شاید در جهانی دگر.
Open in Telegram
شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/paym_nashenasBot?start=gfmyRJpa
Show more1 257
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
1 257
من در برابر اینکه کسی رو از دست بدم خیلی ضعیفم. نمیترسم از اعترافش ولی از این حقیقت که ادمها یک روزی منو کنار میذارن خیلی میترسم. برای همین همیشه یهو ارتباطاتتم رو قطع میکنم، یهو سمت گوشیم نمیاد یا اگر بیام با کسی صحبت نمیکنم تا شاید بتونم به خودم این تسکین رو بدم که حداقل من طرد نشدم. ولی خب این واقعیت تغییری نمیکنه که من از، از دست دادن شدیدا میترسم.
1 257
البته تمام ادمای اطرافم دیگه به این عادت کردن
وقتایی که ناراحتم از نامربوط ترین مسائل صحبت میکنم تا چیزای مهمتر
1 257
: یارم به یک لا پیراهن، خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن، مست و هوشیارش کند.
1 257
نتونستم روز سالگردت واست بنویسم
به جاش الان مینویسم
دلم واست تنگ شده
خیلی ادم خوبی نبودم اون موقعها
بلوغ بود و این حرفا دیگه
هرچند الانم ادم خوبی نیستم
ولی الان فهمیدم اونقدر هم مقصر این همه بدی من نیستم.
1 257
هیچکس یادش نبود
نه مامان
نه بقیه
نمیدونم بچههات یادت بودن یا نه
ولی من یادم بود
نتونستم عزاداری کنم
انقدر عزا تو دلم هست که نمیتونم واسه تو هم عزاداری کنم
ببخشید
ولی خب تو همیشه تو قلبمی
هنوز نوشتهی روی سنگ قبرتو حفظم
هنوزم مثل قبل اگر بیام سر قبرت خم میشم و اسمت رو میبوسم
خوبه که نیستید
این موضوع ارومم میکنه که نیستید
اگر الان میرفتید خیلی بدتر بود
1 257
پسر نوشتنامم دیگه مثل این میمونه که انگاری دارم به قول معروف تداعی ازاد انجام میدم:))) هرچی به ذهنم میاد رو میگم.
1 257
احساس میکنم دارم توی یه سیاهی مطلق فرو میرم. هرچی بیشتر میگذره این سیاهی عمیق و عمیقتر میشه و درون خودش میکشه. باعث میشه بخوام خودم رو آدما و واقعیت دور کنم. خودم رو از هرچیزی که بهم احساس زنده بودن میده دور کنم چون من خیلی وقته با این سیاهی خو گرفتم. مثل یه پوچی عمیق میمونه. انگار تو بهش عادت کردی و اگر بخوای رهاش کنی حالا دیگه اون رهات نمیکنه. دستاشو میپیچه دور گلوت و ازت میخواد رهاش نکنی.
این سیاهی نمیتونه ببینه که تو داری ازش دور میشی، داری بدون اون مستقل میشی و داری برای خودت زندگی خلق میکنی. این سیاهی ازت میخواد بمیری، وجودت صرفا فیزیکی باشه و روانی واست وجود نداشته باشه.
1 257
هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم. داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم.
-فروغ فرخزاد
