یادداشتهای رهایی من
Open in Telegram
مینویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761
Show more239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
گفتم قرآن! شروع کردم به «مطالعه تحقیقی قرآن». اول مثل رمان بود که داستان آفرینش رو تعریف میکنه و از اتفاقات موقع خلقت خبر میده. اما یه سری جاها رو اصلا نفهمیدم، بعضی آیات واقعاً گنگ بودن و منم ازشون رد نشدم، اینطوریه که از سال پیش تا الان تو جزء دو گیر کردم و اصلاً هم کوتاه نمیام که با روخوانی ازش بگذرم و بهش فکر نکنم.
[۸/۹]
دنیای موازی که از چندین سال قبل درگیرش بودم توسط قرآن بهم ثابت شد اما به شکلی فوقالعاده جالب و منطقی و هدفدار! شاید بعداً بیشتر دربارهش حرف زدم.
[۷/۹]
امسال همهچیز از زامبی (مرده متحرک) تبدیل شد به زندهی با عقل و شعور. زندگی زندهست، مرگ زندهست، کتاب و قلم و سنگ و امید و ناامیدی هم زندهن و این منم که تصمیم میگیرم زنده بودن خودمو به کدوم موجود زنده گره بزنم و چطوری با زندهها رفتار کنم.
[۶/۹]
آه خدای من داشت یادم میرفت! من تو ۲۳ سالگی کلمات رو لمس کردم و فهمیدم هر کلمه، موجود زندهایه که اثر میذاره و میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده. برای همینم بیشتر به حرفام دقت کردم و برای خودم و تو خلوتم نوشتم و بلند بلند دعا کردم تا صدام به اون بالابالاها برسه.
[۵/۹]
فهمیدم عمل کردن و نشون دادنِ رفتار ظریف و دقیق، صد هیچ از حرف زدن و تز دادن جلوتره.
[۴/۹]
یه هدف پیدا کردم که با تمام قلبم میخوام براش تلاش کنم، چیزی که اینهمه سال نداشتمش! (دلیل کمتر آنلاین شدنم هم همینه.)
[۳/۹]
امسال تا جایی که عقلم میرسید #معشوق رو شناختم؛ فهمیدم نمیتونم فقط تو کتابا دنبالش بگردم و خدای هر کس همونه که فکر میکنه، پس فکر و دیدگاهم رو دربارهی مهمترینِ زندگیم و تنها کسی که درکم میکنه و تنهام نمیذاره تغییر دادم.
به مناسبت ورود به ۲۴:
۲۳ سالگی هدیهی قشنگِ این زندگی به من بود. امسال دنیای درونم رو بیشتر کشف کردم و واضحتر دیدمش؛ تونستم با دنیای بیرون ارتباط سالم برقرار کنم و درک کردم که برای همراه شدن با آدما لازم نیست شبیهشون بشم، فقط باید به شیوهی خودم دوستشون داشته باشم.
درست مثل لهجههای مختلفِ یک زبان، محبت کردن آدما هم شکلهای مختلفی داره. لازم نیست همهی اَشکال محبت رو بلد باشی تا بتونی تشخیص بدی که «محبته». اون حسِ دوست داشتنِ خالصی که میگیری و اون درکِ نورانی و صادقانه که از رفتار، کلمات یا نگاهِ یک عزیز داری، اسمش محبته.
آقای مسافری که امروز صندلی شاگرد تاکسی نشستین و با اینکه از باغ برگشته بودین و خستهی کار بودین، با نشاط و خوشرویی احوال راننده رو پرسیدین و به همه امید دادین که زندگی همیشه سخته اما بیاید با وجود سختیا بازم بخندیم و آخرشم گفتین:«الله سیزیٖ شارژ اِلَسین*»، دعا میکنم خدا به منبع بینهایت شارژ و حال خوب وصلتون کنه و با آبشار امید، باغتونو آبیاری کنه.
*خدا شارژتون کنه.
ممکنه امروز راه رو ندونی اما در مسیر هدف باشی، ممکنه بعدها بفهمی به شکل معجزهآسایی داشتی به سمت همون راهی که براش آفریده شدی حرکت میکردی. فقط نباید فراموش کنی که تو «رب» نیستی، پرورش دهنده کس دیگریه؛ او بهتر میدونه داره با زندگی ما چیکار میکنه؛ پس آرام باش و غم به دلت راه نده. تمام مسئولیت این زندگی روی دوش تو نیست.(اینها کلماتی هستن که دلم میخواست وقتی بارِ زندگی رو شونههام سنگینی میکرد بشنوم.)
«احتمالاً هیچوقت نتونم از آدما بینیاز بشم و ازشون فاصله بگیرم؛ فقط میتونم دعا کنم آدمای خوبی سر راهم قرار بگیرن و خودمم تلاش کنم یکی از همون آدمای خوب برای بقیه باشم.»
سلام
🌦 خیلی ممنونم از لطف و حُسن نظری که نسبت بهم داری؛
🪽 خلاصهی اتفاقاتی که افتاد این بود:
☔️ با مفهوم خدا و نقشش تو زندگی انسان درگیر بودم
☔️ تقریباً تو همهی مکاتب بشری، دنبال یه روزنهی امید گشتم که به زندگی وصلم کنه اما نبود
☔️ آدمها دونه دونه ترکم کردن، کسی درک نمیکرد چی میگم و منظورم چیه. هیچکس نتونست به سوالام جواب بده و قانعم کنه که چرا باید زنده بمونم
☔️ با بلاهایی که سرم اومد و دردهایی که کشیدم باورم شد رها شدم و کسی حواسش بهم نیست
☔️ درد به درجهی مرگ رسید، همون موقع بود که فهمیدم نمیخوام بمیرم، فقط بلد نیستم زندگی کنم، دلیلی برای زنده بودن ندارم و چیزایی که بقیه رو سرگرم میکنه فقط باعث رنج منه
☔️ فکر میکردم همهکارهی زندگیم خودمم و تنهایی باید این بار سنگین رو به دوش بکشم، فکر میکردم اگه فقط تلاشمو بیشتر کنم میتونم روحمو ارضاء کنم و اگه نمیتونم، برای اینه که تلاشم کافی نیست؛ اما اون لحظه فهمیدم مسئولیت زندگی تنها رو دوش من نیست و حتی به اختیار خودم زنده هم نمیتونم بمونم
☔️ من یه معلم داشتم که خیلی باهاش لج بودم؛ چشمامو میبستم تا نبینمش، گوشامو میگرفتم که نشنوم چی میگه چون معتقد بودم به زور منو نشونده سر کلاسش و چیزی برای ارائه نداره. دردِ عمیق باعث شد چشم و گوشمو باز کنم:
🩵 حرفاش پر از عشق و دلسوزی، نگاهش پر از رحمت و محبت، و خودش تماماً نور بود.
🩵 تصمیم گرفتم باور کنم که او دوستم داره، من به عشق ایمان آوردم، سعی کردم معلمم رو بشناسم و بعد از اون تازه زندگی کردم
☔️ یادمه اسمم مسلمون بود اما چیزی جز مبطلات روزه و فقه و حاشیهی دین نمیدونستم، یادمه مربی و معلمی که تو ذهنم بود مدام تنبیهم میکرد و ازم بیزار بود؛ بهم ظلم کرده بود که تو این جهانِ احمق قرارم داده بود
🩵 بعد از باور کردنِ عشق، بهش فکر کردم؛ به یگانگی، به زیبایی، به نور، به کلمات، به قلب. من خیلی به این معلم بدهکار بودم و هستم.
🩵 بعدش فقط امید بزرگی که بهش داشتم رو نگه داشتم؛ با فکر کردن به او کتاب میخوندم و مینوشتم و زندگی میکردم.
🩵 باهاش دوست شدم، شد نابترین رفیقم. کاری کرد من تلاش کنم خوب باشم و آدم بهتری بشم و با آدما رفتار درستی داشته باشم. بهم الهام بخشید، کمکم کرد، نشونه داد، نیازم به محبت و توجه رو به لطیفترین شکل ممکن پاسخ داد.
🌱حالا تو بگو
اگه خودت بودی عاشقش نمیشدی؟!
#معشوق
سلام امیدوارم که حالت خوب باشه🫧 مدتی هست که عضو کانالت هستم و توی دلم شخصیتت و ادبیاتی که استفاده میکنی تحسین میکنم، با خودم فکر کردم که ازت بپرسم چی شد که به این جا رسیدی که بنظر مطمئن به لطف خدا میای و قلب آرومی داری و سعی می کنی داشته باشی، گفتم شاید رمز و رازی وجود داشته باشه از اون فوت های کوزه گری یا فرمول های مهم. چی روی زندگیت تأثیر زیادی گذاشت و به این سمت هدایتت کرد؟
ممنون میشم که در مورد این ها باهام صحبت کنی و از این نا آرومی که باید چیکار کنم من و نجات بدی😅
میگفت:«تمام جهان هستی و خلقت بر اساس نوره؛ پایینترین مرحلهی نور، نورِ آتشینه و بالاترین نور، نورِ الٰهیه.»
نوشته:«ای بهترین ستاینده و ستایش شده.»
قلبم میگه: او اینقدر ازت تعریف میکنه که از تعریف بقیه بینیاز میشی. دیگه لازم نیست کسی تشویقت کنه، دیگه منتظر تمجید بقیه نیستی تا از کارِ خوبت لذت ببری؛ چون اوست که بهترین مشوّقه.
#معشوق
دعا در برابر دعا؛ معاملهی خوبیه مگه نه؟!
امشب اندازهی یک دونه ارزنی که در دهان مورچهست به یادم باشید، منم به یادتونم🌓
با خودم قرار گذاشتم که تمرینات خودشناسی رو جدی بگیرم و ادامه بدم.
این شد که دونه دونه نوشتمشون و گذاشتم جلو چشمم تا حواسم جمع باشه.
منبع این تمرینات، آموزههای چند تن از اساتید عزیزیه که مدتی پای سخن ارزشمندشون نشستم و جمع بندی کردم که چیکار باید بکنم.
قبلاً کمی تمرین کردم، کارِ سختی نیستی اما ذهن متمرکز و منعطف میطلبه.
ته دیگ: احتمالاً هر از گاهی بنویسم که چه حسی داشتم و چه شد.
ته دیگ سیب زمینی: نکات اضافی رو تو کامنت مینویسم برای علاقهمندان.
