en
Feedback
یادداشت‌های رهایی من

یادداشت‌های رهایی من

Open in Telegram

می‌نویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761

Show more
239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
سفر مشهد ما هم با کلی اتفاقات شیرین به پایان رسید. - خیلی ناگهانی نتایج دبیری اعلام شد و بله! مرحله کتبی قبول شدم؛ الهی شکر که نتیجه رو تو مشهدالرضا (ع) گرفتم. - دوتا از دوستای فوق‌العاده‌م رو برای اولین بار دیدم و چشمام نورانی شد! شادی و سارای عزیزم، از مهمون‌نوازی‌تون سپاسگزارم💘 - تو رستوران هتل میز کم اومد و یه خانمه کنارمون نشست؛ خواهرم هدیه‌ی قبولی‌مو همونجا داد و خانمه پرسید قضیه چیه؟ بعد از توضیحم تشویقم کرد و گفت خودشم ۴۰ ساله معلمه! (به فال نیک گرفتم و یه نشونه از طرف امام رضا جان برداشت کردمش) - چاییِ صحن کوثر خوردم، تو گویی شراب بهشتی بود! - با دعای عرفه عاشقی کردم و واقعاً چسبید. - آخرین شب تو مسجد گوهرشاد نشستم و انقدر درددل کردم که دیگه هیچ دردی تو وجودم نموند. خدا امام رضا رو برامون نگه داره. - قبل از سفر مشهد چیزای عجیبی فهمیدم و طی سفر هم آگاهیم تکمیل شد؛ اما هنوز کلمه ندارم برای بیان کردنش.

یه دور برا همگی دعا کردم؛ کنکوریای بی‌گناه، مریض‌دارای بی‌پناه، سرگردونای پر اشتباه، کتابخونای بی‌کتاب، امتحان‌دارای بی‌خواب و پرخواب، عاشقای فراری از گناه. [وی از ذوق زیارت به سرش زده و شاعر شده.]

همه‌چی اینجا زیبا به چشمم میاد؛ بازی کردن بچه‌ها، پر زدن کبوترا، نگاه آدما، آینه‌کاریا، اشترودل رضویا. قشنگ بهشته اینجا.

«یا مَن لایُواریٖ مِنهُ لَیلٌ داج...» « ای کسی که شب تار ازش پنهون نمی‌مونه...» تو بودی و تو دیدی و تو شنیدی؛ هرچی که اون شبای تیره و تار به من گذشت؛ هر فکری که منو به عدم سوق داد؛ هر قطره اشکی که با یه تیکه از قلبِ تیکه‌پاره‌م ریخت. اونموقع بهت می‌گفتم چرا کاری نمی‌کنی؟ اصلاً هستی؟ الو؟ صدا میاد؟ الان زبونم لال شده. چی باید بگم؟ چطور تشکر کنم که زنده نگهم داشتی و اجازه دادی به وجودم ادامه بدم و هر لحظه بیشتر از قبل ارزششو بفهمم؟ ممنونم، ممنونم،‌ ممنونم که نذاشتی بیشتر از این به خودم آسیب بزنم؛ ممنونم که وسط بیراهه از یقه‌م گرفتی و یه‌کم بالا بردیم تا احمق نمونم و فقط نوک دماغمو نبینم. ممنونم که زنده‌ام. ممنونم که جواب دادنت دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. #معشوق

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آین
+2
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

«و در نهایت، عکس‌هایی که از آدما گرفتم مهم‌تر از طبیعت و اشیا و حیوانات بود.»

از ماندگارترین سوتی‌های دوره جاهلیت۵ این بود که وسط حرم حضرت معصومه (س) یه خانم عرب داشت خودشو می‌کشت که به بقیه بفهمونه دنبال کفشداری شماره ۵ می‌گرده. من فهمیدم چی می‌گه اما نمی‌تونستم بهش بگم «دنبالم بیا با هم پیداش می‌کنیم.» به جاش زل زدم تو چشماشو گفتم: « Can you speak English?» تا حالا تو عمرم انقدر واضح اموجیِ «😒» رو ندیده بودم. با همین قیافه روشو کرد اونور و به فریاد زدن ادامه داد.

من تا الان ۵ تا دوره گذروندم که هر کدوم از دوره‌ها با تغییرات اساسی درونم شروع شدن؛ اسم همه‌شون تا الان «جاهلیت» بوده؛ جاهلیت۱، جاهلیت۲... اما برای این دوره‌ی جدیدی که در قلبم آغاز شده، نام تازه‌ای در نظر گرفتم: طراوت🌿. میل به شکوفایی دارم، بدون اینکه ذهنیت خاصی از خودم داشته باشم یا بخوام خودمو توصیف کنم.

آزمون الهی که ساکنان حرم ملکوت دقیقاً بعد از آزمون دبیری ازم گرفتن (زمانبندی مناسب میدان جنگ) باعث شد یه چیز عجیبی ذهنمو درگیر کنه: نکنه شناختی که از خودم داشتم اشتباه بوده؟ نکنه من فقط پذیرفتم که همینم و بعد راهِ نشون دادن بقیه پتانسیلمو بستم؟ وقتی با عوض شدن شرایط زندگی، منم هویت جدیدی از خودم بروز می‌دم، پس من دقیقاً کی‌ام؟! برده‌ی احساسات یا بنده‌ی استدلال؟ یک عمر به همه گفتم به خودتون برچسب نزنید و بعد به مدت زیادی سرتاپای خودمو برچسب‌بارون کردم!

۹ سالش بود؛ به زور مامانش نشست سر کلاس، چون قبلاً از زبان بیزار شده بود. جلسه‌ی اول رفت دورتر نشست و با اخم سرشو انداخت پایین، پاهاشو تکون می‌داد و لحظه شماری می‌کرد برای پایان کلاس. باهاشون حرف زدم، احوالپرسی کردم، معنی اسمشونو پرسیدم، درس موردعلاقه‌شونو، اینکه چجور شخصیتی دارن و ویژگی‌های مثبتشون چیه. کم‌کم دیدم نیشش باز شد و سرشو آورد بالا. این جلسه که وارد کلاس شدم دیدم میز اول نشسته. گفت تیچر تیچر! من ۴ خط D نوشتم! گفتم من که هنوز تدریسش نکردم آقای امیرحسین! گفت من خودم زودتر یاد گرفتم نوشتم! #تیچرتیچر!

Repost from N/a
دلم می‌خواد یه روز بشینم اینقدر به خدا فکر کنم که دیوونه شم. خدایا.

می‌گفت برگ‌وبار و تنه‌ی درختای گردویی که بلند اما کم‌بارن رو از عمد قطع می‌کنن تا درخت «مجبور شه به بار دادن و بهتر رشد کردن». شاید تنها راهی که میشه به درخت فهموند می‌تونه پرثمرتر باشه همینه.

بیا درخت گردو باشیم حتی اگه شاخه‌هامونو قطع کردن و تنه‌مونو کوتاه کردن بازم جوونه بزنیم🌱 بیا از زندگی دست نکشیم 💚
+1
بیا درخت گردو باشیم حتی اگه شاخه‌هامونو قطع کردن و تنه‌مونو کوتاه کردن بازم جوونه بزنیم🌱 بیا از زندگی دست نکشیم 💚

یه چیزی ته دلم نمی‌ذاره به هیچ وجه به این رمز ارزهای تلگرامی اعتماد کنم. فلسفه پشتشو درک نمی‌کنم، «هی کلیک کنی تا پولدار بشی؟» نمی‌فهممش. هر وقت پول اومد حسابتون اعلام کنید که تبریک بگم؛ در همین حد ازم ساخته‌ست🤝

یکی از دلایل علاقه‌م به بهار اینه: یاکریم‌ها(قُمری خونگی) از پنجره‌ی دستشویی/ حموم میان داخل و دنبال جای مناسب برای لونه ساخت
یکی از دلایل علاقه‌م به بهار اینه: یاکریم‌ها(قُمری خونگی) از پنجره‌ی دستشویی/ حموم میان داخل و دنبال جای مناسب برای لونه ساختن می‌گردن. اما انگار این بار سطح سیفون اصلا انتخاب خوبی نبوده و شاهکار درست کرده...

برای شناختن نسبی شخصیت و اخلاق یه آدم، چه سوالاتی باید ازش پرسید؟ (در صورتی که نتونی رفتارشو ببینی)

گاهی دلم می‌خواد به بعضی آدما فقط به‌خاطر خوب بودنشون حقوق پرداخت کنم.

یه خانمه برگشت بهم گفت شما تا حالا پیاده‌روی اربعین رفتی؟ بغض کردم چشمام عین گربه‌ی شرک شد گفتم نه... چطور؟🥺🥹 گفت آخه این کوله واسه اربعینه نه سفر دو روزه به قم. 😕

اون یکی اتوبوس یه عالمه صندلی خالی داشت. داشتم می‌رفتم به سمت صندلی‌های خالی که یه خانمه گفت اینجا بغل دست من جا هستا! نگاهش کردم گفتم عه آره! بعد رفتم صندلی عقبش نشستم که دوتا صندلی‌شم خالی بود. بنده خدا فکر کنم ناراحت شد.