جهت هفتم
Open in Telegram
«گر شش جهت ات بسته شود باک مدار» مولوی گاهی اینجا می نویسم نرگس فتحعلیان @NarsiF
Show more290
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
290
انسان حیوان قصه پرداز است!
این روزها این شاید دقیق ترین تعریف از انسان باشد در نظرم. و البته نه خوب است نه بد، فقط هست! فقط واقعیتی ست که باید چنانچه هست پذیرفتش. مثل هر واقعیت دیگری خوبی هایی دارد و بدی هایی.
اگر گمان کرده ایم که می توانیم با واقعیت و حاق واقع بدون هیچ سایبانی روبرو شویم سخت سوخته ایم و کور خوانده ایم! خورشید واقعیت در عین مفید بودن مضر هم هست. گویا دستگاه ادراک ما طوری ست که همواره واقعیت را قدری دستکاری می کند و به خورد هاضمه مان می دهد. شبیه همان بلایی که با آتش سر خوراکی های خام می آوریم تا هضمشان کنیم. همه آنچه که از واقعیت می فهمیم همواره ترکیب واقعیت با بذاق ِ هاضمه ذهن مان است. واقعیتِ محض و خشن هرگز برای هاضمه ادراک ما مطبوع و قابل هضم نیست.
بارها افرادی را دیدیم که درباره تولدشان، مرگ عزیزانشان، خواب هایشان، خوش شانسی و بدشانسی هایشان، خوشبختی و بدبختی شان، دیگر رویدادها و تصمیم های مهم زندگی شان، در حال تحریف، اغراق، طنز و یا انواع دیگر دخل و تصرف ها هستند، بسته به سلیقه ادراکی شان. برخی از آگاهان حتا می دانند در حال انجام این تحریفات هستند اما در عین آگاهی انجامش می دهند. ما واقعیات را با طعم شوخی، اغراق، توجیه، تخمینِ حد پایین، جایگزینیِ حد بالا و مانند آن هضم می کنیم.
حتا تصویر ذهنی مان از خود و آنچه به ما مرتبط است، غیرواقعی و مرکزگرا شده است. ذهن ما برای این تحریفات برنامه ریزی شده و حتا به نظر می رسد برای زداییدن این تحریفات از سیستم تفکر و اندیشه مان نیازمند زحمت بسیار و همواره ناتمام هستیم. در نوع کلمات و زبان ورزی ما نوع بشر، نوعی خودبزرگ بینی و استعلابخشی نسبت به گونه انسان وجود دارد که به این راحتی کنارگذاشتنی نیست و حتا به نظر می رسد از اندیشیدن ما منفک نباشد. ما دایم در حال نوعی قصه پردازی درباره خودمان، ادراک مان، وقایع و جهان مان هستیم. با افزایش آگاهی سعی در واقعی تر کردن این قصه سازی ها داریم اما نه کاملن. حرفم این است که در نهاد ما چیزی با واقع گرایی محض در تضاد است. این قصه پردازی گاهی کاربردش نوعی آرامش یا معنابخشی به زندگی بوده اما فقط این نیست. ما با خلق ذهنیِ حالت های دیگرِ واقعیت، امکان های مختلف آنرا در نظر می گیریم و در واقع برای خودمان نوعی حق انتخاب قائل می شویم، حتی اگر خیالی. ما در قصه پردازی، از جبر واقعیت فرار می کنیم و با پرورش روایت های دیگر از یک رویداد و ماجرا، فقدان آزادی مان را جبران می کنیم. برای مثال رمانتیسیسم و معنابخشی نمونه ای از این برخورد است. یا به عنوان مثال جالب دیگر رفتار شخصیت اول فیلم "life is beautiful" را در نظر آوریم. در واقع مساله فقط این نیست که منفعلانه واقعیت را تحریف می کنیم، بلکه ما فعالانه و هوشمندانه واقعیت را دور می زنیم، وقتی که هیچ دوربرگردانی برایمان نگذاشته است.
290
بی خیالیِ زیبایی
درست وسط جنگ، و کشت و کشتار، و استرس بی پایانِ نابودی و رنجِ بی شمارِ از دست دادن و اضطراب برانگیخته و مشددِ نبودن، و لابد آژیرهای خطر، و خودخواهی های بشر در کشتن یکدیگر ... درست وسط خون و تباهی و سیاهی و انفجار و نابودی و از هم گسیختگی یک تمدنِ بشریِ آفت زده ... درست در میان مرداب فراموشیِ زیبایی و طبیعت و کیهانی که همگی جز کوچکی از آنیم، آن قدر کوچک که در واقع هیچ نیستیم و خودخواهی هایمان و رنج هایمان و دیگرکشی هایمان هم مضحک و تمسخرآمیز است، درست در میانه ی این تباهی انسانی ...
چه بی خیالیِ روشنی دارد این زیباییِ شفق قطبی که این شب ها آسمان را دگرگون کرده، آن هم آسمان کجا را!
بی خیالی این زیبایی برایم خیره کننده است. چه بسا این باید بود مقام انسان و شایسته^ آن بود که در میانه این کیهان بی کران فقط می ایستاد و نظاره می کرد، تمام عمر کوتاه تمدن انسانی اش را که در برابر عمر کیهانی، به اندازه پلک زدنی بیش نیست، باید که می ایستاد و فقط نظاره می کرد مثل مشاهده گری که در یک سفرِ کوتاه به دیدار زندگی آمده، که به قول سهراب "ما هیچ ما نگاه"، چقدر جایگاه راستین اش را گم کرده این موجود دوپای بیچاره که دیگر وقت تماشا هم ندارد و این شب ها زیر زیباترین آسمان این سیاره به جای مسحور این زیبایی شدن، به فکر کشتن هم نوعش است.
290
"While you tell me there is nothing to be worry about"
گمان می کنم این آن چیزی ست که هر آدمی عمیقن به آن نیاز دارد. کسی در پیرامونش که معتقد باشد "چیزی برای نگرانی وجود ندارد"، هر چقدر هم که این جمله احمقانه و دور از واقعیت به نظر آید، مهم این است که با ایمان کامل گفته شود. موقع گفتن اش، تمام هجاها، تمام زیر و بم حروف باید درست ادا شود، با "ایمان کامل"، ایمان کامل به زندگی، ایمان کامل به اینکه زندگی بهتر از مرگ است، تحت هر شرایطی یا دست کم تحت شرایط بسیاری، یا لاقل به طور واضح "اکنون"، "اکنون زندگی بهتر از مرگ است، اکنون که من اینجا هستم و به چشمان تو می نگرم، باور کن که زندگی، با تمام زحمتش بهتر از مرگ است". باید موقع شنیدنش بتوانی در چشم های اوی تو خیره شوی و باور عمیقش به این جمله را در نی نی چشمانش ببینی. و آن وقت خیالت راحت شود. نه راحت ازینکه "جای نگرانی نیست و زندگی بهتر از مرگ است"، بلکه راحت ازینکه هنوز کسی در کنار توست که باور دارد "جای نگرانی نیست و زندگی بهتر از مرگ است". این گونه است که می توانیم در عین مرگ-آگاهی، مرگ را به نفع زندگی از یاد ببریم. اگر این اوی خاص را پیدا نکنی گمان می کنم آن وقت نگرانی تو را دست-تنها می یابد و به راحتی تو را از پای در می آورد. مگر یک انسان برای چقدر رنج و نگرانی طراحی شده است. مگر چقدر می تواند بار بودن را به تنهایی بکشد. ما، حتی قوی ترین مان، آن قدر انسان ایم که برای زنده ماندن نیاز به چشم های انسان دیگری داریم که به زندگی مومن باشد. و گمانم این است که ایمان ِ به زندگی مسری است. مثل ناامیدی از آن. آن وقت شاید در آرامش چشمانش بار دیگر ایمان به زنده بودن را بازیابیم. پیش از آنکه رنج ما را از پا در بیاورد.
290
درباره فیلم Into the Wild
(خطر قدری لو دادن!)
زندگی یک شخصیت مردم گریز و اجتنابی در جستجوی آرامش و صلح درونی. و باید بگویم زندگیای کامل. کریس که از ضداجتماعیِ درونش به آلاسکا پناه می بَرَد. چیزی که بیشتر از همه برایم جالب بود تاکید خستگیناپذیر او تا آخرین دم برای نوشتن بود. اصرار داشت که از هر واقعهای که بر او میگذشت ردی برجا بگذارد. حتا در لحظاتی که میدانست دیگر زنده نمیماند باز با آخرین رمقش مشغول نوشتن بود. به خصوص جمله آخرش: شادی فقط وقتی واقعی است که تقسیم شود.
برای که مینوشت؟ آدمی که تا این حد از مردم گریخته و از جامعه بیزار است چرا میخواهد باز برایشان بنویسد؟ آن هم وقتی میداند که دارد میمیرد و لحظات آخرش است. آن مخاطب فرضی که میپندارد اگر شرح زندگیاش را تا دم مرگ برایش برجا نگذارد زندگی کاملی نداشته است، کیست؟ ما که مینویسیم، برای که؟
290
از حاشیههای مهمتر از متن
"هدیه عقاب برای آزادی بخشش نیست، بلکه فرصتی برای فرصت دادن است" کارلوس کاستاندا
بعدِ کارگاه «چندجهانی» آمد سراغم. دخترکی با چشم هایی معصوم. مرا کنار کشید، به چشم هام خیره شد و نجواوار و زیر لب پرسید "استاد راستش را بگویید لطفا". پریشان شدم که چه سوالی عجیبی دارد. قبلن به من تذکر داده بودند که "ممکن است سوالات عجیب و غریب بپرسند پس خودتان را برای سوالات جن و پری اماده کنید!" دخترک اما با چشم هایی که نفس نفس می زدند انگار که بخواهد بزرگترین راز عالم را از من بپرسد ادامه داد "استاد من میدونم که علم حتمن درباره زندگی بعد از مرگ چیزهایی کشف کرده ولی به ما نمیگن، خواهش می کنم بهم بگید". چشم هاش دست بردار نبودند. توی چشم هام خیره شده بود! این چه طرز سوال علمی پرسیدن بود اصلن! سوال علمی را باید با بی خیالیِ طعنه وار پرسید! یا دست کمْ کنجکاویِ هیولاوار! این دخترک اما معلوم بود هیچ لحنِ سوال علمی پرسیدنْ بلد نیست! اگر از جن و پری می پرسید راحت جوابش را می دادم. او اما چیزی از جهان پس از مرگ می خواست. خودش که زنده بود وسن و سالی هم نداشت. پس بلافاصله گمان کردم باید دور و برش کسی بوده باشد که دیگر نیست. کسی که نیستی اش بدجوری هست! چطور باید به آسانی روبروی آن چشم های ملتمس دوام می آوردم و با خونسردی علمی جوابش را می دادم و ناامیدش می کردم که عزیزم دانشمندان چیزی را پنهان نکردند، جیب های علم از پاسخِ پرسشِ علمیِ غیر علم وارِ تو تهی است. یک جور خیلی ساده تری سعی کردم برایش توضیح بدهم که تا آنجا که من میدانم علم چیزی را از او پنهان نکرده است، اما معلوم بود باور نکرده است. همچنان به من شبیه تک خوری نگاه می کرد که بهترین خوراکی علمی را جایی در درونم قایم کرده ام و به او نداده ام. چی؟! چه تشبیه مضحکی کردم! نه نه. چرند گفتم! استیصالش بیشتر شبیه کسی بود که پشت ای سی یو به پزشکی متوسل شده تا بیمار عزیز روی تخت اش را از مرگ قریب الوقوع نجات بدهد و امیدوار است پزشک یک روش درمانی در چنته داشته باشد که تا به حال رو نکرده است. همین چند دقیقه پیش توی کارگاه گفته بودم که احتمالن تریلیون ها تریلیون جهان دیگر وجود دارد و حیات فقط در همین یکی یافت شده و باقی خالی از سکنه است. احتمالن این واقعیت به نظرش هیچ منصفانه نمی رسید که بعد مرگِ این چندمیلیاردِ اندک انسانی، که یکیش اوست، حتا یکی از آن جهان های خالی بیشمار هم نصیب او و بیجهانیان (رفتگان)ِ او نشود. آن هم در ازای این زندگی رنج بار روی زمین. چطور می توانستم این بی انصافی را برایش حل کنم. لابد گمان کرده بود علم من باید بتواند دست کم سند یک جهان ناقابل از آن جهان های خالی بی شمار را به نام او بزند برای بعد مرگش. آن هم در ازای خواهش خالصانهی آن چشم ها. آخ که اگر دست من بود!...
290
از دیالوگ های استوار ِ لرزان
پرسیدی نظرت درباره ی تاریکی چیه. تاریکی محض. اون موقع خندیدمو گفتم "تاریکی؟ خب فقط ازش متنفرم. من عاشق روشنایی ام اونم نه هر روشنایی ای، روشنایی ای که تاب بیاورد".
الان ولی دارم فکر می کنم "فقط ازش متنفرم"؟ مگه میشه حس آدم راجع به چیزی اینقد ساده باشه؟! تاریکی. تاریکی محض. نه واقعن ازش متنفر نیستم. بیشتر از فکر کردن بهشه که متنفرم. چون راستش ازش میترسم. از بچگی از تاریکی می ترسیدم. همیشه فکر میکردم اگه همه جا روشن باشه، اگه چیز مبهمی نباشه، در امانم. یا لاقل در امان بیشتری ام. ولی نمیشه از تاریکی فرار کرد. قطعن واردش میشیم یه روز. وقتی که مردمک چشماتو تا جایی که میتونی باز نگه میداری اما هر چی زور میزنی مطلقن چیزی نمی بینی. هی پلک می زنی و پلکهاتو بهم فشار میدی تا اون اتفاقی که همیشه خود به خود میافتاده اتفاق بیافته: دیدن. ولی کم کم می فهمی که چشمات چه باز باشن چه بسته هیچ فرقی نداره. چشمات دیگه هیچ کارایی ای ندارن. این حس مهم و قدرتمند که فکر می کردی همیشه بالای پیشونیت پیشروئه کلن از کار افتاده. تاریکی محض. راه رفتن توی این تاریکیه که سخته. انگار هیچ جهتی دیگه به هیچ جهتی برتری نداره. ینی اون خر بوریدان اگه بود هنگ می کرد. ولی خب ما که خر نیستیم. اگرم باشیم خر بوریدان نیستیم. اگه میخایم از اون تاریکی محض عبور کنیم تنها راهش اینه که به رفتن ادامه بدیم. بلاخره بهتر از یه جا وایستادنه. اره فکر می کنم همه به این تاریکی می رسیم. و روشناییه واقعی تازه از بعد از اونه که معنی پیدا میکنه.
290
قمارباز
- This is the painting!
So, tell me...does it make you smile?
- It's the most beautiful thing I've ever seen. I mean, it's so different from...
- My other works.
- Yes. No. I mean, your other works are wonderful. Probably wards off vampires! but this one...
- This one is perfect.
- But I don't understand. Why would you keep it locked away in here? I mean, why don't you sell it?
- Sell it? Sell the greatest thing I'm ever gonna do in my lifetime? Stick it in a gallery and a doctor'd bring it home?!
- A museum, then.
- Oh, yeah, what, next to the mummies?!
- People should see this.
- No. I painted this for me. This was gonna hang in my home. When I had a home.
And a family, when I had that life. This was... this was gonna go there. But that was then. And this is now. I will never have that life.
- No, wait...
- I'm not trying to spin a melodrama. I'm being very realistic. The chance for that life is gone.
- That's ridiculous.
- It'll never happen because... everything I have, I put into that. Nothing left.
- I think that's very sad.
- Well, that's the way it is. If you... if you want to do something great...you want to take something as far as it'll go...... you can't have everything. You lose... family. Sense of home. But then... look at what exists {pointing to the painting}.
Quotes from the Movie “Marvelous Mrs.Maisel”, season 2. Part.7.
پ.ن. ما دائم در حال از دست دادن یک سری از انتخاب ها، مسیرها، زندگی ها هستیم. آرزو داشتیم جهان ها و جهان سازی های گودمن حقیقت داشت، آرزو داشتیم همه آن حالت های از دست رفته که ما مجبور شدیم فدای حالت موجود کنیم، جایی در جهانی تحقق یافته بودند ولی..... به نظر می رسد در عمل چاره ای نداریم جز اینکه این زندگی را مثل یک اثر هنری بیافرینیم و کماکان هرآنچه در چنته داریم سر تنها حالت موجود شرط ببندیم.
290
به نظرم این سیزدهمی، جانِ مجموعه پاییز طلاییِ فریبرز لاچینی است. یعنی اگر بخواهم کلش را خلاصه کنم می شود این. دقیق نمی توانم با کلمات توضیح بدهم که چرا! ولی این جوری ست دیگر! از شنیدن اش خسته نمی شوم.
این آلبوم را عمیق دوست دارم. طعم آفتاب پاییزی را دارد. نه گرمش است، نه سردش. نه شور و شعف قلابی دارد، نه رنج زورکی و غیراصیل. نه ناله می کند و غر می زند، نه تلسیم می شود. نه پاییزش آخرین فصل دنیاست، نه پر از انتظار بهار است.
پاییزش پاییز است. خودِ پاییز. غرق پاییز. توی پاییز. هر نت توی پاییز نفس می کشد...
290
فردا در تهران هوا آفتابی ست
آفتابی ست. طبق پیش بینی هواشناسی. به احتمال زیاد. چه ما باشیم چه نباشیم. چه چشم باز کنیم. چه دیگر چشم باز نکنیم. چه به لیست کارهای فردا برسیم چه نرسیم. چه در فردا باشیم چه نباشیم. فردا تا این حد از ما، از بود و نبود ما، مستقل است. از بود و نبود من، ما، بسیاری از ما، یا حتا همه ی ما. همین. حرف دیگری باقی نمی ماند. حرف دیگری ندارم و شب بخیر.
پ.ن. ۱. شاید این حرفِ مرا "ما این همه هیچ ایم" بخوانید. شاید فکر کنید حضور ما در این هستی این قدر بی اهمیت است. شاید با خودتان فکر کنید چه "میهمان خانه میهمان کشی"ست که بود و نبود میهمانش به هیچ جاش نیست. شاید از غصه ی چنین اندیشه ای آفتاب روشن فردا به نظرتان تیره و تار برسد و خبرش هم ناخوش ترین خبرها.
پ.ن.۲. شاید این حرف مرا آگاهی خوشایندی تعبیر کنید ازینکه خوشبختانه جهان بدون ما هم به روال خودش ادامه می دهد، آفتاب بی ما هم می تابد، زندگی، زندگی زیبا و باشکوه، زندگی مرموز و عجیب و پر فراز و نشیب، خوشبختانه بدون ما هم پابرجاست. و چون آنچه که ما درواقع دوست داریم زندگی ست، چه خوشوقتیم ازینکه به تان یادآور شدم که معشوق راستین شما، زندگی، بی شما یا پس از شما نیز باقی می ماند. شاید این حرف من باعث شود از یاداوری حضور معشوقتان حتا بعد از خودتان شاد و دلارام شوید و در آسایش بخوابید.
پ.ن.۳. اینکه حرف من و یادآوری آفتابی بودن فردا کدامیک از دو تعبیر فوق را در نظرتان پررنگ کرد به خودتان و به درونیاتتان مربوط است. من هیچکدام را نگفتم. فقط گفتم که فردا هوا آفتابی ست و شب بخیر.
290
ژینورای ژیگولِ من!...
بهار امسال یک گلدان ژینورا داشتم که نیامده محبوبترینِ گلدانها شد. سوگلی را گذاشتم جلوی چشمم. یک جور عجیبی به خودم قول داده بودم که حسابی مسبب برگ و بارش شوم و صدچندانش کنم. از آن قول ها که آدمْ کفایت و احساس خودش را به یک موجود پیزوری گره می زند. ولی به هیچ قاعده ای تا نمی کرد. هر چی که درباره نگهداری اش فروشنده گفته بود و ملت نوشته بودند، خلافش رفتار می کرد. یک جوری که نمی توانستی سر در بیاوری این موجودِ مرموزْ آخرش چقدر آب و آفتاب برایش خوب است. مثلن شنیدهها حاکی از آن بود که «نور زیاد میخواهد ولی به آفتاب خیلی حساس است» یعنی نور خورشید را دوست دارد ولی از تابشش بیزار است! یا اسطوخدوس! کم آب می دادم، آنجور که فروشنده گفته بود بی آبی می ورزید و برگ هاش را جمع می کرد. زیادتر آبش می دادم پر آبی می کرد و می پژمرد. نور نمی دید رنگ بنفش ارغوانی اش به سبز می گرایید. نور می دید ... نه این یکی را راه می آمد! نور می دید ذوق می کرد. این بود که ذوقش را که دیدم گذاشتمش پشت پنجره نورگیر که بیشتر ذوق کند. هر روز هم آب می خواست آنجا. یک روز.. بله یک روز! بلاخره در سفر بودم و آبش نرسید. با عجله خودم را رساندم و از دیدنش وحشت کردم. برگ هاش که هیچ، ساقه هاش هم غش کرده بودند از گرما. آبش دادم در عین ناامیدی. اوضاعش بی ریخت تر از آن می نمود که دوباره قد راست کند. فردا اما قد راست کرد. شاخه هاش را برافراشت و برگ هاش را گستراند. مثل رقص آخرِ پایِ دار! مثل خانهْ روشنی. مثل آخرین شکوفاییِ قبل از مرگ. مثل آخرین شوخیها و خندههای محتضر. از دیدنش ذوق کردم که آن بی توجهیِ آن روز را بخشیده. ولی نبخشید. هیچ وقت نبخشید. از ریشه شروع کرد به سیاه شدن. هرچه هر ساقه اش را زدم و در آب خواباندم کوتاه نیامد که نیامد. تا آخرین برگِ نورسیده خودش را سیاه کرد و انتقام گرفت. گل دیوانه! من هم تا آخرین برگ دلم نمی آمد باور کنم که کارش تمام است و بالای سرش پرپر زدم...
این بلایی ست که بی توجهی به بار می آورد. ظاهر اوضاع روبراه است ولی از ریشه در حال پوسیدن.. این جور...
پ.ن. شانس آورد که قبلاً ازش قلمه زده بودم :))
290
هزار و هفت شب. چهارده
بتهوون و شوبرت و موتسارت، به طور رندوم!
مومان چهار سمفونی هفت، کن بریو. بتهوون اینجا زیادی سرو صدا می کند! «خشم دیانیسیوس!». نمی گذارد به کارم برسم. انتظار دارد زندگی ام را تعطیل کنم و فقط به شاهکار او گوش بدهم! بتهوون می خواهد همه آن اشتیاق و شکوه را یکجا هدیه بدهد. شاید. انگار در این سونات می خواهد، صدا، آنچه را که خود ندارد و از آن بی بهره است یا در خطر از دست دادن¬اش است را، با سخاوت بیشتر به دیگران ببخشد. آدم سخاوتمند و مهربان همیشه در بخشیدن آنچه خود ندارد به دیگران، دچار اغراق می شود. من ولی با این همه سرو صدا راحت نیستم. حس می کنم گوشه دنج ام را با موسیقی منفجر می کند. بومب!
شوبرت، قطعه «مرگ و دوشیزه»: زیادی غمگین است. می برَدَم وسط جایی که دقیقن نمی خواهم آنجا باشم. می خواهد حالی ام کند که جهان جای فسرده ای است و من می خواهم حالی اش کنم که جهان پر از شوق است اگر بال داشته باشی هنوز. و همین جوری است که با هم دست به یقه می شویم! شوبرت عزیز، در این زمینه به تو گوش نمی دهم! «درباره ی زندگی به هیچکس نباید گوش داد»! بعدی لطفن!
موتسارات، روندو: این خوب است. این نابغه ی دلپذیر! می داند که در این ساعت شب من دقیقا از موسیقی چه می خواهم! می داند که موسیقی نباید زیاد سر و صدا کند. می نوازد و می گذارد که زندگی هم در امتداد نوازش اش جریان داشته باشد. با این قطعه ی موتسارتْ سنگ سیزیفوس آرام آرام از لب کوه ها قِل می خورَد و دوان دوان می رود به پایین کوه. درست همان جایی که نباید باشد! اما سیزیفوس این میان جایی که باید باشد را پیدا کرده! سیزیفوس را می بینی بی آنکه نگرانِ به قله رساندن اش و نگرانِ عذاب سرپیچی از خدایان باشد، در سایه ای از هیچ، لم داده و با خرده سنگ هایِ دغدغه هایش «یه قل دو قل» بازی می کند. می شود ساعت ها به اش گوش داد بی آنکه جریان زندگی را مختل کند. تنها مشکل ام با موتسارت این است که این موسیقی شاد و بی خیال اش که شبیه دخترانی ست که در دشت های بی خیالی، با دامن¬های چین دارِ بلند غرق رقص و آوازند، هیچ ربطی به زندگی محزون و اندوه بارش ندارد. که هر چه زیر و بم نت هایش بی خیال تر و رقصان تر و رهاتر می شود مرا بیشتر یاد پایان غم انگیز و تراژیک خودش می اندازد. این جوری ست که موتسارت هم با این قطعه مرا غرقِ تضادِ زندگی می کند. جوری که باز هم از جریان زندگی باز می مانم و به طور غیر عمد دست به نوشتن می برم!
#هزار_و_هفت_شب #موسیقی #بتهوون #شوبرت #موتسارت #سیزیفوس
290
هزار و هفت شب. سیزده
ارتباط
قیمت اثر هفتاد میلیون دلار است. این قیمت پایه ای است که نقاش برای کارش گذاشته. اثرش قطعن در سلیقه من نیست. یعنی حتا اگر هفتاد میلیون دلار پولِ بی کارِ به درد نخور داشتم که بود و نبودش برایم هیچ فرقی نداشت، باز هم در سلیقه من نبود!! یعنی کارش هیچ حسی را در من برنیانگیخته. و به هیچ وجه ازش خوشم نیامده. با این همه خیره نگاهش می کنم. با اینکه اگر کسی آنرا برای مثلا شب یلدا به من هدیه می داد برای نصبش در اتاق با شک جدی روبرو می شدم و نهایتن هم سر از انباری در می آورد، با این همه، خیره نگاهش می کنم. این نگاه خیره ی من معجزه ی قیمت گذاری مادی ست حتی برای آثار غیر مادی. قطعن ماده این اثر هزار دلار هم نمی ارزد. پس قیمت گزاف آن مال ماده اش نیست (اگر داور مقالات علمی این جمله را می خواند برایم می نوشت: «بدیهی ست. حذف شود!» امان ازین "داور مقالات علمیِ حاضر در ذهن!" بدیهی ست که بدیهی ست! اصلا مگر من جایی امضا داده ام که قرار است همه جملات ام را صرف نابدیهیات و نیمه بدیهیات بکنم؟! اتفاقن بدیهیات جذاب ترین و پیچیده ترین و نابدیهی ترین چیزهایند!) داشتم می گفتم.. خیره نگاهش می کنم.. انگار که می خواهم سر در بیاورم باقی آن nمیلیون دلارْ قیمتِ چیست دقیقن؟ آن هم وقتی این اثر گران قیمت هیچ خریداری ندارد. با این حال ظاهرن هنرمند مثل بقال و چقال عمل نمی کند که اگر مشتری نداشت فیتیله قیمت را پایین بکشد. یک جور اعتماد به نفس مالیخولیایی؟ خود شیفتگی جنون آمیز؟ هرچه هست چیز متفاوتی است برایم. به هر حال کافیست یک نفر و فقط یک نفر با این اثر "ارتباط" برقرار کند و احساس کند این اثر همین قدر که هنرمندش می گوید ارزش دارد. آن وقت دیگر مهم نیست اگر همه دنیا هم فکر کنند آن یک نفر دیوانه شده و این اثر مفت هم گران است و حتا اگر مفت هم برایشان هدیه آورده شود مثل من در انباری ازش پذیرایی می کنند. همان یک نفر تضمین قیمت و کیفیت اثر و باور هنرمند آن است. دستش را بالا می آورد در حالیکه چشم هایش از شوق برق می زنند و در میان حیرت من و شما اثر را می زند زیر بالش و می رود. در حالیکه من و شما در چشم های او خیره شده ایم تا بفهمیم در این اثر چه دیده که ما ندیدیم و چطور حاضر شده برای این خطخطی های زشت چنین بهایی بپردازد. اگر یک نفر بشود دو نفر یا بیشتر که چه بهتر. هریک پشت سر هم دست هایشان را بالا می آورند و با لب های بسته اعلام می کنند که از نظر ایشان هنرمند در تخمین قیمت اثر شکسته نفسی کرده و خیلی دست پایین گرفته و آنها با توجه به "ارتباط"ی که با اثر گرفته اند و حسی که در ایشان ایجاد کرده حاضرند قیمت بیشتری هم بپردازند. من و شما در این میان چشم هایمان را از چشمِ یکی می گیریم به چشمِ دیگری و بالعکس و همین طور که قیمت بالا می رود و چشم هایمان دودو می زند مخ مان سوت می کشد. به نظر می رسد ما هنوز دنبال این می گردیم که بفهمیم در آن اثر چه چیزیِ «نادیدنی»ای هست که ما ندیدیم؛ اما دیگر دیر شده است.
#هزار_و_هفت_شب #ارتباط #اثر_هنری
290
هزار و هفت شب. دوازده
«هزار قناری خاموش در گلوی من»
دیشب حوالی سحر خوابت را دیدم. توی پارک جمشیدیه دنبال گوشواره هات می گشتیم. افتاده بودند. تو گفتی بی خیالْ دست های نازنین ات را خاکی نکن. گفتی آن گوشواره های مسی را خیلی وقت پیش توی بازار اصفهان خریده بودم. دیگر قدیمی شده بودند. بی خیال شان. اصلا مهم نیست. من اما بی وقفه می گشتم و گفتم نه نمی خواهم خاطره ی بدی بشود. زیر تک تک برگ های پاییزی را نگاه کردیم. یه جفت گوشواره فیروزه ای. یک لنگه اش را پیدا کردم. ذوق کردیم. گفتی بعید است آن لنگه ش پیدا بشود. زیر این خروار برگ های پاییزی را چند دور گشته ایم. بی خیال شو! بیا برویم. گفتم پیدا می شود. من مطمئن بودم پیدا می شود. تو مطمئن بودی نمی شود. می گفتی امکان ندارد. چه چیز گمشده ای در این جهان پیدا شده که یک لنگه گوشواره فیروزه ایِ کوچک دومیش باشد! آن هم زیر یک خروار برگ زرد و نارنجی. من اما گفتم پیدا می شود. اشعه¬های خورشید لای شاخ و برگ¬های درختان می¬تارید و روی دست هامان که حسابی کثیف شده بود ردِ راه راه می¬گذاشت. می گفتی بی خیال اش. اصرارم را نمی فهمیدی. اصرارم شبیه اصرار به یافتن یک لنگه گوشواره نبود. انگار با خودم عهد کرده بودم پیدایش کنم و شاید آن عهد را به چیز دیگری گره زده بودم در دلم. شاید نمی خواستم بین مان چیزی گم بشود. خروار برگ ها را زیر و رو می کردیم و زیر لب با خودت می گفتی عمرن که پیدا شود جوری که من هم بشنوم. و پیدایش کردم. هر دو جیغ زدیم از شوق. باورمان نمی شد ولی پیدا شد. آخ که چیزهایی که پیدا می شوند چقدر کم اند. بیشتر چیزها گم می شوند ولی نه پیدا. شاید چون کسی برای پیدا کردن شان مصمم نیست. شاید چون همه یک جا خسته می شوند و می بُرند. جیغ زدیم و از شوق همدیگر را بغل کردیم. انگار که آن جفت گوشواره فکسنی نماد همه چیزهای گم شده ای بود که دنبال شان می گشتیم و حالا توی مچ مان بودند. همان طور که با شوق بهم خیره شده بودیم و بالا و پایین می پریدیم تازه چهره ام را دیدی و همه چیز یادت آمد. یادت آمد که من گم شده بودم و دردِ پیدا نکردنم توی قلبت پیچید. در چشم های غرقِ شوقم خیره شدی که انگار با سرعت و فرسنگ ها از تو دور می شدند و بی مقدمه گفتی "به خوابم نیا". نمی دانم چرا این را گفتی. شاید بخشی از ناخوداگاهت از دیدنم رنج می کشید. من اما چیزی نپرسیدم. تنها روی سنگی نشستم و زدم زیر آواز......
«در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...»
#هزار_و_هفت_شب
