جهت هفتم
Open in Telegram
«گر شش جهت ات بسته شود باک مدار» مولوی گاهی اینجا می نویسم نرگس فتحعلیان @NarsiF
Show more290
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
290
کودکی
کودکی هایش کماکان به این شکل بوده است. از بدو تولد از فرط شوق به جهان خوابش نمی بَرَد. شب از نیمه گذشته. چشم هاش را می مالد و به شدت خوابش می آید. خودش نمی فهمد چش است. بدنش به خواب نیاز اساسی دارد. ولی شور و شوقش به جهان نمی گذارد بخوابد. این ماجرا هر روز و هر شب تکرار می شود. تا هنوز. هنوز هم از شوق زندگی با خواب درگیر است. بی خوابی برایش عادی است. چشم های ورم کرده از بیداری که هر لحظه و هربار ادراک و فهمی از جهان را به خواب ترجیح داده اند جزئی از بودن اوست. آن برق چشم و شوق کودک خواب آلودی که از فرط اشتیاق به تماشا نمی تواند چشمهایش را از جهان فروببندد را هنوز می شود یواشکی توی چشم هاش دید.
290
اندوه
در رویای بهشت عدن
تا ابد بگرد
قلبِ کودکِ من
اما
فقط
بدان نیاویز
فقط بدان شاخه ترد اندوه
نیاویز
290
درگیری سعدی عاقل و سعدیِ دل!
داشتم این قصیده سعدی را می خواندم. گفتم لابد که از قاعده سعدیِ گلستان باشد که با نصیحت های خوب و معقول و منطقی آغاز کرده است و بهتر است که ببندمش! الان است که وسط خمیازه بگویدم «زن نو کن ای دوست هر نو بهار/ که تقویم پاری نیاید به کار»*!!! و من لابد باید بگویمش به! به! چه بیتی! چه قافیه ای! چه وزنی! چه ادبی! چه بهاری! برو گمشو از جلوی چشمم!!!
اما چه خوب که زود قضاوت نکردم و دیدم که در واقع غزل از میانه آغاز می شود! درگیری عاقل و شاعر، در میانه ی شب و در میانه ی شعر! مثل نصیحت های پدر (عاقل) مجنون که می گویدش ازین دختر بنی عامری دل بکن که مرگ تو در گرو این دل بستن است! برخیز و دختری دیگر اختیار کن! و مجنون که در میانه می زند بیرون از کعبه! و شاعر که در میانه ی شعر می زند بیرون از شعر! و می نویسد که « وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار» و رای باطل عقل را در دادگاه دل به دور می ریزد که « هزار نوبت از این رای باطل استغفار» و گوش خودش را می کشد که «دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار».
*البته در این مورد ناگفته نماند که همایشان در جای دیگر (غزلیات) میفرماید "غلام دولت آنم که پایبند یکی است"!
حالا اهل ادب الان بر من خواهند شورید و به توجیه تناقضات شعرهای سعدی و تجربه های نکرده اش همت خواهند گمارد؛) ولی خب این جناب هر چه بوده مثل همه ما با خودش درگیر بوده! از من گفتن بود! :)
290
"حقیقت گریزپاست. باید به محض آنکه در جایی و در لحظه ای خود را به تو می نمایاند، آن را ارج نهی. وگرنه خواهد رمید. و بساط شکوهمند خود را در جایی دیگر خواهد گشود."
290
خیلی وقت بود هنگام تماشای فیلمی این قدر لذت و صلح را توامان تجربه نکرده بودم.
#مست_عشق
#فیلم
290
کلئوپاترا به سزار، دقایقی پیش از کشته شدن سزار:
-احساس می کنم اکنون به من نیاز داری ولی نمی توانم به تو کمک کنم
-پس کمکم کن آنچنان که قبلا زندگی می کردم زندگی کنم. زندگی ای که همیشه با زندگی دیگران تفاوت داشته است. زندگی دیگران صرفا ترسی بی انتها از مردن است
از فیلم کلئوپاترا، ۱۹۶۳
290
چند خطی درباره ی فیلم perfect days
(خوشبختانه این فیلم جوری است که به نظرم قابل لو دادن (spoil) نیست!)
اگر بخواهم توصیف اش کنم باید ازین واژه ها کمک بگیرم: آهستگی، آراستگی، نظم، خلوت، حضور، صلح با خویش، پی بردن به راز تکرارها.
گذر از پوسته ملال و بیرون آوردن هسته ی تازگی از آن.
بی انتظاری از جهان، عشق به طبیعت، رستگاری در بودنِ صرف، تنهاییِ ستوده.
پیوندِ ساکتی با جهان در گوشه ای از شلوغی های مدرن. ترسیم زیباییِ سادگیِ دنیای کسی که می گوید "توی این دنیا، دنیاهای متفاوتی وجود داره".
قدردانی از اتفاقِ بی اتفاقی.
فیلمی که آخرش با لبخندی پذیرنده بر لب تمام می شود، همراه احساس دوگانه ای از شادی آمیخته با غم؛ درست مثل طعم گس زندگی.
(آهنگ بالا، از متن انتهای فیلم است)
290
در مذمت بی تردیدی
در متن خبر آمده است "... ذره ای تردید نداریم". این عبارت بیشتر از هر چیز مرا می ترساند. ذره ای تردید نداشتن برای من خبر از یک ذهن دگم می دهد که هرگز قادر نیست همه جوانب یک امر را ببیند. که خیال می کند "حاق واقع" در دسترس او و تنها اوست و رقیبش از هیچگونه حقیقتی برخوردار نیست. خبر از پنجره تنگ نگاهی می دهد که با دیوارهای سیمانیِ بر حق بودن احاطه شده است و جز جهان تنگ خودش هیچ چیز نمی بیند و قادر نیست از هیچ پنجره دیگری به دنیا بنگرد. آنچه که من از گذرگاه حقیقت می شناسم ابری و باریک و لرزان است، پر از قید و شرط. که بند هر کدام از آن قید و شرط ها که پاره شود پل لرزان حقیقت نیز آویزان و لنگ در هوا می ماند. عابر گذرگاه مخوف حقیقت فقط می تواند امیدوار باشد که در هر سعی و خطا به آن نزدیک تر شده باشد و با تلاش های بسیار و شاید بخت و اقبال لحظه ای خورشید حقیقت از زیر ابرها بیرون آید تا چهره اش دیده شود. با این همه همیشه گوش هایش به روی رقیبش باز است تا مبادا از حقیقتِ نزد او بازماند. از این رو است که هر عبارتی شامل "ذره ای تردید نداشتن" مرا می ترساند از ذهن بیماری که با آن روبرو هستم.
290
امروز در کوه رهگذری را دیدم که به شیوه خودش عشق می ورزید. هر کسی که از کنارش می گذشت بی مضایقه از توجه او بهره مند می شد. قلب درخشان اش در عبوری کوتاه به یادم آورد، چقدر "زیبانهاد"ی خوبست، چقدر "زیبانهاد"ی آن زیبایی راستین است.
290
ارتباط کامل با عنصر ناقص
بار اولی که خواستیم با هم چای بنوشیم لیوان لعابیِ رنگ-رفته و کهنه و داغان اش را دیدم. چندشم شد! گفتم این خیلی اوضاعش بد است! خندید که «آره شبیه این لیوان های زندانی هاست که توی فیلم ها تویش غذا و مایعات و همه چیز می خورند و می نوشند و موقع اعتصاب هم تق تق می زنندش به میله های زندان!» دیدم بی شباهت هم نیست. خندیدم و برایم سوال شد که چرا دور نمی اندازدش و یک لیوان نو و زیبا به جایش نمی گیرد! دیروز که آمدم در اش برایش چای بریزم دیدم داغان تر از آن است که دیده بودم! خودش هم با خنده گفت این خیلی خراب شده! گفتم آره یکی نویش را بگیر. دوباره همان جمله را درباره ی ارتباط لیوان با قصه زندانیان اعتصابگر و اهمیت لیوان در زندان تکرار کرد. تازه فهمیدم ارتباط او با این لیوان ناقص و کهنه ارتباطی خاص و کامل است. این لیوان برای او قصه دارد. قصه ای که فقط او در ذهن دارد و می فهمدش. هربار که می بیندش لابد یاد اهمیت یک لیوان –حتی همین قدر کهنه و ناجور- برای یک زندانی می افتد. شاید معنی این لیوان در ذهنش با معنی مقاومت در زندگی و کم نیاوردن تحت هیچ شرایطی گره خورده. شاید این لیوان کهنه و ناقص و بدشکل و ناجور برایش نماد جنگیدن و مقاومت در برابر ناملایمت هاست و شاید وقتی درش چای می نوشد نه آن طعم گندی را که من حدس می زنم بلکه طعم شیرین مقاومت و شجاعت و تسلیم ناپذیری را حس می کند. این لیوان نه تنها کامل نیست بلکه کوچکترین ارتباطی هم با این صفت ندارد! اما ارتباط او با این لیوان یک ارتباط کامل و ویژه و جایگزین ناپذیر است. ارتباطی که کامل ترین لیوان جهان نیز به او نمی دهد.
زندگی پر است از این عناصر و المان های ناقص. پر از برنامه هایی که می ریزیم و گند می زنیم. پر از اهدافی بی نقص و متعین که موقع رسیدن به آنها به چیز دیگری رسیده ایم! پر از اشیا، المان ها و عناصری که دائم سعی می کنیم کامل شان کنیم و نقص هایشان را برطرف کنیم. تلاشی طاقت فرسا و فرساینده و همیشه ناتمام. جنگی همیشگی برای بهبود و اصلاح عناصر. گمان می کنیم اگر آنها کامل تر شوند ما خرسندتر و خوشبخت تر شده ایم. اما آنچه که در حقیقت ما بدان نیاز داریم عناصر کامل نیستند بلکه ارتباط کامل با عناصر است. با عناصری که همیشه در فاصله ای زیاد یا کم با کمال به سر می برند. نیازی نیست که عناصر زندگی ام بی نقص باشند بلکه باید ارتباط ام با آنها کامل باشد. چه بسیار عناصر خراب، ناقص، کمرنگ، داغان، خسته و له که از عناصر معادلِ بی نقص شان برای من ارزشمندتر اند و حتا با کامل ترین عنصر معادل شان تعویض ناپذیر و جایگزین ناشدنی اند. چرا که در قصه ی من معنا یافته اند و به قصه ی من معنا می بخشند.
290
فرآیند بزرگ شدن
فرآیند بزرگ شدن را دوست ندارم. همه ی چیزها یکی یکی در نظرت کوچک و تکراری میشوند. از چشمت میافتند. همهی آن چیزهایی که زمانی آرزویشان را داشتی کوچک و بیرنگ و بیمعنی میشوند. بستنیها، اسباببازیها، خانهای که دراش بازی میکردی و موقع دویدن حس میکردی به انتهایش نمیرسی، آدم بزرگهایی که زمانی فکر میکردی برای خودشان کسی هستند، افکاری که فکر میکردی خیلی بزرگاند، لذتها، خوشیها، حتا رنجها، ثروت، و حتا علم. کم کم حقارت چیزهای عظیم را میبینی. خلاهای درون آدمها، ترکخوردگیهای دیوار، پوسیدگیهای افکار...
فرآیند بزرگ شدن را دوست ندارم. ما برای ادامه دادن به اندکی غلفت نیازمندیم. به اینکه وقتی بستنی را لیس میزنیم فکر کنیم خوشمزهترین اختراع بشر است. وقتی به آدمهای بزرگ نگاه میکنیم فکر کنیم آنها در ذهنشان اَبَرفکرهایی دارند که میشود تا ابد تویش غرق شد. به اینکه وقتی به افق آسمان نگاه میکنیم... نه خوشبختانه این یکی خیلی بزرگ است! تنها بزرگِ باقیمانده که میشود بهش خیره شد و از بزرگی و تعداد زیاد اشیای سیال در آن سوت زد! بازم خوبست که این یکی را داریم همچنان! پس بهتر است به جملهی بعد قید «روی زمین» را اضافه کنم!
خلاصه که کودک درونم از فرآیند بزرگ شدن «روی زمین» خوشش نمیآید. گاهی وسطِ فهمیدنِ چیزی تنهایم میگذارد و میرود پی بازیاش. فهمیده که تهِ فهمیدنْ هیچی نیست جز اینکه میفهمی آن موضوع هم چیز خاصی نبودهاست! ترجیح میدهد همچنان با بال و پر شوق در جهان تکراری بپرد و برای این کار عینک هراکلیتوس را دزدیده است و دائم به من یادآور میشود که گول جهان را نخور! هیچ کدامِ این تکراری ها شبیه قبلی نیست. به یک رودخانه نمیتوان دوبار وارد شد. تکرارها مثل پردهای است که صورت وجود را پوشانده. این پرده را کنار بزن و ببین که وجودْ هر لحظه رخی جدید مینمایاند و زیر این پرده چه دلبریها که نمیکند. بیهوده خودت را غرق حقارت دیدنها و دانستنها نکن. بزن بیرون از این بازی. بازی خودت را برپا کن.
