212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
May '26
May '260
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+1
in 1 channels
Get PRO
January '26
+2
in 1 channels
Get PRO
December '25
+23
in 1 channels
Get PRO
November '25
+97
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 3 channels
Get PRO
September '25
+5
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '25
+4
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '25
+1
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '25
+1
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '24
+1
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+1
in 0 channels
Get PRO
April '210
in 0 channels
Get PRO
March '210
in 0 channels
Get PRO
February '21
+4
in 0 channels
Get PRO
January '21
+1
in 0 channels
Get PRO
December '20
+243
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
گفتم: ... او هیچ میل و هوسی را از خود نمیراند. بلکه در برابر همۀ آنها یکسان تسلیم میشود.
گفت: درست است.
گفتم: بههیچ اندرز عالمانهای گوش نمیدهد، و اگر کسی بهاو بگوید که منشأ بعضی لذتها میلهای خوب و مفیدند و منشأ بعضی دیگر میلهای بد و مضر، پس میلهایی را که از نوع نخستینند باید پرورش داد و میلهای نوع دوم را باید سرکوب کرد و تحت مراقبت نگاهداشت، بهاین سخن وقعی نمینهد و دروازۀ قلعه را بهروی آن میبندد و بر این ادعا باقیمیماند که همۀ میلها برابرند و همه را باید یکسان راضی کرد.
گفت: اگر حال او چنان باشد که تشریح کردی بیگمان چنین ادعا خواهدکرد.
گفتم: بنا بر این هر روزی را در خدمت هوسی که بر حسب اتفاق همان روز سربرداشتهاست میگذراند: روزی بهبادهخواری مینشیند و گوش بهنوای نی میدهد، روزی دیگر جز آب نمینوشد و از خوردن میپرهیزد تا لاغر شود. گاه بهورزش رویمیآورد و گاهی دیگر دست بههیچ کار نمیزند و همۀ امور خود را مهمل میگذارد. گاه هم چنان وانمود میکند که گویی با دانش و فلسفه سروکار پیدا کردهاست. بیشتر اوقات بهسیاست دلبستگی نشانمیدهد و در مجامع سیاسی بر کرسی خطابه میجهد و هر چه بر حسب تصادف بهذهنش برسد بهزبان میآورد. گاه بهشهرت و افتخار مردان جنگی حسد میورزد و در صدد آموختن فنون جنگ برمیآید و گاه بهثروت بازرگانان رشک میبرد و روی بهمالاندوزی میآورد. خلاصه نه در درونش نظمی حکمفرماست و نه زندگیش تابع ضرورتی است. زندگی زیبا و آزاد در نظر او همین است که بیان کردم و از این رو تا پایان عمر بههمین شیوه روزگار میگذراند.
گفت: آری، اینست زندگی مردی که شیفتۀ آزادی و برابری است!
گفتم: گمان میکنم بدین ترتیب روشن کردیم که او دارای صفات و سجایای متعدد و گوناگون است، و از این نظر درست همانند حکومتی است که با روحیهاش سازگاری دارد. همۀ نظامهای سیاسی و روشهای گوناگونِ زندگی را در زندگی او بهآسانی میتوان یافت و بدین جهت بیشتر مردان و زنان میکوشند تا از زندگی دلپذیر و رنگارنگ او تقلید کنند.
گفت: درست است.
گفتم: پس آیا حق داریم او را در برابر نظام دموکراسی قرار دهیم و بگوییم فردی که با چنان نظامی تجانس دارد چنین است؟
گفت: آری.
📘 از کتاب جمهوری- اثر افلاطون 📘
@theblindtexts
| 2 | کتاب هشتم: عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
نویسنده:
مگان دیواین
مترجمان:
آرزو مومیوند، سارا ضرغامی
ناشر:
میلکان
بعد از خواندن مهربانی با خود ممکن است بازمانده باز هم دست از خودخوری برندارد. این کتاب برایتان نقش یک همراه را بازی میکند و میگوید لازم نیست عجله کنی، لازم نیست خوب به نظر برسی.
کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست (It's OK That You're Not OK) یک کتاب فوقالعاده در دسته کتابهای روانشناسی است که شما را با مسئله سوگواری و چگونگی مواجهه با آن آشنا میکند. این کتاب را «مگان دیواین» نوشته که در سال ۲۰۱۷ برای اولین بار منتشر شد و تاکنون به چندین زبان ترجمه شده است. نویسنده کتاب که خودش غم بزرگی را در زندگی تجربه کرده و همسر و همراهش را از دست داده است، معتقد است که هیچ راهی برای رهایی از سوگواری وجود ندارد و انسان باید تا آخر عمر، این فقدان را به دوش بکشد. لازم نیست غم خود را انکار کنیم یا دنبال فراموشی آن باشیم، فقط کافیست یاد بگیریم چطور با این غم زندگی کنیم.
کتاب حاضر یکی از بهترین کتابهایی است که بهصورت عمیق به فرهنگ سوگ و سوگواری میپردازد. هرچند نویسنده درباره فرهنگ سوگواری در آمریکا نوشته است، اما این اثر را میتوان الگویی برای فرهنگهای دیگر نیز در نظر گرفت. او به خوبی به مسئله از دست دادن میپردازد و سوگواری را حق طبیعی انسانها میداند که نباید از آنها گرفته شود. اگر حالتان خوب نیست، لازم نیست تظاهر به خوب بودن کنید. زمان خودش مرهم بسیاری از دردها است و بین «رفع درد» و «مرهمگذاشتن بر درد»، تفاوتهای زیادی وجود دارد. این کتاب رابطه شما را با غمی که در دل دارید بهتر و انگیزهتان را برای ادامه دادن زندگی بیشتر میکند.
درباره مگان دیواین
مگان م ديواين یکی از بهترین روانشناسان و نویسندگان آمریکایی است که بعد از نوشتن کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست، به شهرت رسید. این نویسنده در سال ۱۹۷۰ در آمریکا و ایالت میشیگان متولد شد و در سال ۲۰۰۱، فعالیت حرفهای خود را در زمینه رواندرمانگری آغاز کرد. دیواین در حوزه مشاوره غم و اندوه فعالیت میکند و به مراجعان خود در زمینه سوگواری مشاوره میدهد. او ابتدا به افراد بیخانمان و قربانیان اعتیاد مشاوره میداد و سپس به درمان افراد درگیر سوگ و تروما پرداخت.
کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست، یک کتاب راهنما برای چگونگی رویارویی با فقدان و سوگواری است. کتاب به شما میآموزد که لازم نیست وانمود کنید خوشحال هستید، وقتی که واقعا شاد نیستید و روزهای بدی را پشت سر میگذرانید. این کتاب میتواند مسیرِ غم و سوگواری را برایتان راحتتر کند تا بتوانید نسبت به ادامه زندگی امیدوارتر شوید. اگر به کتابهای توسعه فردی و روانشناسی علاقهمند هستید، از خواندن این کتاب نیز لذت خواهید برد. کتاب فوق یکی از بهترین آثار برای افرادی است که میخواهند برای دردها و فقدانهای خود، مرهمی پیدا کنند.
اگر به تازگی درگیر یک تروما شدهاید و در حال دستوپنجه نرم کردن با این مشکل بزرگ هستید، مطالعه این کتاب میتواند بهتان کمک کند تا این مرحله را پشت سر بگذارید و یاد بگیرید چگونه با وجود غم و فقدان، به ادامه زندگی بپردازید. این کتاب نمیخواهد شما را از غمتان دور کند یا روی آن سرپوش بگذارد؛ بلکه میخواهد یاد دهد برای سوگواری، به خودتان زمان بدهید. به نظرم این کتاب برای همه افراد مناسب است و خواندن آن میتواند بسیار کمککننده باشد؛ چرا که هرکدام از ما در مرحلهای از زندگی، سوگواری را تجربه خواهیم کرد.
📙📙📙
@theblindtexts | 54 |
| 3 | کتاب هفتم: مهربانی با خود
نویسنده: تیم دزموند
مترجم: پیمان رحیمینژاد
ناشر: شمعدونی
بازماندگانِ رنج و تروما، بعد از مدتی از خشم خود خسته میشوند؛ فرسوده میشوند و گاهی این فرسودگی به خودسرزنشی بدل میشود. «مهربانی با خود» کتابی است برای ترمیم رابطهی ما با خویشتن؛ یادمان میدهد بسیاری از آنچه ضعف میپنداشتیم، واکنشِ طبیعیِ روان به فشار و آسیب بوده است، نه کمکاری و ناتوانی.
تیم دزموند در این کتاب، برنامهای چهاردهروزه و عملی برای پرورش خودشفقتی ارائه میکند. او با تمرینهای روزانه و تکنیکهای کاربردی، کمک میکند صدای منتقد درون آرامتر شود، گفتوگوی درونیمان انسانیتر گردد و در مواجهه با خطاها و ناکامیها، به جای حمله به خود، دست یاری به سوی خویش دراز کنیم.
دزموند، رواندرمانگر و شاگرد تیک نات هان، نگاه ذهنآگاهی را با روانشناسی معاصر پیوند میزند. او تأکید میکند مهربانی با خود به معنای نادیده گرفتن اشتباهات نیست؛ بلکه پذیرش مسئولانهی انسانبودن است. پذیرشی که زمینهی رشد، ترمیم و آرامش را فراهم میکند.
ترجمهی پیمان رحیمینژاد روان و دقیق است و مفاهیم عمیق کتاب را قابل لمس و کاربردی منتقل میکند؛ بهگونهای که خواننده میتواند تمرینها را بیواسطه وارد زندگی روزمرهاش کند.
اگر از فرسودگیِ خشم، از سختگیریهای بیامان نسبت به خود، یا از احساس «کافی نبودن» خستهاید، این کتاب میتواند نقطهی شروع یک رابطهی تازه باشد: رابطهای مهربانانهتر با خودتان.
📘📘📘
@theblindtexts | 86 |
| 4 | حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در آثار ادبی از پنجاهمین شماره ماهنامه نسل مانا، به معرفی کتاب بهشت گم شده از جال میلتون شاعر و نویسنده آزادیخواه انگلیسی پرداخته و بخشی از ترجمه فارسی آن را تقدیم مخاطبان ماهنامه میکند.
#حسین_آگاهی #ردپای_نابینایان_در_آثار_ادبی #بهشت_گم_شده #جان_میلتون
@naslemana | 99 |
| 5 | کتاب پنجم: افسانۀ عادی بودن
نویسنده:
گبور مته
مترجم:
آراز بارسقیان
ناشر:
میلکان
بازماندگان تنها نیستند پس باید به جای سوال «چرا زندگی من اینطوری شد؟» سوال «چرا ما اینطوری زندگی میکنیم؟» مطرح شود. این کتاب نگاه را از فرد به زمینهی اجتماعی و جمعی گسترش میدهد. جایی که لازم است بدانیم خشممان شخصی نیست بلکه جمعیست.
کتابِ افسانهی عادی بودن بررسی نو و خلاقانهی علت انواع بیماری جسمی و روانی ماست. کتابی که سویهی انتقادی خود را به سمت اجتماع میگیرد و آن را بانی انواع مشکلات روانتنی انسانها میداند و راههای بسیار کارگشایی برای حرکت به سمت سلامت عمومی و درمان پیشنهاد میدهد.
این کتاب در نوع خود انقلابی است در زمینهی بررسی بیماریها. گبور مَته با چهار دهه تجربه در مقام روانپزشکِ بالینی متوجه شده که فهم ما از واژهی «عادی/نُرمال» اشتباه است. ما برای این فهم معمولاً نقش تروما و استرسی را که بر فرد وارد میشود ندید میگیریم؛ حتی گاهی فشارهای زندگی مدرن را هم نمیبینیم. از نظر مته سیستم پزشکی غربی علیرغم تمام پیشرفتها و تخصصهایی که به آن نائل شده، همچنان نمیتواند فرد را به عنوان یک «کُل» بررسی کند و در موارد بسیاری تأثیر استرسهای زندگی روزمره بر بدن را ندید میگیرد که باعث تضعیف سیستم ایمنی و بر هم خوردن تعادل عاطفی میشود. در افسانهی عادی بودن مته از اسطورههای عمومی میگوید که ما را بیمار جلوه میدهند و سعی میکند ارتباطی بین سلامتی افراد و منطقی بودن کلیت جامعه برقرار کند. در نهایت از این گذر به راهنمای همدلانهای برای سلامت و درمان میرسد. مَته پوشش دانش عادی و حکمتِ پذیرفتهشدهی عمومی را کنار میزند تا قلاب باورهای نادرستی را باز کند که منجر شده وضع موجود سر جایش باقی بماند. بحثهای علمی در این کتاب نیز مانند دیگر کتابهای مَته از دلِ داستانهای واقعی آدمهایی بیان میشود که سِرِشان در بیماری و سلامت را با او در میان گذاشتهاند.
کتاب ششم: مدیریت خشم
نویسنده:
دویل جنتری
مترجم:
شیما صفدری
ناشر:
نشر هیرمند
در این قدم دیگر آماده پرداختن مستقیم به خشممان هستیم. خشمی که ممکن است متوجه بیعدالتی، از دست دادن، یا حتی خود زندگی باشد. در این مرحله آگاهانه متوجه خشممان هستیم و حالا میشود دربارهی هدایت و مهار آن حرف زد.
آیا احساس خشم برای شما یا شخصی که دوستش دارید مشکلساز شده است؟ چنانچه جواب شما به این سؤال مثبت است، نگران نباشید، چرا که این کتاب با ارائهی تکنیکهایی کاربردی و مؤثر برای درک احساسات و روشهای مناسبِ برخورد سازنده با خشم و رها شدن از آن، به شما میآموزد که قبل از خشمگین شدن و در حین آن، چه باید بکنید و چگونه خونسردی خود را حفظ کنید و در نتیجه چشماندازی جدید و سالمتر برای آیندهی خود به وجود آورید. چگونه: - سطح خشم خود را ارزیابی کنیم. - مسائل خشمزا را شناسایی کنیم. - از عصبانیت در جاده و محل کار پیشگیری کنیم. - خشم خود را در روابط با دیگران مدیریت کنیم. - خشم گذشتهی خود را کنترل کنیم. - به فرزند خشمگین خود کمک کنیم.
📗📗📗
@theblindtexts | 114 |
| 6 | کتاب سوم: التیام تروما و بازسازی ذهن پارهپاره
نویسنده:
مارتا استاوت
مترجم:
قاسم مومنی
ناشر:
پندار تابان
حالا که بدن و تجربهی تروما به رسمیت شناخته شده، نوبت به کار جدیتر روی درون میرسد. پس سراغ این کتاب میرویم چون مستقیما به حس از هم پاشیدگی میپردازد همان احساسی که خیلی از بازماندهها دارند اما نمیدانند اسمش را چه بگذارند.
«دکتر استاوت در این کتاب زیبا، روان و گیرا ما را به درک عمیقتری از تروما دعوت میکند... شرحهای بالینی او سرشار از همدلی و شجاعت است، در کنار درد، شعر هم دیده میشود. او قلب ما را به روی رنج و همچنین عزت 'ارواح انسانی مغروری' میگشاید که برای التیام میآیند، ولی چیزهای زیادی هم برای آموختن به ما دارند. این کتاب گنجینهای است برای درمانگرانی که به شفای واقعی بها میدهند و هدیهای است به همهی کسانی که مایلاند ریشههای ترومای انسانی، خشونت و تجزیهی هویت را درک کنند.»
-دکتر جودیت جردن، دانشکدهی پزشکی هاروارد
«این کتاب، با دلسوزی و همدردی، به حوادث و اتفاقات ناگواری میپردازد که حتی در زندگیهای بهظاهر 'عادی' هم ممکن است باعث تروما و زخمهای وجودی شوند. این کتاب پادزهری است فوقالعاده هم برای درمانگرانی که ممکن است بیش از حد به تواناییهای خود اعتماد داشته باشند، هم برای آنهایی که احساس درماندگی میکنند.»
-دکتر رابرت شومان، روانشناس، از ماساچوست
«این کتاب مهم، که با زبانی ساده و دلسوزانه نوشته شده، تروماهای کوچک و بزرگی را نشان میدهد که باعث میشوند از تجربهی زندگی خود جدا شویم. این کتاب حکم نقشهای را دارد که راه بازگشت به خانه، به قلب، ذهن و جسم خودمان، را نشانمان میدهد.»
کتاب چهارم: وقتی بدن نه میگوید
نویسنده:
گابور ماته
مترجم:
ثریا قاضی محسنی
ناشر:
پندار تابان
بسیاری از بازماندهها ناچارند قوی بمانند، دیگران را نگه دارند یا فرو نریزند. این کتاب کمک میکند بفهمید قوی بودن طولانی مدت چه هزینهای برای بازمانده دارد.
واقعیت این است که بدن ما بسیار هوشمند است و در مقابل موقعیت عکسالعمل نشان میدهد. کتاب وقتی بدن نه میگوید دربارهی همین موضوع نوشته شده است. این کتاب دربارهی این است که چگونه بدن ما در مقابل فشارهای روانی از خود عکسالعمل نشان میدهد.
When body says no اولینبار در سال ۲۰۰۳ منتشر شد. این کتاب را گابور ماته نوشته است و از نتایج تحقیقاتش در آن استفاده کرده است. او دربارهی موضوعاتی مانند اینکه آیا واقعاً مفاهیمی مانند مرگ از تنهایی وجود دارد و آیا ممکن است بیماری آلزایمر ناشی از عدم توانایی ابزار احساس باشد؟ او در حقیقت از پیوند میان ذهن و بدن صحبت میکند و نقش استرس و عواطف ما را در بسیاری از بیماریها مانند سرطان، دیابت، بیماری قلبی و ام اس و حتی سندروم روده تحریکپذیر بررسی میکند.
او در کتاب وقتی بدن نه میگوید مطالعات موردی خود را بیان میکند و داستان افرادی مانند بیتی فورد، لنس آمسترانگ و ... را میگوید تا منظورش را به خوبی بیان کند. در این کتاب هفت نکتهی شفابخش را فرا خواهید گرفت. اصولی که به شما کمک میکند از استرس پنهان و اثرات آن جلوگیری کنید. این کتاب تاکنون به زبانهای مختلفی برگردانده شده است و طرفداران زیادی دارد.
گابور ماته کیست؟
دکتر gabor mate یکی از مشهورترین پزشکان قرن بیستم بود که هر دو تابعیت کانادا و مجارستان را داشت. او متولد ۱۹۴۴ در بوداپست بود و خانوادهاش از خانوادههایی بودند که در دوران نازیها کشتههای زیادی دادند. سرانجام درحالیکه ۱۳ساله بود همراه خانواده به کانادا مهاجرت کرد و بعدها در دانشگاه بریتیش کلمبیا درس خواند. او بهخاطر فعالیتهایش در حوزهی بهداشت روانی شناخته شده است و برای سالها تمرکز فعالیتش در زمینهی اثرات مشکلات روانی در بیماریهای مختلف بود. همچنین او در زمینههایی مانند اختلال نقص توجه و بیشفعالی هم تحقیقات زیادی داشته است. او این روزها برای عموم در روزنامههایی مانند گلوب اند میل مینویسد و سخنرانیهای دربارهی رابطهی بدن و ذهن برگزار میکند.
دلایل مختلفی وجود دارد که کتاب دکتر گابو ماته را بخوانید:
• اول اینکه، این کتاب یک کتاب معتبر است و بر اساس سالها تجربهی علمی نوشته شده است بنابراین میتوانید به آن اعتماد کنید.
• دوم با اثرات استرس پنهان بر بدن آشنا شوید. بسیاری از افراد درگیر استرس ممکن است از آن بیخبر باشند و با اثرات فیزیکی متوجه فشاری که تحمل میکنند شوند. با خواندن این کتاب میتوانید این فشارها را بشناسید و خودتان را از آنها رها کنید.
• سوم اینکه متن کتاب ساده و خوشخوان است و هرکسی با هر سطحی از سواد میتواند آن را بخواند و از مطالب آن استفاده کند.
📕📕📕
@theblindtexts | 120 |
| 7 | بدانید که برای مرد ننگی بالاتر از آن نیست که فضیلت و شرف و شهرت خود را از پدر داشتهباشد نه از خود. البته فضیلت و شهرت پدران برای فرزندان گنجی است گرانبها. ولی کسی که ارث پدر را مصرف کند و خود نتواند گنجی از فضیلت و شهرت فراهمآورد و برای فرزندان بگذارد سزاوار آن نیست که مرد خواندهشود. اگر پند ما را بپذیرید و موافق آن رفتار کنید، چون روز مرگتان فرارسد و بهنزد ما بیایید از شما چون دوستان گرامی استقبال خواهیمکرد. ولی اگر جز این کنید در اینجا هیچ کس اعتنایی بهشما نخواهدکرد.
📘در رثای شهیدان- اثر افلاطون 📘
🌸🌸🌸
@theblindtexts | 100 |
| 8 | این روزها برای خیلی از ما روزهای سادهای نیست.
حجم خبرها، اضطراب جمعی، حس ناتوانی، خشم، اندوه و حتی نوعی کرختی عاطفی، فضایی ساخته که گاهی احساس میکنیم دستمان به هیچ کار عملی بند نیست. میدانم شاید نتوان برای بسیاری از دردها راهحلی فوری و بیرونی پیدا کرد؛ اما همیشه یک پناهگاه هست که تاریخ بارها نشان داده کارکردش شگفتانگیز است: کتاب.
رفتن به دنیای کلمات، پناه بردن به ساحت مطالعه، ورود به تجربههای زیستهی دیگران و مواجههی آگاهانه با مفاهیمی مثل فقدان، سوگ، شرم، امید و تابآوری، میتواند کمکی بکند که شاید در نگاه اول تصورش هم سخت باشد. کتابها جهان را تغییر نمیدهند؛ اما نسبت ما را با جهان تغییر میدهند — و همین تغییر نسبت، گاهی نجاتبخش است.
به همین دلیل تصمیم گرفتم با استفاده از بخش «ماراتنهای روانشناسی» در نرمافزار فیدیبو، مجموعهای از کتابها را در چند پست معرفی کنم. این بخش دستهبندیهای موضوعی متعددی دارد که من میان آنها دو عنوان را متناسب با حالوهوای این روزها یافتم:
شرم بازماندگان (شامل ۹ کتاب)
اندوه و سوگ (شامل ۷ کتاب)
کتابهایی که در این مجموعهها معرفی شدهاند، هر کدام از زاویهای به تجربهی زیستن پس از بحران، ماندن پس از فقدان، و مواجهه با حسهای پیچیدهای میپردازند که اغلب نامگذاریشان هم برایمان دشوار است.
نکتهی مهم برای من این است که همهی این کتابها را پیش از بحران اخیر خواندهام. نمیخواهم بگویم امروز هیچ غمی ندارم یا رنج برایم بیمعنا شده است؛ نه. اما صادقانه میبینم که در مقایسه با بسیاری از دوستانی که چنین مواجههای با ادبیات روانشناسی و تجربههای مشابه نداشتهاند، در مجموع توانستهام با وضعیت موجود سازگارتر و آرامتر کنار بیایم. انگار کلمات پیشاپیش درونم خانه ساخته بودند و حالا در طوفان، برایم سقفی هرچند کوچک اما امن فراهم کردهاند.
در پستهای بعدی، این کتابها را تکتک معرفی میکنم؛ نه از موضع نسخهدادن، بلکه از جایگاه همراهی. شاید برای شما هم، در میان این سطرها، جملهای پیدا شود که دستتان را بگیرد.
میپردازیم به دستۀ شرمِ بازماندگان
کتاب اول: بدن فراموش نمیکند
نویسنده:
بسل ون در کولک
مترجم:
اکبر درویشی
ناشر:
میلکان
مادامی که احساس کنیم جایمان در قلب و ذهن کسانی که دوستمان دارند امن است، برای به پایان رساندن طرحهایمان از کوهها صعود میکنیم، دشتها را درمینوردیم و تمام شب را بیدار میمانیم. کودکان و بزرگسالان برای کسانی که بهشان اعتماد دارند و نظرشان برایشان ارزشمند است، هر کاری میکنند.
اما اگر احساس رهاشدگی، بیارزشی یا دیدهنشدن کنیم، هیچچیز در نظرمان اهمیت ندارد. ترس کنجکاوی و بازیگوشی را نابود میکند. برای داشتن جامعهای سالم باید فرزندانی پرورش دهیم که بتوانند با خیالراحت بازی کنند و یاد بگیرند. بدون کنجکاوی امکان هیچ رشدی وجود ندارد و بدون تواناییِ واکاوی شخصیت خود و آنچه برایتان مهم است، ازطریق آزمونوخطا، امکان انطباقپذیری وجود ندارد.
کتاب دوم: از تروما تا التیام
نویسنده:
مؤسسهی مدرسهی زندگی
مترجم:
صدرا صمدی دزفولی
ناشر:
میلکان
بعد از کتاب حجیم و نسبتا سنگین بدن فراموش نمیکند نیاز به نگاهی همدلانهتر و بدون فشار داریم. بازماندهها بیشتر از تحلیل به همراهی نیاز دارد. به این حس که میشود آهسته جلو رفت و لازم نیست همهچیز فوری درست شود.
کتاب از تروما تا التیام راهنمایی کاربردی، عمیق و انسانی برای درک و غلبه بر تروماست؛ که بهروشنی توضیح میدهد تروما چیست و چگونه میتواند زندگی فـرد را در طول دهههـا تحتتأثیر قرار دهد. همچنین راهکارهـایی قابلفهم و مفید برای رهایی از الگوهـای دردناک و پیامدهـای گذشته ارائه میدهد. این کتاب شبیه همراهی خردمند و مهربان در مواجهه با مشکلات پیچیدهی روانی است کـه با تمرینهـایی کاربردی، پرسشهای تأملبرانگیز و راهنماییهایش به خواننده کمک میکند تروما را شناسایی و پردازش کند و بهسمت بهبودی و آرامش روانی گام بردارد.
از تروما تا التیام برای کسانی کـه بهدنبال درک درد خود هستند، و همچنین افرادی که خواهان چارچوبی فکری برای حمایت از مسیر بهبودشان هستند، بسیار مؤثر است. لحن منحصربـهفرد کتاب در سراسر متن، بدون سرزنش و قضاوت بوده و حس اطمینانخاطر و آرامش را به خواننده منتقل میکند.
📖📖📖
@theblindtexts | 291 |
| 9 | 🖤
ای دوست! ای شفق، قدحِ خونفشانِ تو
وی لالهزار زُمرهی دُردیکشانِ تو
کی خوب میشود؟ به کدامین چهل شفا؟
آن چار زخمِ سوختهی خونفشانِ تو
با سبزهزار پیرهن و لالهزارِ زخم
شرمنده از بهار نیامد خزانِ تو
از سُرب و خون و آتش و ایثار و عشق و مرگ
پرداخت قصهگوی قَدَر داستان تو
پیچیده شد در آتش و خون، چرخِ واژگون
وقتی گرفت صاعقه در ارغوانِ تو
آیا چه دید در دم آخر که باز ماند
وقتی نگاه کرد به شبْ دیدگانِ تو
آنگونه سرد و یخزده هرگز نبوده بود
در چشمخانهها نگهِ مهربانِ تو
چون عَبهرِ رها شده بر دشت سرخ گل
در خون نشسته بود کران تا کرانِ تو
میجویدت هنوز که عادت نکرده است
چشمم به جای خالیِ سروِ جوانِ تو
حسین منزوی | 159 |
| 10 | قطع اینترنت برای افراد نابینا و کمبینا، چه مشکلاتی را به بار میآورد؟
🦯👨🦯👩🦯
@theblindtexts | 185 |
| 11 | گفت: مرادم این است که از بحث و استدلال بیزار نشویم چنانکه بعضی کسان از نوع بشر بیزار میشوند. زیرا برای آدمی هیچ بیماری بدتر از آن نیست که از بحث بیزار شود و بگریزد و بیزاری از بحث درست مانند بیزاری از آدمیان پیدا میشود. گاه پیش میآید که مردی از روی سادهدلی بهکسی بیش از اندازه اعتماد میکند و او را امین و درستکار میپندارد ولی دیری نمیگذرد که او را خائن و دروغگو مییابد. پس از آن دل بهدیگری میبندد و دربارۀ او نیز بههمان نتیجه میرسد و چون این آزمایش چند بار تکرار میشود، میپندارد که همۀ آدمیان چنینند و بدین علت از همۀ مردمان رویبرمیتابد. مگر تو خود از این گونه کسان ندیدهای؟
گفتم: البته دیدهام.
گفت: تصدیق میکنی که چنان کسی بهنوعی بدبختی دچار است؟ علت بدبختی او این است که بیآنکه مردمان را بشناسد و از هنر معاشرت آگاه باشد با آدمیان نشست و برخاست میکند. چه اگر مردم را میشناخت، میدانست که اشخاص بسیار نیک و بسیار بد کمیابند و بیشتر مردمان میان آن دو جای دارند.
گفتم: مقصودت چیست؟
گفت: نیکی و بدی در مردمان مانند بزرگی و کوچکی است. گمان میکنی آدمیان یا سگهای بسیار بزرگ و بسیار کوچک فراوانند؟ تند و آهسته و زشت و زیبا و سفید و سیاه نیز چنین است و کسانی که این صفتها را بکمال دارند کمند و بیشترین مردمان همواره در حد وسطند.
گفتم: راست میگویی.
گفت: پس تصدیق میکنی که اگر روزی مسابقۀ بدی برپا شود گروهی بسیار کوچک رتبۀ اول را حائز خواهندشد؟
گفتم: آری تصدیق میکنم.
📘 رساله فایدون، اثر افلاطون 📘
@theblindtexts | 224 |
| 12 | حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در آثار ادبی از چهل و نهمین شماره ماهنامه نسل مانا، در مطلبی با عنوان تخیل بی مرز مردی که جهان را نمیـدید، به معرفی ابوالعلای معری، ادیب، شاعر و حکیم نابینای عرب پرداخته و رساله الغفران وی را معرفی میـکند.
#حسین_آگاهی #ردپای_نابینایان_در_ادبیات #ابوالعلای_معری #شاعر_نابینا #الغفران
@naslemana | 252 |
| 13 | واقعاً نمیدانم این روزها برای اینکه به چیزی به ناحق متهم نشد، باید نوشت یا سکوت کرد.
روزهایی هست که حس میکنم نوشتن، خیانت است؛
و روزهایی که سکوت، سنگینتر از هر فریادی روی سینه مینشیند.
حقیقتاً زمانه عجیبیست.
این روزها به نظر میرسد یا باید فریاد بود، یا هیچ.
و میانحالی انگار پذیرفته نیست.
اما من در جایی ایستادهام که صدایم نه آنقدر بلند است که فریاد شود و نه آنقدر خاموش که بتوان نامش را سکوت گذاشت.
همین نوشتن هم نه از سرِ بیخیالیست و نه تلاشی برای عادی جلوه دادن آنچه گذشته و میگذرد؛ بلکه بیشتر شبیه نفس کشیدنِ کسیست که نمیخواهد فراموش کند؛ اما نمیتواند هم تمامِ وجودش را به سوگ بسپارد.
شاید نوشتن در چنین روزهایی برای یک نفر مثل من، نه اعتراض باشد، نه تسلا؛ بلکه تنها نشانهای باشد از اینکه هنوز ایستادهایم،
میان اندوه و ادامه دادن،
میان آنچه از دست رفته و آنچه ناچاریم زنده نگه داریم؛ به هر حال زندگی، زندگیست و راه خودش را میرود؛ همان طور که آنا گاوالدا در جایی از کتاب "من او را دوست داشتم" گفته:
«زندگی حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی نادیده اش میگیری، حتی وقتی نمیخواهی اش، از ناامیدیهای تو قویتر است. آدمهایی که از بازداشتگاههای اجباری برگشته اند، دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوسها دویدند، به پیش بینیهای هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باورکردنی نیست؛ اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قویتر است.»
🖤🖤🖤
@theblindtexts | 275 |
| 14 | چند وقت پیش در سایت «محله نابینایان» و در این آدرس، مقالهای خواندم با عنوان «بزرگ شدن بهعنوان تنها فرد بینا در یک خانواده نابینا چگونه است»؛ متنی از زبان ساندرا موئیس که تنها فرد بینای خانوادهای است که مادر، پدر و خواهرش نابینا هستند.
این نوشته، در نگاه اول روایتی شخصی و بهظاهر آرام از یک زندگی متفاوت است؛ اما با دقت بیشتر، لایههایی از تجربهی کودکانهای را آشکار میکند که پر از فشار، مسئولیت زودرس و تعارض هویتی است.
بهعنوان یک فرد نابینا، خواندن این متن مرا واداشت از زاویهای متفاوت به ماجرا نگاه کنم؛ نه از موضع ترحم، نه از موضع دفاع کورکورانه از نابینایان، بلکه از موضع مسئولیت اخلاقی والدین.
در ادامه، قصد دارم به برخی نقدها و پرسشهای جدی دربارهی رفتار والدین ساندرا در قبال او بپردازم؛ نقدهایی که بهنظر من ربطی به نابینایی ندارند، بلکه به تصمیم، آگاهی و مسئولیتپذیری در فرزندآوری مربوط میشوند.
خواندن روایت ساندرا موئیس از «بزرگ شدن بهعنوان تنها فرد بینا در یک خانواده نابینا» برای من، بهعنوان یک فرد نابینا، تجربهای ساده نبود. نه به این دلیل که با آن همدلی نکردم؛ بلکه چون بخشهایی از این روایت، زخمهایی را نشان میدهد که معمولاً پشت واژههای زیبا پنهان میشوند: زخمهایی که نه از خودِ نابینایی، بلکه از بیمسئولیتی در تصمیم به والد شدن ناشی میشوند.
من این متن را از موضع یک فرد نابینا مینویسم؛ با این باور که معلولیت هرگز توجیهی برای شانه خالی کردن از مسئولیتهای اخلاقی والدین نیست.
ساندرا از همان سالهای ابتدایی زندگی، به جای آنکه دستش گرفته شود، دستِ والدینش را گرفته است. این فقط یک تصویر شاعرانه نیست؛ یک واقعیت روانی سنگین است. کودکی که وظیفۀ هدایت، مراقبت و جبران ناتوانی والدین را بر عهده میگیرد، عملاً از کودکی خود محروم میشود.
این وضعیت در روانشناسی «کودک والد شدن» نام دارد.
حقیقت این است که هیچ نیت خیری هم نمیتواند پیامدهای آن را خنثی کند.
اینکه ساندرا -به گفتۀ خودش- تا سالها نمیداند «ارتباط چشمی» چیست، یا ظاهر اجتماعی چه اهمیتی دارد، یک نقص سادۀ آموزشی نیست؛ نشانهی فقدان برنامهریزی والدینش است.
والدی که خودش امکان انتقال مستقیم یک مهارت را ندارد، اگر آگاهانه تصمیم به فرزندآوری میگیرد، موظف است راه جایگزین پیدا کند: آموزش غیرمستقیم، کمک تخصصی، الگوهای بیرونی.
متأسفانه این اتفاق نیفتاده است.
ساندرا -در این مقاله- بارها از احساس گناه حرف میزند: گناهِ بینا بودن.
این در حالی است که هیچ کودکی نباید بهخاطر توانایی طبیعی خود احساس شرم یا بدهکار بودن داشته باشد.
این احساس، تصادفی نیست. وقتی کودک دائماً نقش «کمککننده» را بازی میکند، وقتی آرامش خانواده به حضور او گره میخورد، پیام ناگفته اما عمیق این است:
«بودنِ تو مسئولیت دارد.»
و این، باری نیست که هیچ کودکی باید حملش کند.
ساندرا میگوید کودکی شادی داشته.
بله، از خاطرات خوب، عکسها و ویدئوها حرف میزند.
اما عشق، جای مسئولیت را نمیگیرد.
خاطرۀ خوب، آسیب ساختاری را پاک نمیکند.
وقتی انسانی در سیسالگی هنوز میگوید «در نبرد با هویت خودم هستم»، یعنی چیزی در بنیان رشدش درست شکل نگرفته است.
من این متن را نه برای حمله به نابینایان نوشتم نه برای تطهیر تجربهای تلخ با واژههای زیبا.
این یک بیانیه است:
همه حق بچهدار شدن ندارند.
اگر قرار است کودک:
زودتر از سنش بزرگ شود،
نقش راهنما، مراقب و ناجی والدین را بازی کند،
بابت تواناییهای طبیعی خود، احساس گناه داشته باشد،
و سالها بعد هنوز با هویت خودش درگیر باشد،
آن کودک قربانی یک انتخاب اشتباه شده است، نه مهمان یک خانوادهی «خاص».
نابینایی، معلولیت است؛ اما بیبرنامگی و ناآگاهی، خطاست.
عشق به فرزند، وقتی با مسئولیت همراه نباشد، میتواند همانقدر آسیبزننده باشد که بیتوجهی.
اگر والدینی—با هر شرایط جسمی یا روانی—نمیتوانند حداقلهای رشد سالم کودک را فراهم کنند، اگر کودک ناخواسته قرار است بهای محدودیتهای بزرگسالان را بپردازد، در این صورت، تصمیم به بچهدار شدن نه شجاعانه است، نه فداکارانه؛ بلکه خودخواهانه است.
هیچ کودکی نباید وسیلۀ اثبات توانمندی والدینش باشد.
و هیچ انسانی نباید آیندهاش را خرج توجیه انتخابی کند که هرگز در آن نقشی نداشته است.
👨🦯🦯👩🦯
@theblindtexts | 181 |
| 15 | چهارم ژانویه فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛
روز یادآوریِ راهی است که انسان برای دیدن، تنها به چشم وابسته نماند.
روز جهانی خط بریل، روز بزرگداشت اندیشهای است که تاریکی را نه با نور، که با معنا روشن کرد.
بریل، زبان انگشتهاست؛
زبانی که به انسان نابینا اجازه نداد از جهان حذف شود،
از کتاب، از دانش، از قانون، از عشق، از رؤیا.
بریل یعنی «حقِ خواندن»، یعنی وقتی چشم راه را نمیبیند، انسان همچنان حق دارد بداند، بفهمد، انتخاب کند و بسازد.
لویی بریل، در سکوتی که دیگران آن را ناتوانی مینامیدند،
سیستمی آفرید که نهتنها کلمه، که کرامت انسانی را برجسته کرد.
شش نقطه، ساده و کوچک، اما به اندازهی یک جهان معنا داشت.
نقطههایی که تبدیل شدند به پنجره، به قطار، و به راهی که ذهن از آن عبور میکند.
بریل فقط یک خط نوشتاری نیست؛ تجربهی لمس جهان است.
نوعی دیدن است که از سطح کاغذ میگذرد و مستقیم به اندیشه میرسد.
اینجا خواندن، لمسکردن معناست.
و چه زیباست وقتی این تاریخ، نه فقط با اطلاعرسانی، که با شعر به یاد سپرده میشود؛
شعری که خود، بریل را به زبان احساس ترجمه کرده است:
شعری از موسی عصمتی را در ادامه میخوانید:
---
لویی ستاره بود، سراپا بریل شد
برجسته شد، به خاطر ماها بریل شد
شش نقطه شد، شبیه خودش رو به پنجره
شش نقطه شد، شبیه خودش تا بریل شد
لویی هزار نقطه روشن درست کرد
لویی هزار مرتبه تنها بریل شد
با نقطه نقطههای جهان آشنا شدیم
آنجا که رنگ و نور و تماشا بریل شد
انگشتهای خسته ما را قطار کرد
وقتی که ریل روی مقوا، بریل شد
در کوپه از ندیدنمان حرف میزدیم
لویی رسید و پنجره حتی بریل شد
با ما هلن کلر به تماشا رسیده بود
در واگنی که فلسفهی ما بریل شد
در ایستگاه مصر، پر از رودکی شدیم
آن روزها که دفتر طاها بریل شد
حالا قطار، حامل لویی بریلهاست
حالا که خط روشن دنیا بریل شد.
👨🦯🦯👩🦯
@theblindtexts | 666 |
| 16 | حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در آثار ادبی از چهلوهشتمین شماره ماهنامه نسل مانا، در مطلبی با عنوان طه حسین مردی که قانون آموزش رایگان را برای مصر به یادگار گذاشت، به معرفی طه حسین ادیب و نویسنده معاصر نابینای مصر پرداخته و بخشهای کتاب مشهور آن روزها را از وی معرفی میکند.
#حسین_آگاهی #ردپای_نابینایان_#در_آثار_ادبی #طه_حسین #نویسنده_نابینا #آن_روزها #ادبیات_مصر
@naslemana | 164 |
| 17 | حق این بود بنا به حالی که در این لحظه دارم صرفاً شعر رودکی بزرگ را مینوشتم و میرفتم پی کارم؛ اما از آنجا که ممکن است کسانی که با سبک خراسانی و زبان چند قرن پیش مأنوس نیستند شعر را چنان که باید و شاید درنیابند سعی کردم به زبانی ساده و با استفاده از خود شعر، فهمی امروزی از منظور رودکی ارائه دهم. واضح است که به هیچ وجه بحث فضلفروشی در میان نیست و پیشاپیش از آنان که نیازی به شرح و توضیح ندارند صمیمانه، پوزش میخواهم.
اما بعد ...
رودکی در تعزیت به کسی که پدرش را از دست داده چنین سروده است:
«ای آن که غمگِنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز بخت انده و دشواری
رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غمداری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتیست، کی پذیرد همواری
مُستی مکن، که ننگرد او مُستی
زاری مکن، که نشنود او زاری
شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشتهست بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری!
تا بشکنی سپاهِ غمان بر دل
آن بِه که مِی بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری»
*
میدانیم که جهان همیشه به میل ما نمیگردد و گاهی بیهشدار، کسی از زندگیمان میرود و گاهی هم بیدلیل، دلبستگیهایمان رنگ بلا میگیرند.
واقعیت این است که دور روزگار و گردش اجرام آسمانی نه به گریهمان چشم دارند و نه به فریادمان گوش.
روزگار، راه خودش را میرود و ما اگر بخواهیم آن را به آرامی و همواری واداریم، خودمان زودتر خسته و مستهلک میشویم تا اینکه او رام شود؛ اما میان این بیاعتنایی بزرگ، راز کوچکی پنهان است:
آنچه از دست میرود، دیگر با حسرت و اندوه بازنمیگردد؛ پس باید بیاموزیم که دل را اسیرِ گذشته نکنیم.
در آن لحظات، اندوه اگرچه حق ماست؛ اما واقعیت این است که ماندن در غم و اندوه، حق زندگی را از ما میگیرد.
گاهی باید بایستیم، نفس عمیقی بکشیم، و با خود بگوییم:
«آمدهها، آمدنیاند و رفتهها، رفتنی.»
باید یاد بگیریم که جهان را نه با جنگیدن، که با پذیرفتن میتوانیم تاب آوریم.
در سختترین لحظههاست که انسان، تمام ظرفیت خود را میشناسد:
آنجا که تکیهگاهها فرو میریزند و دل، تنها به نیروی خویش تکیه میکند؛ آنجاست که بزرگی و جوانمردی معنا مییابند.
پینوشت:
«کجا» در این شعر به معنای «که» است.
🍻🍻🍻
@theblindtexts | 178 |
| 18 | 📗 قسمت آخر از مطلبی که از کتاب بیاسترس انتخاب کردهام:
ضمن اینکه همچنان و اکیداً توصیه میکنم خودتان در اولین فرصت ممکن، کتاب بیاسترس را تهیه و مطالعه کنید، تلاش کردم بخش پایانی کتاب را که به معرفی راهکارهایی برای بیاسترس بودن میپردازد، خلاصه کنم، ذکر این نکته را ضروری میبینم که نثر کتاب، بسیار زیباست و به دلیل کوتاه کردن مطلب، متأسفانه، روح متن حفظ نشد. در هر صورت، مهمترین ترفندها و در واقع روشهای مقابله با استرس -از دید نویسندگان- همینهایی هستند که در زیر آوردهام؛ اما برای توضیح دقیقتر بهترین راه، مراجعه به متن اصلی کتاب است.
«ابَرقهرمانان واقعی دوران نوین کسانی هستند که موفق میشوند در کوچههای پرسرعت و پرتنش دنیای امروزی، بدون تحمل استرس مزمن و فرسودگی شغلی، متعهد و سازنده و موفق بمانند. اینها کسانی هستند که در آنچه به آن دل میدهند موفق میشوند، بدون اینکه مجبور باشند استرس را بهعنوان هزینهٔ ناگزیر موفقیتشان تحمل کنند.
ما چنین افرادی را «بیاسترس» مینامیم. آنها پیوسته از هفت عادت پیروی میکنند که آنها را بیاسترس میکند.»
***
بیاسترسبودن بهمعنای فرار از زندگی یا حذف همهی مشکلات نیست؛ بلکه یعنی آگاهانه زندگیکردن، بهگونهای که تنشها روی هم انباشته نشوند و ما را فرسوده نکنند. افرادی که در شدیدترین شرایط هم آرام میمانند، نه خوششانستر از دیگراناند و نه بیدردتر؛ آنها یاد گرفتهاند چگونه استرس را محدود کنند، از آن بیاموزند و به خودشان گوش بدهند.
این افراد پیش از هرچیز هزینهی استرس را جدی میگیرند. میدانند کمی فشار میتواند سازنده باشد، اما استرس مداوم و حلنشده زندگی را میفرساید. به همین دلیل، هم عوامل بیرونیِ تنشزا را تا حد ممکن حذف میکنند و هم اجازه نمیدهند ذهنشان با وسواسها و افکار بیفایده آنها را تحت فشار بگذارد. آنها مسئولیت استرس خود را میپذیرند و نمیگذارند چیزی ــ حتی فکرشان ــ بیدلیل در ذهن و بدنشان باقی بماند.
بیاسترسها زندگی را منفعلانه تماشا نمیکنند؛ آن را مثل یک مدیرعامل اداره میکنند. وقتی با مشکلی روبهرو میشوند، اول میپرسند: «آیا واقعاً حقیقت دارد؟» اگر نبود، رهایش میکنند؛ اگر بود، میپرسند: «برای بهترشدنش چه کاری از دستم برمیآید؟» و اگر کاری ممکن نبود، میپذیرند و میپرسند: «با وجود این واقعیت، چطور میتوانم زندگیام را بهتر ادامه بدهم؟» آنها انرژیشان را صرف گلایه و نشخوار ذهنی نمیکنند، بلکه یا عمل میکنند یا آگاهانه میپذیرند.
در کنار مدیریت استرس، آنها شادی را فعالانه وارد زندگی میکنند. شادی را به آینده یا اتفاقات بزرگ موکول نمیکنند؛ در استراحت، ارتباط، طبیعت، موسیقی، غذا و لحظههای ساده پیدایش میکنند. تفریح و آرامش برایشان تجمل نیست، بخشی ضروری از سلامت روان است و به همان اندازهی کار در برنامهشان جا دارد.
بیاسترسها از صمیم قلب زندگی میکنند. آنها احساساتشان را دشمن نمیدانند، بلکه به عنوان راهنما میشناسند. احساسات ــ چه خوشایند و چه ناخوشایند ــ سرنخاند، نه مانع. این افراد یاد گرفتهاند احساس کنند، بفهمند، بپذیرند و مدیریت کنند؛ نه سرکوب. چون میدانند احساساتِ نادیدهگرفتهشده، دیر یا زود به استرس و درد تبدیل میشوند.
مراقبت از بدن برای آنها یک انتخاب جانبی نیست، بلکه ستون اصلی آرامش است. به حرکت، خواب، تنفس، تغذیه و استراحت آگاهانه توجه میکنند و به نشانههای بدن گوش میدهند، پیش از آنکه بدن مجبور شود فریاد بزند. آنها میدانند ذهن، بدن و احساسات از هم جدا نیستند و استرس روانی، دیر یا زود جسم را هم درگیر میکند.
بیاسترسها حدومرز دارند. میدانند اگر «نه» نگویند، زندگی بیرحمانه همهی وقت و انرژیشان را خواهد گرفت. آنها زمانِ خود، شادیشان و آرامششان را محافظت میکنند و اجازه نمیدهند کار یا خواستهی دیگران بیمحابا جای همهچیز را بگیرد. تعهدات کمتری دارند، اما همانها را با کیفیت و بدون فرسودگی انجام میدهند.
و در نهایت، این افراد به چیزی بزرگتر از روزمرگی متصلاند. با لایهای عمیقتر از وجودشان در ارتباطاند؛ با شهود، معنا و سکوت درونی. وقتی همهچیز آشفته میشود، فقط بیشتر کنترل نمیکنند؛ گاهی رها میکنند و اعتماد. آنها از خود میپرسند: «اگر از جایگاه روح نگاه کنم، چه میبینم؟» و همین اتصال، به زندگیشان عمق، آرامش و جهت میدهد.
زندگی بیاسترس یعنی مراقبت مداوم از خود، نه حذف همهی دشواریها. یعنی کمتر انباشتن، بیشتر فهمیدن و عمیقتر زیستن.
🩷💜🩷
@theblindtexts | 162 |
| 19 | 📝 ادامهی مطلبی که از کتاب بیاسترس انتخاب کردهام:
حالا برویم سراغ مغز. کورتیزول بالا باعث کاهش فعالیت لوب پیشانی میشود که با حافظۀ کاری و توانایی ما برای تمرکز مرتبط است. کاهش فعالیت لوب پیشانی هم با افسردگی و کاهش هوش مرتبط است. کورتیزول بالا در مدتزمان طولانی میتواند باعث آسیب به اسبک مغز شود که بهعنوان بخشی از حلقۀ بازخورد منفی برای تشخیص سطح کورتیزول و خاموشکردن حالت استرس ضروری است. آسیب به اسبک باعث میشود که مغز دیگر قادر به تشخیص استرسی نباشد که اسبک را معیوب کرده است. اسبک مغز مسئول تبدیل حافظۀ کوتاهمدت به حافظۀ بلندمدت است؛ برایناساس گمان میرود که تحلیلرفتن مداوم عملکرد اسبک ممکن است به بیماری آلزایمر منجر شود.
کورتیزول بالا و طولانیمدت عملکرد غدۀ زیرمغزی را هم سرکوب میکند. غدۀ زیرمغزی علاوهبر ترشح هورمون آدرنوکورتیکوتروپین که در وهلۀ اول به آزادشدن کورتیزول منجر میشود، هورمونهای زیاد دیگری را هم ترشح میکند و به دیگر غدد بدن میگوید که کدام هورمونهای ضروری را ترشح کنند. سرکوب غدۀ زیرمغزی باعث ترشح هورمون تیروئید میشود که در تکتک سلولها و اندامهای بدن تأثیر میگذارد؛ چون سرعت سوزاندن کالری را تنظیم میکند. این هورمون در زنان به تخمدانها دستور میدهد که استروژن و پروژسترون بسازند و در مردان به بیضهها میگوید که تستوسترون بسازند. اینها هورمونهایی هستند که در موارد تغییر جنسیت بهصورت مکمل تجویز میشوند. تأثیر استرس در ترشح این هورمونها میتواند مستقیماً در همسویی ما با هویت جنسیمان تأثیر بگذارد.
غدۀ زیرمغزی همچنین هورمونهای رشد را ترشح میکند که بدون آنها توانایی بدن برای بازسازی سلولها متوقف میشود.
نکتهای که من میگویم، ساده است: کورتیزول مثل مایع تقویت احتراق در اتومبیلهای مسابقه است. وقتی این مایع به موتور تزریق میشود، در حضور حرارت به اکسیژن و نیتروژن تجزیه میشود. اکسیژن اضافه سوخت را بهتر میسوزاند و همین بهبود موقت احتراق است که مدت کوتاهی سرعت برقآسایی را در اتومبیل ایجاد میکند و قدرت بیشتری تولید میکند؛ اما اگر به تزریق مایع تقویت احتراق ادامه دهیم، کل موتور از گرمای بیش از حد ذوب میشود و نهفقط در مسابقه میبازیم، بلکه در مدت ذوبشدن موتور هم حوادث اجتنابناپذیری رخ خواهد داد.
استرس مزمن و مداوم هم همین کار را با بدن ما میکند؛ برای مثال، در موارد استرس طولانیمدت و شدید مثل اختلال استرس پساز سانحه یا استرس مزمنی که به فرسودگی شغلی منجر میشود، تمام علائم ذکرشده در بیماران بسیار واضح میشود. درد مزمن، بیماریهای قلبی و عروقی، فشارخون بالا، بیماریهای خودایمنی، افسردگی، استرس، اعتیاد، انزوای اجتماعی و کنارهگیری، چاقی مرضی، مرض قند، خستگی مزمن و اختلال رودۀ تحریکپذیر ازجمله مشکلاتی هستند که این علائم را در خود دارند. استرس ناشی از سانحه تقریباً همیشه افراد را مستعد ابتلا به بیماریهای مزمن، مشکلات روانپزشکی و اعتیاد میکند. میزان همبودی و همزمانی مشکلات روانپزشکی، پزشکی و اعتیاد با اختلال استرس پساز سانحه بالای هشتاددرصد است؛ یعنی پیداکردن فردی مبتلا به اختلال استرس پساز سانحه که از بیماری دیگری رنج نمیبرد، بسیار بعید است. همۀ این مشکلات نتیجۀ استرس مزمن و مداوم هستند.
بسیار مهم! استرس بیش از حد در طولانیمدت به معنای واقعی کلمه ما را میکشد.
💟💟💟
@theblindtexts | 115 |
| 20 | 📖 ادامۀ مطلبی که از کتاب بیاسترس انتخاب کردهام:
قاتل خاموش
دستگاههای زیستی بدن ما که از زمان غارنشینان تا امروز با تغییرات سبک زندگی ما سازگار نشده، با هر استرسی دقیقاً یکسان برخورد میکند: بدن ما را با کورتیزول پُر میکند. بهخاطر وجود مقدار زیادی از این هورمون استروئیدی در دستگاههای مختلف بدن ما، احساس میکنم که لازم است چند واقعیت را با تو در میان بگذارم.
به یاد داشته باش که مغز برای تغذیه به قند نیاز دارد و چربی هم بافتهای عضلانی را تغذیه میکند تا توان لازم برای رهایی از موقعیت استرسآور را به ما بدهد؛ اما ترشح سطوح بالای کورتیزول در بازههای زمانی طولانی و در موارد استرس مزمن ممکن است به مشکلات بسیاری منجر شود.
کورتیزول بالا ابتدا بافت عضلانی ما را تجزیه میکند. ماهیچهها از پروتئین ساخته شدهاند و یکی از راههای جذب قند در بدن آزادسازی گلوکز ذخیرهشده بهشکل گلیکوژن ازطریق تجزیۀ پروتئینها به اسیدهای آمینه است تا این گلوکز بتواند به قند خون تبدیل شود. کورتیزول بالا اسیدهای چرب را تجزیه میکند و آنها را هم به گلوکز یا قند خون تبدیل میکند و درصورت نیاز به فرار یا مبارزه، این قند را به بافتهای عضلانی میرساند؛ در نتیجه استرس مزمن باعث کاهش حجم عضلات بدن فرد میشود.
استرس چربیها را هم میسوزاند؛ پس ای شکم کوچولو، مراقب خودت باش. شاید با خودت فکر کنی که چه بهتر! بذار کمی استرس داشته باشم تا توی عکسهای اینستاگرام کمی لاغرتر به نظر بیام؛ اما بهتر است خیلی عجله نکنی. ازقضا اتفاقی که در بدن میافتد، برعکس است.
ماهیچهها حتی در حالت استراحت هم دوازده برابر بیشتر از هر بافت دیگری در بدن ما کالری میسوزانند. با تحلیلرفتن بافت عضلات، توانایی سوزاندن کالریها هم در بدن کمتر میشود. این قضیه در زمان استرس معمولاً با افزایش هوس و اشتها ترکیب میشود؛ بنابراین بیشتر غذا میخوریم تا قند بیشتری برای سوخت مغز تأمین کنیم. هرچه سریعتر این قند را دریافت کنیم، بهتر است؛ بنابراین ما بیشتر و بیشتر به مصرف قندهای مضر رو میآوریم. سطح بالای کورتیزول در بدن از هر مسیری ما را به یک جهت هدایت میکند و آن هم این است که احتمال افزایش چربی بدن را بیشتر میکند.
حتی چربیهایی که در حالت جنگ یا گریز میسوزانیم، چربیهایی نیستند که باید سوزانده شوند. استرس چربیهای جلدی بدن را میسوزاند؛ اما چربی اطراف شکم را بیشتر میکند که در مشکلاتی مانند مقاومت به انسولین نقش دارد. این قضیه به حفظ بیشتر چربیهای سرسخت در بدن ما و ایجاد هوسهای غذایی بیشتر منجر میشود.
البته شکل هیکل مهم نیست؛ اما سلامت ما مطمئناً مهم است و چربی ناشی از دورههای طولانی استرس از نامطلوبترین انواع چربی است. وضعیت افزایش چربی اطراف شکم که به چربی شکمی شناخته میشود، به افزایش ورم معروف است. ورم با بیماریهای قلبی، مرض قند، سرطان، ورم مفاصل، زخم معده و بیماریهای مختلف روده مرتبط است. خودِ ورم هم برای بدن ما نوعی استرس است و در نتیجه به ترشح سطوح بالاتر کورتیزول منجر میشود و این چرخه ادامه مییابد.
کورتیزولِ زیاد به لایۀ مخاطی دستگاه گوارش آسیب میزند. این لایه قرار است از ما در برابر عفونتها و حساسیتهای غذایی محافظت کند. بدون این لایۀ مخاطی، به مشکلی دچار میشویم که به آن نشتی روده میگویند و باعث میشود مواد غذایی تجزیه نشوند و باکتریها و سموم وارد جریان خون شوند. ازجمله علائم نشتی روده نفخ، حساسیت غذایی، خستگی، مشکلات گوارشی، مشکلات پوستی و البته استرس بیشتر است.
کورتیزول همانطور که بافت عضلانی را تحلیل میبرد، در جستوجوی سوخت بیشتر، استخوانها را نیز تجزیه میکند. این قضیه به کاهش تراکم استخوان و افزایش خطر ابتلا به پوکی استخوان منجر میشود.
ضمناً کورتیزول دستگاه ایمنی تولیدکنندۀ پادتن را تحریک میکند. این عملکرد دستگاه ایمنی بدن را سرکوب میکند که با چیزهایی مثل سرطان و عفونتها مقابله میکند.
💓💓💓
@theblindtexts | 128 |
