en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS تهیونگ برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست تا خشم و وحشتش رو پشت پلکش پنهان کنه، می‌خواست فریاد بکشه، دیوارها رو ف
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS تهیونگ برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست تا خشم و وحشتش رو پشت پلکش پنهان کنه، می‌خواست فریاد بکشه، دیوارها رو فرو بریزه و زمین را به زمان پیوند بزند ولی فقط از روی زمین بلند شد و سمت جیمین رفت. چشم‌هاش رو توی صورت پسر چرخوند و ناخودآگاه پوزخندی زد “جیمین” جیمین پلکی زد و بغضش رو قورت داد، کلمات ترسیده و منقطع از دهانش بیرون پرید “ت تقصیر من بود، م من نتونستم مواظبش باشم” “برام مهم نیست کی مقصره، فقط خوب فکر کن و بهم بگو دخترم کجا رفت؟” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS تهیونگ برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست تا خشم و وحشتش رو پشت پلکش پنهان کنه، می‌خواست فریاد بکشه، دیوارها رو فرو بریزه و زمین را به زمان پیوند بزند ولی فقط از روی زمین بلند شد و سمت جیمین رفت. چشم‌هاش رو توی صورت پسر چرخوند و ناخودآگاه پوزخندی زد “جیمین” جیمین پلکی زد و بغضش رو قورت داد، کلمات ترسیده و منقطع از دهانش بیرون پرید “ت تقصیر من بود، م من نتونستم مواظبش باشم” “برام مهم نیست کی مقصره، فقط خوب فکر کن و بهم بگو دخترم کجا رفت؟” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID لبه‌ی لباس جیمین رو گرفت و با درآوردنش به بالا تنه‌ی برهنه‌ی پسر نگاه کرد. زبونشو روی لب پایینش کشید، دس
+1
.˚ ₍🕰₎┊..⃗. #MARCID لبه‌ی لباس جیمین رو گرفت و با درآوردنش به بالا تنه‌ی برهنه‌ی پسر نگاه کرد. زبونشو روی لب پایینش کشید، دستشو روی شونه‌ی جیمین فشرد که بدنش روی تخت افتاد. به سمتش رفت و از بالا به پسر برهنه‌ی چشم دوخت. " می‌خوام آروم آروم نقطه‌های لذتت رو پیدا کنم" روی بدن جیمین افتاد، با انگشتش موهای روی صورتش رو کنار زد" ولی نمیتونم آروم باشم" گفت و لب‌هاشو روی لب‌های جیمین قرار داد. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "دلیل این بدبینی چیه؟ من تمام چیزی که می‌خوام بودن کنار دخترمه، فکر می‌کنی قراره بهش آسیب بزنم؟!" زن ب
+1
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "دلیل این بدبینی چیه؟ من تمام چیزی که می‌خوام بودن کنار دخترمه، فکر می‌کنی قراره بهش آسیب بزنم؟!" زن با نگاهی از بالا تا پایین به پسر مقابلش سوال کرد و پسر تنها با نگاه خیره و جسورش به صورتش چشم دوخت. زن قدمی به جلو برداشت و صدای پاشنه‌ی کفشش روی اعصاب دیگری خط کشید. دستش رو تا انتهای موهای بلوند خوش حالتش بالا کشید و با پیچیدن تره‌ای از موهاش به دور انگشتش گفت: "یا نگرانیت راجب چیز دیگه‌ایه؟ مثلا راجب رابطه‌ای که با شوهر سابقم داری؟" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ اسم کسی که باعث شده جانگ‌هوسوک قرارداد بین‌مون رو بشکنه، کیم تهیونگه. پاکت عکس‌هایی که امروز
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond _ اسم کسی که باعث شده جانگ‌هوسوک قرارداد بین‌مون رو بشکنه، کیم تهیونگه. پاکت عکس‌هایی که امروز به دستش رسیده بود رو روی میز رئیسش گذاشت. _ این مرد به هوسوک کمک کرده؛ دستور‌تون چیه؟ _ بلا‌هایی که سر مین یونگی آوردیم رو، سر کیم تهیونگ در میاریم... به‌هرحال اون هم حتماً یه عزیزی رو داره که مثل هوسوک براش فداکاری کنه؛ مگه نه؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS شاید جونگهیون یا سولی می‌تونستن با کلمات و درک کردنش حالش رو بهتر کنن؛ اما با این حال کسی جز ویکتور هیونگش بلدش نبود؛ کسی جز تهیونگ کنارش نبود و نیست... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS تفنگ بین انگشتان خیس از عرقش می‌لرزید و تصویرِ مرد مقابلش هر لحظه تار تر میشد. “تو باعث شدی اون توی تنها آ
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS تفنگ بین انگشتان خیس از عرقش می‌لرزید و تصویرِ مرد مقابلش هر لحظه تار تر میشد. “تو باعث شدی اون توی تنها آرزوی خودش بسوزه و حالا خودت همونجوری زندگی می‌کنی که برای اون گناه بود؟” یونگی قدمی جلو رفت، از تفنگ بین دستان جان نمی‌ترسید اگر قرار بود بمیره دوست داشت برای هیون بمیره. “همه چیز از یه تئاتر خالی شروع شد و همه چیز هم همینجا تموم میشه” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA "شاید یه شب نفس‌های آخرم رو بکشم و صبح روز بعد و نبینم، اما خیال برت نداره! سایه‌ی من نفرینی که پشت سر
+1
.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA "شاید یه شب نفس‌های آخرم رو بکشم و صبح روز بعد و نبینم، اما خیال برت نداره! سایه‌ی من نفرینی که پشت سرت میاد." چنگی به گلوش کشید تا دست‌های نامرئی که قصد بریدن نفس‌هاش رو داشتن کنار بزنه. توی کلمه به کلمه‌ای که ته‌سوگ به زبون آورده بود غرق می‌شد و کاری از دستش بر نمی‌اومد. نگاهش رو سمت قدم‌هایی برگردوند که مقابلش توقف کرده بودن. نگاه ترسیده‌ی نام‌هیون روی خراش‌های گلو و قطرات خونی روی صورتش در گردش بود. "چه بلایی سر خودت آوردی؟" پلکی زد و نگاه بی‌تفاوتش رو به هیون دوخت. "کشتمش. با دست‌های خودم هردومون رو کشتم." بی‌خبر از دلیل جنون پسر سردرگم‌تر از قبل قدمی به سمتش برداشت. "جیمین..." با تردید راه رفته رو برگشت و رد نگاه جیمین رو دنبال کرد. جایی که چشم‌های پسر برای آخرین بار معشوقش رو لمس کرده بود. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ قربان... همون‌طور که دستور دادین، پسرتون رو از صبح دارم تعقیب می‌کنم... _ مطمئنی خودشه؟ مرد، ماسک مشک
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ قربان... همون‌طور که دستور دادین، پسرتون رو از صبح دارم تعقیب می‌کنم... _ مطمئنی خودشه؟ مرد، ماسک مشکی‌ رنگش رو بالا کشید و گوشی موبایلش رو محکم‌تر توی دست‌های بی‌حس‌‌شده‌اش، گرفت. _آره؛ یه پسر با موهای طلایی و پوست سفید... قد تقریبا متوسط و همون مشخصات چهره‌ای که بهم دادین. من مطمئنم که خودشه؛ اما... برای لحظه‌ای سکوت کرد و خیره به پسری که هنوزم داشت زیر اون برف و بارون می‌رقصید و می‌خندید، ادامه داد: _ از صبح، مَردی دنبالشه که حس می‌کنم ارتباط خیلی نزدیکی باهاش داره... طوری رفتار می‌کنه که انگار عاشق پسرتونه و همه‌جا، مراقبشه! مایک، ماجرای دیده‌شدنش توسط تهیونگ رو تعریف‌ نکرد؛ اما همین توضیح کوتاهش، یک دستاورد بزرگی رو به ادوارد هدیه داد... یک نقطه ضعف جدید... ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جیمین کاغذ و قلم میون دستانش رو به سمت محافظ شخصی مرد گرفت " میتونین این رو به یکی از ندیمه‌ها بدین و
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA جیمین کاغذ و قلم میون دستانش رو به سمت محافظ شخصی مرد گرفت " میتونین این رو به یکی از ندیمه‌ها بدین و بگین به دست ولیهعد برسونتش " مرد سری تکون داد و بعد از اینکه کاغذ و قلم رو از دستش گرفت، این بار جیمین هم همراه نامجون وارد کالسکه شد قلبش طاقت اینکه بیرون رو نگاه کنه نداشت اما نگاه کرد، تنها برای یه لحظه نگاه کرد و بالاخره اولین قطره‌ی اشک از چشماش جاری شد " من رو ببخش " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS جیمین آب دهنشو قورت داد و قدمی عقب رفت، این بازی بود که مرد با به سمت جیمین قدم گذاشتن شروع کرده بود و
+1
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS جیمین آب دهنشو قورت داد و قدمی عقب رفت، این بازی بود که مرد با به سمت جیمین قدم گذاشتن شروع کرده بود و پایانش با گیر کردن پای جیمین به سنگ مزاحمی در اون قسمت و افتادنش روی زمین بود. پسر روسی با چشم های مشکی رنگ‌ و کشیده اش روی زانوهاش نشست و انگشت های کشیده وسردشو روی گونه ی جیمین قرار داد. " لاغر شدی پیشی کوچولو" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌓₎┊..⃗. #JAM باورش نمی‌شد. از خوشی گریه می‌کرد برای رسیدن و از ترس گریه می‌کرد برای این که مبادا باز هم ردی از فرمانده‌ش
+1
.˚ ₍🌓₎┊..⃗. #JAM باورش نمی‌شد. از خوشی گریه می‌کرد برای رسیدن و از ترس گریه می‌کرد برای این که مبادا باز هم ردی از فرمانده‌ش پیدا نکنه.‌ - چه چیزی قدرت این رو بهت داده که به معبدی در نوک قله ی کوهستان میانه بیای امگا؟ جیمین برگشت، از پاسخ دادن و اضافه گویی پرهیز کرد و سوالی که برای بار هزارم از هزارمین فرد می‌پرسید رو تکرار کرد: - دنبال آلفایی با موی تیره و چشم‌های آبی می‌گردم، فرمانده سابق. تهیونگ. یه رد زخم روی گونه‌ش داره، رایحه‌ش بارونیه، قد بلند و... - و یه گردنبندِ ماه به گردنش؟ جیمین میخکوب شد، لال شد، چشم‌هاش از اشک پر شد! تهیونگ‌ گردنبندش رو به گردن داشت؟ چیزی نگفت، و فقط تونست سرش رو به نشونه مثبت تکون بده! - دو ساله یه آلفا با چشم‌های آبی و با یه زخم رو گونه، مهمون معبده. اسمش تهیونگه؛ اما... جیمین با وحشت زمزمه‌ کرد: - ام... اما چی؟ - موهاش... مرد مکثی کرد و ادامه داد: - آلفایی که اینجاست، موهاش تماما سفیده! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond چهره‌اش رو نمی‌دید؛ اما سایه‌اش رو می‌شناخت، حتی عطری که بعد از پنج‌سال توی مشامش پیچیده بود رو
.˚ ₍💎₎┊..⃗. #BlackestDiamond چهره‌اش رو نمی‌دید؛ اما سایه‌اش رو می‌شناخت، حتی عطری که بعد از پنج‌سال توی مشامش پیچیده بود رو هم می‌شناخت... _ ه..هوسوکم؟ خودتی زندگیم؟ ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸

.˚ ₍💌₎┊..⃗. #WeeklyPick   𐚁 •اگر دنبالِ یه داستان کلاسیک با تم اشراف‌زاده‌های لندن هستی ⇠ #EROS رو بخون. ‌🏹 •اگر ژانر جنایی رو دوست داری ⇠ #BlackSecret رو بخون.🚨 •اگر ژانر تاریخی رو دوست داری و دنبالِ یه دنیای شگفت‌انگیز هستی ⇠ #SpringWind رو بخون.🍃 • اگه می‌خوای پایان دنیا رو با چشمات ببینی ⇠ #MEPOINT رو بخون.☕️ -شما هم فیکشن موردعلاقتون رو اینجوری بهمون معرفی کنین𐚁- @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💉₎┊..⃗. #WEAKNESS سلام بابونه‌های‌ من... حالتون چه‌طوره؟ همه‌چی روبه‌راهه؟ طبیعت روحتون چی؟ یه خبر بد دیگه دارم... ببخشید بدقولی کردم- امشب پارت جدیدی آپلود نمی‌شه، چون واقعیت اینه که جسمم یه کم خسته‌ست و دلم هم… یه کوچولو گرفته؟ راستش چند هفته‌ست که پارت‌ها مثل همیشه با عشق نوشته می‌شن، ولی حس می‌کنم اون حضور گرمی که همیشه توی گلخونه با لبخندهاتون، مامان‌جینا گفتناتون و حتی موقع خوندن ذوقتون رو می‌دیدم، کمتر شده… نمی‌خوام گلایه کنم، چون اولویت من نظرات نیست؛ خوشحالی شماها مهمه و نوشتن این داستان از اعماق قلبمه؛ چون هنوزم وقتی می‌نویسم، تو ذهنم تک‌تک‌تون رو داخل گلخونه‌ای تصور می‌کنم که دارین می‌خونین و لبخند می‌زنین. تو ذهنم تک‌تک خط‌هایی که می‌نویسم رو تصور می‌کنم تا مطمئن بشم شماها هم مثل من مشتاق ادامه‌ی داستان خواهی بود. فقط دلم برای اون شوق همیشگی بین من و شما تنگ شده‌.. برای اون لحظه‌هایی که می‌فهمیدم داستان فقط از من نیست، یه تکه‌ش هم توی قلب کوچولوتون شکل گرفته. امیدوارم حال قلبتون همیشه خوب بمونه... اگه یه روز، هر وقت که آماده بودین و به گلخونه برگشتین، بدونین که من هنوز اینجام… هنوز بانوی سرنوشت با همه‌ی وجودش می‌نویسه، هنوز هم دوستون داره و به وجودتون توی زندگیش افتخار می‌کنه. بابونه‌های من همیشه زیبان و بهترینن، حتی وقتی که یه‌کم ازم دور می‌شن...🪷🩶 *دست تکون دادن براتون *نشستن پشت میز گلخونه و نگاه کردن به آسمون

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS دستش رو دور کمر پسر پیچید و بدنش رو به خودش نزدیک‌تر کرد. “ممنون که قبول کردی باهام برقصی” جیمین لبخند محو
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS دستش رو دور کمر پسر پیچید و بدنش رو به خودش نزدیک‌تر کرد. “ممنون که قبول کردی باهام برقصی” جیمین لبخند محوی زد و دستش رو روی شونه‌ی نامجون قرار داد “در برابر کارهایی که تو برام کردی این چیزی نیست هیونگ” نفس عمیقی کشید “می‌خوام یچیزی بهت بگم” رقاص تنها پلکی زد و به مردمک‌های لرزونِ مردِ سفید پوش چشم دوخت. “از اول هم می‌دونستم هیچ‌وقت من رو نمیبینی می‌دونی؟ شاید فقط جبر زمان بود که اون تو رو زودتر دید” “تو برای من همه‌چیز بودی، امیدوارم تو زندگی بعدی بتونم همه‌چیزِ یک‌نفر باشم. یک نفری که تویی” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA برای جیمین، تحمل فضای بسته و خفه‌ی عمارت دیگه چندان سخت نبود. چراغ‌های کم‌سویی که مدت‌ها بود کسی به دا
+1
.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA برای جیمین، تحمل فضای بسته و خفه‌ی عمارت دیگه چندان سخت نبود. چراغ‌های کم‌سویی که مدت‌ها بود کسی به دادشون نمی‌رسید، دیوارهایی که مالامال از سر و پوست حیوون‌هایی بودن که مجموع کلکسیون ته‌سوگ رو تشکیل می‌داد، صدای جیرجیر سطح چوبیه مقابل اتاقش که حضورش رو قبل از خواسته‌ی خودش لو می‌داد. مرد بیمار نگاه خستش رو از پنجره‌ گرفت و توجهش رو به پسر داد. «هر زمان که قلبت باریکه‌ای از نور رو زیر آسمون این محله احساس کرد، وقتی بالات رو به امید دیدن دنیای پشت این دیوارها باز کردی... کافیه به آینه نگاه کنی! حتی آدم بی‌ارزش و پوچی مثل اون هم راضی نمیشه تا وجود نحست رو تحمل کنه. پس صدای قلبت رو خفه کن، مبادا چیزی ازت بشنوم!» ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪

.˚ ₍💌₎┊..⃗. #WeeklyPick   𐚁 •اگر تنـاسخ دوست داری⇠ #MARCID رو بخون.⚰️ •اگر عناصر چهارگانـه رو دوست داری⇠ #METANOIA رو بخون.🌬️ • اگر اختلالات روانی و داستـان‌های روانشناختی رو دوست داری⇠ #DSULTORY رو بخون. 🧷 • اگر دنبالِ حل شدن یه معما تو دلِ پاریسی⇠ #MINT رو بخون.🍵 •اگر دنبالِ داستانی هستی که تا لحظه‌ی آخر غافلگیرت کنه ⇠ #NOBODY رو بخون. ‌🕶️ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌟₎┊..⃗. #DreamBoy 𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐫𝐞𝐚𝐦 𝐛𝐨𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐚𝐧𝐜𝐢𝐧𝐠 𝐦𝐨𝐨𝐧✨🌙 ⤷EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODES آسمودئوس، شیطانی که برای گرفتن انتقام مرگ معشوقش، کشتارگاهی از خون انسان‌ها ساخت. شیطانی که با کشتن انس
+8
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODES آسمودئوس، شیطانی که برای گرفتن انتقام مرگ معشوقش، کشتارگاهی از خون انسان‌ها ساخت. شیطانی که با کشتن انسان‌ها، روح مریضش رو تقویت می‌کرد تا بتونه انتقام مرگِ تنها فرد زندگیشو بگیره! رقصیدن روی لبه‌ی پرتگاه مرگ، کاری بود که آسمودئوس انجام داد تا بتونه معشوقش رو ببینه، تا بتونه دوباره اون چشم‌هارو ببینه. شیطانی که از شهوت پر شد و مسیری که در پی معشوقش بود رو فراموش کرد، احساساتش عوض شد و شیطان دیگر دنبال انتقام گرفتن نبود دنبال ارضا کردن روحی بود که با کشتن انسان‌ها ارضا می‌شد! آسمودئوس دنبال انسان‌های خوشبخت گشت؛ کشتن انسان‌های خوشبخت باعث شد شیطان قوی‌تر و قدرتمندتر از قبل به زندگی ادامه بده و اون فراموش کرد که معشوقش در قرارگاه همیشگی به انتظارش گلبرگ‌های گل بابونه رو جدا می‌کرد! اون فراموش کرد و حال آسمودئوس به الهه‌ی شهوت، به الهه‌ی حسرت و به الهه‌ی خشم مشهور شد و بر سرزمین شیاطین حکومت کرد! آسمودئوس تبدیل شد به کسی که دختر راگویل، معشوقش دیگر اون رو نشناخت و شیطان زمانی به خودش اومد که برای بار دوم سارا رو از دست داد. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ࣪