کتابفروشی رزا📕🌸
Open in Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Show more2 071
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2930 days
Posts Archive
2 071
+1
ژانر دارک فانتزی به شدت ژانر خفنیه ولی هر نویسنده ای نمیتونه به خوبی این ژانر رو بنویسه!
ولی این کتاب قلم نویسندش واقعا عالیه👌
2 071
+1
البته با یک تفاوت خیلیی بزرگ تر
شما میتونید انتخاب کنید لبه کتابتون قرمز باشه❤️ یامشکی🖤
2 071
کتاب فنتزما هنوز هیچ جایی موجود نیست و شما رزا بوکی ها جزوه اولین نفر هایی هستید که این کتاب رو دارید😎
2 071
این کتاب انواع مختلفی از موجودات فراطییعی داره و همین نوع های مختلف روند کتاب رو جذاب کرده🙂↔️
2 071
+3
فنتزما🪄✨
⚜ناشر:کوله پشتی
⚜ژانر:دارک فانتزی،دارک رومنس،هیجانی،وحشت
⚜آستر بدرقه/جلد سخت/لبه رنگی/آرت بوک
⚜تعداد صفحه:۴۴۰صفحه
‼️قمیت:۴۵۹تومان‼️
اگه این کتاب رو ثبت سفارش کنید به همراهش ۶تا فتوکارت شخصیت براتون ارسال میشههه😍 جدا از این میتونید انتخاب کنید لبه کتابتون مشکی باشه یا قرمز😎@time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮فردای اون شب بود که متوجه نامه ای شدم که جلوی در ورودی بود، نامه ای خواهرم. بله اون ترکم کرده بود و گفته بود میخواد راهی پیدا کنه تا اشتباهش رو جبران کنه! سریع رفتم سراغ اتاق جنویو و وسایلش رو گشتم باید میتونستم چیزی پیدا کنم، هرچیزی که بهم کمک کنه بفهمم چی تو فکرش بوده و کجا رفته تا اینکه دفتر خاطراتش رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن، اون خیلی راجع به این فنتزما حرف زده بود و از همه بدتر کلی اخبار از این عمارت برای خودش جمع کرده بود... ین فقط یه معنی میتونست داشته باشه، وای نه خواهرم، خواهرم به اون عمارت وحشتناک رفته!
اون میخواد توی مسابقات شرکت کنه تا بتونه کاری رو که کرده جبران کنه ای احمق، نباید اینطوری میشد...من باید برم و خواهرم رو نجات بدم، ولی اخه چطوری؟ اصلا این مسابقه و این فنتزما چطوریه؟! اجازه میدن که خواهرم رو از اونجا بیرون بیارم؟!
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮نمیدونم چند دقیقه بود که داشتم راه میرفتم و از اون عمارت لنتی دور میشدم ولی باید هرچه سریع تر به خونه میرسیدم، باید مطمئن میشدم که جنویو رفته خونه و جاش امنه. ولی وقتی به عمارت رسیدم و دیدم اثری از جنویو نیست انگار دنیا داشت روی سرم خراب میشد... نه نه اون نباید منو تنها میذاشت و میرفت من بجز اون کسی رو ندارم.
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮منم که اوفیلیا گریم هستم، من بدون کنکجاوی درونم چیزی نیستم که، برای همین بود که باهاش بیشتر حرف زدم و فهمیدم که اینجا گیر افتاده! ازش پرسیدم که چطوری آزاد میشه ولی اون بهم جواب نداد و گفت بهتره از اینجا برم، همچین عمارتی پر از اهریمن جای من نیست! و وقتی که داشتم از اونجا راهم رو میکشیدم و میرفتم توی گوشم زمزمه کرد گه "یه قلب و یه کلید من رو آزاد میکنه. ولی امیدوار باش که دوباره بهم برخورد نکنیم!"
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و از اونجا برم ولی بدنم تکون نمیخورد، انگار که گیر کرده بودم و اون شبح ازم پرسید گم شدم؟! نباید خودمو لو میدادم برای همینم دروغ گفتم که میدونم کجام، شروع کردم به گفتن اینکه اینجا کلیساست اما... اما وقتی سرمو برگردوندم خبری از کلیسا نبود! نه نه نه من نباید اینجا باشم! اسم عمارت روی دروازه ورودیش به بزرگی نوشته شده بود؛ فنتزما! صدای خنده شبح رو شنیدم که منو به مسخره گرفته بود.
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮بهش گفتم فقط صداش رو میشنوم و بعدش ازم پرسید "اومدم تا سرگرمش کنم یا نه؟!" وقتی بهش جواب منفی دادم حس کردم که عصبی شد و هوای اطرافم تغییر کرد، وای حس میکردم الانه که بلایی سرم بیاد تا اینکه یه صدای دیگه ای گفت "تو نباید اینجا باشی!" یه صدای متفاوتتر، بمتر! و وقتی که این صدا اومد، شبح قبلی جوری دور شد که انگار عملا پا به فرار گذاشت.
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮راه افتادم تا به عمارت برگردم ولی چند قدمی که پیش رفتم برق آبی رنگی رو از گوشه چشمم دیدم که حواسم رو به خودش پرت کرد و سراغش رفتم و به دروازه ای رسیدم! هوا تاریک شده بود و من کمی دروازه رو باز کردم و داخل شدم، باورم نمیشد که دارم قوانینی که مادرم بهم گفته بود رو زیر پا میذاشتم اما از طرفی هم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم، وقتی وارد شدم سلامی دادم تا ببینم شبحی که از گوشه چشم دیدم اونجاست یا نه، اولش جوابی نگرفتم ولی کمی بعد صدایی از من پرسید که "میتونم اونو ببینم یا نه؟!"
2 071
معرفی روز دوم کتاب«فنتزما»🔮"فنتزما، عمارت اهریمن" جایی که کابوس ها آزادانه در آن پرسه میزنند، اما رویای به دست آوردن جایزهای جادویی همچنان رقبا را به درون آن میکشاند! من که باور نداشتم این عمارت واقعی باشه، اسمش رو شنیده بودم ولی اینکه بهش باور داشته باشم؟! نه بابا شدنی نبود. به هرحال هوا داشت کم کم تاریک میشد و من باید زودتر به خونه برمیگشتم، حتما جنویو هم تا الان یا مدتی بعد به خونه میره امکان نداره که بعد از تاریکی بخواد بیرون بمونه.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
