رقص کلمات در دیگ جوشان - یوسف یزدانی
Open in Telegram
⭕️کانال رسمی یوسف یزدانی استفاده از مطالب این کانال، با ذکر منبع و رعایت اصول اخلاقی و حرفه ای، آزاد است... ⭕️ارتباط با یوسف یزدانی @hichdrhich آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی @yousefyazdani53
Show more394
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+530 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '25
May '25
+16
in 0 channels
April '25
+22
in 1 channels
Get PRO
March '25
+23
in 1 channels
Get PRO
February '25
+15
in 3 channels
Get PRO
January '25
+21
in 1 channels
Get PRO
December '24
+17
in 2 channels
Get PRO
November '24
+12
in 1 channels
Get PRO
October '24
+13
in 2 channels
Get PRO
September '24
+12
in 1 channels
Get PRO
August '24
+12
in 1 channels
Get PRO
July '24
+11
in 1 channels
Get PRO
June '24
+7
in 1 channels
Get PRO
May '24
+16
in 2 channels
Get PRO
April '24
+17
in 1 channels
Get PRO
March '24
+12
in 1 channels
Get PRO
February '24
+16
in 1 channels
Get PRO
January '24
+12
in 2 channels
Get PRO
December '23
+31
in 3 channels
Get PRO
November '23
+14
in 2 channels
Get PRO
October '23
+28
in 1 channels
Get PRO
September '23
+7
in 0 channels
Get PRO
August '23
+21
in 0 channels
Get PRO
July '23
+25
in 0 channels
Get PRO
June '23
+25
in 0 channels
Get PRO
May '23
+15
in 0 channels
Get PRO
April '23
+16
in 0 channels
Get PRO
March '23
+20
in 0 channels
Get PRO
February '23
+20
in 0 channels
Get PRO
January '23
+61
in 0 channels
Get PRO
December '22
+61
in 0 channels
Get PRO
November '22
+17
in 0 channels
Get PRO
October '22
+10
in 0 channels
Get PRO
September '22
+9
in 0 channels
Get PRO
August '22
+14
in 0 channels
Get PRO
July '22
+4
in 0 channels
Get PRO
June '22
+3
in 0 channels
Get PRO
May '22
+3
in 0 channels
Get PRO
April '22
+6
in 0 channels
Get PRO
March '22
+1
in 0 channels
Get PRO
February '22
+1
in 0 channels
Get PRO
January '22
+5
in 0 channels
Get PRO
December '21
+3
in 0 channels
Get PRO
November '21
+2
in 0 channels
Get PRO
October '21
+6
in 0 channels
Get PRO
September '21
+7
in 0 channels
Get PRO
August '21
+13
in 0 channels
Get PRO
July '21
+15
in 0 channels
Get PRO
June '21
+6
in 0 channels
Get PRO
May '21
+20
in 0 channels
Get PRO
April '21
+12
in 0 channels
Get PRO
March '21
+18
in 0 channels
Get PRO
February '21
+14
in 0 channels
Get PRO
January '21
+10
in 0 channels
Get PRO
December '20
+314
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 29 May | 0 | |||
| 28 May | 0 | |||
| 27 May | 0 | |||
| 26 May | +1 | |||
| 25 May | +1 | |||
| 24 May | 0 | |||
| 23 May | 0 | |||
| 22 May | 0 | |||
| 21 May | 0 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | 0 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | +4 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | +1 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | +2 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | +1 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | +2 | |||
| 04 May | +2 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | +2 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
دیپلم افتخار و تندیس بهترین فیلمنامهی اقتباسی هفتادو یکمین جشنوارهی منطقهای سینمای جوان - سهند برای فیلمنامه "صیاد"
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53
| 2 | سی و ششمین نمایشگاه بینالمللی کتاب
دوستان عزیز میتوانند کتابهای بنده را از نمایشگاه کتاب تهیه کنند.
نشر ثالث: شبستان، راهرو ۳۱، غرفه انتشارات ثالث
نشر نگاه: شبستان، راهرو ۲۶، غرفه انتشارات نگاه
نشر گیوا: شبستان، راهرو ۱۶ غرفه انتشارات گیوا
(کتابهای چاپ شده از بنده)
۱) خفته در تنگنا، زندگینامه فریدون فروغی/ نشر ثالث / چاپ اول ۱۳۸۲ / چاپ هشتم ۱۴۰۲
۲) بابک بیات، آخرین نُتها / نشر نگاه / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۰
۳) از پس فردا تا دیروز (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۶
۴) گفتوگو با صادق هدایت/ نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۳
۵) امسال باید مُردهها را سرشماری کنند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۲
۶) خودکشی پس از مرگ (مجموعه داستان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۷) مُردهها همه چیز را میدانند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۸) خاطرات زنگزده (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا /چاپ اول ۱۴۰۴
۹) دستهای سنگی (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا /چاپ اول ۱۴۰۴
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 553 |
| 3 | No text... | 329 |
| 4 | ممنون از جناب شعیبی عزیز
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 142 |
| 5 | منتشر شد:
"دستهای سنگی"
مجموعه فیلمنامه کوتاه
نویسنده "یوسف یزدانی"
انتشارات گیوا / ۱۴۰۴
دوستان عزیز برای تهیهی این کتاب
۱) خفته در تنگنا، زندگینامه فریدون فروغی/ نشر ثالث / چاپ اول ۱۳۸۲ / چاپ هشتم ۱۴۰۲
۲) بابک بیات، آخرین نُتها / نشر نگاه / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۰
۳) از پس فردا تا دیروز (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۶
۴) گفتوگو با صادق هدایت/ نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۳
۵) امسال باید مُردهها را سرشماری کنند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۲
۶) خودکشی پس از مرگ (مجموعه داستان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۷) مُردهها همه چیز را میدانند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۸) خاطرات زنگزده (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا /چاپ اول ۱۴۰۴
۹) دستهای سنگی (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا /چاپ اول ۱۴۰۴
تلفن همراه واحد خرید نشر گیوا: 09358393180
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 579 |
| 6 | منتشر شد:
"خاطرات زنگزده"
مجموعه فیلمنامه کوتاه
نویسنده "یوسف یزدانی"
انتشارات گیوا / ۱۴۰۴
دوستان عزیز برای تهیهی این کتاب و کتابهای دیگر یوسف یزدانی، میتوانند با دفتر انتشارات "گیوا" تماس بگیرند...
۱) گفتوگو با صادق هدایت/ نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۳
۲) امسال باید مُردهها را سرشماری کنند. (رمان) نشر گیوا / ۱۴۰۲
۳) خودکشی پس از مرگ (مجموعه داستان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۴) مُردهها همه چیز را میدانند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۵) خاطرات زنگزده (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا /چاپ اول ۱۴۰۴
راههای ارتباطی برای تهیهی کتابهایی که در نشر گیوا چاپ شده است:
تلفن همراه واحد خرید: 09358393180
وبسایت: www.givabook.ir
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 613 |
| 7 | "روز جهانی کتاب"
این روزها کتاب خواندن اولویت خیلیها نیست، چرا که خیلیها اولویتشان کتاب نیست و همین که بتوانند در چنین شرایط بحرانی، احتیاجات اولیهی زندگیشان را تامین کنند، به واقع هنر کردهاند. با این اوصاف، حکومتهای تمامیتخواه، اساساً از آگاهی و فهم و دانش جوامع خود، هراسی بس هولناک دارند...
۱) خفته در تنگنا، زندگینامه فریدون فروغی/ نشر ثالث / چاپ اول ۱۳۸۲ / چاپ هشتم ۱۴۰۲
۲) بابک بیات، آخرین نُتها / نشر نگاه / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۰
۳) از پس فردا تا دیروز (مجموعه فیلمنامه کوتاه) نشر گیوا / ۱۳۹۶
۴) گفتوگو با صادق هدایت/ نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۳
۵) امسال باید مُردهها را سرشماری کنند. (رمان) نشر گیوا / ۱۴۰۲
۶) خودکشی پس از مرگ (مجموعه داستان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۷) مُردهها همه چیز را میدانند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان_یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 569 |
| 8 | نظر یکی از خوانندگان گرامی درباره رمان "مُردهها همه چیز را میدانند"
نشر گیوا/ ۱۴۰۳
جناب آقای یزدانی عزیز، به نظرم رمان شما نقدیست به زندگی تودهای و گلهوار و مثالیست ملموس و تجسم یافته از آن گفتهی سقراط که "زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد."
زندگیای که عاریتیست، نه اصیل. زندگیای که بردهوار است و نه خودمختار. زندگیای که پوچ و بیهوده است و خالی از معنا. زندگیای که از هر نوع خوشی و خوشبختی، نوع ظاهری، توخالی و زوالپذیرش را به انسان تقدیم میکند. زندگیای که رسانهها و اکثریت افراد جامعه و حتی خانوادهها که خود گرفتارند، انسان را برای دستیابی به خوشبختی به آن رهنمون میشوند، حال آنکه خود از آن خیری ندیده و سر خود را مانند کبک زیر برف فرو بردهاند. زندگیای که باعث میشود افراد در کوتاه مدت احساس خوشبختی کنند ولی در نهایت روی کثیف، کرمزده، پوچ و زوالپذیرش را مانند سیلی به صورت هر انسانی میکوبد، روزی که شاید خیلی دیر شده باشد.
در نهایت بسیار خرسندم که در این رمان تنها به شرح و توصیف زندگی عاریتی تودهوار اکتفا نکردهاید، آثار و نتایج آن را در طولانی مدت نیز به تجسم درآورده و اولین قدم راه نجات از چنین زندگیای را هم ارائه دادهاید...
با ارادت و تجدید احترام
شیلا سیفی نسب
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 264 |
| 9 | درود خدمت دوستان عزیز...
شب دوستان زیبا...
کسی از دوستان اهل تالش (هشتپر) یا اطراف هشتپر هست؟
برای ساخت فیلم جدیدم، دنبال لوکیشنی در اون منطقه میگردم.
روخانهای تقریباً پر آب که توی جنگل باشه...
سپاسگزارم...
با احترام
#یوسف_یزدانی
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 514 |
| 10 | نیچه، فیلسوفی که روانشناس بود.
نیچه در ستیز با جهان و با خودش است و به وضوح، پارادوکسهای کُشندهای در افکار و اندیشههاش دیده میشود. بر همین اساس هر کسی از هر گروه و نژاد و مذهب و اندیشهای و حتا متعصبان هر مسلکی، در هر خط مشی فکری و فلسفی و حتا سیاسیای که باشند- میتوانند به فراخور درک و داشتههای خود، نمونهای از جملات نیچه را برای توجیه دنیای خود و افکار و روش فلسفی و مذهبی و سیاسی خود انتخاب و بر آن متوسل شوند! چرا که نیچه جمیع اضداد است و بر علیه همه چیز سخن گفته و در نهایت به بیرحمانهترین شکل ممکن، بیش از هر چیز و هر کس و هر تفکری، با خودش به ستیزی همه جانبه برخاسته است.
آری! نیچه، علیه نیچه است! آنچنان که به تعبیر فولادوند، در نهایت به کسوف معنوی و جنونِ شاید خودخواسته میرسد. نیچه یک تنهای خودخواه بزرگ است...
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 466 |
| 11 | ارسالی از طرف یکی از مخاطبان عزیز...
سپاس از شما...
دوستان عزیز برای تهیهی این کتابها، میتوانند با دفتر انتشارات "گیوا" تماس بگیرند...
۱) گفتوگو با صادق هدایت/ نشر گیوا / چاپ اول ۱۳۹۷ / چاپ دوم ۱۴۰۳
۲) امسال باید مُردهها را سرشماری کنند. (رمان) نشر گیوا / ۱۴۰۲
۳) خودکشی پس از مرگ (مجموعه داستان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
۴) مُردهها همه چیز را میدانند. (رمان) نشر گیوا / چاپ اول ۱۴۰۳
راههای ارتباطی برای تهیهی کتابهایی که در نشر گیوا چاپ شده است:
تلفن ثابت: 02166944747
تلفن همراه واحد خرید: 09358393180
وبسایت: www.givabook.ir
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 398 |
| 12 | جهان امروزی خدا را به مرخصی فرستاده و در غیاب او تلاش میکند با یک کودتای نرم، جانشینی برایش جایگزین کند...
از مجموعه داستان «خودکشی پس از مرگ»
نوشته «یوسف یزدانی»
نشر گیوا/۱۴۰۳
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 422 |
| 13 | از کتاب "گفتوگو با صادق هدایت"
نویسنده "یوسف یزدانی"
نشر گیوا / ۱۳۹۷
امروز ۱۹ فروردین ۱۳۳۰، من صادق هدایت، خسته از همه چیز و همه کس و همه جا، در پاریس کلک خودم را کندم...
من صادقترین هدایت، هادیترین صداقت، صادق هدایت، نویسنده، محقق و مترجم، فرزند هدایت قلی خان اعتضادالملک و زیورالملوک، ششمین و کوچکترین فرزند خانواده، همزمان با جنبشِ آزادیخواهی و مشروطهطلبی، در ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ هجری شمسی، مطابق با ۱۷ فوریهی ۱۹۰۳ در تهران، خیابان کوشک، شماره ۱۱، به شماره شناسنامه ۵۷۹ صادره از ناحیه ۲ دولت و به لطف همکاری و همراهی خودم، درگذشتهی ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس هستم.
من در خانوادهای اشرافی، چشم به دنیایی گشودم که پر از فقر، بدبختی، درماندگی و درندگی بود و هنوز هم ادامه دارد و این ادامه دادن را به خوبیِ هر چه تمامتر ادامه میدهد. بر خلاف خانوادهام، از همان دوران کودکی، دچار نوعی حساسیت شدید در برابر پستیها و پلشتیها و بدبختیهای جامعه بودم و اعتقاد داشتم اگر در دنیا جاهای به خصوصی برای عیش و نوش و خوشگذرانی وجود دارد، در عوض فلاکت و بیچارگی همه جا یافت میشوند.
من هرگز بیدلیل و چرا نمیتوانستم با چگونههای متفاوت و گاه متضاد کنار بیایم و با خود و جهانِ پیرامونم سازش کنم. همیشه و در همه حال، دنبال یافتن چراها و چگونگیهای زندگی بودم تا دلیلی برای ادامهی حیاتِ پر دردسرم پیدا کنم که به گفتهی نیچه: «هر کس چرایی زندگی را دریابد، با هر چهگونهای خواهد زیست.»
چهل و نه سال هرگز نمیتوانست و نمیتواند عمر زیادی تلقی گردد اما برای من که تمام عمر در اضطراب و استرس و التهاب و اغتشاشهای درونی و بیرونی زیسته و نفس کشیده بودم و هر آن از درون در حالِ متلاشی شدن بودم، باید گفت بسیار زیاد و حتی بیش از اندازه بوده است و در این شکی نیست.
سرانجام روحِ بیقرار و جستوجوگر و خستهام، پوسته را دراند و بیرحمانه قیام کرد بر علیه خود و در اوج خودستیزی آگاهانه، در ادامهی خزیدنها به درونِ پرآشوبم، یکبار برای همیشه، خود را از چنگالهای پولادین زندگی رهاندم تا به رهایی ابدی برسم.
این جهان زندان و ما زندانیان
بشکن این زندان و خود را وارهان
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 144 |
| 14 | فیلم کوتاه: این بود همه داستان
نویسنده و کارگردان: یوسف یزدانی
تایم: ۱۰ دقیقه
سال تولید: ۱۳۸۷
این فیلم قربانی اتفاقات سال ۱۳۸۸ شد و به جشنوارهها راهش ندادند...
برای امروزهایی که به تلخی و هولناک پیش میرود...
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
دانلود فیلمهای دیگر از کانال شخصی: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 111 |
| 15 | پشت صحنهای کوتاه به همراه آنونس فیلم "جبرئیل"
نویسنده و کارگردان: یوسف کارگر
عوامل فیلم:
بازیگران: یوسف یزدانی- شبنم یوسفی- علی مکرم- سینا فرامرز- منظر اصغری- رسول عمرانی فر
مدیر فیلمبرداری: وحید بیوته
تدوین: عماد خدابخش
صدابردار: مسیح حدپور سراج
طراحی و ترکیب صدا: محمدمهدی جواهریزاده موسیقی: پیام آزادی
دستیار کارگردان و برنامهریز: نگار نقوی
گریم: لیلا اینانلو ظفری
مدیر تولید: آرمین مرادی
اصلاح رنگ و نور: مهران دوستی
دستیاران فیلمبردار: غلامرضا رضایی- مهدی داوری دستیاران صدا: محسن مصلح- جمال حدپور سراج دستیار تدوین: مجید طارمی
گرافیک: میلاد رحیمی
مجری طرح: شاهین فرجزاده
تهیهکنندگان: علی ضیایی و یوسف کارگر.
#یوسف_یزدانی
نویسنده، بازیگر و کارگردان
کانال شخصی: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 786 |
| 16 | از کتاب: باد سراغ تو را میگیرد.
نویسنده: یوسف یزدانی/ پخش در فضای مجازی
دانلود پی دی اف کتاب از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان_یوسف یزدانی
"سیزده به درها"
آن روزهای کودکی، سیزده بِدرهامان اختصاص داشت به اطراف دریاچهی شورابیل که هنوز مدرنیته و ذوق و شوقِ مدیران از خود راضی و بیسواد، برای ویرانیاش دست به کار نشده بودند. هنوز گِلهای سیاه و غلیظش، بهتر از نسخههای پیچ در پیچ هر دکتر زرایسمی عمل میکرد و خوب هم جواب میداد.
زنان و مردان، با پاهای گِلآلود اطرافش قدم میزدند و از ترس حملهی برقآسای نیروهای جان بر کفِ «کمیته»، فقط مچ پاهاشان حمامِ آفتاب میگرفتند و سیزدههای نحسشان را به «در» میکردند و خبر نداشتند که آیندهیشان پر از نحسی و سیاهیِ ارمغان چند سال قبل است! و من که هنوز بچه بودم، چه میدانستم که سالها بعد، درست زمانی که مبعوث میشوم و به چهل سالگی میرسم، سیزدههای هر فروردین را باید در خانه به در میکردم و شعر شهریار را هزار بار میخواندم: «من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم.» و یاد راوی بوف کور میافتادم که در این روز، مردم شهر نحسیهاشان را به خانهی خارج از شهر او روانه کردند تا از آن روز به بعد، روزگار او و من، نحستر از قبل شود.
بعد از ظهرهای سیزده به در هم مختص پارک بسیار بزرگ «کودک» واقع در میدان ورزش بود. آن روزها این پارک برای منِ هفت ساله، بزرگترین و بلکه زیباترین باغ و تفریحگاه جهان بود و جهان در آن روزهای مرگزا، برای منِ هفت ساله، چند کشور پدر سوخته بودند که هر روزهای مدرسه باید به دستور مدیر، لعن و نفرینشان میکردیم: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر فرانسه- (از اسم فرانسه خیلی خوشم میآمد، حس خاصی داشت. برای همین مرگ برش را بلندتر میگفتم. بزرگ که شدم و با آثار نویسندگان بزرگ این کشور بیشتر آشنا شدم، از خودم شرم کردم و به تعداد همهی روزهای زندگیام، از تک تک زندهها و مُردههای فرانسوی، صمیمانه در خود عذرخواهی کردم.)- مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر صدام یزید کافر- (و از بین همهی اینها، فقط صدام یزید کافر را میشناختم.) «دایی قربان» میگفت، چند بار پیشنهاد صلح و آتش بس داده ولی مردم غیور و غیرتمند ایران به دستور بالاییها قبول نکردهاند و همچنان شعار دادهاند: «راه قدس از کربلا میگذرد.»
هر هفته چند بار برای شرکت در تشییع جنازهی شهدا، تعدادی از ما به خیابانهای شلوغ شهر ارسال میشدیم و همیشه در صف مراسم میخندیدم و خوشحال بودیم که این شهدا ما را از شر مدرسه و درس نجات میدهند و دعا میکردیم هر روز تشییع جنازه باشد و ما در مدرسه نباشیم! چهار ماه بعد وقتی در تشییع جنازهی همکلاسیمان شرکت کرده بودیم، همه ناراحت بودیم. ناظم گفت: «آفرین! همیشه همین طور غمگین باشید؛ نمرهی انضباط همهتان بیست خواهد بود!»
نمرهی انضباط همهی ما بیست شد و من از آن روز به بعد همیشه غمگین بودم و همیشه از نگاههای ترسانم مرگ میبارید و در راه بازگشت از مدرسه به درختها، به گاری و گاریچی، به هوا، به آب، به خاک، به آتش، به صفهای طولانی مردم با پیتهای نفت، به صف شلوغ نانوایی، به صفهای طولانی مردم جلوی مغازهها، با کوپنهای تازه اعلام شده، به پسر بچهای که بستنی «آلاسکا» میخواست و گریه میکرد، به پیرمردی که اصرار میکردم یک دور دیگر سوار ارابهی چرخ و فلکش شوم و اجازه نمیداد، به لبو فروشی که سکهی پنج ریالی شاهنشاهی را قبول نمیکرد و میگفت دوران این سکهها تمام شده، به ماموران ریشوی کمیته که هر بار میدیدمشان، لکنت زبان پیدا میکردم، به رادیوی کوچک پدر که هر روز صدای هولناک مردی رعشه به جانمان میانداخت و عزرائیل را داس به دست، توی چشمهای هم تماشا میکردیم: «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حملهی هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید...»
قبل از ظهرها و بعد از ظهرهای سیزده به در، برای من پر از کابوس شد و پر از مرگ برهایی که دیگر لِذت بخش نبودند و تمام نحسیها را توی سیگارم دود میکردم، در خود، با خود و در خانه: برای گذشتهام، برای بزرگترین پارکِ دنیا، برای پدر که دیگر نبود و برای رادیوی کوچکش که برای همیشه خاموش شده بود. برای امروزهای مبهم که آیندهی آنروزهای بچگی و نحسی بود.
پدر رفت توی تاریخ. دریاچه شورابیل ماند توی گذشتههاش. پارک کودک هر روز کوچکتر شد. پناهگاه تاریکِ توی حیاط مدرسه پر شد از شن و ماسه. شعبههای نفت بسته شد و... من ماندم با تلی از ته سیگار و نحسی یک عمر آیندهی مبهم...
(فروردین 1394)
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان_یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 637 |
| 17 | سیزده به درها
آن روزهای کودکی، سیزده بِدرهامان اختصاص داشت به اطراف دریاچهی شورابیل که هنوز مدرنیته و ذوق و شوقِ مدیران از خود راضی و بیسواد، برای ویرانیاش دست به کار نشده بودند. هنوز گِلهای سیاه و غلیظش، بهتر از نسخههای پیچ در پیچ هر دکتر زرایسمی عمل میکرد و خوب هم جواب میداد.
زنان و مردان، با پاهای گِلآلود اطرافش قدم میزدند و از ترس حملهی برقآسای نیروهای جان بر کفِ «کمیته»، فقط مچ پاهاشان حمامِ آفتاب میگرفتند و سیزدههای نحسشان را به «در» میکردند و خبر نداشتند که آیندهیشان پر از نحسی و سیاهیِ ارمغان چند سال قبل است! و من که هنوز بچه بودم، چه میدانستم که سالها بعد، درست زمانی که مبعوث میشوم و به چهل سالگی میرسم، سیزدههای هر فروردین را باید در خانه به در میکردم و شعر شهریار را هزار بار میخواندم: «من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم.» و یاد راوی بوف کور میافتادم که در این روز، مردم شهر نحسیهاشان را به خانهی خارج از شهر او روانه کردند تا از آن روز به بعد، روزگار او و من، نحستر از قبل شود.
بعد از ظهرهای سیزده به در هم مختص پارک بسیار بزرگ «کودک» واقع در میدان ورزش بود. آن روزها این پارک برای منِ هفت ساله، بزرگترین و بلکه زیباترین باغ و تفریحگاه جهان بود و جهان در آن روزهای مرگزا، برای منِ هفت ساله، چند کشور پدر سوخته بودند که هر روزهای مدرسه باید به دستور مدیر، لعن و نفرینشان میکردیم: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر فرانسه- (از اسم فرانسه خیلی خوشم میآمد، حس خاصی داشت. برای همین مرگ برش را بلندتر میگفتم. بزرگ که شدم و با آثار نویسندگان بزرگ این کشور بیشتر آشنا شدم، از خودم شرم کردم و به تعداد همهی روزهای زندگیام، از تک تک زندهها و مُردههای فرانسوی، صمیمانه در خود عذرخواهی کردم.)- مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر صدام یزید کافر- (و از بین همهی اینها، فقط صدام یزید کافر را میشناختم.) «دایی قربان» میگفت، چند بار پیشنهاد صلح و آتش بس داده ولی مردم غیور و غیرتمند ایران به دستور بالاییها قبول نکردهاند و همچنان شعار دادهاند: «راه قدس از کربلا میگذرد.»
هر هفته چند بار برای شرکت در تشییع جنازهی شهدا، تعدادی از ما به خیابانهای شلوغ شهر ارسال میشدیم و همیشه در صف مراسم میخندیدم و خوشحال بودیم که این شهدا ما را از شر مدرسه و درس نجات میدهند و دعا میکردیم هر روز تشییع جنازه باشد و ما در مدرسه نباشیم! چهار ماه بعد وقتی در تشییع جنازهی همکلاسیمان شرکت کرده بودیم، همه ناراحت بودیم. ناظم گفت: «آفرین! همیشه همین طور غمگین باشید؛ نمرهی انضباط همهتان بیست خواهد بود!»
نمرهی انضباط همهی ما بیست شد و من از آن روز به بعد همیشه غمگین بودم و همیشه از نگاههای ترسانم مرگ میبارید و در راه بازگشت از مدرسه به درختها، به گاری و گاریچی، به هوا، به آب، به خاک، به آتش، به صفهای طولانی مردم با پیتهای نفت، به صف شلوغ نانوایی، به صفهای طولانی مردم جلوی مغازهها، با کوپنهای تازه اعلام شده، به پسر بچهای که بستنی «آلاسکا» میخواست و گریه میکرد، به پیرمردی که اصرار میکردم یک دور دیگر سوار ارابهی چرخ و فلکش شوم و اجازه نمیداد، به لبو فروشی که سکهی پنج ریالی شاهنشاهی را قبول نمیکرد و میگفت دوران این سکهها تمام شده، به ماموران ریشوی کمیته که هر بار میدیدمشان، لکنت زبان پیدا میکردم، به رادیوی کوچک پدر که هر روز صدای هولناک مردی رعشه به جانمان میانداخت و عزرائیل را داس به دست، توی چشمهای هم تماشا میکردیم: «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حملهی هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید...»
قبل از ظهرها و بعد از ظهرهای سیزده به در، برای من پر از کابوس شد و پر از مرگ برهایی که دیگر لِذت بخش نبودند و تمام نحسیها را توی سیگارم دود میکردم، در خود، با خود و در خانه: برای گذشتهام، برای بزرگترین پارکِ دنیا، برای پدر که دیگر نبود و برای رادیوی کوچکش که برای همیشه خاموش شده بود. برای امروزهای مبهم که آیندهی آنروزهای بچگی و نحسی بود.
پدر رفت توی تاریخ. دریاچه شورابیل ماند توی گذشتههاش. پارک کودک هر روز کوچکتر شد. پناهگاه تاریکِ توی حیاط مدرسه پر شد از شن و ماسه. شعبههای نفت بسته شد و... من ماندم با تلی از ته سیگار و نحسی یک عمر آیندهی مبهم...
فروردین 1394 | 1 |
| 18 | بزرگ شدم و عشق که به سراغم آمد، این پارک دیگر برایم اُبهت و بزرگی سابقش را نداشت، کوچک بود. آنقدر که بیواهمه و بیترسِ از گم شدن، میتوانستم در آن و در تنهاییهام قدم بزنم و آرزوی گم شدن داشته باشم و نمیشدم. برفهای روی نیمکتِ گوشهی پارک را با دستهای لرزان کنار زدم و نشستم. سیگاری گیراندم و دست بردم توی پاکت شیرینی. کیکهای کوچک را میخوردم و با چشمانِ خیس فریاد میزدم و چه بلند بود فریادهام تا مگر خدا بهتر بشنود- و برایاش آرزوی خوشبختی میکردم: «خدایا! امشب جشن عروسی «او»ست! خوشبختش کن.»
نمیدانم او خوشبخت شد یا نه!؟ ولی من آرزویم را در حق او دعا کرده بودم. نصفشب از روی نیمکت یخزده بلند شدم و گذشته و عشق را در همان پارک کودک جا گذاشتم و رفتم به دنبال آیندهای مبهم؛ آیندهای که دیگر نه پدر با من بود که دستم را بگیرد تا توی پارکِ کودک گم نشوم و نه گِلهای دریاچهی شورابیل که پاهای مردم به هر بهانهای حمام آفتاب بگیرند و نه عشق میتوانست دستِ دلم را بگیرد تا میان آدرسهای ناشناس گم نشوم! دور شدم، دورِ دور...
قبل از ظهرها و بعد از ظهرهای سیزده به در، برای من پر از کابوس شد و پر از مرگ برهایی که دیگر لِذت بخش نبودند و تمام نحسیها را توی سیگارم دود میکردم، در خود، با خود و در خانه: برای گذشتهام، برای بزرگترین پارکِ دنیا، برای پدر که دیگر نبود و برای رادیوی کوچکش که برای همیشه خاموش شده بود. برای امروزهای مبهم که آیندهی آنروزهای بچگی و نحسی بود.
پدر رفت توی تاریخ. دریاچه شورابیل ماند توی گذشتههاش. پارک کودک هر روز کوچکتر شد. پناهگاه تاریکِ توی حیاط مدرسه پر شد از شن و ماسه. شعبههای نفت بسته شد و... من ماندم با تلی از ته سیگار و نحسی یک عمر آیندهی مبهم...
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان_یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 1 |
| 19 | سیزده به درها
آن روزهای کودکی، سیزده بِدرهامان اختصاص داشت به اطراف دریاچهی شورابیل که هنوز مدرنیته و ذوق و شوقِ مدیران از خود راضی و بیسواد، برای ویرانیاش دست به کار نشده بودند. هنوز گِلهای سیاه و غلیظش، بهتر از نسخههای پیچ در پیچ هر دکتر زرایسمی عمل میکرد و خوب هم جواب میداد.
زنان و مردان، با پاهای گِلآلود اطرافش قدم میزدند و از ترس حملهی برقآسای نیروهای جان بر کفِ «کمیته»، فقط مچ پاهاشان حمامِ آفتاب میگرفتند و سیزدههای نحسشان را به «در» میکردند و خبر نداشتند که آیندهیشان پر از نحسی و سیاهیِ ارمغان چند سال قبل است! و من که هنوز بچه بودم، چه میدانستم که سالها بعد، درست زمانی که مبعوث میشوم و به چهل سالگی میرسم، سیزدههای هر فروردین را باید در خانه به در میکردم و شعر شهریار را هزار بار میخواندم: «من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم.» و یاد راوی بوف کور میافتادم که در این روز، مردم شهر نحسیهاشان را به خانهی خارج از شهر او روانه کردند تا از آن روز به بعد، روزگار او و من، نحستر از قبل شود.
بعد از ظهرهای سیزده به در هم مختص پارک بسیار بزرگ «کودک» واقع در میدان ورزش بود. آن روزها این پارک برای منِ هفت ساله، بزرگترین و بلکه زیباترین باغ و تفریحگاه جهان بود و جهان در آن روزهای مرگزا، برای منِ هفت ساله، چند کشور پدر سوخته بودند که هر روزهای مدرسه باید به دستور مدیر، لعن و نفرینشان میکردیم: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر فرانسه- (از اسم فرانسه خیلی خوشم میآمد، حس خاصی داشت. برای همین مرگ برش را بلندتر میگفتم. بزرگ که شدم و با آثار نویسندگان بزرگ این کشور بیشتر آشنا شدم، از خودم شرم کردم و به تعداد همهی روزهای زندگیام، از تک تک زندهها و مُردههای فرانسوی، صمیمانه در خود عذرخواهی کردم.)- مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر صدام یزید کافر- (و از بین همهی اینها، فقط صدام یزید کافر را میشناختم.) «دایی قربان» میگفت، چند بار پیشنهاد صلح و آتش بس داده ولی مردم غیور و غیرتمند ایران به دستور بالاییها قبول نکردهاند و همچنان شعار دادهاند: «راه قدس از کربلا میگذرد.»
اما نه کربلا آزاد شد و نه راه قدس از آنجا گذشت. فقط جویهای خون، مسیر این دو را آبیاری کرد تا سیاستهای کثیف بیشتر عمر کنند. وقتی خرمشهر آزاد شد، به برادر کوچکم گفتم: «میبینی ماشینها با چه سرعتی میرن!؟ چون یه کم از جادههای کشور آزاد شده!»
این تصور منِ نه ساله بود از جنگ، از آزادی خرمشهر و از انسانهای بیگناهی که جلوی گلولههای سربی پر پر میشدند و ما هر هفته چند بار برای شرکت در تشییع جنازهی شهدا، تعدادی از ما به خیابانهای شلوغ شهر ارسال میشدیم و همیشه در صف مراسم میخندیدم و خوشحال بودیم که این شهدا ما را از شر مدرسه و درس نجات میدهند و دعا میکردیم هر روز تشییع جنازه باشد و ما در مدرسه نباشیم!
چهار ماه بعد وقتی در تشییع جنازهی همکلاسیمان شرکت کرده بودیم، همه ناراحت بودیم. ناظم گفت: «آفرین! همیشه همین طور غمگین باشید؛ نمرهی انضباط همهتان بیست خواهد بود!»
نمرهی انضباط همهی ما بیست شد و من از آن روز به بعد همیشه غمگین بودم و همیشه از نگاههای ترسانم مرگ میبارید و در راه بازگشت از مدرسه به درختها، به گاری و گاریچی، به هوا، به آب، به خاک، به آتش، به صفهای طولانی مردم با پیتهای نفت، به صف شلوغ نانوایی، به صفهای طولانی مردم جلوی مغازهها، با کوپنهای تازه اعلام شده، به پسر بچهای که بستنی «آلاسکا» میخواست و گریه میکرد، به پیرمردی که اصرار میکردم یک دور دیگر سوار ارابهی چرخ و فلکش شوم و اجازه نمیداد، به لبو فروشی که سکهی پنج ریالی شاهنشاهی را قبول نمیکرد و میگفت دوران این سکهها تمام شده، به ماموران ریشوی کمیته که هر بار میدیدمشان، لکنت زبان پیدا میکردم، به رادیوی کوچک پدر که هر روز صدای هولناک مردی رعشه به جانمان میانداخت و عزرائیل را داس به دست، توی چشمهای هم تماشا میکردیم: «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حملهی هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید...»
چهقدر حس خوششانسی در من بود که میتوانستم در زیباترین پارک دنیا، سُرسُره بازی کنم و آش دوغ مادرجان را بخورم و بعد از کلی گریه و التماس، بستنی چوبی زرد رنگ «آلاسکا» که همش یخ بود و شکر، از طرف پدر نصیبم شود. چهقدر پدر مهربان بوده آن روزها و من متوجه نبودم و فکر میکردم خیلی بیانصاف است که به خاطر بستنی چوبی، آن همه باید التماسش میکردم. | 1 |
| 20 | بزرگ شدم و عشق که به سراغم آمد، این پارک دیگر برایم اُبهت و بزرگی سابقش را نداشت، کوچک بود. آنقدر که بیواهمه و بیترسِ از گم شدن، میتوانستم در آن و در تنهاییهام قدم بزنم و آرزوی گم شدن داشته باشم و نمیشدم. برفهای روی نیمکتِ گوشهی پارک را با دستهای لرزان کنار زدم و نشستم. سیگاری گیراندم و دست بردم توی پاکت شیرینی. کیکهای کوچک را میخوردم و با چشمانِ خیس فریاد میزدم و چه بلند بود فریادهام تا مگر خدا بهتر بشنود- و برایاش آرزوی خوشبختی میکردم: «خدایا! امشب جشن عروسی «او»ست! خوشبختش کن.»
نمیدانم او خوشبخت شد یا نه!؟ ولی من آرزویم را در حق او دعا کرده بودم. نصفشب از روی نیمکت یخزده بلند شدم و گذشته و عشق را در همان پارک کودک جا گذاشتم و رفتم به دنبال آیندهای مبهم؛ آیندهای که دیگر نه پدر با من بود که دستم را بگیرد تا توی پارکِ کودک گم نشوم و نه گِلهای دریاچهی شورابیل که پاهای مردم به هر بهانهای حمام آفتاب بگیرند و نه عشق میتوانست دستِ دلم را بگیرد تا میان آدرسهای ناشناس گم نشوم! دور شدم، دورِ دور...
قبل از ظهرها و بعد از ظهرهای سیزده به در، برای من پر از کابوس شد و پر از مرگ برهایی که دیگر لِذت بخش نبودند و تمام نحسیها را توی سیگارم دود میکردم، در خود، با خود و در خانه: برای گذشتهام، برای بزرگترین پارکِ دنیا، برای پدر که دیگر نبود و برای رادیوی کوچکش که برای همیشه خاموش شده بود. برای امروزهای مبهم که آیندهی آنروزهای بچگی و نحسی بود.
پدر رفت توی تاریخ. دریاچه شورابیل ماند توی گذشتههاش. پارک کودک هر روز کوچکتر شد. پناهگاه تاریکِ توی حیاط مدرسه پر شد از شن و ماسه. شعبههای نفت بسته شد و... من ماندم با تلی از ته سیگار و نحسی یک عمر آیندهی مبهم...
#یوسف_یزدانی
شاعر، نویسنده، بازیگر و کارگردان
از کانال: رقص کلمات در دیگ جوشان-یوسف یزدانی
آدرس اینستاگرام یوسف یزدانی
https://www.instagram.com/yousefyazdani53 | 1 |
