en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🌓₎┊..⃗. #jam به چشم‌های فرمانده نگاه می‌کرد و چیزی پیدا نمی‌کرد‌. دریای اون چشم‌ها، حالا شبیه به مرداب بود. - دیگه عصبان
.˚ ₍🌓₎┊..⃗. #jam به چشم‌های فرمانده نگاه می‌کرد و چیزی پیدا نمی‌کرد‌. دریای اون چشم‌ها، حالا شبیه به مرداب بود. - دیگه عصبانی نیستم جیمین، ناراحت هم نیستم، پشیمون هم نیستم، در واقع... فرمانده جلو اومد تا از فاصله نزدیک‌تری به چشم‌های اشکی جیمین زل بزنه. و بعد با لحنی آروم و عاری از حس، ادامه داد: « - در واقع دیگه هیچ حسی بهت ندارم، حتی نفرت و گله هم برام باقی نموند. هیچی باقی نموند و حالا می‌تونی با خیال راحت به جای فرمانروایی به قلب یه فرمانده، به یه کشور فرمانروایی کنی‌‌.» ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

┊لیســتِ فیکشــن‌های در حالِ آپ چنــل ˚.🍷༄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : EROS 2୧ اِروس ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Classic - Romance - Smut ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin - Sope ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : شنبــه ⋆࿔ུ Writer: Mini ⋆࿔ུ #EROS ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : The Weakness ୧نقـطه ضعف ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Psychology - Dram - Smut ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin – Secret ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : یکشنبــه ⋆࿔ུ Writer: Jeina ⋆࿔ུ #Weakness ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : Jade And Moon ୧مـاه و یَشـم ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Smut - Omegaverse - Historical ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : دوشنبـه ⋆࿔ུ Writer: Dese ⋆࿔ུ #JAM ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : DSULTORY ୧ بـی ‌قـاعــده ‌ ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Romance - Smut - Social ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin - Sope - ? ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : سه‌شنبــه ⋆࿔ུ Writer: Shadow ⋆࿔ུ #DSULTORY ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : Marcid ୧ ‌مـارسیـد ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Classic - Mysterious - Criminal - Smut ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : چهـارشنبـه ⋆࿔ུ Writer: Hanieh ⋆࿔ུ #MARCID ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 : Metanoia ୧مِـتانویـا ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Historical-Smut-Fantasy ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin - HopeKook ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : پنجشنبــه ⋆࿔ུ Writer: Darya ⋆࿔ུ #METANOIA ┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ⧉ 𝘕𝘢𝘮𝘦 :My End Point ୧ نقطـه‌ی پایانِ مـن ⋆࿔ུ 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Criminal - Psychology - Smut ⋆࿔ུ 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦 : Vmin - Namjin ⋆࿔ུ 𝘜𝘱 : جمعـــه ⋆࿔ུ Writer: Zahra ⋆࿔ུ #MEPOINT ⤷ #UP , #LIST@Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS هم‌زمان با چند نفر می‌جنگید و مقابل اتاق جیهو ایستاده بود؛ گاهی جاخالی می‌داد اما کتک می‌خورد، گاهی هم با تمام خستگی وجودش مشت میزد و هول می‌داد... مرد فقط با نفس‌نفس زدناش دنبال یه راه بود؛ نمی‌خواست کسی وارد اتاق جیهو بشه! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - خوابت برد؟! تهیونگ، زمانی که سر پسر کنارش روی شونه‌اش افتاد و نفس‌هاش به حالت منظم‌ در اومد، گفت و لحظه‌ای به‌خاطر این خوابالو بودنش خندید! این خوابیدن از عادت‌های بعد از مستیش بود؟! تهیونگ، تازه داشت این عادتش رو می‌شناخت. - اشکالی نداره، تو بخواب؛ اما من، به‌خاطر قولی که بهت دادم تا طلوع بیدار می‌مونم و نوشته‌هات رو می‌خونم... شونه‌اش رو برای راحتی جیمین کمی پایین آورد و اولین جمله‌ای که توی اون صفحه از دفتر نوشته شده بود رو خوند: - ما، هیچ‌وقت پایانی نداریم؛ چون همه‌ی راه‌های بی‌مقصد، برای ماست... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS پسر سرش رو کمی کج کرد و چشماش برق زد، از اشک یا شاید هم ذوقِ دیدنِ تهیونگ توی اون لباس. “قبلا جانگکوک میگف
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS پسر سرش رو کمی کج کرد و چشماش برق زد، از اشک یا شاید هم ذوقِ دیدنِ تهیونگ توی اون لباس. “قبلا جانگکوک میگفت تو همیشه جوری میری بیرون انگار از عروسیت فرار کردی” دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و زنجیر طلایی رنگ رو بیرون کشید “ولی نمیدونست روزِ عروسیت از همیشه برازنده تری بایرون” چشم‌های تهیونگ حرکت دست جیمین رو دنبال کرد و با قرار گرفتن پلاک خورشید روی قفسه‌ی سینه‌اش دستش ناخودآگاه بالا رفت و لمسش کرد. “امروز، بذار به جای من کنارت باشه” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌊₎┊..⃗. #WeeklyPick#OceanEyes پیشنهاد این هفته : چشـم‌های اقیانوسی🧝🏻🌊
اگه دنبال یه چندشاتی با فضای رویایی‌ هستی که توش گم بشی، حتماً باید اینو امتحان کنی!
وایبش سبزه، پر از حس زندگی، ترکیبی از ژانر عاشقانه و علمی‌تخیلی. دنیایی متفاوت، خارج از این کره‌ی خاکی. اوشن آیز، درمورد یک نیروی سابق ارتشه، با گذشته‌ای نه‌چندان درخشان، که برای فرار از پوچی زندگیش سفری رو به یک سیاره‌ی مرموز شروع می‌کنه. سیاره‌ای به اسم پاندورا؛ مثل جعبه‌ای که هنوز کامل کشف نشده. همه‌چیز از یه جفت چشم اقیانوسی شروع میشه. چشمانی که انگار کل مسیر زندگی رو به سمتش می‌کشونن. شخصیت اصلی‌ای داره که هیچ وابستگی‌ای نداره، نه به انسان‌ها، نه به کشورش، نه حتی به سیاره‌اش و با این حال، میتونه خیلی غافلگیرت کنه. طرف مقابلش؟ شاید پسری که قدرت و زیبایی رو با هم داره، یه ترکیب عجیب ولی خیره‌کننده. داستان به صورت عامیانه نوشته شده و قلم نویسنده، چیزیه که تو رو با جزئیات دقیقش میخکوب می‌کنه و تا خط آخر نمی‌ذاره گوشیت رو زمین بذاری. یه جور غرق‌شدن توی دنیاشه، جوری که انگار برای مدتی از این دنیای واقعی جدا می‌شی. ⸻ 🎥 اگه مثل من فیلم «آواتار» رو دیدی و عاشق اون فضا شدی، این چندشاتی یه پیشنهاد عالیه که نباید از دستش بدی 🌊 برای خوندنش #OceanEyes‌ رو داخل چنل سرچ کن تا فول پارتش رو پیدا کنی. @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT ریدرای عزیز فیکشن نقطه‌ پایان‌ من، این کار این هفته به دلیل نرسیدن نظرات، آپ نمی‌شه... تعداد کسایی که برای دریافت رمز پی‌وی پیام می‌دن، با تعداد کسایی که نظر می‌دن اصلاً همخوانی نداره و امیدوارم تا پارت بعدی رمزی، این شرایط تغییر کنه؛ وگرنه رمز، فقط و فقط به هرکسی که بیشتر فعال بوده داده می‌شه... ممنونم از حمایت‌تون دخترام؛🤍

.˚ ₍🎥₎┊..⃗. #REM “ این کارت یه مکانه،مکانی که درش یه سری پژوهش‌ها و آزمایشاتی رو انجام میدن،نباید به تو یا بهتره گفت به هیچک
+1
.˚ ₍🎥₎┊..⃗. #REM “ این کارت یه مکانه،مکانی که درش یه سری پژوهش‌ها و آزمایشاتی رو انجام میدن،نباید به تو یا بهتره گفت به هیچکس دیگه‌ای که جزو پژوهشگران نیست میگفتم اما خب تو برام عزیزتر از این حرفایی، به تازگی یه سری از پژوهشگرامون موفق به ظبط خواب شدن، گرچه قطعی نیست و مدام در حال پیروز شدن و شکست خوردن هستن برای همین خبرش به بیرون درز نکرده، اول باید در موردش مطمئن بشن و بعد ببینن میتونن اصلا همچین چیزی رو عمومی کنن یا نه،شاید اگه بتونی خوابات رو ظبط کنی، بتونی بفهمی این بار چه چیزی در خواب‌هات تغییر کرده و حتی بتونی از شر این عذاب ده ساله خلاص بشی” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " میایی بریم صبحونه بخوریم؟" به سمت تختش رفت و روی تخت نشست، پاهاشو روی هم قرار داد" باید حاضر بشم" تهیو
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " میایی بریم صبحونه بخوریم؟" به سمت تختش رفت و روی تخت نشست، پاهاشو روی هم قرار داد" باید حاضر بشم" تهیونگ به سمت صندلی رفت و در حالی که روی صندلی می‌نشست لب زد" خب پس من اینجا منتظرت میمونم تا اماده شی" جیمین ابروی بالا انداخت " میخوای اینجا باشی؟" تهیونگ سری تکون داد و با تکیه دادن آرنجش به میز، منتظر به جیمین نگاه کرد" مشکلی هست؟" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS مرد نگاه کوتاهی به تهیونگ کرد؛ حس‌های مبهمی توی نگاهش بود! همدلی؟ شک؟ شاید فراتر از اون...! فنجون رو ج
.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS مرد نگاه کوتاهی به تهیونگ کرد؛ حس‌های مبهمی توی نگاهش بود! همدلی؟ شک؟ شاید فراتر از اون...! فنجون رو جلوی جیمین گذاشت و صداش آروم شد. _یه وقت‌هایی طعم قدیمی، خاطرات قدیمی رو هم زنده می‌کنه. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS هریِ عزیز و زیبام رو با زخم گوشه‌ی پلکش که یادگاری رقاصه در آغوش بگیرید «شاید هم خواستید بکشیدش؛ مختارید» ⤷ CHARACTERS ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS پاکت رو از جیبش بیرون کشید، محتاطانه بازش کرد و با دیدن ظرف کاسه‌ای شکلِ شفاف و پماد سفید رنگی که داخلش بو
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS پاکت رو از جیبش بیرون کشید، محتاطانه بازش کرد و با دیدن ظرف کاسه‌ای شکلِ شفاف و پماد سفید رنگی که داخلش بود اون رو بین انگشتانش فشرد، هری برای زخمی که خودش باعثش بود مرهم اورده بود؟ “الان به نظرم فاصله‌ی بین دندونات زشت نیست” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - گ..گلی که هدیه داده می‌شه، کم‌کم ف..فراموش می‌شه؛ خ..خشک می‌شه و ا..از بین می‌ره؛ ا..اما کسی که اون گ
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - گ..گلی که هدیه داده می‌شه، کم‌کم ف..فراموش می‌شه؛ خ..خشک می‌شه و ا..از بین می‌ره؛ ا..اما کسی که اون گ..گل رو داده،‌ هرگز! ا..اون، بیشتر از ه.. هرچیزی توی ذهن آ.. آدم پررنگ می...‌میشه و هیچ‌وقت فراموش نمی‌شه! - پس تو هیچ‌وقت قرار نیست از توی ذهن فراموش بشی پسرِ خوب. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - گ..گل‌ها هی‌..هیچ‌وقت نمی‌میرن؛ پ..پژمرده می‌..‌می‌شن، ش..شکسته می‌شن، خ..خشک می‌شن اما هرگز ن..نمی‌م
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - گ..گل‌ها هی‌..هیچ‌وقت نمی‌میرن؛ پ..پژمرده می‌..‌می‌شن، ش..شکسته می‌شن، خ..خشک می‌شن اما هرگز ن..نمی‌میرن. - پس تو هم هرگز نمی‌میری پسرِ خوب! - چ..چی؟ + گفتی گل‌ها نمی‌میرن؛ پس تو هم نمی‌میری... تهیونگ، به‌طور واضحی جیمین رو گل خطاب کرد چون توی ذهنش، اون رو دقیقاً همین‌طوری می‌دید. همیشگی... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT من به‌خاطر تو، می‌تونم خدا رو هم بنده نباشم، پسر خوب. ⫷ دیلی نویسنده ⫸ ⤷ DIALOGUE ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT من به‌خاطر تو، می‌تونم خدا رو هم بنده نباشم، پسر خوب. ⫷ دیلی نویسنده ⫸ ⤷ DIALOGUE ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - به‌خاطر تو، می‌تونم خدا رو هم بنده نباشم... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT - به‌خاطر تو، می‌تونم خدا رو هم بنده نباشم... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA دختر که حالا جوش آورده بود و به کل مغزش از کار افتاده بود نفسی گرفت و جلو رفت " خوبه، پس حالا که اینط
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA دختر که حالا جوش آورده بود و به کل مغزش از کار افتاده بود نفسی گرفت و جلو رفت " خوبه، پس حالا که اینطوره متاسفم برادر اما باید از یه راه دیگه ای وارد بشم، اگه نتونی تا چند روز آینده جیمین رو راضی به ازدواج با من و تهیونگ رو راضی به اینکه جیمین رو رها کنه نکنی، میرم همه چیز رو به پدر میگم،اینکه ولیهعد چه رابطه ممنوعه ای داره و خودت خوب میدونی اون مثل من و تو نیست، همه چیز برای اون دو نفر به آخر خط میرسه و به قول خودت من که عاشق اون پسر نیستم پس هر اتفاقی هم براش بیفته برای من اهمیتی نداره،خوب در موردش فکر کن، امیدوارم این بار همخونت رو انتخاب کنی برادر " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " اگه می‌خوای پایان خوشی داشته باشه باید بدونی کجا چه رفتاری داشته باشی پسر" تهیونگ به اطرافشون نگاهی کر
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID " اگه می‌خوای پایان خوشی داشته باشه باید بدونی کجا چه رفتاری داشته باشی پسر" تهیونگ به اطرافشون نگاهی کرد با کلافگی از جیمین فاصله گرفت. " من نمی‌فهمم چرا این آدما همه‌جا هستن" " چون زندگی یعنی نرسیدن!" نیش خندی زد و دست پسر رو گرفت" به لبات میرسم و ثابت می‌کنم یبارم میشه رسید!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS “پیدا کردن یک نفر که تو رو با زخمات تحمل کنه چنان دستاورد بزرگی نیست که انقدر بهش میبالی پسرم، حالا من باخ
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS “پیدا کردن یک نفر که تو رو با زخمات تحمل کنه چنان دستاورد بزرگی نیست که انقدر بهش میبالی پسرم، حالا من باختم یا تو؟” “حداقل چیزی رو دارم که تو نداری، کسی که من رو با تمام زخم‌ها و کمبودهام بپذیره. همون چیزی که تو بخاطرش این عمارت رو ساختی و هرگز نتونستی به دستش بیاری رو من فقط با حضورم به دست اوردم” دستش رو به شومینه تکیه داد و گرمایی که وجود نداشت رو در وجودش حس کرد “فقط در یک چیز شبیه منی، اونم اصرار برای به دست اوردن چیزهاییه که به تو تعلق ندارن و همونطور که من رو نابود کرد تو رو هم نابود میکنه” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_Fictweet ♡̸ ָ࣪