en
Feedback
🌫زندگی مه آلود🌫

🌫زندگی مه آلود🌫

Open in Telegram

نوشته های یک نابینا

Show more
Iran128 105The category is not specified
212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
📓 «نوشتن واقعا کار لذت‌بخشى است؛ همین‌که انسان خودش نباشد؛ ولى در تمام ماجرایى که از آن گفت‌وگو مى‌شود جریان داشته باشد، از آن لذت‌بخش‌تر است. مثلاً همین امروز من مرد و زنى عاشق و معشوق را با همدیگر سوار بر اسب در جنگل به گردش بردم. بعدازظهر یک روز پاییزى بود، برگ زرد درختان را باد به هر سو مى‌برد. من در این میان هم اسب بودم، هم سوار، هم برگ بودم، هم باد، هم خورشید قرمزى بودم که پلک‌هاى ایشان را که غرق در عشق بود، نیمه مى‌بستم و هم کلماتى بودم که آن دو بر زبان مى‌آوردند.» 📗 مادام بواری/ اثر گوستاو فلوبر 📗 🍁🍁🍁 @theblindtexts

آخرین قسمت انتخابی‌ام از کتاب «ما ایوب نبودیم» را هم برایتان می‌آورم با این امید که خودتان در اولین فرصت این کتاب متفاوت ایرانی را تهیه کنید و مثل من از مطالعه‌اش غرق لذت شوید. «ما ایوب نبودیم» را من از طاقچه و این‌جا تهیه کردم. «با وجود این‌ها همهٔ امتیاز این مرحله را نباید به علی می‌دادیم. وقتی پای مراقبت به میان می‌آید مریض همیشه مفعول است. بیماری‌اش همه‌چیز را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. حتی شخصیت و اخلاقش هم به حاشیه می‌رود. بیمار وقتی نقش قهرمان را هم می‌پذیرد، یک قهرمان دور است؛ قهرمانی در میانهٔ آتش که می‌فهمیم دارد در برابر درد مقاومت می‌کند اما درکی از میزان دردش نداریم. آدم‌هایی که بیرون آتش ایستاده‌اند با مراقب همدردی می‌کنند، اما شاید حواس‌شان نباشد که قهرمان درست وسط شعله‌ها ایستاده. قهرمان واقعی ما هم خواهرم بود، با اخلاق خوش و صبر زیاد. نفیسه در عین مقاومت در برابر بیماری، تسلیم قضا و قدر بود. ایمان به نظرم این‌جوری است. هم می‌دیدی که برای بهبودی تلاش می‌کند و هم می‌دیدی که از بدتر شدن جواب آزمایش‌ها گله نمی‌کند. متاستاز اسمی بود که دکترها انتخاب کرده بودند. واقعیت این بود که خدا نعمت‌هایش را یکی‌یکی پس می‌گرفت و او صبور بود. ایوبی بود برای خودش. فیلم بازی نمی‌کرد. چون فیلم را نمی‌شود هفت سال، روز و شب و در خواب و بیداری ادامه داد. مراقب حال ما بود و کمک‌مان می‌کرد از آن روزها به سلامت بگذریم. حالا بعد از این همه سال که به پشت سر نگاه می‌کنیم، فقط رنج بیماری و اندوه از دست دادن را می‌بینیم. اما اگر نفیسه صبوری نمی‌کرد، این رنج و اندوه با انبوهی خاطرهٔ تلخ و احساس ناخوشایند همراه بود.»» 🍁🍁🍁 @theblindtexts

🦝 راکون‌هایی که نزدیک آب زندگی می‌کنند غذایشان را قبل از خوردن در آب می‌شویند. این‌گونه است که اگر یک حبه قند به راکونی بدهید، آن‌قدر در آب می‌شویدش تا این‌که تمامی قند ناپدید شود. زندگی برای آدم‌هایی که به دنبال تحلیل وسواس‌گونۀ همه‌چیزند دیر یا زود به همین نقطه می‌رسد: جایی که آن‌قدر شیرینی‌های زندگی را زیرورو می‌کنند تا چیزی باقی نماند، جایی که زیر سؤال بردن وسواس‌گونۀ همان معدود اتفاقات دلنشین زندگی شادی‌ها را ویران می‌کند. راکون‌ها همنشینان خوبی نیستند. 🌈 از کتاب کار دشوار آدمی‌زادی- نوشته امیرعلی بنی اسدی، نشر آفتابکاران 🌈 @theblindtexts

در بخش دیگری از کتاب «ما ایوب نبودیم» نوشته‌ی فاطمه ستوده می‌خوانیم: «مسلم حق‌شناس فوتبالیست معروفی نیست. کمتر کسی او را می‌شناسد. ویکی‌پدیای خلوتش می‌گوید در دروازهٔ تیم‌هایی مثل شهرداری ماهشهر، هوادار و داماش گیلان ایستاده. اسمش را که گوگل می‌کنی، می‌رسی به مصاحبه‌اش بعد از بازی با استقلال و اعتراضش به نبود VAR. توی یک ویدئو هم گفته که از «صعود به لیگ حس فوق‌العاده‌ای دارم.» چندتا خبر معمولی دیگر هم دربارهٔ او هست و البته یک ویدئو که بیشتر از صد بار دیدمش: «همدردی پر احساس هواداران داماش گیلان با مسلم حق‌شناس دروازه‌بان تیم‌شان که سه روز پس از درگذشت مادرش تیم را تنها نگذاشت.» ویدئو به بازی داماش و شهرداری بندرعباس در لیگ دسته دو مربوط است. داماش در ورزشگاه سردار جنگل بازی را برده اما تماشاگران به جای خوشحالی، شعر یا شعاری استادیومی را هم‌صدا می‌خوانند «مسلم حق‌شناس باغیرتی تو / تیفوسی یادش هست معرفت تو.» مسلم حق‌شناس سرش را فرو برده توی پیراهنش و گریه می‌کند. بعد می‌رود سمت جایگاه تیفوسی‌ها برای تشکر از هواداران. «تسلیت تسلیت عقاب ایران / روح مادرت شاد آهای برار جان» حق‌شناس برای تماشاگران دست تکان می‌دهد و دوباره گریه می‌کند. دوربین با تکان‌های شدید می‌رود روی, هم‌تیمی‌هایش. آن‌ها هم سرشان را انداخته‌اند پایین و گریه می‌کنند. از آن ویدئوهایی است که همان سال ۹۶ در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد و احتمالاً باید فراموش می‌شد. چیزی که آن را ـ حداقل برای من ـــ زنده نگه داشت، دیده شدن همان حباب یا آکواریوم بود. برخلاف همیشه، این بار آدم‌های بیرون ماجرا هم حباب را لمس کردند. انگار آن «دانش ناخوشایند و دلسردکننده» که همن توصیف کرده بود در دنیای بیرون هم ارزش داشت. تماشاچیانی که زیر پرچم «دنیا فقط رشت» شعر می‌خواندند، قدرشناس همین جنگیدن در حباب بودند. علی طرفدار تیفوسی نداشت که برایش شعار بدهد اما به اندازهٔ کافی محبوب بود. پاداشی معنوی برای یک فداکاری بزرگ. چه کسانی بیشتر دوستش داشتند؟ رنج‌کشیده‌ها و سن‌وسال‌دارها. آن‌هایی که بیشتر از بقیه از بی‌وفایی دنیا خبر داشتند. دوروبر ما از این آدم‌ها زیاد بود و در نتیجه طرفداران علی فراوان بودند. اخلاق خوش علی هم در محبوبیتش مؤثر بود. مراقبت دائم بی‌حوصله‌اش که نکرده بود هیچ، انگار چیزهایی را هم در وجودش صیقل داده بود. صبورتر شده بود و خوددارتر. از سنش جلوتر رفته بود. به قول بابا، علی پیرِ سال و ماه نبود، پیر روزگار بود.» 🌻🌻🌻 @theblindtexts

آدم‌ها آن‌قدر‌ها که جدی می‌نویسند خشک و عبوس نیستند، آن‌قدرها که بذله‌گویی می‌کنند شاد و خندان نیستند، آن‌قدر‌ها که در نوشته‌ها قربان‌صدقۀ هم می‌روند دلبستۀ هم نیستند، آن‌قدر‌ها که شکایت می‌کنند ناراضی نیستند. آدم‌ها به آن شدتی که سرود ای ایران را می‌خوانند وطن‌دوست نیستند، آن‌قدر‌ها که کتاب می‌خرند کتابخوان نیستند، آن‌قدر‌ها که پرده‌دری می‌کنند بی‌حیا نیستند. آدم‌ها آن‌قدرها که پرت و پلا می‌گویند کم‌شعور نیستند، آن‌قدرها که حرف‌های زیبا می‌زنند زیبا نیستند، آن‌قدرها که دشمنانشان درباره‌شان می‌گویند پلید نیستند، آن‌قدرها که دوستانشان ازشان تعریف می‌کنند دوست‌داشتنی نیستند. کار دارد شناختن آدم‌ها، به این آسانی‌ها نیست. 🌈 از کتاب کار دشوار آدمی‌زادی- نوشته امیرعلی بنی اسدی، نشر آفتابکاران 🌈 @theblindtexts

به تازگی کتاب جذابی خوانده‌ام که دوست دارم شما را هم در لذت خواندنش شریک کنم. کتاب «ما ایوب نبودیم» با گردآوری فاطمه ستوده در نشر اطراف منتشر شده است. این کتاب، دربردارندهٔ ۱۳ روایت در باب مراقبت از دیگری است. نویسندگان در این اثر از احوال و افکار در موقعیت‌هایی سخن گفته‌اند که گویی قسمتی از زندگی خود را به دیگران بخشیده‌اند؛ آن هم با مراقبت از دیگران. این جستارها، روایت انسان‌هایی معمولی است که ناخواسته و ناگهانی در یک موقعیت عجیب و پیچیده و بغرنج قرار گرفته‌اند و باید از دیگری مراقبت می‌کردند. می‌توان گفت مراقبت در این اثر به معنای ایستادن بر مرز دو جهان بسیار متفاوت است؛ یکی جهان افراد رنج‌دیده است و دیگری جهان مردمان مغرور و فراموش‌کار. قهرمان این روایت‌ها، افرادی معمولی هستند که ناگهان خود را در وضعیتی غیرعادی دیده‌اند و با این حال باید به زندگی خود ادامه دهند و تسلی‌بخش دیگری باشند. مراقبت از دیگری تنها بر شخصی که از او مراقبت می‌شود، تأثیرگذار نیست و زندگی شخص مراقب را هم دگرگون می‌سازد. بخشی از کتاب را که تأثیر عمیقی بر من گذاشت و باعث شد تا پایان کتاب، خواندنش را متوقف نکنم برایتان می‌آورم. پیش از آن بگویم که احتمالاً در پست‌های بعد بخش یا بخش‌های دیگری هم از این کتاب را عیناً برایتان نقل خواهم کرد: «آن وقت‌ها به خیال خودم درد خاله‌هایم و رنج داشتن بچهٔ مریض را درک می‌کردم. سر که روی مهر می‌گذاشتم اول برای خاله‌هایم دعا می‌کردم. فکر می‌کردم رنج‌شان رنج من است. ولی پای علی که آمد وسط دیدم من آن‌قدرها هم همدرد خاله‌ها نیستم. چند دهه با هم فاصلهٔ سنی داشتیم. عقیده و سبک زندگی‌شان متفاوت بود. به چیزهایی واقعاً ایمان داشتند که من نمی‌دیدم. جوری محکم بودند و سرشار از زندگی که از رنج‌شان فقط لایه‌ای بیرونی دیده می‌شد. حتی مراقبت را وقتی شروع کرده بودند که من هنوز به دنیا نیامده بودم. اما علی فرق داشت. فقط چند سال از من کوچک‌تر بود و با هم بزرگ شده بودیم. با هم «راز جنگل» و «دنیای سرخ‌پوستان» بازی کرده بودیم. رقیب شطرنج همدیگر بودیم و عصرهای تابستان با هم مسابقهٔ روپایی گذاشته بودیم. سرسره‌های پارک‌ها را پشت‌سرهم بالا رفته بودیم و دنبال توپ کوچک فوتبال پابه‌پای هم دویده بودیم. بزرگ‌تر هم که شدیم باز علاقه‌هایمان یکی بود. نمایشنامه‌های یاسمینا رضا را علی به من معرفی کرد و کتاب جومپا لاهیری را من به او پیشنهاد دادم. صد سال تنهایی را من از کتابخانه‌شان برداشتم و مجلات گروه همشهری را علی از خانهٔ ما می‌برد. فرندز را اصلاً به خاطر این دیدم که بفهمم علی وسط حرف‌هایش به چی ارجاع می‌دهد. ما توی یک مسیر بودیم. نباید علی یک‌دفعه از من بزرگ‌تر می‌شد و مسیری را می‌رفت که من در نیمهٔ راه از آن برگشته بودم. اولش فکر می‌کردم علی موقتی برگشته. برای ترم سوم انتقالی گرفته بود به دانشگاهی نزدیک‌تر و می‌توانست هم درس بخواند و هم کنار مادرش باشد. فکر می‌کردم اوضاع که کمی بهتر شود می‌رود پی زندگی‌اش. اوضاع بهتر شد و علی نرفت. اوضاع بدتر شد و علی نرفت. آمده بود که بماند و بالا و پایینِ زندگی تأثیری در تصمیمش نداشت. یک ترم بعد از انتقالی هم دانشگاه را رها کرد و انصراف داد. از نو نشست به درس خواندن برای کنکور که رشته‌ای در شهر خودمان بخواند. سختی‌اش نه آن بخش درس خواندن و تست زدن، که آن بخش برگشت به زندگی عادی بود. به جهانی که آدم‌هایش دغدغه‌های دیگری دارند و از آینده نمی‌ترسند. همهٔ آن سال‌ها فکر می‌کردم ما در حبابی نامرئی زندگی می‌کنیم. کنار بقیه‌ایم اما از آن‌ها جداییم. حباب نمی‌گذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همه‌چیز را می‌دیدیم اما تا می‌خواستیم دست‌مان را دراز کنیم و چیزی برداریم، حباب نمی‌گذاشت. الکساندر همن در جستار درخشانش دربارهٔ سوگ فرزند تعبیر مشابهی از این وضعیت دارد و از آکواریوم شیشه‌ای حرف می‌زند: «بیرون را می‌دیدم و آدم‌های بیرون هم من را می‌دیدند، اما در محیط‌هایی یکسره متفاوت زندگی می‌کردیم... ما مشغول کسب دانش ناخوشایند و دلسردکننده‌ای بودیم که در دنیای بیرون نه کاربردی داشت و نه برای کسی جذاب بود.»» عنوان روایت‌های این مجموعه عبارت است از «سربازهایی با مدت خدمت نامحدود»، «من کانگورو نبودم»، «پس از مرگ سهراب می‌رسیدیم»، «کَرمراقبتی که شغلش مراقبت بود»، «پشت قاب دایی افراسیاب»، «مامان، دارمت»، «ارثیهٔ مراقبت»، «زندگی پای»، «مراقب شب»، «یوزپلگانی که با من دویده‌اند»، «برای آخرین تصویر»، «مراقبت‌نامه» و «کارد خوردن در دماوند، برخاستن در هیمالیا». 🌺🌺🌺 @theblindtexts

✨ لذت‌های نابرابر هیچ دو انسانی، از یک چیز، به یک اندازه لذت نمی‌برند. 🌙 همان‌طور که هیچ دو چشم، یک منظره را دقیقاً به یک شکل نمی‌بینند، و هیچ دو دل، از یک واژه‌ی عاشقانه، به یک میزان نمی‌لرزند. در یک کلاس، دو نفر کنار هم می‌نشینند؛ هر دو صدای شاعر را می‌شنوند که می‌گوید: «در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند...» اما یکی، یادِ تنهایی خودش می‌افتد، و دیگری، یادِ کسی که درِ زندگی‌اش را همیشه باز گذاشته است. 💔💫 یکی بغض می‌کند، دیگری لبخند می‌زند. این تفاوت، از خودِ شعر نیست، از «جهانی» است که هرکس در درون خودش دارد. 🌌 زیرا ما با حافظه‌ها، زخم‌ها، رؤیاها و کمبودهای خود به جهان نگاه می‌کنیم. آن‌چه در ما زنده است، به چیزها معنا می‌دهد. برای همین، بوی باران برای یکی نوستالژی کودکی است و برای دیگری، یادآورِ شبی است که برای همیشه با محبوبش خداحافظی کرد. 🌧️ لذت، همیشه در پدیده‌ای که به آن می‌نگریم، نیست، در «نحوه‌ی دیدنِ» ماست. در زاویه‌ی نوری که از دل‌مان می‌تابد، نه در شیئی که مقابل ماست. همین است که گاهی دو نفر، یک موسیقی را می‌شنوند؛ یکی در اشک غرق می‌شود، دیگری در لبخند. 🎶 چون آن آهنگ، در وجودِ یکی، زخمی تازه است و در وجودِ دیگری، زخمی التیام‌یافته. 😥 همین تفاوتِ درونی است که جهان را زیبا می‌کند. 🌈 اگر همه از یک چیز، به یک شیوه لذت می‌بردند، دیگر هیچ هنری معنا نداشت، هیچ گفت‌وگویی عمق نداشت و هیچ احساسی منحصر به فرد نبود. ما، هر یک، آیینه‌ای 🪞 هستیم که جهان را به رنگِ خود بازتاب می‌دهیم. و شاید رازِ زیباییِ زندگی همین باشد که یک شعر، یک غروب، یک لمس، در دلِ هر کس به زبانی تازه معنا می‌شود. 🌅💫 خیلی وقت‌ها هم، بهتر است ما علتِ علمیِ رخ دادنِ پدیده‌ها را ندانیم. 🌨️ مثلاً چیزی که در موردِ برف همیشه برایم شگفت‌انگیز بوده، سکوتِ عجیبی است که هم‌زمان با بارش آن پیش می‌آید؛ انگار دنیا در آن لحظات، نفسش را حبس می‌کند. ❄️ بارها با دوستانم درباره‌ی این سکوت حرف زده‌ام، اما هیچ‌وقت دنبالِ توضیح علمی‌اش نرفته بودم — دلم می‌خواست برایم فقط یک حسِ ناب باشد. تا این‌که یک روز اتفاقی در جایی خواندم که میان دانه‌های برف، فضای خالی و هوا وجود دارد، و همین فضاها مثل عایق صدا عمل می‌کنند. از آن لحظه، سکوتِ برف برایم کمی تغییر کرد. دانستن زیبا بود، اما حس، لطیف‌تر. 🌬️ بویِ نمِ باران هم همین‌طور است؛ عطری دل‌انگیز که در لحظه‌ی بارش در هوا می‌پیچد؛ 🌧️ اما وقتی فهمیدم این بو در واقع حاصلِ جفت‌گیریِ نوعی باکتری 🦠 در خاک است، دیگر هر بار که نفسِ عمیقی می‌کشم، هم‌زمان از پیوندِ این دو باکتریِ عاشق، 🥰 خنده‌ام هم می‌گیرد. 😄 شاید نباید این را می‌گفتم، چون ممکن است حسِ شما هم به آن تغییر کند! ولی نکته‌ی اخلاقی‌اش این است که: برای احساسات‌تان دنبالِ دلایل علمی و منطقی نگردید؛ بگذارید جهان گاهی بی‌دلیل زیبا باشد. 🌈 🌺🌺🌺 @theblindtexts

🌒 دیر رسیدن‌ها جهان همیشه در وقتِ ما نمی‌رسد؛ نه اینکه هیچ وقت نرسد بعضی وقت‌ها می‌رسد و بعضی وقت‌ها هم نمی‌رسد. گاهی چیزی را با تمام جانمان می‌خواهیم حالا، همین لحظه؛ اما جهان در سکوت نگاه می‌کند، تا آن میل، در ما بپوسد، فرو بخوابد، یا دگرگون شود. در این تجربه‌ها، ما یاد می‌گیریم صبر کنیم، فراموش کنیم، یا از نو بخواهیم. و درست همان‌وقت که دیگر آن خواستن از میان رفته، دست تقدیر در می‌زند: 🧳 پیانوی رؤیایی‌مان از پشتِ ویترین می‌رسد، 🎹 عشقی که سال‌ها پیش از دست رفته، باز می‌گردد، 💕 و ما تنها می‌پرسیم: «الان؟ واقعاً حالا؟» اما حقیقت این است که تقصیر جهان نیست. هر خواسته‌ای در زمانِ خودش معنا دارد، در لحظه‌ای از رشدِ درونی ما، در منی که شاید دیگر وجود ندارد. یونگ می‌گفت: *روان، با ساعت کار نمی‌کند.* منِ امروز شاید دیگر آن نوجوانِ عاشقِ پیانو یا عاشقِ آدمی نباشد که روزی برایش پرپر می‌زد. برای همین وقتی آرزو دیر می‌رسد، به جای لذت، حسِ تهی‌بودن می‌آورد؛ چون چیزی به «منی» رسیده که دیگر نیست. اریک فروم هم می‌گفت: آدم‌ها یا در *داشتن* زندگی می‌کنند یا در *بودن*. ما وقتی چیزی را در لحظه می‌خواهیم، در جست‌وجوی *بودن*‌ایم — تجربه، شور، لمسِ زنده‌ی معنا؛ اما وقتی دیر برسد، دیگر فقط «داشتن» است: شیئی بی‌جان از احساسی که دیگر مرده. خدا، کیهان، طبیعت، انرژی یا هر چیز دیگر، موظف نیست خواسته‌های ما را در همان لحظه‌ی میل برآورده کند؛ اما ما هم آزادیم که این دیر رسیدن را نپذیریم. میان این دو، معنای زندگی شکل می‌گیرد: در سکوتِ فاصله‌ی میان خواستن و نداشتن، ما می‌فهمیم چه چیزهایی در ما می‌میرند و چه چیزهایی با ما بزرگ می‌شوند. گاهی آن‌چه دیر می‌رسد، دیگر خواستنی نیست و گاهی همان تأخیر، برکتِ پنهانی است تا ما، پیش از رسیدن، شایسته‌ی آن شویم. 🌿 اما همه‌ی دیر رسیدن‌ها هم یکسان نیستند. مهم است چه‌قدر دیر برسند. گاهی فاصله میان میل و تحقق، آن‌قدر کوتاه است که هنوز گرمای خواستن در دل‌مان زنده است؛ مثل وقتی که از دوستی می‌خواهیم همین حالا با ما بیرون بیاید و او می‌گوید: «الان کار دارم، یکی دو ساعت دیگه میام.» اگر بعد از یکی دو ساعت آمد، شاید در آغاز کمی دلگیر شویم، اما هنوز چیزی در درون ما زنده است — هنوز «میل» نمرده. در چنین موقعیت‌هایی، خوب است یاد بگیریم از همین تأخیرهای کوچک لذت ببریم؛ که لذتِ رسیدن همیشه در هم‌زمانی مطلق نیست، در تداومِ گرمای خواستن است. اما اگر آن دوست، فردا بیاید، اگر فاصله از حد بگذرد، دیگر آن حس زنده نیست؛ درست مثل آرزویی که از عمرش گذشته باشد. شاید همین را بتوان به همه‌ی خواسته‌ها و رؤیاها تعمیم داد: زمان مهم است؛ نه فقط رسیدن، که در چه زمانی رسیدن. ⏳💫 اما همه‌ی این‌ها زمانی درست و منطقی به نظر می‌رسند که جهان را معنادار و هدفمند بدانیم؛ جهانی که در سکوتش حکمتی نهفته است و در تأخیرهایش درسی برای رشد ما. اگر از پیروانِ تصادفی بودنِ جهان باشیم، اگر باور داشته باشیم که هیچ طرح و نیتی در پسِ این آمدن‌ها و نرسیدن‌ها نیست، آن‌وقت ماجرا شکل دیگری به خود می‌گیرد. در آن صورت، بهترین کار این است که از هر آن‌چه در لحظه بر ما می‌رسد، لذت ببریم؛ بی‌چشم‌داشت و بی‌انتظارِ تکرار. چراکه اگر جهان بی‌هدف باشد، هر لذت، معجزه‌ای کوتاه از دلِ تصادف است لحظه‌ای کوچک، اما واقعی که می‌توان در آن زیست و بعد، بی‌دغدغه، رهایش کرد. آن‌وقت یاد می‌گیریم که شادی، نه در رسیدنِ خواسته‌ها که در لمسِ همان لحظه‌ایست که چیزی بی‌دلیل بر وفقِ مرادِ ما می‌شود. می‌فهمیم جهان دارد کار خودش را می‌کند و ما فقط رهگذرانِ کوتاه‌مدتی هستیم در میانِ بازیِ بی‌قانونِ تصادف و معنا. 🌌 💘💘💘 @theblindtexts

نمی‌دانم آیا بخشی از نسل جدید احساس می‌کنند که «قهرمان» ندارند یا قهرمانان گذشته دیگر مثل سابق دیده نمی‌شوند که به سمت کسانی می‌روند که ممکن است «واقعاً قهرمان نباشند» یا دست‌کم زندگی‌شان در برخی جنبه‌ها با آنچه به ما گفته‌اند متفاوت است؟ وقتی می‌شنوم که در بعضی از جمع‌های دانشجویی هنوز هم دکتر شریعتی، بازاری دارد، دوست دارم -البته نه مثل جلال که خیلی مفصل به آن پرداختم- بلکه خیلی کوتاه و مختصر، چند پرسش را مطرح کنم و بروم پی کارم. وقتی شریعتی به‌عنوان یک چهرهٔ برجستهٔ فکری معرفی می‌شود، طبیعی است که مسئولیت بیشتری برای تطابق میان گفتار و کردار او متوجه‌اش باشد. اگر این تطابق کامل نباشد، مخاطب می‌پرسد: «آیا این فرد واقعاً الگوست؟» یا «آیا می‌شود از او چنین بی‌نقص، سخن گفت؟» همه ما می‌دانیم که خانم پوران شریعت رضوی، همسر دکتر شریعتی، در فضای دانشگاهی و فکری حضور داشته‌اند، و عکس‌هایی هم از ایشان در کنار شریعتی وجود دارد که ممکن است پوشش‌شان مطابق آن استانداردی نباشد که برخی از خوانندگان از مفهوم «حجاب درست و حسابی» توقع دارند. (در واقعیت مستنداتی هست که ایشان حتی در کنار دکتر شریعتی، با حجابی آزادتر حضور داشتند.) اگر در اثر «زن (فاطمه، فاطمه است)» برای زن مسلمان تصویری ترسیم شده که مهم است «چگونه پوشیده» باشد، «چه نقشی» داشته باشد و …، پس این سؤال مطرح می‌شود که تکلیف «پوران چیست؟» آیا او از آن تصویر خارج است؟ آیا تناقضی میان مدل ارائه شده و واقعیت خانوادگی وجود دارد؟ «اگر فلان فرد را به‌عنوان قهرمان یا متفکر قبول می‌کنیم، آیا زندگی او نیز مطابق آنچه می‌گوید هست؟» آیا این سخن و تصویر ایده‌آل با واقعیت زندگی شخصی و خانوادگی شریعتی هم همخوانی دارد؟ اگر شریعتی در اثرش درباره زن مسلمان تصویری دارد که بر حجاب یا پوشش «درست» تأکید می‌کند، پس چرا در زندگی شخصی، پوشش همسر ایشان یا حضور عمومی‌شان در کنار شریعتی مطابقِ آن تصویرِ آرمانی نبوده؟ می‌دانیم که اگر قرار است اخلاق یا تصویر الگویی بنا شود، ناسازگاری میان گفته‌ها و زندگی شخصی می‌تواند تقلیل اعتبار آن الگو را به دنبال داشته باشد. این نوع نقد به یک شکاف میان «هستی صوری» و «هستی واقعی» اشاره می‌کند؛ یعنی وقتی فردی چیزی می‌گوید یا می‌نویسد، اما شیوه‌ی عمل او بخشی از آن را تأیید نمی‌کند، این می‌تواند باعث شود مخاطب به صداقت یا جامعیت آن اندیشه شک کند. اگر مخاطب موضوعاتی مثل پوشش، حضور عمومی، یا نقش‌های روزمرهٔ همسر و زندگی خصوصی شریعتی را با آنچه او تئوریزه کرده بسنجد، ممکن است به این نتیجه برسد که آنچه ارائه شده «نمونه‌ای آرمانی» بوده و ارتباط مستقیم با زندگی واقعی ندارد. در نتیجه، اعتبار آن اثر ممکن است به‌عنوان الگو کاهش یابد. @theblindtexts

یادم می‌آید آن موقع‌ها که این خبر منتشر شد کلی سر و صدا به پا کرد بد ندیدم یک بار دیگر البته به مدد حمید عزیز به نزدیک ۸ سال پیش ببرمتان چرا که به گفته‌ی حافظ: یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است ❤️❤️❤️ @theblindtexts

Repost from BBCPersian
🔹قصه میترا زنی که صدای عشقش بلندتر از معلولیت است 🔺به غیر ازمشکلاتی که افراد دارای معلولیت در خیابان‌ها و اجتماع دارند، نیازهای عاطفی و جنسی‌ نیز دارند 🔺میترا می‌گوید : "ما زنان معلول حق نداریم عاشق بشویم یا دوست داشته بشویم. این باعث می‌شود که من به عنوان یک زن معلول رنج بکشم." داستان میترا را بخوانید http://bbc.in/2jLjZ5n @bbcpersian

حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در ادبیات داستانی از چهل‌و‌ششمین شماره ماهنامه نسل مانا، به معرفی داستان ایرانی قیدار از رضا امیرخانی پرداخته و جنبه‌های مختلف این کتاب و شخصیت نابینای موجود در آن را بررسی می‌کند. #حسین_آگاهی #ادبیات_داستانی #ردپای_نابینایان_در_ادبیات #قیدار #رمان_ایرانی #قهرمان_نابینا @naslemana

روز یکشنبه کلاس داشتیم. یکی از همکلاسی‌ها قرار بود برود مشهد🚌 و آن دیگری که همیشه مرامش زبانزد خاص و عام است، وقتی ماجرا را فهمید، گفت: ـ من، تو و آگاهی رو می‌رسونم که زودتر وسایلتو جمع کنی، ولی این‌بار دیگه قول می‌دم مسیر رو اشتباه نکنم، چون دفعه‌ی پیش آگاهی رو بردم «تُرکون» و تو رو بردم «شُرقون!» 🤭 (توضیح این‌که مقصود ایشان این بود که هر دو بار دقیقاً در جهت مخالف مقصد حرکت کرده‌اند!) همکلاسیِ مسافر گفت: ـ آخه من مجبورم زودتر برم. ما هم گفتیم: ـ اشکالی نداره، با استاد حرف می‌زنیم که زودتر درسو تموم کنه. رفتیم سر کلاس. وسط درس، همان همکلاسیِ بامرام که در هنرِ منحرف کردنِ موضوع از اصل مطلب هم دکترا دارد 🎓، ناگهان گفت: ـ اتفاقاً استاد! ما چون امروز مسافر داریم و می‌خوایم با آقای آگاهی بدرقه‌ش کنیم، اگه اجازه بدین کلاسو سه ربع کم تعطیل کنیم. (منظور ایشان همان ساعت ۲:۴۵ بود ⏰؛ در شیراز و جنوب کشور، زمان‌گویی به این سبک، کاملاً طبیعی و بومی است، درست مثل دایی‌جان ناپلئونِ ایرج پزشکزاد که با جمله‌ی معروف «من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم» آغاز می‌شود. لابد آن لحظه، همان روحِ جنوبی در کالبد ایشان حلول کرده بود! 😄) استاد هم که به مصداق آن جمله‌ی معروف که وقتی دانشجویان بگویند: «جون! تعطیل شدیم!» 👩‍🎓 اساتید جواب می‌دهند: «آخ جون!» از خدا خواسته گفت: ـ من اگه جای شما باشم، وقتی مسافرتی در پیش دارم، حتی زودتر از وقت مقرر آماده می‌شم! و همین جمله‌ی طلایی کافی بود تا همه‌ی ما آزاد شویم 🎉. راه افتادیم 🚗. به همکلاسی بامرام گفتم: ـ یعنی لازم نیست *نشان* بزنم تا مسیر رو پیدا کنیم؟ گفت: ـ نه دیگه! بلدم. 😏 چند دقیقه بعد آن یکی همکلاسی گفت: ـ منم نزنم؟ بامرام گفت: ـ حق نداری در این سفر از گوشیت استفاده کنی! *نشان بی‌نشان!* 📵 فقط یه جا باید بپیچیم سمت راست، دفعه‌ی قبل حواسم نبود ردش کردم و چون دوربرگردون نداشت، رفتیم تا خود قیامت تا به بریدگی برسیم! 😅 همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا این‌که راننده گفت: ـ بچه‌ها، فکر کنم بازم اشتباه شد... به موقع نپیچیدم! 🤣 ما هنوز «نِش...» را از دهان بیرون نداده بودیم که بامرام با اعتماد‌به‌نفسِ کاپیتانِ کَشتیِ تایتانیک گفت: ـ درستش می‌کنم! یه مقداری خلاف می‌ریم دیگه، چیزی نمی‌شه! آدم که نباید همیشه قانونو رعایت کنه! 😃 و زد دنده‌عقب 🔄 و در جهت مخالف تمام راننده‌های مملکت شروع به حرکت کرد 😨🚧. هر ماشینی از کنارمان رد می‌شد، بوقی ممتد می‌زد — از آن بوق‌هایی که طولش به اندازه‌ی عمر آدم کش می‌آید — و احتمالاً فحشی هم ضمیمه‌اش می‌کرد 😅 که البته ما در آن حال و هوا ابداً صدایش را نمی‌شنیدیم، ولی حسش می‌کردیم دیگر! 😂 هم‌کلاسیِ مسافر گفت: ـ خودتونو جای بقیه‌ی راننده‌ها بذارید اگه جاشون باشید چه حالی پیدا می‌کنید؟ چی میگید؟ من گفتم: ـ حرفای بد! 🤭 بامرام وسط این بوق‌ها مرتب از ما عذرخواهی می‌کرد 😬، هم‌کلاسی گفت: ـ می‌خواین برگردیم؟ 😟 من گفتم: ـ دیگه حالا فقط باید ادامه داد، بهترین دفاع حمله‌ست! 💪 (البته که هیچ ربطی به وضعیت ما در آن موقعیت نداشت، اما گفتم که گفته باشم! 😌) بامرام گفت: ـ نه بابا، بهمون نمی‌زنن، ماشین بزرگه! 🚙 من گفتم: ـ علاوه بر بزرگ بودنش، به نفعشونه که نزنن، حتی بهتره ما بزنیمشون! 😐 همکلاسی گفت: ـ چرا آخه؟ گفتم: ـ چون بیشترشون پراید و پژو و سمندن، ولی این تیگو۵ه، قیمتش از دیه‌ی بیشتر اون ماشینا و سرنشیناشون روی هم بیشتره! 🤪💸 راننده گفت: ـ نه، کاریمون ندارن، نهایتش می‌گن این دیوونه‌ست، بریم کنار از مسیرش! 😱 همکلاسی گفت: ـ شما خیلی جسورید! من گفتم: ـ بله، بذار یه نکته‌ی طب سنتی بگم که حال‌و‌هوامون عوض شه 🌿. توی طب سنتی می‌گن زن‌های گرم‌مزاج نسبت به سردمزاج‌ها جسورترن و بچه‌هاشونم پسر می‌شن 👶. خب ببینید، ایشون تو پنجاه‌و‌چند سالگی دکترا می‌خونه، خلاف جهت رانندگی می‌کنه، جسارتش معلومه، هر دوتا بچه‌هاش هم که پسرن! 😯 بعد بگید طب سنتی خرافاته! 😆 بالاخره بعد از کلی هیجان، بوق، خنده و آدرنالین بالا 🚦💥، به بریدگی رسیدیم و به مسیر درست برگشتیم ✅. اول همکلاسی مسافر و بعد هم من پیاده شدیم. عصر بامرام در گروه سه نفره‌ی کلاسی پیام داد 📱: ـ بچه‌ها، این دیگه آخرین‌بار بود، تکرار نمی‌شه! 😅 من نوشتم: ـ تو رو خدا این جوری نگید، کاش تکرار بشه، به من که خیلی خوش گذشت! 🤗 و آن یکی همکلاسی هم گفت: ـ اختیار دارید، شما واقعاً زن جالب و شورانگیزی هستید! 💃 و بدین‌گونه یک سفر علمی‌ـ‌ماجراجویانه با چاشنی طب سنتی، بوق ممتد و مسیر اشتباهی ، با موفقیت به پایان رسید! 🚗💨🎓✨ @theblindtexts

⚠️ جنبه‌های منفی و پیامدهای پنهان این باور ۱. تعمیم نادرست و انتظارات غیرواقعی: نمی‌توان همه‌ی فرزندان والدین نابینا را مستقل‌تر از دیگران دانست. شرایط خانوادگی، سطح تحصیلات، وضعیت اقتصادی و شیوه‌ی تربیتی در این میان نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. وقتی جامعه چنین قضاوت کلی‌ای می‌کند، در واقع از این کودکان انتظار دارد همیشه قوی، بالغ و بی‌نیاز باشند؛ حتی وقتی خسته یا درمانده‌اند. این فشار روانی می‌تواند سنگین و آسیب‌زا باشد. ۲. احساس مسئولیت زودرس و نقش‌پذیری والدگونه: در برخی خانواده‌ها، کودک ناخواسته نقش والد را به عهده می‌گیرد؛ یعنی خودش را موظف می‌داند از پدر یا مادرش مراقبت کند یا مشکلات خانه را سامان دهد. این نوع «بلوغ اجباری» در ظاهر نشانه‌ی رشد است، اما از نظر روان‌شناسی می‌تواند موجب اضطراب، خستگی عاطفی و احساس گناه در بزرگسالی شود. ۳. انتظارات بی‌جا از سوی والدین: اگر پدر یا مادر نابینا نسبت به حساسیت‌های روانی کودک آگاه نباشند، ممکن است از فرزندشان بیش از اندازه انتظار کمک و همراهی داشته باشند. در ظاهر این درخواست‌ها ساده و طبیعی به نظر می‌رسند، اما وقتی مکرر و بی‌تناسب باشند، کودک فرصت بچگی «کردن» را از دست می‌دهد. در این حالت، او یاد می‌گیرد همیشه مسئول باشد، همیشه مراقب دیگران، و هیچ‌وقت اجازه ندارد اشتباه کند یا خسته شود. چنین فشاری درونی می‌تواند باعث شکل‌گیری احساس ناامنی روانی، خشم فروخورده و حتی نوعی انزجار پنهان از والدین شود. در مواردی نادر اما بسیار تلخ، همین وضعیت می‌تواند به بحران‌های عمیقی منجر شود. نمونه‌ای گزارش‌شده وجود دارد که فرزند یکی از والدین نابینا، به‌دلیل فشار روحی ناشی از «بزرگ بودن اجباری» خود، دست به خودکشی زد. او در نامه‌ی آخرش نوشته بود: «دیگر خسته شدم از همیشه بزرگ بودن و بزرگ رفتار کردن. این زندگی ارزش ادامه دادن ندارد.» این جمله به‌خوبی نشان می‌دهد که حتی نیت خوب والدین، اگر بدون آگاهی و ظرافت تربیتی باشد، ممکن است به رنجی عمیق در روح کودک بینجامد. ۴. نادیده‌گرفتن نقش حمایت اجتماعی: وقتی چنین باوری در جامعه جا می‌افتد، گاه بهانه‌ای می‌شود برای بی‌توجهی به مسئولیت‌های اجتماعی. جامعه به جای آنکه برای والدین نابینا امکانات آموزشی، خدمات رفاهی و دسترسی‌های لازم را فراهم کند، می‌گوید: «بچه‌هاشون خودشون زود بزرگ می‌شن به بابا مامانشون کمک می‌کنن.» در نتیجه کم‌کاری‌های ساختاری و نبود حمایت مؤثر از چشم‌ها پنهان می‌ماند. ۵. تقلیل نابینایی به عامل تربیتی استثنایی: نابینایی یا هر نوع معلولیت دیگر، یک ویژگی زیستی است نه یک ابزار تربیتی. اگر کودکی در چنین خانواده‌ای رشد می‌کند و موفق می‌شود، معمولاً نتیجه‌ی مجموعه‌ای از عوامل گوناگون است—محبت، آموزش درست، پشتیبانی خانوادگی و حمایت اجتماعی؛ نه صرفاً نابینایی والدین. ۶. احتمال شکل‌گیری اضطراب یا ترس از رها کردن والد: بسیاری از این فرزندان دائماً نگران والد نابینای خود هستند؛ می‌ترسند در نبودشان اتفاقی بیفتد یا آسیبی رخ دهد. این نگرانی مداوم، اگر مدیریت نشود، مانع شکل‌گیری استقلال روانی سالم می‌شود و می‌تواند در بزرگسالی خود را به‌صورت اضطراب مزمن یا احساس گناه نشان دهد. 🧩 جمع‌بندی باورِ «فرزندان والدین نابینا مستقل‌تر و زودرس‌تر رشد می‌کنند»، بخشی از واقعیت را در خود دارد، اما نیمه‌ی پنهان و آسیب‌زای آن را نمی‌توان نادیده گرفت. بله، در بسیاری از موارد این کودکان به‌خاطر شرایط خاص‌شان مهارت‌های ارتباطی و مسئولیت‌پذیری بالاتری دارند، اما این رشد اگر با فشار روانی، انتظارات بی‌جا یا کمبود حمایت همراه شود، بیشتر شبیه نوعی «بلوغ دردناک» است تا رشد واقعی. استقلالی که بر پایه‌ی فشار، وظیفه و ترس بنا شود، درون کودک را تهی می‌کند؛ اما استقلالی که از مسیر محبت، اعتماد و فرصت‌های برابر به‌دست آید، می‌تواند سرچشمه‌ی شکوفایی انسان باشد. 🌺🌺🌺 @theblindtexts

«فرزندانی که پدر یا مادر (یا هر دو والد آنان) نابینا هستند، مستقل‌تر از بقیه عمل می‌کنند و زودتر مسیر رشد را می‌پیمایند.» گوینده‌ی چنین سخنی معمولاً قصد دارد بگوید که این کودکان به دلیل شرایط خاص خانوادگی، زودتر یاد می‌گیرند مسئولیت‌پذیر باشند و در زندگی قوی‌تر عمل کنند؛ اما در واقع، این دیدگاه فقط بخشی از حقیقت را نشان می‌دهد و بخش مهم‌تری از واقعیت را نادیده می‌گیرد. رشد زودهنگام یا استقلال یک کودک، حاصل مجموعه‌ای از عوامل عاطفی، تربیتی و اجتماعی است، نه صرفاً نابینایی پدر یا مادر. به دلیل طولانی بودن بحث، آن را در دو پست خدمتتان ارسال و سعی می‌کنم به قول معروف یک طرفه هم به قاضی نروم و هر دو جنبه‌ی مثبت و منفی چنین باوری را نشان دهم. 🌱 جنبه‌های مثبت این باور ۱. شناسایی ظرفیت‌های رشد در شرایط متفاوت: نابینایی یکی از والدین ممکن است موجب شود کودک از سال‌های نخست زندگی با مفهوم مسئولیت و کمک به دیگران آشنا شود. وقتی کودک به والد خود در انجام برخی کارهای روزمره یاری می‌رساند، احساس مفید بودن می‌کند و ممکن است در آینده انسانی مسئول‌تر و خود‌اتکاتر شود. ۲. افزایش همدلی و درک عاطفی: چنین کودکی معمولاً از نزدیک با مفهوم تفاوت، محدودیت و تلاش روبه‌روست. همین تجربه باعث می‌شود درک عمیق‌تری از رنج و توان دیگران پیدا کند و در بزرگسالی رفتاری مهربان‌تر و همدلانه‌تر داشته باشد. ۳. پرورش مهارت‌های ارتباطی و حل مسئله: کودکانی که با والد نابینا زندگی می‌کنند، برای برقراری ارتباط مؤثر باید دقیق‌تر صحبت کرده، موقعیت‌ها را با جزئیات توصیف و برای مشکلات کوچک، راه‌حل پیدا کنند. این مهارت‌ها بعدها در روابط اجتماعی و تحصیلی برایشان بسیار سودمند است. ۴. رشد حس استقلال در برخی موارد: در خانواده‌هایی که رابطه‌ی عاطفی سالم برقرار است، این فرزندان ممکن است واقعاً زودتر یاد بگیرند کارهای خود را انجام دهند و برای تصمیم‌گیری اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنند. این نوع استقلال اگر با حمایت و محبت همراه باشد، می‌تواند عامل مثبتی در رشد شخصیت آن‌ها باشد. 🌺🌺🌺 @theblindtexts

سلام حسینِ سی‌و‌چهار ساله 🌼 امیدوارم اگر این سطرها به دستت رسیده، حالت خوب باشد؛ و تا آنجا که از یک انسان سی‌و‌چهار ساله در این روزگار پرمشقتِ ایرانی برمی‌آید، سلامت و شاد باشی. اگر هم چندان شاد و سالم نیستی، با خودت مهربان باش. یادت باشد در این جهان، عزای عمومی در واقع نوعی عروسی است؛ یعنی تو در ناکامی‌ها و نرسیدن‌ها تنها نیستی. با توجه به وضع کشور، اگر در زمان تو هم همه‌چیز به همین منوال پیش رفته باشد، احتمالاً خوشبخت‌تر از منِ بیست‌و‌شش ساله نخواهی بود -مگر آن‌که توانسته باشی علی‌رغم همه‌ی دشواری‌ها، در ذهن و درونت به صلح رسیده باشی. همیشه یادت باشد همان‌طور که من در این لحظه سعی دارم به خودم مرتب یادآوری کنم که تو با وجود نابینایی و زندگی در روستا و منطقه‌ای محروم، توانسته‌ای در دانشگاه شیراز لیسانس و فوق‌لیسانس حقوق بگیری. این کار کمی نیست. درست است که چنین چیزی الزاماً تضمین‌کننده‌ی خوشبختی نیست، اما ما آدم‌ها از یادآوری موفقیت‌هایمان نیرو می‌گیریم. وقتی خیلی ناامید شدی، سعی کن زندگی‌ات را به شکل یک کل منسجم ببینی. اگر در مجموع کفه‌ی موفقیت‌هایت بر شکست‌ها سنگینی کند، خواهی توانست دوباره برخیزی و به سوی آرزوهایت حرکت کنی. حسینِ من، امیدوارم تا حالا ادبیات را که آرزوی دیرینه‌ات بوده، به شکل آکادمیک خوانده باشی و اگر هم چنین کرده‌ای پشیمان نشوی خوانده‌ای که شریعتی، زمانی در «کویر» گفته بود: «زیبایی گل، زیر انگشتان تشریح می‌پژمرد.» حداقل یک لیسانس ادبیات هم که شده را برایت آرزو می‌کنم؛ چون بعید می‌دانم علاقه‌ات به حقوق در این هشت سال ناگهان شکوفا شده باشد! می‌دانم، ادبیات چیز دیگری است؛ نفس کشیدن در جهان واژه‌هاست. و امیدوارم هنوز هم اهل مطالعه باشی. من، حسینِ بیست‌و‌شش‌ساله، تا امروز توانسته‌ام هزار و دویست و پنجاه‌وسه کتاب بخوانم. به حروف نوشتم تا عظمت عدد در چشمت بنشیند. حسینی که نمی‌تواند فوتبال ببیند یا رانندگی کند، با جهانِ بی‌کرانِ کتاب‌ها زیسته و در چهارده سالگی ده جلد «سه تفنگدار الکساندر دوما را بلعیده است. اگر در سی‌و‌چهار سالگی با پیشرفت‌های پزشکی بینا شده‌ای و سرگرم تماشای دنیای هزار رنگ هستی، فقط در آن صورت اگر این عدد را دو برابر نکرده باشی، تو را خواهم بخشید. یادت هست همیشه آرزو داشتی نویسنده شوی؟ می‌دانی که همه‌ی نویسندگانِ واقعی و خوب یک توصیه‌ی مشترک دارند: بیش و پیش از آن‌که بنویسی، بخوان. نویسنده‌ی محبوبت، عباس معروفی، وقتی گلشیری از او پرسید «هدفت از نویسنده شدن چیست؟» گفت: «می‌خواهم مثل شما باشم.» گلشیری لبخند زد و گفت: «من خودم هستم. تو باید کس دیگری بشوی! خودت.» و وقتی معروفی پرسید برایش چه توصیه‌ای دارد، گلشیری پاسخ داد: «وقتی دو هزار کتاب خواندی، آن موقع بنویس.» ای حسین بیست‌و‌شش‌ساله، هنوز با دو هزار فاصله‌ی زیادی داری. یادت باشد که معروفی گفته: «صد صفحه بخوان، یک صفحه بنویس.» پس بخوان، و باز هم بخوان. اما حالا بگذار درباره‌ی رابطه‌هایت مقداری برایت بگویم. امیدوارم برخلاف من در سی‌وچهار سالگی دیگر این‌قدر از آدم‌های اطرافت بت نسازی. یاد بگیر که هرکس در بهترین حالت، تنها بارِ رنج‌های خودش را حمل می‌کند. اگر چنین درکی یافته باشی، دیگر از نارو زدن‌ها و تنها گذاشتن‌ها این‌چنین در هم نخواهی شکست. ببین حسین! هر چند برایت سخت باشد ولی این را در نظر بگیر که وقتی پدرت در بسیاری از موقعیت‌ها حاضر نشد پشتت بایستد، و از مسئولیتِ داشتنِ یک پسر نابینا شانه خالی کرد وقتی حتی در جمع‌ها حاضر نشد در کنارت دیده شود، دیگر از دوستانت انتظار نداشته باش که همیشه بی‌قید و شرم در کنار تو بایستند. آن‌ها هرکه باشند، از پدری که خونش در رگ‌های توست به تو نزدیک‌تر نیستند. من حالا که بیست‌و‌شش‌ساله‌ام، هنوز جز مادر، کسی را نیافته‌ام که مرا همان‌گونه که هستم بپذیرد و از بودنم در کنارش خجالت نکشد. راستش اشتباه‌های زیادی هم کرده‌ام. هر بار که با کسی -دختر یا پسر، فرقی نمی‌کند- آشنا شده‌ام، در آغاز گمان برده‌ام که او دیگر با افتخار دوستم خواهد بود. اما دیر یا زود فهمیده‌ام که او هم از گُفتَنِ این دوستی شرم دارد. شاید نه از همه، اما از یکی دو نفرِ نزدیک‌ترش، چرا. برای همین آرزو می‌کنم که تو، حسینِ سی‌وچهار ساله، دست‌کم یک نفر را یافته باشی که بتواند و بخواهد بی‌هیچ ترس و تردیدی، جلوی همه بگوید: «او دوستِ من است.» ❤️ و در پایان، نمی‌دانم اگر در سی‌و‌چهار سالگی بینا شده‌ای، اصلاً دلت بخواهد برگردی و این نامه را بخوانی یا نه. اگر نخواندی، که به قول حقوقی‌ها، «سالبه به انتفای موضوع» خواهد بود؛ اما اگر خواندی، برایش جوابی بنویس. من با اشتیاق منتظر خواندنش هستم. ✨ با مهر از حسینِ بیست‌‌و‌شش‌ساله. ❤❤❤ @theblindtexts

وقتی سال‌ها پیش کتاب «امیلی در نیومون»، نوشته‌ی لوسی ماد مونتگومری -همان نویسنده‌ی «آن شرلیِ معروف»- را خواندم و دیدم قهرمان داستان در جایی پیش از موعد، خطاب به بیست‌و‌چهار‌سالگی‌اش نامه‌ای نوشته است، از این کارش به غایت خوشم آمد. از آن‌جا که خودم نیز آن زمان بیست‌و‌چهار سالگی را پشت سر گذاشته بودم (فکر می‌کنم بیست‌و‌پنج یا بیست‌و‌شش ساله بودم)، تصمیم گرفتم من برای سی‌و‌چهار‌سالگی‌ام نامه‌ای بنویسم. راستش اصلاً فکر نمی‌کردم که سی‌و‌چهار سالگی این‌قدر زود برسد؛ اما امروز، که تولدم است و رسماً سی‌و‌چهار ساله می‌شوم، نامه‌ای را که آن روزها خطاب به حسینِ سی‌و‌چهار ساله نوشته بودم، برایتان می‌آورم: خدا را چه دیدید، شاید زمانی برای حسینِ چهل و چهار ساله هم نامه‌ای نوشتم و شاید هم یک موقعی، جوابی به همین نامه که در پست بعدی می‌آورم، بنویسم. 💓💓💓 @theblindtexts

تابستان امسال، مثل همیشه گرم بود، حتی گرم‌تر از سال‌های پیش؛ ☀️ اما گرمایش برای من فرق می‌کرد. منظورم نه از آن گرماهایی است که پوست را می‌سوزاند، بلکه از آن نوعی است که از درون، آدم را گرم می‌کند. 🔥 از درونِ ذهن، از همان جایی که اضطراب آرام آرام شروع می‌کند به بالا رفتن از رگ‌ها و ... نمی‌دانم دقیقاً از کجا آغاز شد. شاید از روزهایی که فشارها جمع شده بود، شاید از سکوت‌هایی که در خودم انباشته بودم، یا شاید از احساس خستگیِ بی‌نامی که نمی‌دانستم از کجاست. فقط می‌دانم که یک روز، ناگهان فهمیدم بدنم دارد چیزی می‌گوید که زبانم سال‌هاست نگفته. فشار خونم بالا رفته بود. 💢 دکترها هرکدام راهی رفتند: آزمایش‌های قلب، کلیه، تیروئید... هیچ‌کدام چیزی نشان ندادند. آخر سر گفتند: «بدنت سالم است، اما ذهنت خسته است.» گفتند مشکلت، روان‌تنی‌ست. گفتند می‌توانی داروی اعصاب بخوری، اما اگر خودت با فکرت کنار نیایی، دارو فقط مثل مسکن عمل می‌کند، موقتی و کوتاه‌مدت. 💊 در روزهایی که نمی‌دانستم با خودم چه کنم، دو حضور، مثل دو ستون، مرا نگه داشتند. 🕊️ اولی یک دوست که بودنش با هیچ قاعده‌ای قابل توضیح نیست. او فقط یک دوست نبود؛ انگار یک نیروی اطمینان‌بخشِ انسانی بود. ✨ هر وقت صدایش می‌زدم، می‌رسید. مهم نبود چه ساعتی باشد — نیمه‌شب، سپیده‌دم، میانِ باشگاه، یا در مسیر کار. حتی اگر خودش بسیار هم خسته بود، می‌گفت: «می‌رسم»، و همیشه می‌رسید. دو بارش را اختصاصی یادم هست که حال جسمی‌ام حسابی به‌هم ریخته بود و قرار شد اورژانس بیاید. 🚑 هنوز تماس من با دوستم تمام نشده بود که او رسیده بود. از اورژانس هم زودتر. چنین اتفاق‌هایی را نمی‌شود با کلمه یا کلماتی حتی مقدس توصیف کرد. این چیزی فراتر است. با بودنش فهمیدم که حتی مشکلی مثل نابینایی هم نمی‌تواند بهانه‌ای باشد برای دیر رسیدنم به دکتر و درمانگاه. 🦯 اما عامل دوم، مادرم بود. ❤️ او نه در کنارم، که در فاصله‌ای چندین کیلومتری بود. و من، نمی‌خواستم نگرانش کنم. می‌دانستم اگر ماجرا را جزئی و همان طور که برایم اتفاق افتاده، بداند، شب و روز نخواهد داشت. پس تصمیم گرفتم کم‌کم تعریفش کنم. اما مادرها نیازی به تعریف جزء به جزء قضیه ندارند؛ به شکلی که اصلاً توضیحش را بلد نیستم،حسش می‌کنند. 👂 شاید از لحن صدایت، از مکثی میان دو کلمه، از آهی که ناخواسته میان جمله‌هایت می‌نشیند و ... از همان روزها تماس‌هایش بیشتر شد. 📞 می‌گفت فقط دلم تنگ شده، ولی من می‌دانستم پشت هر تماسش یک نگرانی آرام پنهان است؛ نگرانی‌ای که با لبخندش آن را می‌پوشاند تا مبادا من بفهمم خیلی بیشتر از آنچه من فکر می‌کنم را فهمیده است. هنوز هم نمی‌دانم دقیقاً چه کرد. نه خودش آمد، نه دارویی فرستاد و نه توصیهٔ پزشکی خاصی. فقط «حضور» داشت — حضوری از راه دور، ولی چنان زنده و زلال که انگار دستش روی پیشانی‌ام بود. 🤲 با وجود این‌که در صحبت‌هایم فقط گفته بودم مقداری استرس دارم و دکتر گفته چیزی نیست و شب‌ها داروی ضد‌استرس می‌خورم و قرار شده کم‌کم قطعش هم بکند، گاهی پیش می‌آمد که می‌گفت: «آروم باش، از مرگ که بالاتر نیست.» و من با خودم می‌گفتم: «مادر از کجا تا ته قضیه را فهمیده؟ او دقیقاً از کجا می‌داند که من به مرگ هم فکر کرده‌ام؟» 💭 جمله‌اش ساده بود، اما عمیق‌ترین تسلّی‌ای بود که در تمام آن روزها شنیدم. می‌گفت: «مرگ، درست وقتی میاد که آماده‌ش نباشی، پس ازش نترس. هرچی قراره بیاد، خودش راهشو بلده. تو فقط آروم باش.» 🌙 در آن لحظات، نمی‌دانستم که همین چند جمله، همان نسخه‌ای است که هیچ پزشکی آن را نمی‌نویسد. حالا که فکرش را می‌کنم، شاید شفا در هیچ قرص و دارویی نبود، بلکه در همان لحظه‌هایی بود که صدای دوستم یا مادرم از پشت تلفن می‌گفتند: «من اینجام، نگران نباش.» 💬💞 بیماری همان‌طور که بی‌دعوت آمده بود، آرام و بی‌صدا رفت؛ اما با رفتنش، چیزی در من ماند؛ فهمی تازه از قدرتِ مراقبت انسانی. 🌱 گاهی مراقبت، در تزریق دارو یا نوار قلب و ... نیست؛ بلکه در یک تماس است، در صدایی است که از آن سوی خط می‌گوید: «خوبی؟» در دستی است که اگرچه از کیلومترها دورتر، اما می‌تواند فشار خون را پایین بیاورد، درد را سبک کرده، و اضطراب را خاموش کند. 🤍 من در آن روزها با تمام وجود باور کردم که علم درست می‌گوید: حضور خانواده، عشق، و ارتباط انسانی، می‌تواند عمر را طولانی‌تر کند. ⏳ اما من چیزی فراتر از طول عمر را حس کردم؛ دیدم که همین عشق می‌تواند به زندگی برگرداندت، نه فقط به زنده بودن. 🌤️ گاهی، نجات ما نه از دارو می‌آید، نه از دانش پزشکی؛ بلکه از محبتی ساده که نامش خانواده است، نشأت می‌گیرد؛ منظورم از خانواده کسانی نیست که حتماً با ما پیوند خونی دارند نجات گاهی، حضور کسی است که بی‌هیچ چشمداشتی می‌گوید: «من و تو یه خونواده هستیم، هر وقت بخوای، من پیشتم.» 💖 @theblindtexts

دیروز در جلسه‌ی دفاع از رساله‌ی دکترای دوستم نشسته بودم. 🎓 سالن پر بود از واژه‌هایی که برایم واقعاً بی‌معنا بودند؛ ترکیب‌هایی از شیمی معدنی، واکنش‌ها، نمودارها و معادلاتی ⚗️🧪 که در ذهن من بیشتر به ستارگان دور شباهت داشتند تا به دانشی زمینی. 🌌 من فقط صدای او را دنبال می‌کردم، صدایی آرام و استوار که نشانه‌ای بود از سال‌ها تلاش و بی‌خوابی و ایمان به هدف. 🌙💪 وقتی سخنانش تمام شد، مکثی کرد، نفسی عمیق کشید و گفت: «در پایان اجازه می‌خواهم چند تشکر داشته باشم. اول از خدا، که فرصت زنده بودن را به ما داده تا زندگی را با تمام طعم‌هایش مزمزه کنیم؛ بعد از پدر و مادرم، که همیشه همراهم بودند؛ و در آخر، از استادم.» 🙏💫 در آن لحظه، حس کردم همه‌ی معنا و فلسفه‌ی علم در همین چند جمله جمع شده است. دانستن زیباست، اما شکرگزاری از آن هم زیباتر است. 🌷 علم یعنی کشف حقیقت، اما زندگی یعنی لمس آن، با همه‌ی مزه‌هایش — از شور و شیرین گرفته تا تلخ و دشوار. 🍃🍯☕ وقتی نوبت به اعلام نتیجه رسید، نمره‌ی کامل را گرفت. 🌿✨ چهره‌اش آرام بود، اما برقِ رضایت در چشمانش می‌درخشید، نوری از جنسِ رهایی، از جنسِ «به‌پایان رساندنِ چیزی که سخت بود اما ارزشش را داشت». 🌠 من در سکوتی پر از احترام و تحسین لبخند زدم. 😊 لبخندی نه فقط برای موفقیت او، بلکه برای راهی که آمده بود — برای شب‌هایی که شاید فقط خودش می‌دانست چقدر طولانی بوده‌اند، برای تردیدهایی که پشتِ هر جمله‌ی علمی پنهان مانده و برای ایمانی که او را تا این نقطه رسانده بود. 🌙❤️ این نمره، فقط پاداشِ دانستن نبود؛ پاداشِ زیستن بود. ✨ زیستن با همه‌ی خستگی‌ها، شکست‌ها، امیدها و لحظه‌هایی که انسان در آن‌ها میانِ شک و باور ایستاده است. 🌾 نمره‌ی کامل برای او نه برگه‌ای پر از پاسخ درست، که داستانی بود از انسانی که یاد گرفته بود از خودِ زندگی درس بگیرد، نه صرفاً کتاب‌ها و مقالات علمی! 📖🌸 💖💖💖 @theblindtexts

در نظام هستی، نیکی و بدی، کمال و نقص، شادی و اندوه، همواره در کنار یکدیگر حضور دارند. جهان بر مدار تضادها می‌چرخد، و همین هم‌زیستیِ اضداد است که معنای وجود را شکل می‌دهد. نقص، نفی کمال نیست؛ همان‌گونه که رنج، لزوماً زاینده‌ی معنا یا نبوغ نیست. درک واقعیت جهان، مستلزم پذیرش این حقیقت است که همه چیز در هستی تابع یک توازن خیالی نیست. با این‌همه، انسان از دیرباز کوشیده است میان رنج و پاداش، نقصان و برتری، نوعی «تعادل اخلاقی یا کیهانی» برقرار کند؛ انگار که هر فقدانی باید جبرانی داشته باشد. در همین چارچوبِ ذهنی است که گاه می‌گویند: «اگر نابینا هستی، عوضش باهوشی»، یا «اگر عضوی از بدن کار نمی‌کند، در عوض حواس دیگر قوی‌تر می‌شوند». اما این برداشت، بیشتر ریشه در نیاز روانی انسان به معنا دادن به جهان دارد تا در واقعیت علمی یا تجربه‌زیسته. بر اساس داده‌های علمی و مشاهده‌های عینی، هیچ رابطه‌ی علّی، مستقیم یا معکوس، میان نابینایی و هوش وجود ندارد. در مدارس ویژه، می‌توان در کنار دانش‌آموزان نابینای بسیار باهوش، دانش‌آموزانی را دید که از نظر ذهنی در حد متوسط یا حتی پایین‌تر از میانگین هستند؛ همان‌گونه که در میان بینایان نیز توزیع هوش و استعداد تابع الگوی متنوعی است، نه تابع توانایی دیدن یا ندیدن. بنابراین، ادعای وجود یک «ترازوی پنهان الهی» که در آن هر کاستی با موهبتی دیگر جبران می‌شود، فاقد مبنای علمی و منطقی است. نابینایی، به‌خودی‌خود، یک محرومیت عینی است، نه نشانه‌ی انتخاب یا امتیاز معنوی. در نظام خلقت، هیچ تضمینی وجود ندارد که رنج، الزاماً به فضیلت یا نبوغ منتهی شود. همان‌طور که ابتلا به بیماری‌هایی مانند کم‌خونی یا سرطان، لزوماً با ویژگی‌هایی چون زیبایی، محبوبیت یا استعداد هنری جبران نمی‌شود، نابینایی نیز در ازای خود هیچ «عوضی» ندارد. انسان، در برابر چنین واقعیتی، دو راه دارد: یا با تکیه بر توهم تعادل، از حقیقت بگریزد، یا با پذیرش فقدان، به بلوغی برسد که در آن شأن انسانی، نه در جبران‌ها، که در زیستنِ آگاهانه و عزتمندانه معنا می‌یابد. پذیرش این حقیقت، شاید نخستین گام در درک عمیق‌تر از عدالت الهی و واقعیت انسانی باشد — عدالتی که نه در «هم‌سنگیِ» موهبت‌ها و محرومیت‌ها، بلکه در تلاش برای ایجاد فرصتِ برابر برای رشد، تجربه و آفرینشِ معنا جلوه می‌کند. @theblindtexts