یادداشتهای رهایی من
Open in Telegram
مینویسم که یادم بمونه. #مغزیه #معشوق #book #movie #series #تیچرتیچر! مرمر هستم: https://t.me/HarfinoBot?start=7b303f1072fbf7df-761
Show more239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
شفاف سازی:
سوژه دختری بود که تکالیف خونه رو به هیچوجه انجام نمیداد؛ اما در پرسشهای کلاسی و امتحانات مستمر و پایانی نمرات بالا ( در حد ۱۹-۲۰) میگرفت.
چندباری معلمش والدین رو میخواد و میگه بخشی از نمره مستمر به این تکالیف بستگی داره اما دختر روشش رو عوض نمیکنه که نمیکنه (نه از سر لجبازی، بلکه چون همهچیزو یاد گرفته و تکالیف براش حوصله سربر بوده)
در واقع یادگیری برای این دختر اتفاق افتاده بوده و نیازی به تمرین بیشتر نداشته، حتی دروس سالهای قبل هم یادش بوده.
معلم یه کار هوشمندانه میکنه:
به بچهها اعلام میکنه هر کس درسش مثل [مریم] خوب بشه، دیگه نیازی نیست تکلیف انجام بده!
میگفت توی کلاس غوغا شد! بچهها درس میخوندن که نمرات بالا بگیرن و دیگه نیاز نباشه درس بخونن!
مریم هم شد کمک معلم برای رسیدگی به تکالیف.
سوال:
اگه دانش آموزی تمام نمراتش ۲۰ باشه اما اصلا تکلیف انجام نده چیکارش کنیم؟!
پاسخ استاد:
معلمی که دانش آموز رو مجبور به انجام تکلیف کنه، صلاحیت معلم بودنو نداره!
- تیچر بفرمایید اینم کتابکار.
+ آفرین درسته همش، perfect!
- پس برام یه قلب بکشید!
(اندکی بعد...)
- دلتون بسوزه تیچر برا من قلب کشیده برا شما نع!
بقیه: تیچرررررر! چطور تونستید این کارو با ما بکنید؟؟؟ منم قلب میخوااام!
«براساس یک داستان کاملاً واقعی/ کلاس دوازدهم انسانی»
بچهها عالیان واقعاً.
سر کلاس تا تونستن دعوا کردن و عربده کشیدن و حرف زدن، بعد رفتنی میگن تیچر ببخشید خودمون میدونیم امروز خیلی اذیتتون کردیم!
آه!
دو ماه از سال تحصیلی میگذره و من دیگه مطمئن شدم که راهِ نگه داشتن بچهها، منفی دادن و کسر نمره و در کل کنترل بیرونی نیست!
بچه باید یه چیزی از درونش بجوشه، یه انگیزهای بگیره، نه برای درس خوندن بلکه برای بهتر کردن شخصیت خودش. اما این کار انگار با حرف زدن صورت نمیگیره، یه رفتار خاص باید ببینه، یه مسئولیت مشخص باید بدم تا به خودش برگرده.
مأموریت جدید و جدی در راهه!
Repost from تختهسیاه
خب ما میدانیم که جهان از غم تهی نمیشود، پس چرا آدمها اسم همسرشان را «همغم» ذخیره نکنند؟
- کاری هست که موقع انجام دادن غرقش بشید و حس کنید از زمان جدایید؟
+ بوکس/درس/آهنگ گوش دادن/رقصیدن
- من از نماز چنین لذتی میبرم، غرقش میشم
• اه تیچر مذهبیش نکنین دیگه!
- من نظر شما رو پرسیدم و نظر خودمم گفتم؛ ضمنا این مذهبی بودن نیست، یه راه زندگیه.
- تیچر تو رو خدا نمرهی این امتحان رو وارد نکنید! مامانم بفهمه منو میکشه!
• راست میگه تیچر! مامان منم سرمو میبره!
+ یعنی شما بهخاطر مامانتون درس میخونید؟
بیشتر کلاس: بله/هیچ علاقهای نداریم/مجبوریم/ دعوامون میکنن که بهت خونه و غذا میدیم در ازاش ازت نمره خوب میخوایم.
- تیچر! من که همهی نمراتم بیسته، چرا نمره ماهانه ۱۹ دادین؟
+ انضباط و نحوه رفتارتون در کلاس باعث کسر نمره شده. (چون کلاس زبان رفته و بیشتر بلده، میپرید وسط پاسخ بقیه و نمیذاشت به سوال فکر کنن)
- ما میایم مدرسه که درس یاد بگیریم نه انضباط!
+ نخیر، میاید سر کلاس من که زندگی یاد بگیرید.
تو کلاسای پودمان آموزشی که برامون گذاشتن، از استاد درس آسیبهای روانی پرسیدم:«ممکنه هویت روانی یه نفر شکل گرفته باشه، خودشم با بیاعتمادی و انزوا و بدبینی و بیمحبتی، اما فرد خودآگاهی پیدا کنه و با شکستن تمام شاکلهی اون هویت، روان خودشو از نو بسازه؟»
گفتن:«گاهی یک واگویه، یک تغییر باور و نگرش به جهان، میتونه تمام هویت انسان رو از این رو به اون رو کنه.»
سر کلاس، بچهم ازم پرسید:
تیچر زندگیو چیکارش کنم؟ اصلا با خودم حال نمیکنم! نمیدونم چه رشتهای برم یا چیکاره بشم. همش با خدا حرف میزنم خواستههامو بهش میگم، هی میگم خدایا بهم پول زیاد بده.گفتم:
پول عالیه! پول لازمه، پول خیلی خوبه، تو باید یه شغل خوب داشته باشی، باید پولدار بشی؛ اما یادت باشه صرفاً پول هدف اصلی خلقت تو نیست؛ بهش فکر کن، به اینکه چرا از بین اون همه احتمال، تو باید به دنیا میومدی.
زندگی کن! لذت ببر از فرصتی که خدا بهت داده؛ از لحظه به لحظهش. لذتی که ایمان داری بعداً پشیمونی به بار نمیاره.
هفته قبل که آزمون گرفتم، دو نفر تقلب کردن. امروز اون دو نفرو صدا زدم اومدن کنار میز معلم. دستای دوتاشونو گرفتم و گفتم:
من شما رو بهخاطر نمره دوست ندارم، چیزی که شما رو عزیز میکنه ارزش وجودی و قلب شماست، دوستتون دارم چون قلب ارزشمندی دارین؛ نمره مهمه، خوشحال میشم پیشرفتتونو ببینم، اما نمرهی شما دیدگاهی که من نسبت بهتون دارم رو تغییر نمیده.
«درس دوم زبان دهم، شگفتیهای آفرینش»
میپرسم چیِ جهان شگفتانگیزه؟
میگه: هدفمند بودنش، اینکه حتماً یه دلیلی داره که هنوز در جریانه...
دوستاش میپرن وسط حرفش: دینی! دینی زیاد خوندیا!
این مفاهیم فوقالعاده در یک مشت تئوری خلاصه شدن و فرصت تفکرو از بچهها گرفتن؛ و چون مجبور به حفظ کردنش بودن، به سرعت ازش عبور میکنن.
احتمال وجود داشتن ما در جهان، یک در ۴۰۰ تریلیونه! و این یعنی ۳۹۹,۹۹۹,۹۹۹,۹۹۹,۹۹۹ نفر با هویت و شخصیت و جسم و روحِ دیگه میتونستن به جای من زندگی کنن اما در نهایت این منم که دارم نفس میکشم.
روزهایی که فقط روی تموم کردن درس تمرکز میکنم، این حس بهم دست میده که هیچ چیز به دردبخوری به بچهها یاد ندادم تا تو زندگیشون به کار ببرن؛ و این منو به فکر فرو میبره که چطور میتونم زندگیو به درس تزریق کنم؟!
