کتابفروشی رزا📕🌸
Open in Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Show more2 006
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1730 days
Posts Archive
2 006
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️پس برگشتم متل و صبح زود خودم رو به رختشور خونهی اسکورپیو رسوندم. 🏤✨️ از اونجایی که نمیخواستم نگهبانهایی که دم در بودن من رو ببینن، از در آشپزخونهی کافه که توی کوچه باز شده بود وارد کافه شدم.👀✨️
اونجا چشمم به همون مردِ دیشبی افتاد. و یه زن کوتاه قامت و آسیایی که با گستاخی و جرات تمام توی چشمهام زل زده بود.❤️🔥✨️🤌
نشستم پشتِ یه میز که زن هم اومد درست مقابلم نشست. ✨️
خودش رو گلوریا ناکامورا معرفی کرد، افسر پلیس رپید سیتی؛ و گفت که منتظر اومدنم بوده. 😌✨️
پس درست حدس زده بودم، جیمی رت خبر اومدنم رو به آرتور داده بود و از همه مهمتر، خط تلفن آرتور اسکورپیو توسط پلیس شنود میشد. 👀✨️
ازم پرسید که اینجا چی میخوام؟ براش داستان انگشتر وستپوینت رو تعریف کردم، اون قاطعانه گفت که آرتور اسکورپیو قرار نیست بهم بگه که انگشتر رو از کی گرفته.💍👀✨️
2 006
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️آدرسش رو پرسیدم و به جایِ اینکه صبر کنم و فردا صبح برم اونجا، ساعت ده راهی شدم. خیلی راحتتر از اونچیزی که فکرش رو میکردم، تونستم پیداش کنم. رو به روش یه کافهی کوچیک بود و بالاتر ازش هم یه بقالی. رفتم سراغ بقالی که هم یه شام سفارش بدم، و هم اینکه یکم پرسوجو کنم. ✨️ مردی که جلوتر از من بود، ظاهر به شدت رسمی و شیکپوشی داشت. وقتی که سفارشش رو تحویل گرفت، رفتم و جلوتر و منم چندتا خوراکی سفارش دادم و از صاحب بقالی پرسیدم که در رابطه با آرتور اسکورپیو چی میدونه. 🤌
فروشنده با شنیدن سوالم تعجب کرد، بهم گفت اون مردی که همین الانش سفارشش رو تحویل گرفت و رفت هم همین سوال رو پرسید! عجب، یعنی به جز من کسی دیگهای هم دبال آرتور اسکورپیو میگشت؟🫠👀 بلافاصله رفتم توی خیابون تا پیداش کنم، اما اون رفته بود.👀✨️ اشکالی نداشت، میدونستم وقتی فردا میام اینجا، قطعاً قراره اون رو ببینم.😌✨️
2 006
+1
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️به هر سختیای که بود، خودم رو به رپید سیتی رسوندم و یه اتاق توی یه متل کوچیک گرفتم.🏤✨️ برای رسیدن به آرتور اسکوریپو خیلی عجلهای نداشتم، میدونستم قطعاً تا الان جیمی رت بهش خبر داده که من دارم میرم سراغش.🤌👀✨️ پس قطعاً اون توی آمادهباش کامل بود. اما من باید خستهاش میکردم، باید کاری میکردم که از فرط انتظار ناامید بشه.😏😌🤌 از پیرزن صاحب متل، دربارهی رختشور خونهی اسکورپیو پرسیدم.👀✨️ اون گفت که مردم در مورد آرتور اسکوریپو حرفهای خوبی نمیزنن و میگن توی ادارهی پلیس یه پرونده خیلی بزرگ داره!🫠🚓✨️
2 006
+1
قیمت کتابمون به شدت مناسبه میدونید چراا😌📚👀🤌
قیمت کتاب با توجه به تعداد صفحاتش واقعاً مناسبه؛📚👀🤌
از اونجایی هم که قیمت قدیم هست موجودیش محدوده و در صورت تجدید چاپ، قیمتش چیزی حدود 500 تومن میشه!🫠🤌
چون میدونید که قیمت کتاب نسبت به تعداد صفحاتی که داره خیلی مناسبه چون کتاب های دیگه به قیمت الان این تعداد صفحه الان قیمتش بالای ۴۰۰ هزار تومن هست😌🤌👀2 006
+1
داستان با یه ماجرا ساده اما کنجکاوکننده شروع میشه؛❤️🔥✨️از دیدنِ انگشتر یه افسر نظامی توی یه امانت فروشی.💍✨️ همین باعث میشه خواننده دقیقاً مثل کاراکتر اصلی با خودش بگه : چرا این انگشتر اینجاست؟ یعنی صاحبش کیه؟👀🫠🤌
2 006
+1
امتیاز کتاب شما فقط نگاه کنید👀❤️🔥✨️کتابمون امتیازش بالاست 📚🤌😌 نزدیک ۵۰۰ صفحه است😍❤️🔥✨️ بعد قیمتشش فقط ۱۶۵ هزار تومانه👀❤️🔥🤌
2 006
کتاب_صف نیمه شب📚👀🩸✨️کتاب جنایی آوردم براتون📚☠️🩸 چون شنیدم جنایی خونتون افتاده😌🩸🤌
2 006
+2
کتاب_صف نیمه شب📚☠️🥀✨️
🩸توی این کتاب، جک ریچر فقط یه مبارز ساده نیست که برای تفریح میجنگه! انگیزهی اون کمک به یه آدم گمشدهست و این بعد انسانی، شخصیتش رو عمیقتر کرده.☠️🩸❤️🔥☠️ناشر:نشر تندیس🩸 ☠️ژانر: اکشن / جنایی 🩸 ☠️۴۳۲ صفحه🩸 ‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها : ۱۶۵تومان‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 006
+1
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️سوار ماشینش شدم و اون من رو به یه بزرگراه رسوند و پیادهام کرد. ✨️
راه افتادم و مسیری رو قدمزنان پیش رفتم، امید داشتم یه ماشین پیدا شه و من رو به مقصدم برسونه.👀✨️
تا اینکه یه وانت جلوی پام ترمز کرد، رانندهاش یه زن بود و قبول کرد که من رو به مقصدم برسونه. 🫠
اما خبر داشتم که جیمی رت به آرتور اسکورپیو خبر داده که من دارم سراغش میرم، که برای گرفتن جواب سوالم هیچ رحمی ندارم. ☠️❤️🔥✨️چرا انگشتر وستپوینت 2005 سر از امانتفروشی درآورده بود؟👀💍✨️ این فقط یه معاملهی ساده بود یا دستهایی پشت پرده وجود داشت؟ یه چیز رو خوب میدونستم☠️✨️ اینکه این یه داستان ساده نیست، و من تا آخر این خط نیمهشب میرم، حتی اگر جوابش چیز خوشایندی نباشه...🥀🚬✨️
2 006
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️با حوصله رفتم و نشستم روی موتور جیمی رت، موتوری که زرق و برقش از بقیه بیشتر بود.🏍✨️ بهش گفتم اصلاً جلوهی قشنگی نداره مردم همچین صحنهای رو ببینن؛😏😌🤌 اینکه من آدمهاشرو لتوپار کردم و بعد روی موتورش لم دادم و اون هم هیچکاری نکرده، عملاً ابهت پوشالیش از بین میرفت و همه میفهمیدن که چهقدر بیعرضهست. 😏 و فقط یه راه داشت که کوتاه بیام، باید بهم میگفت که انگشتر رو از کی گرفته!👀💍✨️ بالاخره به حرف اومد، گفت انگشتر رو از صاحب یه رختشورخونه سلفسرویس توی رپید سیتی گرفته؛ 🫠❤️🔥✨️ اسمش آرتور اسکورپیو هست و راحت میتونم پیداش کنم. ✨️ بعد از شنیدن حرفهاش رضایت دادم و از موتورش پایین اومدم. 😌🤌 همون موقع دوباره سر و کلهی گشت محلی پیدا شد.🚓✨️ با دیدنِ آدمهایی که زخمی روی زمین افتاده بودن و درد میکشیدن، اخمهاش رو توی هم کشید و بهم گفت بهتره هرچه سریعتر اینجا رو ترک کنم.☠️🚓✨️
2 006
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ازم خواست سوار ماشینش بشم و برای نجات جونمم که شده از اینجا برم. 👀🚓✨️ اما قبول نکردم و بابت هشدارش ازش تشکر کردم. 💖 وقتی که پلیس گشت محلی رفت، درگیری بینمون شروع شد.🚓✨️ از پا درآوردنشون خیلی ساده بود، حرکات کاملاً قابل پیشبینی داشتن و با همدیگه هماهنگ نبودن.🤌 چیزی نگذشت که شیشتا آدم نقش زمین شده بودن و جیمی رت با نگاهی پر از وحشت بهم زل زده بود.😌❤️🔥
2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️وقتی یکی از آدمهاش سعی کرد بهم حمله کنه، در کسری از ثانیه چنان ضربهای بهش زدم که نقش زمین شد.☠️✨️😌 صاحببار که نمیخواست بهخاطر درگیری ما بلایی سر وسایلش بیاد، گفت بهتره دعوامون رو ببریم بیرون.👀✨️🫠 ماهم بدون حرف اضافهای از بار خارج شدیم. 🤌 حالا مقابلِ من هفتنفر ایستاده بودن، اونها من رو نمیشناختن، اینکه میتونستم از پس همهشون بر بیام و نابودشون کنم.☠️👀✨️ اما قبل از اینکه درگیر بشیم، سر و کلهی ماشین پلیس محلی پیدا شد.🚓✨️
2 006
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️پس به دنبال رانندهی موتور وارد بار شدم. 🏍✨️ فضا به شدت گرفته و سنگین بود و بوی آبجو میاومد، و پر بود از نگاههایی که میخواستن بفهمونن اینجا جای آدم غریبه نیست. 🍻✨️ موتور سوار رفت و سر یه میز نشست. 🏍✨️ بانگاهم همهشون رو از نظر گذروندم. همهشون هیکلهای درشت داشتن، اما یکیشون کمی کوچیکتر بود، کمتر جلب توجه میکرد و دقیقتر نگاه میکرد؛🫠🤌 تجربه بهم میگفت معمولاً رئیسها همینطورن.😌 پس رفتم سر میزشون نشستم، خیلی سراغ حاشیه نرفتم👀✨️
مشتم رو روی میز کوبیدم و انگشتر رو به جیمی رت که چشمهاش دو دو میزد و سرخ بود نشون دادم و گفتم میخوام بدونم که کی این انگشتر رو بهش داده. 💍🫠✨️پوزخند زد، هم خودش و هم آدمهاش، گفت جواب سوالم رو نمیده. و خب میدونستم که این شروع یه درگیری هست.👀☠️✨️
2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️اولش خیلی طفره رفت، سعی داشت من رو بپیچونه و گفت که از طریق خیریه این انگشتر و اجناس دیگه به دستش رسیده. 🥀✨️
اما من نمیتونستم باور کنم که یک نفر به سادگی از انگشتر وستپوینت 2005 ش گذشته باشه.👀💍✨️
پس بهش گفتم که من هم توی دانشکده وستپوینت بودم.🏤👀✨️
وقتی فهمید که سابقه ارتش دارم و قرار نیست هیچجوره از خواستهام پا پس بکشم، بالاخره کوتاه اومد. 😌✨️🤌
گفت این انگشتر و تعداد زیادی از اجناس موجود توی مغازهاش رو از مردی به اسم جیمی رت گرفته.🫠
گفت اگر میخوام پیداش کنم، فقط کافیه سراغ باری برم که بیشتر از ششتا هارلی دیویدسون جلوش پارک شده باشه. 🏍👀✨️حالا یه هدف پیدا کرده بودم، برای موندن اینجا. ❤️🔥🤌✨️ انگشتر رو ازش خریدم و شروع کردم به چرخ زدن توی شهر، عجلهای نداشتم، بار به بار گشتم تا اینکه جلوی یک بار، هفتتا هارلی دیویدسون دیدم.🏍👀✨️ و درست همون لحظه که داشتم جزئیات رو آنالیز میکردم، یه موتور هارلی دیویدسون دیگه سر و کلهاش پیدا شد. 🏍✨️ مطمئن شدم که جیمی رت اینجاست.🤌👀✨️
2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️وست پوینت2005 اون انگشتر یه انگشترِ ساده نبود💍👀✨️🤌
2005 سالِ خیلی سختی برای اعضای وستپوینت بود؛🚬🥀✨️
چون هم جنگِ عراق بود و هم جنگ افغانستان. ☠️🩸🥀✨️
هیچکس به سادگی از این انگشتر یادگاری که با زحمت و خون دل خوردن به دست آورده بود نمیگذشت. 💍🥀✨️
یکم که بیشتر توجه کردم، فهمیدم که انگشتر زنانهست. 💍✨️
حالا سوالهایی توی ذهنم بود که نمیتونستم ساده ازشون بگذرم. 💭🧠✨️
وارد امانتفروشی شدم و شروع کردم به سوال پرسیدن از مرد فروشنده. میخواستم بفهمم انگشتر رو از چه کسی خریده.👀💍✨️2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️پذیرفتن این مسئله واسم راحت بود. ✨️ پس وسایلم رو جمع کردم و به ایستگاه اتوبوس رفتم، اولین بلیطی که میتونستم رو گرفتم، به مقصد ناکجاآباد.🎫✨️🧳 نمیدونستم میخوام کجا برم و چیکار کنم، فقط دنبال یه اتفاق، یه مکان یا یه موضوع کنجکاوکننده بودم که من رو متوقف کنه.🫠🧳✨️🥀 بعد از اینکه اتوبوس مسیری طولانی رو طی کرد، بالاخره توی یه استراحتگاه توقف کرد.🧳✨️
بدنم حسابی خشک شده بود پس تصمیم گرفتم پیاده شم و یکم قدم بزنم.🫠
همون موقع بود که یه امانت فروشی توجهم رو به خودش جلب کرد.✨️🤌
جلوتر رفتم و به ویترینش نگاه کردم؛ تا اینکه چشمم به اون انگشتر افتاد👀💍✨️2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️بعد از پایان خدمتم، از ارتش خارج شدم و تصمیم گرفتم ادامه ندم.🚬✨️ سیستم دیگه با چیزی که من بهش باور داشتم همراستا نبود. الان شغل مشخصی ندارم. 🥀✨️🚬 دائم در سفرم و هر جا مشکلی ببینم که کسی حاضر نیست بهش رسیدگی کنه، وارد ماجرا میشم.✈️🧳✨️
این کاریه که بلدم و هنوز انجامش میدم، فقط بدون درجه و یونیفرم. 🚬✨️
اون روز وقتی از خواب بیدار شدم، میشل چانگ رو روی تخت کنارم ندیدم. اون من رو رها کرده و رفته بود🥀✨️
و فقط یه نامه واسم گذاشته بود با این مضمون که "تو مثل نیویورکی، خیلی دوستدارم بهش سفر کنم، ولی هیچوقت نمیتونم اونجا زندگی کنم." اون حق داشت📜🫠🤌هیچکس نمیتونست با مردی مثل من که جا و مکانی برای زندگی نداشت و مدام در حالِ سفر بود، زندگی کنه.🥀✨️
2 006
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️من جک ریچر هستم. قبلاً افسر پلیس نظامی ارتش آمریکا بودم 🇺🇸✨️ که توی دانشکده افسری وستپوینت آموزش دیده بود؛ 🏤✨️ من از بچگی توی پادگانهای خارج از کشور بزرگ شده بودم و بعد به پایگاههای نظامی خارجی اعزامم کرده بودن. 🫠 کارم رسیدگی به پروندههای جنایی داخل ارتش بود؛📑🩸✨️
از قتل و فساد گرفته تا تخلفهای ردهبالا. ☠️🥀✨️
عملاً مسئول تحقیق و بازجویی بودم و مستقیم با فرماندهی کار میکردم؛🫠
همینهم باعث شده بود که علاوه بر مبارزه کردن و داشتن قدرت بدنیِ بالا، یاد بگیرم که به جزئیات ریز توجه کنم!👀✨️2 006
+1
داستان فقط یه جنایی ساده نیست؛ 🫠🔪✨️به یکی از بحرانهای اجتماعی آمریکا میپردازه.🚬🇺🇸✨️
اعتیاد، سوءاستفاده سیستمهای درمانی، رها شدن کهنه سربازها بعد از جنگ و مواد مخدر.🚬🥲👀✨️