیگردم توی اتاق. بوشهری هم میرسد. اشاره میکند به آنیکی: «حالا ما چرا فاز ننهمردهها ر ورداشتیم؟»
بین گریه میخندد. خندهای امضادار و مشخص: «عمهت مرده بیشعور.» و لیوانش را میآورد جلو که آبجوش پر کنم.
١ دی ١۴٠٣
شبِ روزِ مادر
عیدِ ما مبارک. :)
@korraseh | کُرّاسه | 275 |
| 4 | آدم پاریوقتها توی مترو، در چالهٔ درازی زیر زمین، انگار افتاده در پیرنگ رمانی سورئال. :)
در اینیکی انگار آدمهای آخرالزمانی، در شهری پر از CO2 گیر افتادهاند و مجبورند برای بقا توی کیفشان گیاه کوچکی بگذارند و هوای اطرافش را نفس بکشند.
#قصه_ها_از_کجا_می_آیند
@korraseh | کُرّاسه | 321 |
| 5 | - ولی آیا من شهامتش را پیدا میکنم؟
+ شهامت در غیرمحتملترین جاها پیدا میشود. امیدوار باش.
#ارباب_حلقه_ها
#یاران_حلقه
#حکمت_آمیزی_نصفه_شبی_تالکین
@korraseh | کُرّاسه | 362 |
| 6 | [سیوهفت از صد]
سه سوت جادویی، احمد اکبرپور، نشر افق
١٢٨ صفحه
داستان دختری است که پدر و مادرش جدا شدهاند و هردو در پی ازدواجاند. مادر بهشیوهٔ مرسوم و سنتی و پدر با آگهیدادن در روزنامه دنبال زن میگردد.
ایدهٔ بامزهای بود ولی در نهایت خوب از آب در نیامده بود. فانتزی قصه ابتر مانده بود و حجم الفاظ رکیکی که نویسنده به کار برده بود، به نظر من زیاد بود و اینطور به ذهن متبادر میکرد که نویسنده قصد داشته برای مخاطب نوجوان باحال بهنظر برسد ولی اگر چنین هم بوده، به نظرم ناموفق بود.
شخصیت فانتزی کتاب هم که تاتا نام داشت، در ذهن تجسم نمییافت و کارکردش هم مشخص نبود. فقط بود و ارجاعهای گاهاً بیربط به او، خواننده را از خط داستان دور میکرد.
سنتشکنیها و نقد رسمورسوم از زبان مینا (شخصیت اصلی) هم خیلی به دل نمینشست و باورپذیر نبود و به نظرم دلیلش لحن نامتناسب شخصیت با جنسیتش به این اتفاق دامن میزد.
رویهمرفته من اصلاً دوستش نداشتم و توصیهاش هم نمیکنم.
امتیاز: ١ از ۵
#کتاب_های_1403
@korraseh | کُرّاسه | 319 |
| 7 | عزیز که میرود، خاطرهها میمانند و تکتک آنها که ماندهاند؛
خاطرات کوچک و بزرگ شمشیر تیز میکنند، پیش میآیند و هزارپاره میکنند.
با این حساب،
امشب شب مرور خاطرههاست.
روضهای که ضمیمه کردهام طولانی است ولی میارزد به شنیدنش.
پریروز که بی هیچ برنامهٔ قبلی رسیدم به آن مجلس، از معدود وقتهایی بود که حس کردم لابد فعل طلب روی من هم جواب داده. نمیدانم چرا. خاطرهبازیهای درهمشکنندهٔ علی علیه السلام، صدای جاافتادهٔ مرد، زاویهدید ویرانگر آن شعر یا هر چیز دیگر که به ذهن من نمیرسد و آنجا به دلم رسید.
برای شبهای جمعه
و به خاطر مصراع عزیزِ «با حسین آرام شد دنیای ما از هر نظر»
این هم لینک روضهای است که کریمی ده سال قبل خوانده و این شعری که مداح مراسم میخواند، همان شعر است. | 227 |
| 8 | [سیوشش از صد]
ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر، لوئیس سکر، افق
چهارمپنجم دبستان بودم. میرفتیم نمایشگاه کتاب و فروشندههای نشر افق (فندق) با جلیقههای زردخاکستری ایستاده بودند دم قفسهها که: اینو نخوندی؟
و من آنقدر از این توصیهٔ دیمی و نسخهپیچی همگامی بدم آمد که تا همین هفتهٔ پیش میتوانستم توی صورتشان زل بزنم و با حرص بگویم: نه نخوندم و نمیخونم.
هفتهٔ قبل ولی نمیدانم طی کدام فعل و انفعالات چند صفحهٔ اولش را خواندم و شد آنچه شد.
کتاب قشنگ و عزیزی بود برای من و مؤید این نکته که: یک آدمِ درست در وقت درست، نوجوانی آدم را میسازد.
بعضی دیالوگهای خانم مشاور با تخسترین پسر مدرسه من را بیشتر دلتنگ خانم پزشکی - روحش غرق رحمت- میکرد. او هم خیلی خوب بلد بود وقت بدقلقیهای مظلومانهٔ آدمها، با اطمینان دوستشان داشته باشد.
امتیاز: ۵ از ۵
#کتاب_های_1403
@korraseh | کُرّاسه | 291 |
| 9 | [سیوپنج از صد]
دعا برای ربودهشدگان، جنیفر کلمنت، ترجمهٔ میچکا سرمدی، نشر چشمه
٢٠٩ صفحه
نفسگیر بود. خیلی نفسگیر بود. به حجم کمش نباید نگاه کرد. خواندنش واقعاً کار سختی است. احساسات راوی آنقدر واقعی و ملموس بود که سختم بود باور کنم نویسنده رمان نوشته و ناداستان نه.
تلخی خیلی صحنههایش توی سرم میماند و احتمالاً هر وقت اسم مکزیک را بشنوم، همهٔ آن صحنههای گوئررو توی سرم زنده شود.
گمانم هرکسی که رابطهای سرشار از تناقض با مادر را میفهمد، از خواندنش لذت که نه، بهره میبرد.
امتیاز: ۵ از ۵
#کتاب_های_1403 | 287 |
| 10 | «دامادداشتن بهنظرم بهتره، عروس بده. عروس اینطوریه که دو نفر عاشق یه نفرن. بیخود به مادرشوهر بدبینن. درست نمیگم؟»
/تحلیل هرمنوتیک روابط، قسمت سیزدهم، قطار تهرانشیراز/
@korraseh | کُرّاسه | 291 |
| 11 | «هر چه مادرش بیمارتر میشد، او انگار بیشتر سردش میشد. بیماری مادرش انگار حرارت تن او را میمکید.»
دعا برای ربودهشدگان، جنیفر کلمنت، نشر چشمه
@korraseh | کُرّاسه | 531 |
| 12 | [سیوچهار از صد]
معصومیت و تجربه، مرتضی خسرونژاد، نشر مرکز
٢٨٢ صفحه
اسامی کتابهای این ماه لو میدهند که پایان ترم از آنچه فکر میکنیم به ما نزدیکتر است. :)
کتابی است نظری دربارهٔ مسائل مهم فلسفهٔ ادبیات کودک.
ایدهٔ عنوان کتاب هم برگرفته از بحث مفصلی است در ادبیات کودک که: «اصالت با معصومیت کودکی است یا تجربهٔ بزرگسالی؟ »
نویسنده، مباحثش را در فضایی بین علوم تربیتی، فلسفه و ادبیات کودک بیان میکند. ذهن منسجمی دارد، منطقی استدلال میکند و مسائل مهم ادبیات کودک و پارادوکسهایی را که در این رشته یقهٔ هر محققی را میگیرد، خوب و شستهرفته بیان میکند.
برای من که نظری کم خواندهام کتاب خیلی مفیدی بود، ولی دامن نویسنده -مانند بسیاری از اهالی آکادمی- از پیچیدهنویسی پاک نمانده بود و با اینکه نثر سالمی داشت، خیلی جاها برای بیان منظورش به تکلف میافتاد.
پ. ن: آقای کتابدار که میخواست کتاب را امانت بدهد، گفت: تا سه آذر تمدید کردم، روز تولد خودم! این نرگسها، اولین نرگسهای امسال است و اولین کادوی تولد آقای کتابدار. :)
امتیاز: ۴ از ۵
#کتاب_های_1403
@korraseh | کُرّاسه | 386 |
| 13 | [سیوسه از صد]
هیچکس جرأتش را ندارد، حمیدرضا شاهآبادی، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
۱۴۶ صفحه
اولین ملاقات با هر کتابی ملاقات با نام اوست. اگر کشش داشته باشد، ورقش هم میزنی و اگر نه ممکن است راهت را کج کنی سمت قفسهی دیگر کتابفروشی. این کتاب هم الحق برای رمان نوجوان نام خوبی دارد؛ هیچکس جرأتش را ندارد. عنوانی که احتمالاً بهآسانی نوجوان را سر شوخی و لج بندارد که: «من دارم، خوبشم دارم.» بعد از مرور عنوان باید رفت سراغ محتوا و قاعدهی همیشگی: «۲۰ صفحه بهش فرصت بده!» این قاعدهی من است برای انتخاب کتاب نوجوان (چراکه فکر میکنم نوجوان هم بیشتر از این به کتابی فرصت نمیدهد). اگر در آن ۲۰ صفحه نتوانست مجابم کند ادامهاش بدهم، میگذارمش کنار تا وقتی که دلیلی قانعکننده پیدا کنم. با این کتاب هم همین کار را کردم و مثل باقی کتابهای نویسنده خیلی راحت آزمون ورودی را قبول شد.
کتاب داستان چند پسر نوجوان است که یکیشان (فتاح) تصمیم میگیرد شیئی خاطرهانگیز برای پدربزرگش را از قلعه جنی که تمام اهل روستا از آنجا میترسند، بیاورد و به پدربزرگ بیمار برساند. این چهار نوجوان در مسیرشان تعارضهای جالبی را از سر میگذرانند که تعریفکردنش حتماً از لطف کتاب کم میکند.
این کتاب هم مثل مابقی کتابهای آقای شاهآبادی شخصیتپردازیهای بسیار محکمی دارد و حتی شخصیتهای فرعی (مثل پیمان) عمق و تشخص زیادی دارند. کنشگران قصه نوجوانانند و سیرتحول در شخصیتها خوب طی شده است؛ اگرچه میشد روی باورپذیرکردن فرایند مواجههی فتاح با ترسها و شجاعشدنش بیشتر کار کرد. فصلها کوتاهند و فصل کوتاه هم مثل جملهی کوتاه -که در دیالوگنویسی و نثر، هیجان بالا را میرساند- برای خواننده ایجاد هیجان میکند. روند اتفاقات سرعت مناسبی دارد و مخاطب را بههیچوجه خسته نمیکند. پایانبندی را نمیشود حدس زد و اتصال قصه به تاریخ ـکه انگار امضای آثار شاهآبادی استـ در این کتاب هم اتفاق افتاده است و نویسنده داستان را از خیال ترسناک قلعهجنی به واقعیت جنگ گره زده است.
تا اینجای کلام جوری نوشتهام که انگار با رمان بیعیبی طرفیم. بهقول یکی از دوستانم تنها عیبی که میشود به کتاب وارد دانست، فصل آخری است که لازم داشتیم بهواسطهاش درستوحسابی با راوی وداع کنیم. راوی انگار بدون خداحافظی گذاشت و رفت و این کمی توی ذوق میزد.
امتیاز: ۴.۵ از ۵
#کتاب_های_1403
@korraseh | کُرّاسه | 270 |
| 14 | این ویدئو را دو سال پیش توی طریق نجف به کربلا گرفتم. دراز کشیدم روی فرشهای خاکی و این چندثانیه را ضبط کردم.
سایهبان با باد میرقصید و برای توقف کوتاه عاشقان حسین علیهالسلام سایهٔ کمجانی میساخت.
بعدتر هربار که اتفاقی توی گالری بهش برخوردم، آن لحظه برایم زنده شد.
آنِ روشنی که انگار یادت میآورد کجا ایستادهای و زیر کدام سایهای. برت میگرداند به نسبت عزیزی که بارها نجاتت داده و سعی میکنی در آن سکون عجیب، برای خودت بازتعریفش کنی.
با خودم فکر کردم برای این شب جمعه، بهجای فرستادن عکس و صوت و روایت و خاطره، این ویدئو را نشانتان بدهم که آن خیال عزیز در سر شما هم زنده شود و به نسبتتان با صاحب این سایه فکر کنید.
این روزها که آدمهای عالم دودسته شدهاند انگار غبارروبی از چنین نسبتهایی حیاتیتر است!
برای شبهای جمعه
@barayeshabhayejome | 174 |
| 15 | [سیودو از صد]
چشم سگ، عالیه عطایی، چشمه
١۴٩ صفحه
بعضی کتابها به آدم چشم میدهند برای دیدن.
چشم سگ خیلی عالی این کار را کرده بود. با هر داستان یکی از رنجهای آدمی را میکشید بیرون و در دل قصه ماهرانه روایتش میکرد. رنج غربت، رنج سوگ، رنج ناهمگونبودن، رنج خواستهنشدن،...
حالا خیلی هیجان کتاب را دارم و شاید با سوگیری مینویسم ولی فکر که میکنم، همهچیزش دلنشین بود برای من. شخصیتپردازیها، تعلیقها، فرازوفرودها، دیالوگها، فضاسازیها و پایانبندیها.
عالیه عطایی در این کتاب واقعاً قصهگوی بیعجلهای بود که تجربههای اندکاندکش را ریخته بود در داستان کوتاه.
من از بین داستانها ختم عمه هما را بیشتر از همه یادگار میبرم. توصیف سوگواربودن و فهمیدهنشدن و تبعاتش بینهایت درست و دقیق بود.
من این کتاب را با همخوانهای گروه سهکتاب خواندم و دیشب جلسهٔ دورهمی با نویسندهاش بود به بهانهٔ این کتاب.
دربارهٔ دورهمی دیشب حرف زیاد میشود زد ولی عجالتاً باید روی یک برگه، جهت تنبّه بنویسم: «نویسندهٔ دوستداشتنی حرفهای محترم بیادااطوار چیزی است شبیه عالیه عطایی.»
و بگذارم لای تقویم.
#کتاب_های_1403
امتیاز: ۴ونیم از ۵
@korraseh | کُرّاسه | 217 |
| 16 | [سیویک از صد]
نیمدانگ پیونگیانگ، رضا امیرخانی، نشر افق
٣۴۴ صفحه
به دوستم میگفتم: «امیرخانی هرچی سنش داره میره بالاتر داره بیمزهتر میشه و شوخیاش تو این کتاب دیگه رسماً فاجعه است.»
و او یک جوابی داد که بهنظرم دلیل خواندن این کتاب است: «ولی تو سفرنامههاش یه چیزایی رو میبینه که کسی نمیبینه.»
بهنظرم جواب او برای خواندن این کتاب بیمزه کفایت است. اگرچه میتوانست همینها را در حجم کمتر بنویسد، به قول خودش «انسان کره شمالی» را خوب میبیند و توصیف میکند.
#کتاب_های_1403
امتیاز: ٣ از ۵
@korraseh | کُرّاسه | 230 |
| 17 | [سی از صد]
هزارفرسنگ تا آزادی، یون سون کیم، ترجمهٔ زینب کاظمخواه، نشر ثالث
٢٠٢ صفحه
زیرعنوان کتاب، موضوع را آشکار میکند: داستان فرار زنی از کرهٔ شمالی.
من اوایلش را خیلی دوست داشتم؛ یعنی تا جایی که شخصیت اصلی به سفارت کرهٔ جنوبی رسید. تا آنجا توصیف دقیق و هنرمندانهای از رنج و فقرش داشت ولی هرچه پیشتر رفت، بیشتر دلزدهام کرد. شکافهایی که مدام در روایت ایجا میشد و روایت مرعوبش از کرهٔ جنوبی این حس را تقویت میکرد که نویسنده با من روراست نیست و نگاه سوگیرانه دارد.
اواخر کتاب حتی حس میکردم کتاب سفارش سفارت آمریکا در کرهٔ جنوبی است، بسکه مهاجرت تحصیلیاش به آمریکا «رؤیای آمریکاییگونه» روایت شده بود.
در کنار همهٔ اینها
بیوطنی را خوب روایت کرده بود. اینکه آدمیزاد چهطور با جزئیات بهظاهر بیاهمیت، دلتنگ وطنش میشود و معنای وطن را دوباره در غربت بازسازی میکند.
به کسی میگویم بخواندش؟ نه.
بهقول معلم کلاس دیروز:
روایتها مسیر میسازن، ولو در حد یک قدم و روایتی که صادقانه نیست، مسیر اشتباه میسازه.
#کتاب_های_1403
امتیاز: ٢ از ۵ (که زیادشه.)
@korraseh | کُرّاسه | 231 |
| 18 | از فرانس بکن باوئر میپرسن پسرت چرا مثل تو فوتبالیست به این خوبی نشد؟
میگه چون من پسر یه کارگر بودم و پسرم پسر یه میلیونر.
همین دیگه.
@korraseh | کُرّاسه | 237 |
| 19 | سایهات مستدام برای ما بچهها.
#روضة_الحوراء
@korraseh | کُرّاسه | 359 |
| 20 | اینطوری صفحهآرایی میکنید، آدم فکر میکنه دستتون خورده آقای سورهمهر.
@korraseh | کُرّاسه | 395 |
