en
Feedback
「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

「 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖥𝗂𝖼 𝖳𝗐𝖾𝖾𝗍 」᭝

Open in Telegram

ᯏ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖮𝖿 𝖵𝗆𝗂𝗇 𝖠𝗋𝖾𝖺'𝗌 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋𝗌 🍷ꨄ︎ ⟢ 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍𝖾𝗋 ⟱ @Vmin_Areaa

Show more
519
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
.˚ ₍🔥₎┊..⃗. #SOLAVITA " جشن؟ هضم مرگ ته‌سوگ مطمئناً برای یون‌بیول سخت بوده که همچین تصمیم احمقانه‌ای گرفته. " "به نفع همه‌ی
+1
.˚ ₍🔥₎┊..⃗. #SOLAVITA " جشن؟ هضم مرگ ته‌سوگ مطمئناً برای یون‌بیول سخت بوده که همچین تصمیم احمقانه‌ای گرفته. " "به نفع همه‌ی ماست که تا قبل از ورودش جیا رو پیدا کنیم. نه به خاطر یون‌بیول، به خاطر همه! " چیزهایی که از اون مرد شنیده بودن دست کمی از تریلر وحشتناک و مرموز فیلمی با ژانر دلهره‌‌آور و ترسناک نداشت. پوچی و ناآگاهی که همه درگیرش بودن به افکار پیچ در پیچ هر کدوم بال و پر داده بود. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ دلم برات خیلی تنگ شده بود... اون‌وو در‌حالی‌که شاهرگِ دخترش رو می‌بوسید، برای بار هزارم اعتراف کرد و
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ دلم برات خیلی تنگ شده بود... اون‌وو در‌حالی‌که شاهرگِ دخترش رو می‌بوسید، برای بار هزارم اعتراف کرد و از ترسِ محدود‌ بودن زمانش، کمی به بوسه‌هاش سرعت بخشید... _ عجله نکن؛ ما زمان زیادی داریم... دختر، با اطمینان توی گوشش زمزمه کرد و گردنش رو نوازش کرد... آره، اون دوتا زمان زیادی برای بوسیدن، لمس‌ و عاشقی‌کردن داشتن؛ اما دو نفر دیگه‌ای که در نقطه‌ی آغاز داستان عاشقی بودند، نه! زمان برای تهیونگ و جیمین، خیلی کمتر از عمرِ عشق‌شون بود. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " اوه، طبیب ؟ " جیمین سری تکون داد " درسته، میشه بدونم دلیل این هیایو و تکاپو چیه؟ اتفاقی افتاده ؟ "
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " اوه، طبیب ؟ " جیمین سری تکون داد " درسته، میشه بدونم دلیل این هیایو و تکاپو چیه؟ اتفاقی افتاده ؟ " دختر با لبخند وسایل داخل دستاش رو کمی جا به جا کرد " خیر، البته فکر کنم بله، ولیهعد دارن نامزد میکنن " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS ریناتا به جیمین نزدیک شد" پس میگی قتل بعدی روز شنبه اس؟!" جیمین سرشو تکون داد" من به عنوان یه قاتل ترج
+1
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS ریناتا به جیمین نزدیک شد" پس میگی قتل بعدی روز شنبه اس؟!" جیمین سرشو تکون داد" من به عنوان یه قاتل ترجیح میدم یه روز خاص برای ارضای روحم داشته باشم" " این جوان درست میگه،طبق گفته هاش اون یه قاتل الکی نیست و اینطور قاتل ها قطعا باید بخاطر گذشته اشون همچین مشکلی داشته باشن!" " اگه گذشته‌ی بدی درکار نباشه؟!"جیمین پرسید. واتایف به جیمین نگاهی کرد و بعد با لبخند گفت. " پس با یه هیولا مواجه شدیم نه یه قاتل!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS چشم‌های خیس و خمارش براق‌تر شد “تا حالا من رو به عنوان پسرت دیدی؟ یا همیشه فقط وارثت بودم؟” با چرخیدن سر ج
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS چشم‌های خیس و خمارش براق‌تر شد “تا حالا من رو به عنوان پسرت دیدی؟ یا همیشه فقط وارثت بودم؟” با چرخیدن سر جرج دستاش رو به دستگیره‌ی صندلی کوبید و صدای فریادش در عمارت پیچید “یکبار بهم نگاه کن” جرج بدون حرکت دادن سرش نفسش رو بیرون فرستاد که تهیونگ پوزخندی زد و از روی زمین بلند شد “میدونی چرا تو اینبار میبازی؟” پایان سوالش با صدای ضربه‌ی محکمی که به در خورد، در آمیخته شد ولی پسر بدون توجه به حرکت سریع آرتور و چشم‌های کنجکاو جرج ادامه داد  “چون تا آخرین لحظه خواستی من رو به عنوان وارثت نگهداری ولی من خیلی وقته که دیگه پسرِ کسی نیستم” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ز..زندگی همینه هی..هیونگی؛ گاهی توی اوج پ..پرواز وادار به سق..سقوطت می‌کنه و گاهی از شک..شکسته‌های بع
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ز..زندگی همینه هی..هیونگی؛ گاهی توی اوج پ..پرواز وادار به سق..سقوطت می‌کنه و گاهی از شک..شکسته‌های بعد سقوطت، یه رویا و آدم ج..جدید می‌سازه. _ پس من از زندگی می‌خوام که تو رو هیچ‌وقت وادار به سقوط نکنه. _ می...می‌ترسی تبدیل به یه آدم جدید ب..بشم؟ _ صادقانه می‌ترسم این جیمین رو از دست بدم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT
فرمانده و نویسنده‌‌ی خوبش، پارت 52
⤷ EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ز..زندگی همینه هی..هیونگی؛ گاهی توی اوج پ..پرواز وادار به سق..سقوطت می‌کنه و گاهی از شک..شکسته‌های بع
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT _ ز..زندگی همینه هی..هیونگی؛ گاهی توی اوج پ..پرواز وادار به سق..سقوطت می‌کنه و گاهی از شک..شکسته‌های بعد سقوطت، یه رویا و آدم ج..جدید می‌سازه. _ پس من از زندگی می‌خوام که تو رو هیچ‌وقت وادار به سقوط نکنه. _ می...می‌ترسی تبدیل به یه آدم جدید ب..بشم؟ _ صادقانه می‌ترسم این جیمین رو از دست بدم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " پس میخوای فردا برگردی درسته؟ " سرش رو بالا آورد و دستاش رو به روی پاهاش گذاشت " درسته، به حرفاتون خ
+1
.˚ ₍🕯️₎┊..⃗. #METANOIA " پس میخوای فردا برگردی درسته؟ " سرش رو بالا آورد و دستاش رو به روی پاهاش گذاشت " درسته، به حرفاتون خیلی فکر کردم و حق با شماست، فرار کردن بسه، دیگه باید باهاش رو به رو بشم " نامجون لبخندی زد و کنار پسر نشست " پس حالا که وقت رفتن رسیده به نظرم باید یه چیزی رو بدونی جیمین " ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY سلـام، ما اومدیم با یه بخش جدید🩶:> تو این بخش شما می‌تونین هرسوالی که از نویسنده دارین رو توی کامنتا یا داخل لینک ناشناسی که براتون قرار میدم بپرسین تا ما یه مصاحبه‌ی کوچولو با نویسنده داشته باشیم و سوالاتون رو ازشون بپرسیم. در ابتدا با شدو، خالقِ دسالتری و سرورِ شات‌های نصفه‌ی چنل شروع می‌کنیم😔😂✨
پ‌ن: سوالاتتون میتونه از خود شدو یا هر کرکتری که خلق کرده باشه، به طور مثال اگر چیزی درمورد جیمین دسالتری ذهنتون رو مشغول کرده شدو از زبون اون شخصیت به سوالتون جواب میده.
⊹₊ ₍لیـنک ناشنـاس ₎ ⤷ WRITERS ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS سرشو به سمت صدا برگردوند و به لباس‌های خاصش نگاه کرد، می‌تونست نیش خندشو در این تاریکی ببینه؛ دست هاش
+1
.˚ ₍🗞₎┊..⃗. #ASMODEUS سرشو به سمت صدا برگردوند و به لباس‌های خاصش نگاه کرد، می‌تونست نیش خندشو در این تاریکی ببینه؛ دست هاش ناخواسته مشت شدن و مانع جریان خون به انگشت‌هاش شدن. " مگه نگفتم در تاریکی به پشت سرت نگاه نکن؟!"مرد با لحن پر از هیجانی بیان کرد. " چی تورو اینجا کشونده؟"با لرزشی که در صداش بود گفت. " دل تنگی؟!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "تو می‌دونی هر روز و هرشب با درد تجاوز خوابیدن یعنی چی؟ می‌دونی هر دقیقه آرزوی مرگ کردن یعنی چی؟ می‌دو
.˚ ₍🌪₎┊..⃗. #DSULTORY "تو می‌دونی هر روز و هرشب با درد تجاوز خوابیدن یعنی چی؟ می‌دونی هر دقیقه آرزوی مرگ کردن یعنی چی؟ می‌دونی چنگ زدن به هرچیزی برای پر کردن جای خالی توی وجودت یعنی چی؟" بدن پسر از فریادهای هیستریک و نفس‌نفس زدن‌های تند و عمیقش می‌لرزید. کیفش رو از روی زمین برداشت و با نزدیک شدن به پسر بزرگ‌تر ادامه داد:" نگو می‌دونی چه حسی دارم...تو هیچ ایده‌ای نداری که همه‌ی اینا یعنی چی!" ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍💌₎┊..⃗. #WeeklyPick   𐚁 •اگر ژانر مافیایی دوست داری و می‌خوای شاهد جنگِ دوتا از بزرگترین مافیاهای کره باشی ⇠ #BlackestDiamond‌ رو بخون. ‌💎 •اگر یه امگاورس آبی و خاکستری می‌خوای ⇠ #BlueGray رو بخون. •اگر می‌خوای ببینی چطور ضعف‌ها می‌تونن قوی‌ترین زنجیر بشن ⇠ #Weakness رو بخون. 🔗 -شما هم فیکشن موردعلاقتون رو اینجوری بهمون معرفی کنین𐚁- @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS با سکوت میا چونه‌اش رو رها کرد و انگشتانش رو جوری که انگار کثیف شده بود به لباس دختر مالید “بهم بگو، لرد چ
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS با سکوت میا چونه‌اش رو رها کرد و انگشتانش رو جوری که انگار کثیف شده بود به لباس دختر مالید “بهم بگو، لرد چقدر بهت پیشنهاد داده؟ من دو برابرش رو میدم” بدنش رو سمت اشراف‌زاده متمایل کرد و لبخند محوی زد “پول؟” تهیونگ پلکی زد که دست میا بالا اومد و روی دستش نشست.  با سر انگشت رگ‌های برجسته‌ی روی ساعدش رو نوازش کرد “اون بهم قولِ یچیزِ بهتر داده” دستش رو به سرعت عقب کشید و خشک پرسید “چی؟” تک کلمه‌اش باعث عریض‌تر شدن لبخند روی صورت میا شد “تو” ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS ⨾ #ارسالی Taehyung Byron ☕️ به راستی که کدومشه، پسرِلرد یا لردِ بریتانیا؟ ⤷ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪
+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS#ارسالی Taehyung Byron ☕️ به راستی که کدومشه، پسرِلرد یا لردِ بریتانیا؟ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT فندک توی دستش رو چرخوند و همون‌طور که به صفحه تماس قطع‌ شده‌ی روی گوشیش نگاه می‌کرد، پوزخندی زد... از ل
+1
.˚ ₍♠️₎┊..⃗. #MEPOINT فندک توی دستش رو چرخوند و همون‌طور که به صفحه تماس قطع‌ شده‌ی روی گوشیش نگاه می‌کرد، پوزخندی زد... از لیست تماس‌هاش بیرون اومد و وارد گالریش شد؛ همه‌ی عکس‌ها از یه شخص بود، شخصی که به دل مایک، عجیب نشسته بود. _ اگه می‌دونستم پسرت این‌قدر خوشگله، زودتر تعقیبش می‌کردم! ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡‌ ָ

.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA لبه‌ی کلاهش رو جلوتر کشید و مقابل در کلبه ایستاد. سرش رو به سمت آسمون گرفت و چشم‌هاش رو بست. چیزی به ب
+1
.˚ ₍🪉₎┊..⃗. #SOLAVITA لبه‌ی کلاهش رو جلوتر کشید و مقابل در کلبه ایستاد. سرش رو به سمت آسمون گرفت و چشم‌هاش رو بست. چیزی به باریدن بارون نمونده بود و حتی هوای بارونی اطرافش هم با مویونگ فرق داشت. توی شیرین‌ترین رویایی که داشت هم تصور نمی‌کرد روزی پاش به بیرون از اون محله باز بشه. لبخندی به قطراتی که روی گونش می‌افتادن زد و تلاشی برای مقابله با قطره‌هایی که به تنش هجوم می‌بردن، نکرد. صدای زنگ گوشیش از جا پروندش و دیدن شماره‌ی ناشناسی که مدت‌ها منتظرش بود، ضربان قلبش رو به بالاترین حد ممکن رسوند. ⤷ SPOIL ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

.˚ ₍🌑₎┊..⃗. #FriendOrFaux سلام و درود می‌فرستیم به مانهوای جدیدِ مدرسه‌ای، مرموز و دوست داشتنیمون که از فردا شب می‌تونین داخ
+1
.˚ ₍🌑₎┊..⃗. #FriendOrFaux سلام و درود می‌فرستیم به مانهوای جدیدِ مدرسه‌ای، مرموز و دوست داشتنیمون که از فردا شب می‌تونین داخل چنل دنبالش کنین. با نظرات خوشگلتون به تیم مانهوا که برامون کارهای خوشگل و خاص میذارن انرژی بدین.💌📚@Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS Denira 🤍🦢 EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪

+1
.˚ ₍🎻₎┊..⃗. #EROS Denira 🤍🦢 EDIT ⨾ @Vmin_FicTweet ♡̸ ָ࣪