en
Feedback
🌫زندگی مه آلود🌫

🌫زندگی مه آلود🌫

Open in Telegram

نوشته های یک نابینا

Show more
Iran128 105The category is not specified
212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
در گردونۀ 🎡 طاقچه که به مناسبت تولد این نرم‌افزار فوق کاربردی فعالش کرده‌بودند کتابی 📖 برنده شدم به نام بی‌استرس. کتاب بی‌استرس به خوانندگان کمک می‌کند تا بفهمند استرس چیست، چگونه بر جسم و روان تأثیر می‌گذارد و چرا در دنیای مدرن به یک معضل فراگیر تبدیل شده است. محمد جودت و آلیس لاو در این کتاب توضیح داده‌اند که استرس در اصل یک مکانیسم بقا بوده، اما استرس مزمن امروزی می‌تواند منجر به مشکلات سلامتی متعددی شود. نویسندگان بیان می‌کنند که واکنش ما به اتفاقات زندگی، و نه خود اتفاقات، عامل اصلی استرس است. کتاب شامل سه بخش اصلی است: مبانی استرس، یادگیری زبان بی‌اضطرابی (شامل استرس ذهنی، عاطفی، جسمی و روحی) و در نهایت جمع‌بندی و ارائه عادات زندگی بدون استرس. هدف اصلی کتاب، آموزش پیشگیری از استرس‌های آینده و همچنین درمان استرس‌های فعلی است. بخشی که نویسندگان سعی کرده‌اند ما را با آسیب‌هایی که استرس می‌تواند بر ما وارد کند، آشنا سازند بسیار جالب و خواندنی است. به خاطر طولانی بودن مطلب، آن را در سه بخش تقدیمتان می‌کنم. امیدوارم خودتان اگر با استرس دست به گریبان هستید که متأسفانه احتمالش هم زیاد است، این کتاب را از طاقچه یا فیدیبو یا به شکل کاغذی تهیه و مطالعه کنید. *** اگر فردا چشم‌چشم کنی تا یک فولکس قورباغه‌ای در خیابان پیدا کنی، تضمین می‌دهم که خیلی بیشتر از دیروز فولکس‌ها را می‌بینی. علتش این نیست که تعداد فولکس‌ها ناگهان بیشتر شده، بلکه این تو هستی که توجهت را زیاد کرده‌ای و بیشتر متوجه عبور فولکس‌ها شده‌ای. اگر به دنبال دلیلی برای ترسیدن باشی، عوامل نگران‌کننده هم مثل همان فولکس قورباغه‌ای خودشان را نشان خواهند داد. در این حالت زندگی‌ات مثل خانه‌ای جن‌زده خواهد شد؛ اگرچه در زندگی واقعی‌ات هیچ‌چیزی تغییر نکرده است. پیداکردن دلایل بیشتری برای استرس به‌خودی‌خود استرس بیشتری ایجاد می‌کند؛ بنابراین بیشتر جست‌وجو می‌کنی و در مارپیچی بی‌پایان که آن را گرداب استرس خودانگیخته می‌نامیم، دلایل بیشتری برای استرس پیدا می‌کنی؛ البته در اینجا برای حفظ اختصار به آن فقط «گرداب» می‌گوییم. در این حالت، هوشیاری و دقت بیش از حد زندگی ما را کاملاً تسخیر می‌کند. جست‌وجوی دائمی به دنبال آنچه ممکن است اشتباه پیش برود، اولویت اصلی مغز ما می‌شود. تحریک‌پذیر و عصبی می‌شویم، دائماً مضطرب هستیم و هرگز آرام نمی‌شویم. ما حتی در غیاب عوامل استرس‌زا و در خلوت اتاق‌خوابمان شب‌های طولانی از بی‌خوابی رنج می‌بریم و با وسواس دربارۀ هرچیزی که ممکن است اشتباه پیش برود، فکر و تجزیه‌وتحلیل می‌کنیم. ماجراهایی را تصور می‌کنیم که هرگز اتفاق نیفتاده‌اند و هیچ‌وقت نمی‌توانند اتفاق بیفتند. اعتمادمان را به اطرافیان و به خودِ زندگی از دست می‌دهیم و همۀ این‌ها نه تقصیر زندگی است و نه تقصیر کسی جز تخیل بیش‌فعال ما. درحالی‌که در توهمات متراکم خود غرق می‌شویم، در گردابی خودساخته فرومی‌رویم. کمی استرس کسی را نمی‌کشد؛ اما استرس‌های مکرر می‌توانند کشنده باشند. هرچیزی می‌تواند باعث استرس شود، از یک رفت‌و‌آمد طولانی گرفته تا همسایه‌ای مزاحم، دوستی مداخله‌گر، فرزندی نوجوان و بدقلق، مسائل شغلی، سوگ عزیزان، مشکلات معیشتی و اقتصادی یا بیماری‌ها و خیلی چیزهای دیگر. می‌توان این عوامل را برای دوره‌های کوتاهی مدیریت کرد؛ اما اگر یک یا چند تا از آن‌ها را به مدت طولانی در زندگی‌ات نگه داری، درحال افتادن به گرداب استرسی. اغلب ما هم‌زمان تحت‌تأثیر چند مورد از این عوامل قرار می‌گیریم و این قضیه صرفاً یک معنی دارد: چرخۀ بازخورد منفی عملکرد موردنظرش را انجام نمی‌دهد و به‌جای آنکه ایمنی جسمی ما را تشخیص دهد، بارها و بارها واکنش استرس را فعال می‌کند. یادت باشد! ما اغلب برای روزها، هفته‌ها، شاید حتی سال‌ها و گاهی حتی یک عمر تحت‌تأثیر استرس باقی می‌مانیم. استرس قرار است ماهیت حاد، ناگهانی و موقتی داشته باشد. انسان‌ها طوری طراحی شده‌اند که دل‌مشغول زنده‌ماندن باشند، نه نگران تعداد پسندهای اینستاگرام. وقتی تهدیدی پدیدار می‌شود، قرار است مستقیماً با آن مقابله کنیم یا از آن جان سالم به در ببریم یا... خُب، خورده شویم. یادت باشد! زیاده‌روی در هرچیزی بد است. ترشح کورتیزول بیش از حد برای مدت طولانی کشنده است. 📉 @theblindtexts

کسی که چنین چیزی را نوشته از نظر من حتی لحظه‌ای هم طعم عاشقی را نچشیده است

بخش دوم و پایانی از داستان کوتاه وایشای نابینا از کتاب "و داستان‌های دیگر..." نویسنده: گئورگی گاسپادینف مترجم: شایان شاهرودی نشر گویا سال‌ها گذشت و وایشا زندگی‌اش را با تصویری از گذشته و تصویری از آینده می‌گذراند. گاهی فاصلهٔ زمان‌هایی که می‌دید بسیار کم می‌شد و چیزی نمی‌ماند که به حال نزدیک شوند. یعنی هنگامی که در چشم راستش خورشید، طلوع می‌کرد، او با چشم چپ هنوز زندگی بر وایشا سخت شده بود. تا اینکه یک روز تصمیم گرفت با دستان خود یکی از چشم‌هایش را در بیاورد. اما مانده بود کدام یک را انتخاب کند؟ اگر چشم چپ را در می‌آورد باید تنها در آیندهٔ پیش رویش زندگی می‌کرد. آن وقت دیگر کسی را نمی‌دید که بشناسد. پس فکر کرد بهتر است سراغ چشم راست برود. چرا که گذشته همیشه جای دلنشین‌تر و امن‌تری است. اما آن وقت چطور می‌توانست به پدر و مادرش که هر دو به شکل خردسالانی بودند، بنگرد. چگونه آن‌ها را صدا بزند؟ چگونه با آن‌ها زندگی کند؟ نه گذشته برایش قابل سکونت بود نه می‌توانست به آینده پناه ببرد. وایشا هیچ راه فراری نداشت. این داستان پایانی ندارد. چون هیچ چیز در این دنیا نتوانست دیدگان او را به هم پیوند دهد و ویشا را به دنیای حال برگرداند. و ای خوانندهٔ عزیز، تو به ناچار، اگر چشم راست خود را ببندی و با چشم چپ به صفحات این داستان نگاه کنی، نه کلمه‌ای می‌بینی و نه داستانی. تنها کاغذهای سفیدی را می‌بینی که قبل از نوشته شدن این داستان، روی میز نویسنده افتاده بودند، یا شاید حتی به جای آنها، درختانی را ببینی که بعدها به این صفحات تبدیل شده‌اند. و اگر بخواهی تنها با چشم راست خود به این داستان نگاه کنی، وای بر من، چرا که باز هم هیچ کلمه و داستانی نمی‌یابی و تنها خاکستر سفیدی را می‌بینی که مدت‌هاست صفحات این داستان و کلماتش به آن تبدیل شده‌اند. در هر حال، چه با چشمان خود این ماجرا را بخوانی چه با چشمان ویشا، باز هم این داستان مثل کاغذی که آن را نقل می‌کند فنا پذیر است و به اندازهٔ دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم متزلزل و غم‌انگیز. ❤️❤️❤️ @theblindtexts

بخش اول از داستان کوتاه وایشای نابینا از کتاب "و داستان‌های دیگر..." نویسنده: گئورگی گاسپادینف مترجم: شایان شاهرودی نشر گویا با چشم چپ، تنها گذشته را می‌دید و با چشم راست، تنها آینده را. هر چند در ظاهر، چشم‌هایش با بینایان دیگر تفاوتی نداشتند، اما نابینا بود. همه او را وایشا کوره صدا می‌زدند. به ندرت از خانه بیرون می‌رفت؛ هنگام راه رفتن در حیاط همانطور که دست هایش را پیش رویش دراز می‌کرد و افتان و خیزان از میان درختان گیلاس عبور می‌کرد، پاهایش با بوته‌های شاه توت زخمی می‌شدند و هر چه گلدان بود روی زمین واژگون می‌شد. اما او نه درختی می‌دید، نه بوته‌ای و نه گلدانی. در چشم چپ او، هیچکدام از گیاهان حیاط از خاک بیرون نیامده بودند و در چشم راستش همه‌شان خشکیده بودند و دوباره به زمین بازگشته بودند. از دید او حتی آن روز هم وجود نداشت. چیزی از تولد وایشا نگذشته بود که مادرش برای اولین بار متوجه شرایط عجیب او شد. اما از کجا می‌توانست بفهمد که دخترش با چشم راست مادرش را به شکل پیرزنی که از قیافه افتاده و قوز کرده و با چشم چپ به شکل خردسالی می‌بیند که اولین قدم هایش را می‌پیماید. پس از آنکه وایشا کم کم حرف زدن را آموخت و سعی کرد برای اطرافیانش توضیح دهد که دنیا را به چنین شکل آشفته‌ای می‌بیند، همه متفق‌القول شدند که چشمان او تحت تأثیر جادوی سیاه قرار گرفته. از آن روز به بعد، یکی پس از دیگری، زنان پیری که کنار پاهایشان تف می‌انداختند و دست‌هایشان را پشت گوش‌هایشان گرفته بودند و با زبان‌هایشان صدای‌های شومی در می‌آوردند، گاه و بی‌گاه به خانهٔ وایشا می‌آمدند هر کدام دستورالعمل‌های خاصی می‌دادند. جوشاندهٔ تخم گل صد تومانی را به مدت چهل روز قبل از طلوع آفتاب به خوردش دهید... زردآب طرلان را سوزانده و هنگامی که هنوز گرم است روی هر دو چشمش بمالید... پوست سنگدانِ سیاه‌مرغ را روی چشم‌هایش بگذارید... از میان همهٔ پیرزن‌ها، آن یکی که دورتر از بقیه نشسته بود، سرش را آرام مثل لاکپشت به طرفین تکان می‌داد. در آخر وقتی همه‌شان از آنجا رفتند، او هم از جایش بلند شد و پیش از آن که برود به آرامی گفت هیچ کدام از این دستورالعمل‌ها کارساز نخواهد بود مگر آنکه واقعه‌ای عیب چشم‌های او را بر طرف کند و وایشا را به زمان حال برگرداند. روزها سپری شدند و وایشا به دختر جوان و زیبایی تبدیل شد و اینکه چشم چپ او اُخرایی رنگ و چشم راستش زمردین بود، زیبایی‌اش را دو چندان می‌کرد. روزی یک جوان سر رسید و از وایشا خواست تا او را به همسری بپذیرد. وایشا هم به آن جوان، نگاهی انداخت و با هر چشم این‌ها را دید... چشم چپ: اوه خدای من، یعنی پسربچه‌ای که هنوز آب دماغش به راه است و زانوهایش زخمی هستند و حتی پیراهنش از شلوارش بیرون زده، می‌خواهد از من درخواست ازدواج می‌کند؟ من می‌توانم جای مادر او باشم بعد او را فرستاده‌اند تا شوهر من شود، حتماً من را به سخره گرفته‌اند... چشم راست: اوه خدای من، چه گناه بزرگی، موهای این مرد سفید شده و دست‌هایش می‌لرزند. دیگر چیزی از عمرش نمانده و یک پایش لب گور است اما باز هم دنبال هم بستر می‌گردد؟ چطور با او زیر یک سقف بروم؟ اصلاً چطور می‌توانم به او نگاه کنم، خدای بزرگ... و همین داستان برای هر کس که خواستگاری او می‌آمد تکرار می‌شد و هیچ کس نتوانست دیدگان وایشا را به زمان حال برگرداند. ❤️❤️❤️ @theblindtexts

امروز، چهارمین سالگرد دکتر نحوی عزیز است، متفاوت‌ترین استادی که تا‌کنون دیده‌ام. در مورد این مرد بزرگ، هیچ نمی‌نویسم الّا همین کلمات که از کویر انتخابشان کرده‌ام. 🖤🖤🖤 @theblindtexts

هلن کلر که در کودکی بینایی و شنوایی‌اش را از دست داده بود، یکی از فعالان بزرگ اجتماعی و نویسنده‌ای مشهور شد. او گفته است: «زندگی ذاتاً نا‌امن است. امنیتِ صددرصد را نه در طبیعت مشاهده می‌کنی و نه در زندگی. بنابراین، زندگی، یا ماجرایی شجاعانه است، و یا اساساً چیزی نیست. خطر کردن، پاره‌ای از زندگی نیست، بلکه نَفْسِ زندگی‌ست. فضای میان کنجِ اَمن تو و آرزوهایت، جایی‌ست که زندگی در آن رخ می‌دهد. در این فضاست که خطر نیز هست، اما در همین فضاست که تو خود را کشف می‌کنی. هنگامی که بر روی طناب راه می‌روی، باقی، همه انتظاری بیهوده است.» همهٔ چتربازانِ سقوطِ آزاد، کایت‌بازها، جوجهٔ پرندگان ماهیخوار، می‌دانند که نخستین گامِ پرش‌شان بسیار ترسناک است. اما آن‌ها اگر پرواز را می‌خواهند، بناچار باید این گام نخست را بردارند. هر روزی، ممکن است آخرین روز زندگی تو باشد. درواقع، تاسی‌ست که می‌ریزی؛ ممکن است روزی دیگر را ببری و یا این که برای همیشه روزهای آینده را ببازی. هیچ‌کس تضمینی نداده است که تو تا فردا زنده باشی. اما یک نکته یقین‌ست، و آن این که تا با خطر شکست روبرو نشوی، هرگز نمی‌توانی طعم پیروزی و موفقیت را بچشی. اگر طفلی خطر افتادن را نپذیرد، هرگز نمی‌تواند حتی روی پای خود بایستد. 💝💝💝 @theblindtexts

گاهی وقتی از نیک وی آچیچ سخن می‌گوییم، وقتی از امیدی حرف می‌زنیم که در جسم بی‌دست و پا اما در روحی بی‌مرز جریان دارد، ناخواسته چنین تصور می‌کنیم که او تنها استثنای موجود در این جهان است؛ تنها قهرمان بی‌نظیرِ این کرۀ خاکی. اما حقیقت این است که زمین ما پر از انسان‌هایی‌ست که توانایی‌شان را نه از عضلاتشان، بلکه از ارادۀ خود وام می‌گیرند. یکی از آن‌ها… کریستی بران است. کریستی در سال ۱۹۳۲، در دوبلین ایرلند به دنیا آمد؛ کودکی میان بیست و دو فرزند. در مورد او و خواهر برادرهایش، سرنوشت بی‌رحمانه‌تر از آن بود که بتوانیم تصور کنیم: از آن همه، فقط سیزده نفر زنده ماندند. و با این‌همه، آن کسی که بیش از همه در میدان زندگی جنگید، کریستی بود؛ کریستی که به دنیا آمد، همه اعضای بدنش فلج بودند… جز چند انگشت کوچک پای چپش. از آن‌جا که کریستی نمی‌توانست درست حرف بزند، پزشکان بر این باور بودند که او معلول ذهنی‌ست. اما مادرش با عشق گفت: «نه! او فقط هنوز زبان دنیا را پیدا نکرده است.» مادرش ایمان داشت و کریستی را باور کرد و همین کافی بود تا بعدها دنیا نیز مجبور شود باورش کند. آن زن، همراه خانواده‌اش، دستِ تنهاترین عضو این جهان را گرفت… و روزی رسید که کریستی، همان پسری که حتی صدای درستی نداشت، یک تکه گچ را با انگشت پای چپش برداشت و نوشتن آغاز شد… آغازِ معجزه. کریستی نوشت، نقاشی کرد، شنا آموخت، سفر کرد، و جهانی را واداشت تا دهانش از شگفتی باز بماند. کتابی نوشت: «پای چپ من»؛ پرفروش‌ترین کتاب سال. و بعد هم «تمام روز، کف اتاق»؛ و فیلمی از روی زندگی‌اش ساخته شد. فیلمی که برای بازیگر نقش اولش، جایزه اسکار، را به همراه داشت. کریستی، شاعری شد با واژه‌هایی که از میان انگشتان پایی لرزان، جان می‌گرفتند. او نقاشی‌هایی کشید که جهان آن‌ها را قاب گرفت. کریستی بران شش کتاب دیگر نیز نوشت. به این فکر کن که کریستی و خانوادهٔ او چه آینده‌ای برای او تصور می‌کردند. او فقط چند انگشت پای چپ خود را تکان می‌داد و باقی اعضای بدنش فلج بودند. او نمی‌توانست حرف بزند و فقط چند صدای کوتاه از خود درمی‌آورد. با وجود این، او نویسنده، شاعر و نقاشی برجسته شد و زندگیش چنان جذاب بود که از روی آن فیلمی پرجایزه ساختند! او ثابت کرد گاهی فاصله میان یک انسان «عادی» و یک «اسطوره»، فقط باور یک مادر و اراده‌ای تسلیم‌نشدنی‌ست. حالا… از خودت بپرس که تو چند انگشتِ آزاد در زندگی داری؟ چند فرصت؟ چند استعداد؟ چند رؤیا؟ اگر کریستی بران با همان چند انگشت پای چپش توانست جهانی را تکان دهد، ببین که تو با تمام توانایی‌ها و فرصت‌هایت قرار است چه کنی؟ حواست باشد! زندگی هنوز همه برگ‌هایش را برایت رو نکرده است. شاید تو هم قهرمانی در دلت داری که فقط منتظر یک لحظۀ ایمان است. پس قلم همتت را بردار و بر زمینِ زندگی بکش، و اولین واژه را بنویس حتی اگر فقط با «یک انگشت» باشد… قصۀ قشنگ زندگی تو از همین‌جا و از همین لحظه شروع می‌شود. 🌟✍🏻✨ @theblindtexts

امسال هم مثل سال‌های گذشته از من خواسته شده که به مناسبت روز جهانی معلولین و همین طور روز دانشجو، که تنها چند روز با هم فاصله دارند، در چند جا صحبت کنم. راستش اولش دلم نمی‌خواست قبول کنم. همیشه وقتی قرار است جلوی جمعی سخنرانی کنم، ترس و تردید با من همراه است. ترس از این‌که منظورم چنان که باید و شاید درک نشود و تردید از این‌که آیا در جامعه‌ی ایران و با وضع اسفبار رفتار مردم با معلولین، صحبت‌های من می‌توانند تأثیر مثبتی داشته باشند؟ اما چند روز پیش، کتابی را خواندم که نگاه من را به زندگی و نقش خودم تغییر داد: «زندگی بی حد و مرز» نوشته نیک وی آچیچ. نیک در کتابش نوشته است که وقتی دیده پدر و مادر کسی به اسم دانیال که مثل او، دست و پا ندارد، از دیدنش امید گرفته و حتی از او و خانواده‌اش مشورت هم خواسته‌اند، حس کرده رسالتش در دنیا انجام شده است. او فهمیده که وجودش و حرف‌هایش می‌تواند به دیگران امید دهد، می‌تواند زندگی کسی را تغییر دهد و این خودش یک دلیل بزرگ برای ادامه‌ی مسیرش در زندگی بوده است. وقتی این را خواندم، فهمیدم که رسالت من هم شاید همین یا چیزی شبیه به این باشد: نه برای مشهور شدن، نه برای تقدیر گرفتن، بلکه برای اینکه بتوانم حتی یک نفر را امیدوار سازم، حتی باعث دلگرمی یک نفر به زندگی شوم، حتی یک نفر را تشویق کنم که باور کند می‌تواند راه خودش را پیدا کند. خواندم که نیک وی آچیچ با تمام محدودیت‌هایش به اقصی نقاط دنیا سفر می‌کند، برای مردم سخنرانی می‌کند و به آنان امید می‌دهد. و با این حال خودش گفته است: «من از خیلی‌ها خوشبخت‌ترم و از خیلی‌ها هم بدبخت‌تر.» این جمله، برای من معنی عمیقی داشت. به من یادآوری کرد که هیچ معیار مطلقی برای خوب یا بد بودن زندگی وجود ندارد. هر کسی با محدودیت‌های متعلق به خودش به دنیا می‌آید، و مشکلات هر کس منحصر به خود اوست. آنچه مهم است، این است که ما در نهایت چه کاری با زندگی و شرایط خودمان می‌کنیم و چگونه می‌توانیم از تجربه‌هایمان برای دیگران زمینه‌ای الهام‌بخش بسازیم. کاری که من می‌توانم انجام دهم، خیلی هم بزرگ نیست، خرج زیادی هم ندارد و برای من زحمت زیادی نیز تولید نمی‌کند؛ اما اگر حتی یک نفر با حرف‌هایم امید پیدا کند، اگر حتی یک نفر روش زندگی‌اش تغییر کند، آیا این برای من کافی نخواهد بود؟ آیا این خودِ معنا و هدف زندگی یکی مثل من نمی‌تواند باشد؟ بنابراین امسال تصمیم گرفتم هر جا که از من خواستند صحبت کنم، بروم. حتی بدون پیش‌زمینه ذهنی، حتی بدون متن آماده. باور دارم که وقتی از صمیم دل صحبت کنم، وقتی حقیقت تجربه‌هایم را با مردم به اشتراک بگذارم، آنچه باید منتقل شود، خودش به وجود خواهد آمد. چون زندگی محدود و کوتاه است، و هر لحظه‌ای که بتوانم به کسی امید بدهم، ارزشمند خواهد بود. این کار برای من فقط سخنرانی نیست؛ این یک سفر است، یک فرصت برای فرهنگسازی، برای باز کردن چشم‌ها و قلب‌ها، برای نشان دادن اینکه محدودیت‌ها نمی‌توانند ما را تعریف کنند، بلکه ما می‌توانیم با امید، شجاعت و اراده خودمان زندگی را شکل دهیم. و شاید، فقط شاید، یک روز وقتی کسی مثل من را می‌بیند، او هم تصمیم بگیرد که با امید زندگی کند و از تجربه‌ها و مشورت من بهره ببرد. و این است که من امسال، با تمام ترس‌ها و تردیدهایم، با تمام تجربه‌ها و حس‌هایی که در این مسیر دارم، آماده‌ام بروم. آماده‌ام حرف بزنم، آماده‌ام گوش بدهم، و آماده‌ام امید را بین آدم‌ها تقسیم کنم، چون این، شاید مهم‌ترین کاری باشد که من می‌توانم در این دنیا و این لحظه انجام دهم. 🌼🌼🌼 @theblindtexts

«پرنده بودن خود را مبر ز یاد ولی کنون که در قفسی، آب و دانه را بپذیر» گاهی زندگی شبیه همان قفس لعنتی‌ست که فاضل نظری گفته؛ قفس یعنی محدودیتی که نه می‌توان از آن فرار کرد و نه می‌توان با آن آشتی کرد. قفس یعنی تو بال‌هایت را یادت هست اما هر بار که برای پرواز تکانشان می‌دهی دنیا با تحقیر نگاهت می‌کند و می‌گوید: «کجا؟ تو همین‌جا بمان.» پرواز را بلدی، اما سقف کوتاه این واقعیت هر روز بال‌هایت را کوتاه‌تر می‌کند. رسیدم دمِ درِ دانشگاه. نگهبان گفت: «می‌خوای برات ماشین بگیرم بری بالا؟ این‌طوری دیگه مجبور نیستی منتظر اتوبوس بشی.» قبول کردم. یک ماشین ایستاد. راننده گفت: «می‌خوام برم خوابگاه دنبال پسرم.» نگهبان رو کرد به او و گفت: «آقا این بنده‌خدا رو هم می‌برید بالا؟» بنده‌خدا... دو کلمه که مثل چاقو آرام و بی‌صدا غرورت را می‌برد. در حالی که همین اتفاق برای یک فرد بینا هم می‌افتد دیده‌ام که افتاده؛ اما نگهبان هیچ‌ وقت به او نمی‌گویند «بنده خدا». می‌گویند «ایشون هم می‌خواد بره خوابگاه.» در نگاهشان اگر چشمت سالم باشد، انسان کاملی؛ ولی اگر چشمت نبیند… نقش آدمیزادگی‌ات کم‌رنگ می‌شود. داخل ماشین که نشستم پدر آن دانشجو پرسید: «شما دکترا هستید؟» گفتم: «بله… دانشجوی دکتری ادبیاتم.» آهی کشید و گفت: «در چشم اینا… دکتر مملکت هم میشه بنده خدا؟!» و من فقط گفتم: «چی عرض کنم؟ نمی‌شه چیزی رو تغییر داد… قبلاً خیلی تلاش می‌کردم فرهنگ‌سازی کنم و بهشون توضیح بدم اما حالا مدت‌هاست فهمیدم که آدما همون کاری رو می‌کنن که دلشون میخواد. این تلاش‌ها بیشتر اعصاب خودمو خورد می‌کنه تا این‌که تأثیر مثبتی داشته باشه.» و این‌جاست که آدم به‌جای پرواز راه تسلیم را یاد می‌گیرد. نه از سر رضایت… بلکه از سر خستگی. می‌گویند همه آدم‌ها به هم نیاز دارند اما وقتی ضعفی در وجودت باشد کوچک‌ترین نیازت تمام هویتت می‌شود. کمک می‌گیری اما نه برای آسان شدن کارت؛ بلکه برای اینکه مجبور هستی. و هر بار تشکر می‌کنی اما نه از روی قدردانی… از ترس اینکه مبادا با زبان نداشته‌ات آسیب بیشتری ببینی. و تو در دل لبخند می‌زنیم تا کسی نفهمد کمک گرفتن چقدر تلخ است. چقدر خردکننده. و چقدر انسان را از خودش جدا می‌کند. «پرنده بودن خود را مبر ز یاد» چه جملۀ تلخی… پرنده‌ای که بال‌هایش را برای بار هزارم به سقف قفس کوبیده اما هنوز گیر است. بال‌های او دیگر نه نشانی از آسمان را در خود دارند و نه امیدی به رهایی. قبول… آب و دانه را می‌پذیریم. سر را پایین می‌اندازیم. واداده به نگاه‌های سنگین و واژه‌های کوچک‌کننده. اما دردناک‌ترین حقیقت این است: پرنده هنوز خودش را پرنده می‌داند در حالی که دنیا او را فقط یک بنده خدا می‌بیند ... 🍂🍂🍂 @theblindtexts

پس از پرداختن به نکات منفی که می‌تواند بعد از خواندن کتاب‌هایی مثل مادام بواری برای ما اتفاق بیفتد، حالا بیاییم روی دیگر سکه» تمرکز کنیم، یعنی نقاط مثبت این آثار. 🌟 نکات مثبت و پر‌ارزش رمان‌هایی مانند مادام بواری اگر آثار تراژیک عاشقانه را درست و در زمان مناسب بخوانیم، آن‌ها نه تنها منفی نخواهند بود؛ بلکه به یکی از مهم‌ترین ابزارهای رشد روانی، اخلاقی و زیبایی‌شناختی انسان تبدیل می‌گردند. در ادامه، این مزایا را به شکلی دسته‌بندی‌شده بیان می‌کنم: ۱) آینهٔ دقیق روح انسان این رمان‌ها تجربه‌های واقعی درونی را بازتاب می‌دهند، تجربه‌هایی هم‌چون ناکامی در عشق، تردید میان رویا و واقعیت، نیاز به معنا و در نهایت، سرخوردگی از محدودیت‌های اجتماعی در مادام بواری ما با «آرزوهایی که از واقعیت بزرگ‌ترند» مواجه می‌شویم؛ این بازتاب، برایمان آگاهی می‌آورد و می‌فهمیم در عرصه‌ی زندگی، تنها کسی نیستیم که چنین می‌اندیشیم و چنین می‌جنگیم. ۲) آموزش بدون نصیحت؛ آگاهی از خطرات به‌جای گفتن «چنین نکن»، این مدل آثار با نشان دادن پیامد خطاهایی مثل توهمات عاشقانه، وابستگی به خیال، گریز از واقعیت و بی‌توجهی به پیامدهای اجتماعی رفتارها، ما را از سقوط باز‌می‌دارند. این رمان‌ها تجربه‌ی عمیق و بی‌هزینه‌ای هستند و ما را از اشتباهاتی که در واقعیت می‌تواند ویرانگر باشد، مطلع می‌کنند و این آگاهی از پایان، از تکرار اشتباه نجاتمان می‌دهد. ۳) تقویت همدلی (Empathy) وقتی ما زندگی عاطفی یک شخصیت را از درون تجربه می‌کنیم، در واقع احساسات پیچیدهٔ انسان را لمس می‌کنیم، نگاهمان به قضاوت‌ها عمیق‌تر می‌شود، قبل از داوری، تلاش می‌کنیم بفهمیم و این یعنی رشد اخلاقی. کتابی مثل مادام بواری یادمان می‌دهد که پشت هر رفتار اشتباه، یک رنج پنهان است. ۴) تسلط بر زبان عشق و شناخت رابطه ادبیات عاشقانه، زبان احساس را غنی می‌کند، مهارت بیان عشق و نیازهای عاطفی را افزایش می‌دهد، به ما می‌آموزد که رابطه چگونه شکل می‌گیرد، رشد می‌کند، و فرو می‌ریزد و سر‌انجام، با تحلیل داستان، منطق شکست و موفقیت رابطه‌ها را بهتر می‌فهمیم. ۵) زیباشناسی، لذت هنری و تعمیق تخیل این آثار به ذهن خواننده، رنگ و عمق می‌دهند، قدرت تصویرسازی او را بالا می‌برند، روحش را حساس‌تر و لطیف‌تر می‌کنند و بالأخره، زبان و ذوق هنری مخاطبانشان را پرورش می‌دهند. حقیقت این است که کارکرد ادبیات فقط آگاهی‌بخشی نیست؛ نوعی لذت و تغذیه روحی نیز هست. ۶) فهم زمانه و تاریخ اجتماعی رمان عاشقانهٔ تراژیک معمولاً نقدی است بر ساختار اجتماعی، نقش‌های جنسیتی، مناسبات طبقاتی و اخلاق و ریاکاری زمانه در مادام بواری، فلوبر، بورژوازی خرده‌پا، محدودیت‌های زن در قرن نوزدهم و نظامی که زن را میان کلیشه‌ها محصور می‌کند را مورد نقد قرار می‌دهد؛ پس این کتاب‌ها نوعی درس تاریخ اجتماعی هم هستند. ۷) شناخت خود و مواجهه با درون از همه مهم‌تر، این رمان‌ها در ما «خودآگاهی» ایجاد می‌کنند. ما اگر در شخصیت «اما بواری» خودمان را ببینیم، به‌جای سقوط کردن، می‌توانیم بیدار شویم. اگر رمان تراژیک را یک هشدارنامهٔ عاشقانه بدانیم؛ به این نتیجه می‌رسیم که خیال‌پردازی بدون ریشه، انسان را نابود می‌کند. 🌻🌼🌻 @theblindtexts

🕊️ ما مالک طول زمان نیستیم، اما اختیار ژرفای زیستن در دستان ماست. زندگی را در گستره‌ی لحظه‌ها بگسترانید؛ جرعه‌ای آهسته‌تر از فنجان قهوه بنوشید، در آغوش یکدیگر مکثی طولانی کنید، و از هدیه‌ی کنجکاوی و زیبایی که جهان در برابر شما می‌نهد، روی نگردانید. بدانید که گذشته را نمی‌توان زیست، اما اکنون را می‌توان با مهربانی روشن ساخت. پیام خود را بفرستید، دست یاری دهید، و آنان را که دل در تاریکی دارند با نیکویی بدرقه کنید. رنج را نگاه ندارید؛ ببخشید و آزاد شوید. با صدایی بلند و حضوری آگاه زندگی کنید. با قلبی بی‌پروا عشق بورزید. و به یاد داشته باشید: عظمت انسان در آن است که قلب خویش را بی‌دریغ در این جهان به یادگار بگذارد. من نیز عهد می‌بندم: هرگز از نهادن قلب خود در این جهان دست نخواهم کشید.

حسین آگاهی، در سرویس ردپای نابینایان در ادبیات داستانی از چهل‌و‌هفتمین شماره ماهنامه نسل مانا، به معرفی رمان هایدی نوشته جوانا اسپایری پرداخته و ضمن بررسی شخصیت نابینای این داستان، تصویری از نابینایی و دید تازه‌ای از آن در ادبیات کودک ارائه می‌کند. #حسین_آگاهی #ردپای_نابینایان_در_ادبیات #هایدی #رمان_هایدی #ادبیات_کودک #تصویر_نابینایی_در_ادبیات_کودک @naslemana

بعد از خواندن مادام بواری و بحثی که پیرامونش در کلاس صورت گرفت برایم پرسشی پیش آمد که برای رسیدن به جوابش هم با چند نفر صحبت کردم، کتاب ادبیات چیست ژان پل سارتر را خواندم و حتی از هوش مصنوعی هم نظر پرسیدم. در نهایت همه‌ی این مسائل باعث شد این مطلب را بنویسم. آیا خواندن مادام بواری (یا داستان‌های تراژیک) می‌تواند برایمان آثار منفی در پی داشته باشد؟ به‌خودی‌خود نه — اما بسته به شرایط روانی خواننده، بله، می‌تواند تأثیر منفی بگذارد. مادام بواری داستان زنی است که آرزوهای بزرگ دارد، زندگی واقعی را کوچک و خفه‌کننده می‌بیند، در عشق مدام سرخورده می‌شود، و در نهایت هم از فشار بدهی، خیانت، رسوایی و ناامیدی به سمت خودکشی می‌رود. برای کسی که خودش: در دوره‌ای از زندگی با سرخوردگی عشقی، کسالت از روزمرگی، بحران هویت و یا احساس خفگی از شرایط اجتماعی/خانوادگی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، خواندن چنین اثری می‌تواند این احساسات را تشدید کند؛ یعنی ترس‌ها، ناامیدی‌ها و بدبینی‌های درونی را آیینه‌وار بازتاب دهد و حتی گاهی بزرگ‌تر کند. در واقع، این مشکل از کتاب نیست؛ بلکه از زمان و حالِ خواننده است؛ درست مثل موسیقی غمگین که گاهی آرامت می‌کند و گاهی ته‌مانده امیدت را هم می‌گیرد. نقاط ضعف / اثرات منفی رمان‌های عاشقانه (به‌ویژه برای ذهنی حساس، خیال‌پرداز یا کمال‌گرا) ۱. ایجاد استانداردهای غیرواقعی رمان عاشقانه معمولاً در مورد واقعیت اغراق می‌کند: عشق را شدیدتر، مردان را نجیب‌تر یا خطرناک‌تر، زنان را آرمان‌گراتر و رابطه را پرشورتر از زندگی واقعی نشان می‌دهد. نتیجه‌اش می‌تواند این باشد که خواننده از زندگی عادی خودش سرخورده شود. در «مادام بواری» دقیقاً همین اتفاق برای «اما» رخ می‌دهد: او عشق را از رمان‌ها یاد گرفته، و واقعیت — هر قدر هم مهربان یا آرام — برایش ملال‌آور است. 2. تبدیل عشق به «فرار از زندگی» بعضی از رمان‌ها (مثل همین مادام بواری) عشق را نه به عنوان رابطه؛ بلکه به عنوان «راه فرار» تصویر می‌کنند. این باعث می‌شود خواننده به‌جای پذیرش و ساختن واقعیت، به «رویاپردازی افراطی» روی آورد. 3. وابستگی احساسی و خیال‌پردازی بی‌وقفه رمان عاشقانه ذهن را وادار می‌کند: صحنه‌ها را مجسم کند، خود را جای شخصیت‌ها بگذارد و رابطه‌هایی را تصور کند که شاید هرگز در واقعیت نمودی نداشته باشند. برای ذهن کمال‌گرا یا حساس، این وابستگی به خیال می‌تواند زمینه افسردگی یا ناامیدی از روابط واقعی را فراهم کند. 4. القای این فکر که «بی‌عشقی یعنی بی‌معنایی» خیلی از آثار عاشقانه این ایده را ترویج می‌کنند که: «اگر عشق بزرگ را نیابی، زندگی‌ات ناقص است.» در حالی که در جهان واقعی، معنا از مسیرهای متنوع دیگری هم می‌تواند ساخته شود. 5. خطر همذات‌پنداری افراطی اگر خواننده‌ای شبیه شخصیت باشد -مثلاً مثل اما: حساس، زودجوش، کمال‌گرا، دارای شخصیتی که همیشه در درون ناراضی است و یا احساس خفگی از سبک زندگی‌اش دارد، ممکن است پایان تراژیک کتاب در او نوعی احساس شکست، سرنوشت‌باوری منفی یا تلخی نسبت به عشق ایجاد کند. با تمام این اوصاف، آیا خواندن رمان‌های عاشقانه بد است؟ نه، به هیچ وجه. اما باید آگاه بود که: 📘 رمان عاشقانه تجربه است، نه نسخه زندگی. 📘 رمان عاشقانه به ما آگاهی می‌دهد، نه الزام. 📘 رمان‌ها قرار نیست الگوی رفتاری باشند؛ بلکه قرار است آینه‌ای باشند برای شناخت روح انسان؛ اما اگر کسی در دوره‌ای از زندگی، ضربه عاشقانه خورده یا احساس پوچی و افسردگی دارد یا در خیال‌پردازی‌های شدید غرق می‌شود یا عشق را بزرگ‌تر از زندگی واقعی می‌بیند؛ به نظرم در آن دوره بهتر است از داستان‌های تراژیک عشقی کمی فاصله بگیرد یا همراه با یک نگاه تحلیلی بخواندشان. در پایان، یک نکته مهم درباره مادام بواری به عقیده‌ی من، این رمان پیام یا اثر منفی ندارد؛ بلکه هشدار می‌دهد که: اگر خواسته‌هایت از واقعیت بزرگ‌تر باشند، خودت خورد می‌شوی، نه زندگی. و فلوبر دقیقا می‌خواهد نشان دهد که رؤیاهای بدون ریشه در واقعیت مثل شیشه‌های رنگی هستند: زیبا، اما شکننده. 🌹🌹🌹 @theblindtexts

Ali Zand Vakili - Gole Sorkh (128).mp34.51 MB

در ضمن خواندن روایت‌های علیرضا رعیت حسن‌آبادی در کتاب ازسرگذشت با شاعری به نام محمدسعید میرزایی آشنا شدم که تا کنون شعری از او را نخوانده بودم. خوشبختانه در ازسرگذشت چند شعرش به مناسبت‌های مختلف نقل می‌شوند. این موضوع باعث شد محمدسعید میرزایی را در اینترنت جست و جو کنم و توانستم از طاقچه یکی از مجموعه غزل‌هایش را هم بخوانم. شعری که می‌آورم نوزدهمین شعر از کتاب فرجام اثر محمدسعید میرزایی است. احتمالاً شما هم مثل من قبلاً آن را با صدای زند وکیل شنیده‌اید اما شاعرش را نمی‌شناختید. کتاب فرجام را می‌توانید از این‌جا تهیه کنید. شعر این است: پس از من یاد یک انسان همیشه با تو خواهد بود غمِ یک روحِ سرگردان، همیشه با تو خواهد بود اتاقِ پاکِ قلبت مالِ من شاید نبود اما پس از من یادِ یک مهمان، همیشه با تو خواهد بود گلِ سرخِ عزیزِ من! به هر گلخانه‌ای باشی بدان رؤیای یک گلدان، همیشه با تو خواهد بود تو دستم را نوازش کرده بودی بعد از این حتماً تبِ یک عشقِ بی‌پایان، همیشه با تو خواهد بود تو در آغوش من خورشید بودی بانوی دریا نگاهِ مردِ کوهستان، همیشه با تو خواهد بود سحر می‌آید این باور، شبم را نور خواهد داد دلم با توست این ایمان، همیشه با تو خواهد بود پس از من هم تو می‌مانی «زنِ کامل» ولی شاید غمِ یک نیمهٔ پنهان، همیشه با تو خواهد بود... نگو عادت کنم با دوری‌ات این خانه حتماً با ــ گل و آیینه و قرآن، همیشه با تو خواهد بود به دستت می‌سپارم چشم‌های اشکبارم را گلِ زیبای من! باران، همیشه با تو خواهد بود... 🧡💚🧡 @theblindtexts

به معرفی و توصیه یکی از دوستان، کتابی به نام ازسرگذشت، نوشته‌ی علیرضا رعیت حسن‌آبادی را خوانده‌ام. نویسنده خاطرات دوره‌ی دکتری‌اش را که در دانشگاه فردوسی مشهد گذرانده، برایمان تعریف می‌کند. سخن در مورد این اثر به قدری زیاد بود که حدوداً یازده صفحه شد و فایلش را یکجا تقدیمتان می‌کنم. @theblindtexts

📕 مادام بواری؛ سفری در دل رؤیا و واقعیت اثر گوستاو فلوبر، ترجمه رضا عقیلی و محمد قاضی، انتشارات مجید «مادام بواری» رمانی است که همچون آیینه‌ای بزرگ، جان انسان را در زوایای تاریک و روشنش بازتاب می‌دهد. گوستاو فلوبر با قلمی هم‌زمان ساده و باشکوه، بی‌پیرایه و موزون، حکایت زنی را بازگو می‌کند که دلش در طلب زندگی‌ای پرشور و عظیم می‌تپد؛ اما واقعیت، محدود و خالی از جذابیت، هر لحظه با او بازی می‌کند و روحش را میان درد، بی‌قراری و حسرت گرفتار می‌سازد. «اِما روئو»، دختر دهقان نرماندی، با قلبی سرکش و خیالی پرشور، از زندگی یکنواخت و تنگ روستایی می‌گریزد. ««اما» با تلون مزاج و طبیعت متغیرش که گاهى متفکر بود و گاهى شاد و سرخوش، زمانى پرحرف و بذله‌گو بود و زمانى گرفته و خاموش، وقتى پرجوش و خروش بود و وقتى لاقید، هزاران اندیشه به دل او مى‌انداخت و یادبودها یا خاطره‌ها در او برمى‌انگیخت. او عاشق تمام رمان‌ها و قهرمان همه‌ى داستان‌هاى عشقى و دلبر جانان همه‌ى دیوان‌هاى شعر بود.» با چنین روحی، به ازدواج با شارل بواری، پزشک مهربان اما ساده‌دل شهرستان، تن می‌دهد. «پیش از این‌که شوهر کند، گمان کرده بود که عشق در دل دارد؛ ولى چون سعادتى را که مى‌بایست نتیجه‌ى این عشق باشد درپى نداشت، پیش خود فکر مى‌کرد که بى‌شک اشتباه کرده است و «اما» درصدد تحقیق برآمد تا بداند مفهوم واقعى کلمات سعادت و عشق و مستى که در کتاب‌ها به‌نظرش آن‌همه زیبا جلوه کرده بود، در زندگى چیست.» اما زندگی زناشویی، همانند آیینه‌ای شکسته، هر روز محدودیت‌های روح او را آشکارتر می‌کند. شارل، مهربان و صادق، هیچ‌گاه نمی‌تواند شعله‌های شور و خیال‌پردازی همسرش را روشن نگاه دارد: «وقتى «اما» دید از چخماقى که به قلب شارل مى‌زند جرقه‌اى نمى‌جهد و به‌علاوه شوهرش قادر به درک این نکته نیست که هر عشق و علاقه‌اى که به‌نحو شایسته‌اى ابراز نشود احساس نمى‌شود، یقین پیدا کرد که دیگر در شور و عشق شارل چیز فوق‌العاده‌اى وجود ندارد. عشق او به‌صورت منظمى درآمده بود، در ساعات معینى او را مى‌بوسید، این هم عادتى شده بود ضمن عادت‌هاى دیگر، همچون دسر بعد از غذا که از پیش براى رفع یکنواختى ناهار پیش‌بینى مى‌کنند.» در این خلأ و کسالت، «اما» به پرسش‌های عمیق و فلسفی درونی‌اش می‌اندیشد: «چه اهمیت داشت! «اما» درحال‌حاضر خوشبخت نبود و در گذشته نیز هرگز این احساس را نداشته است! پس این کمبود زندگى از چه بود و این پوسیدگى دم‌به‌دم اشیایى که او به آن‌ها متکى بود، از کجا ناشى مى‌شد؟…» و هم‌زمان، شور و اشتیاقی در روح او زنده است که هیچ انسانی قادر به پر کردن آن نیست: «ولى اگر به‌راستى در نقطه‌اى از این جهان، موجودى نیرومند و زیبا وجود داشت که به‌طور ذاتى شجاع بود و درعین‌حال شور و هیجانى توأم با ظرافت و قلبى شاعرانه در ظاهر فرشته داشت و چنگى با سیم‌هاى مفرغ مى‌نواخت که صداى سرود زفاف از آن به آسمان مى‌رفت، چرا گیر او نمى‌آمد؟ آه! چه آرزوى محالى! از طرفى، هیچ ارزش جست‌وجو نداشت؛ چون همه دروغ مى‌گفتند! هر لبخندى خمیازه‌اى ملال‌انگیز و هر نشاط لعنتى و هر عیشى نفرتى در خود نهفته داشت و گرم‌ترین بوسه‌ها جز هوس اقناع‌ناپذیر شهوتى شدیدتر، اثرى بر لب باقى نمى‌گذاشت.» سفر کوتاه این زوج به قصر وبیسار، همچون لحظه‌ای آینه‌گون، تضاد میان آرزو و واقعیت، خیال و زندگی روزمره، شور و سکون را آشکار می‌سازد و سرنوشت «اما» را به شکل دیگری رقم می‌زند. با گذر زمان، ناکامی‌ها و حسرت‌ها شعله‌های درونی او را شعله‌ورتر می‌کنند: «ولى «اما» قبل از اقدام، از مشکلات این کار مى‌ترسید و هوسش که با حسرت افزایش مى‌یافت، هردم شدیدتر مى‌شد. از آن هنگام به‌بعد، خاطره‌ى لئون کانون رنج و اندوه او شد. آتش آن خاطره در این کانون بیش از آتشى که در استپ‌هاى روسیه از مسافران بر برف مى‌ماند، جرقه زد… تیرگى شب ظلمانى از هرسو دامن افشاند و او را در سرماى وحشتناکى که تا مغز استخوانش اثر مى‌کرد، سرگردان نهاد.» با وجود این، حتی لئون، معشوقی که شور و امید را در قلب او روشن می‌کرد، پس از مدتی دیگر پاسخگوی نیازهای روحش نبود: «او لحظه‌اى قبل، با منتهاى اوقات‌تلخى رفته بود. حالا دیگر از لئون متنفر بود. این خُلف وعده به‌نظر او در حکم توهین بود. به‌دنبال دلایل و بهانه‌هاى دیگرى مى‌گشت تا از لئون جدا شود. لئون در خور قهرمانى نبود، ضعیف بود و مبتذل و نازک‌نارنجى‌تر از زن‌ها و خسیس و به‌علاوه، بسیار سست‌عنصر.» 🥀🥀🥀 @theblindtexts

🎨 در خشک‌شویی دانشگاه من همیشه باور داشته‌ام که اگر دلت را به روی آدم‌ها باز بگذاری، زندگی حتی در ساده‌ترین و غیرمنتظره‌ترین جاها می‌تواند برایت دری به سوی رفاقت بگشاید. دوستی، گاهی از دل حرف‌های گذرا سر برمی‌آورد؛ نه لزوماً در کلاس درس و کتابخانه، که در جایی مثل خشک‌شویی دانشگاه، میان بوی بخار و لباس‌های اتوشده هم می‌تواند شکل بگیرد. من یکی از دوستان اهل دلم را همان‌جا پیدا کرده‌ام؛ مردی آرام و مؤدب پشت پیشخوان. چند بار که لباس‌هایم را می‌بردم، کم‌کم آشناتر شدیم. از رشته‌ام پرسید، از شهرم، و من هم از ریشه‌ها و اصالتش. گفت‌وگوهایمان ساده بودند اما پر از مهر، درست مثل چایی کم‌رنگ برای عصرانه که آدم آن را از سر دلخوشی می‌نوشد. 🍵 مدتی به‌خاطر تعطیلات از او بی‌خبر ماندم. وقتی دوباره به آن‌جا رفتم، با لبخند گفت: ـ حسین آقا! مدتیه پیدات نیست، چرا سرمون نمی‌زنی؟ و با لحنی شوخ و شاعرانه خواند: «چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی / برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی» خندیدم و گفتم: ـ خلافی که سر نزده، ولی آفرین بر شما که شعر فروغی رو از حفظید! این روزا کمتر کسی شعر توی خاطرش مونده. او گفت: ـ من عاشق ادبیاتم، خوش‌نویسی کار می‌کنم. شغلم خشک‌شوییه، ولی دلم توی دنیای شعر و خط سیر می‌کنه. و همان‌جا فهمیدم که در پشت چهره‌ی ساده‌ی آن مرد، روحی شاعرانه پنهان است. بعدها گفت چند نمایشگاه خوش‌نویسی داشته و برای آخرین نمایشگاهش هم دعوتم کرد. لحظه‌ای مردد ماندم که چه بگویم؛ من نابینا هستم، و طبیعتاً از ظرافت‌های خط چیزی نمی‌بینم. در نهایت تصمیم گرفتم به خاطر خودش هم که شده بروم. به او گفتم: ـ شما خودتون کی نمایشگاه هستید؟ گفت: ـ معمولاً هر روز از هفت و نیم به بعد. ـ پس خدمت می‌رسم. یک روز که با دوستی قرار بیرون داشتیم، گفتم: ـ قبل از رفتن یه سر بریم نمایشگاه آقای افشار. ـ چه نمایشگاهی؟ ـ خط. ـ تو و خطاطی؟ مگه خودت نمی‌گی نابیناهای ناتوان از هنرهای بصری بی‌بهره‌ان؟ 🤪 خندیدم: ـ چرا، ولی حالا دعوت کرده. مگه شما بینایانِ پرتوان، همه‌تون استاد هنرهای بصری هستین؟ رفتیم نمایشگاه، اما آقای افشار هنوز نرسیده بود. دوستم سعی می‌کرد بیت‌ها را از تابلوها بخواند؛ ولی در پیچ و تاب نستعلیق و کرشمه گم می‌شد. به گفته‌ی خودش زیر هر تابلو شعرها تایپ شده بود، ولی باز هم نمی‌توانست بخواندشان. ـ این یکی فقط کلمه‌ی «مژده» داره، ادامه‌ش معلوم نیست. ـ شاید "مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید"؟ ـ نه، یه چیزی با گذری داره. ـ "مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد"! ـ آره، همینه! بعد به بیتی رسید که گفت فقط «بازار»ش رو می‌فهمه. گفتم: ـ یعنی انتظار داری هر چی بیت با بازار بلدم بگم؟ "بازار صداقت؟ بازار رفاقت؟ بازار محبت؟" کدومو بگم؟ 😒 ـ نه، یه چیزی با بشکن داره. ـ "کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن"؟ دوست دیگری گفت: ـآره، همینه! ولی پایینش نوشته "ناموس"، فکر کنم فحش باشه! 🤣 خندیدم و گفتم: ـ نه نادان! "ناموس" یعنی قانون، رسم، نه اون چیزی که تو فکر می‌کنی! بیتش اینه: "کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن / به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن." بعد اضافه کردم: ـ ببینید چقدر مجانی دارم بهتون ادبیات یاد می‌دم! چقدر دانش دارم بهتون منتقل می‌کنم؟ ولی کو آدم قدردان؟ 😛 با لحنی که سعی می‌کرد اندوهناک هم باشد گفت: ـ چه حیف! فکرشو بکن! یه روزی این همه استعداد میره زیر خاک. 🤣 ـ بسه دیگه! آقای افشار هم نیست، بریم. به اندازه‌ی کافی از هنرهای بصری مستفیض شدیم! همان موقع صدایی از پشت سرمان آمد: ـ حسین آقا! گفته بودم هفت و نیم به بعد میام. فکر کردم همون موقع میای. ـ ساعت از دستم در رفته بود. ـ می‌دونستم میای. بچه‌ها برات خوندن بیت‌ها رو؟ ـ نه چندان، اینا در زیبایی خط و هنر پشتش محو شده بودن! خندید و گفت زیر هر تابلو تایپ‌شده‌ش هم نوشته بودم! گفتم: ـ حتی اونم دوستم نمی‌تونه بخونه! 😯 همه خندیدیم. بعد، او از خط‌ها گفت و از رنگ‌ها، از ترکیب‌ها و از ذوقی که در هر تابلو جاری بود. من گوش می‌دادم و حس می‌کردم واقعاً دارم می‌بینم. در پایان کنار یکی از تابلوها عکس گرفتیم دقیق نمی‌دانم کدام بیت بود، اما مطمئنم بیتی از فراق و هجران بود. اگر عکسش به دستم برسد همینجا می‌گذارم. وقتی از نمایشگاه بیرون آمدیم، به دوستم گفتم: ـ خوب شد اومدیم ها! فکر نمی‌کردم آقای افشار واقعاً منتظرم باشه. دوستم گفت: ـ آره، معلومه که برات ارزش قائله. با خودم فکر کردم دنیا چقدر زیباتر می‌شد اگر هرکس مثل آقای افشار، در کنار نانِ کارش، عشق و هنر هم می‌ورزید. چرا که همین عشق است که در نهایت، جهان را از غبار تکرار می‌رهاند. 🌸 💓💓💓 @theblindtexts

تیتراژ سریال بامداد خمار با صدای محسن چاوشی 🍃🍃🍃 @،theblindtexts

🎬 بامدادِ خمار حالا که فضای کانال فرهنگی‌طور شده و برایتان کمتر از حال‌و‌هوای شخصی‌ام می‌نویسم، اجازه دهید هم‌سوییِ فضا را غنیمت بشمارم و بگویم که به‌تازگی شنیدم از روی رمان «بامداد خمار»، نوشته‌ی فاطمه حاج‌سیدجوادی، سریالی ساخته‌اند. هنوز فرصت نکرده‌ام و راستش حالش را هم ندارم که ببینمش. فقط همین خبر کافی بود تا یادِ نوجوانی بیفتم؛ همان روزهایی که این کتاب برایم جهانی تازه بود. آن زمان، یکی از معلم‌هایم که خودش در هفده‌هجده‌سالگی خوانده بودش، آن را به من هم توصیه کرد. بامداد خمار را از کتابخانه‌ی مدرسه امانت گرفتم و یک هفته‌ی تمام خورد و خوراکم همین کتاب بود. آن‌قدر درگیرش شده بودم که حتی درس خواندنم هم افت کرد. از بس می‌خواستم بدانم سرنوشت محبوبه و رحیم چه می‌شود و آیا آخرش به هم می‌رسند یا نه. 📖💔 یادم نمی‌رود که نخستین‌بار در همین کتاب بود که با این بیت رو‌به‌رو شدم: «میانِ ماهِ من تا ماهِ گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.» آن روزها این بیت حسابی به دلم نشست. حتی سعی می‌کردم هر طور که شده، در یکی از انشاهایم از آن استفاده کنم، اما هرچه تلاش می‌کردم، نمی‌فهمیدم دقیقاً کجا باید به کار برود. 😅 از طرفی انشاهای ما هم مقایسه‌ای نبودند که قرار باشد در آن، دو متغیر را با هم قیاس کنیم تا من بتوانم به راحتی از آن بیت استفاده کنم. از آن‌جایی که به شدت کمال‌طلب هم بودم، هر بار می‌نوشتم و حس می‌کردم “آنی که باید” نشده، برگه را پاره و از نو شروع می‌کردم. ✍️ اما دروغ چرا؟ نمی‌شد که نمی‌شد! حالا بعد از این همه سال، شنیدنِ نامِ «بامدادِ خمار» برایم چیزی فراتر از یادآوریِ یک رمانِ عاشقانه است؛ انگار بوی سال‌های دور را می‌دهد، بوی شور و خامیِ نخستین دل‌باختگی‌ها و خیال‌پردازی‌های نوجوانی. 🌿 تیتراژِ این سریال را محسن چاوشی خوانده و چه انتخاب درستی هم کرده‌اند که برایش غزلِ حافظ را برگزیده‌اند، با آن مطلعِ درخشانِ: «آن تُرکِ پری‌چهره که دوش از برِ ما رفت آیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟» 🎶 بعد از انتشار بامداد خمار، کتابی به نام «شب سراب» توسط ناهید الف. پژواک نوشته شد که به نظر دیگران و همین طور من که البته تا نصف بیشتر نخواندمش، ادامه‌ی جالبی -دست‌کم در حد کتاب اصلی- نبود. هر چند که ادعای نویسنده‌اش این بود که چون احساس می‌کنم در آن کتاب، محبوبه تنها به قاضی رفته، قصد دارم این بار از زاویه‌ی دید رحیم هم به قضایا نگاهی کرده باشم. در هر صورت عمیقاً امیدوارم سریال، آن‌طور نباشد که مردمی که کتاب را خوانده‌اند، در پایانش با حسرت بگویند: «میانِ ماهِ من تا ماهِ گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است...» 🌙 *** اولین قسمت سریال را دیدم. بد بود؛ کاش به جنگ تحمیلی پیوندش نمی‌زدند. ماجرا را از سال 1363 شروع کرده‌اند و کم و بیش بحث شهید و جنگ و روحیه‌ی ملی در آن مطرح است. آژیر خطر و وضعیت قرمز و پناهگاه و ... که اگر زود قضاوت نکنم حکایت از شهادت‌هایی غمبار و همسران برجای‌مانده و این چیزها را به همراه خواهد داشت. نکته‌ی دیگر که بدجور توی ذوق می‌زد استفاده‌ی برادر سودابه از هندسفری در ماشین بود. او داشت در صحنه‌ای با هدفون آهنگ گوش می‌داد که حقیقتاً برای آن سال‌های ایران کار عجیبی بود؛ البته که دقیق نمی‌دانم اولین هدفون‌ها از چه سالی وارد ایران شدند ولی بالاخره در کتاب اصلی، به هیچ وجه خبری از این چیزها نیست. در سریال، محبوبه را خیلی امروزی و اهل کمالات نشان داده‌اند. او در ضمن تعریف سرگذشت خود برای برادرزاده‌اش مثال‌های زیادی از اساطیر یونان و روم و زئوس و حتی جعبه‌ی معروف پاندورا می‌آورد که برای کسی که بامداد خمار را خوانده، چنین صحبت‌هایی خیلی برخورنده و ناآشنا به نظر می‌رسد. قطعاً بقیه‌ی سریال را نخواهم دید. 🌲🌲🌲 @theblindtexts