en
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Open in Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Show more
2 069
Subscribers
+124 hours
-37 days
-2330 days
Posts Archive
چقدرر خفنهه این کتابب😭

اولین سوپرایز این کتاب آرت بوک های کتاب هست😍 برای راحت تصور کردن داستان کتاب آرت بوک های شخصیت ها این کار رو اسون تر میکنه ر
+1
اولین سوپرایز این کتاب آرت بوک های کتاب هست😍
برای راحت تصور کردن داستان کتاب آرت بوک های شخصیت ها این کار رو اسون تر میکنه روند کتاب خوندن رو شیرین تر میکنه براتون🫴🏻🙂‍↔️

کوییک سیلور💀✨ کتابی جدید که مارو وارد دنیایی جادویی میکنه قراره وارد یک دنیای هیجان انگیز بشیم که هر قسمتش هیجان و اضطراب مخ
+2
کوییک سیلور💀✨
کتابی جدید که مارو وارد دنیایی جادویی میکنه قراره وارد یک دنیای هیجان انگیز بشیم که هر قسمتش هیجان و اضطراب مخصوص خودش رو داره..
ناشر:مات ⚜ژانر:فانتزی،عاشقانه ⚜تعداد صفحات:۶۷۲صفحه ⚜جلد سخت/لبه های نقره ای شاین دار/آستر بدرقهقیمت اصلی کتاب:۷۵۰تومان❌ ‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها:۶۸۰تومان‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

و بعد من رو بغل کرد و وارد حوضچه‌ی نقره‌ای شدیم. من نمی‌دونستم که این‌ها چه معنایی داره، نمی‌دونستم که چطور تونستم خنجر هرن ر
+1
و بعد من رو بغل کرد و وارد حوضچه‌ی نقره‌ای شدیم. من نمی‌دونستم که این‌ها چه معنایی داره، نمی‌دونستم که چطور تونستم خنجر هرن رو تبدیل به مایع کنم، نمی‌دونستم که قراره سر از سرزمین فِی‌ها در بیارم، و وسط یه جنگ بزرگ قرار بگیرم و مجبور به تعیین سرنوشت هزاران موجود زنده بشم....

احساس می‌کردم دیگه چیزی به پایان زندگیم باقی نمونده...! تصویر مرگ دوباره مقابل چشم‌هام شکل گرفت، اون دستش رو داخل زره چرمیش ف
احساس می‌کردم دیگه چیزی به پایان زندگیم باقی نمونده...!
تصویر مرگ دوباره مقابل چشم‌هام شکل گرفت، اون دستش رو داخل زره چرمیش فرو برد و آویزی نقره‌ای رو بیرون آورد و دور گردنم انداخت.

محو چشم‌های سبزش و موهای مشکیش! اون من رو رها کرد و به سراغ هرن رفت، با پیچیدن صدای فریاد هرن توی تالار آینه‌ها، فهمیدم که حا
محو چشم‌های سبزش و موهای مشکیش! اون من رو رها کرد و به سراغ هرن رفت، با پیچیدن صدای فریاد هرن توی تالار آینه‌ها، فهمیدم که حالا اون مرده و تسلیم مرگ شده.

اما اون فلز مایع زیر پاهام فوران کرد و من به جلو پرت شدم و روی پله‌ها افتادم.... چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توی همون لحظات، حضور
اما اون فلز مایع زیر پاهام فوران کرد و من به جلو پرت شدم و روی پله‌ها افتادم.... چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توی همون لحظات، حضور مرگ رو احساس کردم! اون اومده بود تا من رو با خودش ببره‌؛وقتی بالای سرم ایستاد، با وجود این‌که نگاهم تار بود، اما محو چهره‌ی زیباش شدم.

برای چی؟ چرا برای زندگیش التماس نمی‌کرد؟ درست همون لحظات بود که احساس کردم زمین زیر پام دیگه از جنس سنگ نیست، بلکه تبدیل به ی
برای چی؟ چرا برای زندگیش التماس نمی‌کرد؟ درست همون لحظات بود که احساس کردم زمین زیر پام دیگه از جنس سنگ نیست، بلکه تبدیل به یه گودال و حوضچه‌ای از نقره‌ی مذاب شده بود و من داشتم توی اون فرو می‌رفتم.

هرن فریاد می‌زد و می‌گفت که به شمشیر دست نزنم، می‌گفت که کلید رو نچرخونم و دروازه رو باز نکنم! اما گوش‌های من نمی‌شنید. شمشیر
هرن فریاد می‌زد و می‌گفت که به شمشیر دست نزنم، می‌گفت که کلید رو نچرخونم و دروازه رو باز نکنم!
اما گوش‌های من نمی‌شنید. شمشیر قدیمی رو که انگار مملو از انرژی‌های باستانی بود از زمینی که درونش فرو شده بود بیرون کشیدم و اون رو توی شونه‌ی هرن فرو کردم. با این وجود، هرن التماس می کرد که شمشیر رو سر جاش برگردونم.

هرن با دیدنم وحشت‌زده شده بود، بهم گفت اون‌جا نرم، گفت کاری به اون شمشیر نداشته باشم... اما اهمیتی ندادم، به هر سختی‌ای که بو
هرن با دیدنم وحشت‌زده شده بود، بهم گفت اون‌جا نرم، گفت کاری به اون شمشیر نداشته باشم... اما اهمیتی ندادم، به هر سختی‌ای که بود، در حالی که هرن تلاش می‌کرد تا خودش رو به من برسونه و همزمان از شر مایع نقره‌ای خلاص بشه، دستم رو دور اون شمشیر عجیب گره کردم.

پس چشم چرخوندم توی تالار آینه‌ها و نگاهم به یه شمشیر افتاد. شمشیری که انگار توی یک چیز فرو شده بود. گام‌های سست و نااستوارم ر
پس چشم چرخوندم توی تالار آینه‌ها و نگاهم به یه شمشیر افتاد. شمشیری که انگار توی یک چیز فرو شده بود. گام‌های سست و نااستوارم رو به سمتش برداشتم.

اما نه، من نمی‌ذاشتم و نمی‌خواستم که هرن به همین سادگی تسلیم مرگ بشه؛ باید کاری می‌کردم تا فریادهای دردمندش به گوش ملکه‌اش بر
اما نه، من نمی‌ذاشتم و نمی‌خواستم که هرن به همین سادگی تسلیم مرگ بشه؛ باید کاری می‌کردم تا فریادهای دردمندش به گوش ملکه‌اش برسه، پس با وجود خونی که از بدنم می‌رفت، شمشیری که هنوز توی شکمم فرو شده بود، از جام بلند شدم.
می‌دونستم اگر شمشیر رو از توی شکمم دربیارم، خودم زودتر از هرن این دنیا رو وداع می‌گم.

هرن فریاد می‌زد، اون می‌گفت که این‌کار رو نکنم، که کارم تفاوتی با کفر نداره و من یه هیولام! اما دیگه دست خودم نبود، اون مایع
هرن فریاد می‌زد، اون می‌گفت که این‌کار رو نکنم، که کارم تفاوتی با کفر نداره و من یه هیولام!
اما دیگه دست خودم نبود، اون مایع نقره‌ای از روی لباس‌های هرن بالا می‌رفت و صدایی توی سرم فریاد می‌زد که با رسیدن اون مایع به پوستش، قراره به بدترین شکل ممکن بمیره!

هرن خنجرش رو پایین آورد تا آخرین ضربه‌اش رو بهم وارد کنه، اما نوک فلزی خنجرش بالای سرم معلق موند. این‌بار با دو دستش سعی کرد
هرن خنجرش رو پایین آورد تا آخرین ضربه‌اش رو بهم وارد کنه، اما نوک فلزی خنجرش بالای سرم معلق موند. این‌بار با دو دستش سعی کرد خنجر رو تکون بده، اما موفق نبود! صداهایی که توی سرم نجوا می‌کردن، بهم دستور دادن دادن تا دست بی‌جونم رو بالا ببرم و خنجر رو بگیرم. با گرفتنِ تیغه، خنجر توی دست‌های هرن تبدیل به مایعی نقره‌ای رنگ شد.

کاپیتان هرن هم بی‌چون و چرا از دستور ملکه‌اش پیروی کرد و شمشیر و خنجرش رو توی بدنم فرو کرد... تمام بدنم رو جراحت برداشته بود
کاپیتان هرن هم بی‌چون و چرا از دستور ملکه‌اش پیروی کرد و شمشیر و خنجرش رو توی بدنم فرو کرد... تمام بدنم رو جراحت برداشته بود روی زمین افتاده بودم و داشتم مرگ رو به چشم می‌دیدم، اما درست توی همون لحظات، صداهایی رو توی سرم می‌شنیدم،صداهایی که بهم می‌گفتن فرار کنم!

اون ازم سوال‌های عجیبی می‌پرسید، می‌گفت آیا فِی‌ها این سبک مبارزه رو به من یاد دادن؟ چون‌که امکان نداره یه دختر معمولی از پس
اون ازم سوال‌های عجیبی می‌پرسید، می‌گفت آیا فِی‌ها این سبک مبارزه رو به من یاد دادن؟
چون‌که امکان نداره یه دختر معمولی از پس نگهبان‌های کارکشته‌ی ملکه بربیاد! و وقتی اظهار بی‌اطلاعی کردم، ملکه دستور داد تا هرن از شرم خلاص شه...اون می‌گفت خیالش راحت شده که فِی‌ها قرار نیست دور و ور قلمروش پیداشون بشه و نمی‌تونن وارد شهر نقره‌ای بشن و بعد از تالار آینه‌ها بیرون رفت.

باورم نمی‌شد که مردم توی بخش سوم برای یک فنجون آب خودشون رو به هر دری می‌زدن، اما توی قصر ملکه فواره‌های آب وجود داشت. به همر
باورم نمی‌شد که مردم توی بخش سوم برای یک فنجون آب خودشون رو به هر دری می‌زدن، اما توی قصر ملکه فواره‌های آب وجود داشت.
به همراه کاپیتان هرن وارد یک بخش تاریک شدیم، جایی که هرن به اسم تالار آینه‌ها صداش می‌زد،از لحظه‌ی اول اون‌جا برای من احساس سنگینی داشت، و وقتی ملکه مدرا اومد، دل و روده‌ام از ترس به هم پیچید!

و باهاشون درگیر شدم! بعد از کشتن دوتا از نگهبان‌ها، در نهایت دستگیر شدم و به قصر ملکه مدرا برده شدم. دزدیدن زره نگهبان‌های مل
+1
و باهاشون درگیر شدم! بعد از کشتن دوتا از نگهبان‌ها، در نهایت دستگیر شدم و به قصر ملکه مدرا برده شدم. دزدیدن زره نگهبان‌های ملکه به تنهایی حکم مرگ داشت، چه برسه به‌ حالا که دوتا از نگهبان‌هاش رو هم کشته بودم!
فرمانده نگهبان‌ها که فهمیده بودم اسمش کاپیتان هرن هست، من رو پیش ملکه مدرا برد.

نمی‌دونستم که برادرم نمی‌تونه جلوی کنجکاویش رو بگیره و کیسه رو باز می‌کنه... وقتی بهش رسیدم، نگهبان‌های ملکه محاصره‌اش کرده ب
نمی‌دونستم که برادرم نمی‌تونه جلوی کنجکاویش رو بگیره و کیسه رو باز می‌کنه... وقتی بهش رسیدم، نگهبان‌های ملکه محاصره‌اش کرده بودن!
می‌خواستن برادرم رو دستگیر کنن و پیش ملکه مدرا ببرن...همه می‌دونستیم که بعد از این اتفاق، چه بلایی سرش میاد. پس پریدم وسط و رو به نگهبان‌ها گفتم که اون زره رو من دزدیدم!

ولی برای من اهمیتی نداشت، هر طور که بود می‌خواستم اون طلا رو آب کنم! رفتم سراغ برادرم هِیدن، طبق معمول قمار رو باخته بود و تا
ولی برای من اهمیتی نداشت، هر طور که بود می‌خواستم اون طلا رو آب کنم! رفتم سراغ برادرم هِیدن، طبق معمول قمار رو باخته بود و تا سرحد مرگ کتکش زده بودن... برای گرفتن حقش، چاره‌ای جز رفتن به ساختمون قمارخونه رو نداشتم. اما نمی‌تونستم اون زره رو با خودم به چنین مکانی ببرم، بنابراین کیسه‌ای رو که توش زره رو پنهان کرده بودم به هیدن دادم و ازش جدا شدم.