کتابفروشی رزا📕🌸
Kanalga Telegram’da o‘tish
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Ko'proq ko'rsatish2 005
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
2 005
تمام مدتی که من توی دستشویی گیر افتاده بودم و جیغ میکشیدم و کمک میخواستم، هیچکس حواسش به تدی نبود.
هیچکس حواسش به او نبود... و هیچکس نفهمید چه اتفاقی افتاد.
وقتی پلیس رسید، شاهدی پیدا کردند که میگفت پسری را دیده، خیلی شبیه تدی بوده و همراه یک مرد سفیدپوست قدبلند یوار ماشینی شده و رفته.
اعلامیه و آگهی چاپ کردند.
چند نفر دیگر هم آمدند و شهادت دادند.
با کلی سرنخ غلط.
اما هیچ مدرک واقعیای پیدا نشد که نشان دهد کجا است.
تدی ناپدید شده بود.
2 005
البته من خیال میکردم آتشنشانها همان کلاغهایی هستند که آمدهاند من را بگیرند. به همین دلیل وقتی دیدمشان، بلندتر جیغ کشیدم و سعی کردم فرار کنم و مجبور شدند دستهایم را ببندند و بهم آرامبخش بزنند.یک روز بعد، توی بیمارستان به هوش آمدم. بیدار شدم و دکتر بیمارستانم را توضیح داد؛ و اولین دورهی درمان داروییام شروع شد. هفتادودو ساعت دیگر آنجا محبوس بودم، تا اینکه عاقبت مامان و بابا من را به خانه آوردند. همان موقع بود، چهار روز بعد، که ماجرای تدی را فهمیدم.
2 005
میخواستند تمام وجودم را بدرند و پارهپاره کنند.
دراز کشیدم روی زمین و کف دستهایم را روی گوشهایم فشار دادم. جیغ میکشیدم و کلاغها قارقار میکردند و با چنگالهایشان تقلا میکردند وارد دستشویی شوند.
واقعیتش نمیدانم چه مدت آنجا ماندم. محاصره شده بودم روی کف بتنی خاکستری و سرد. نمیدانم کی اولین بار صدای جیغهای وحشتزدهام را شنید، اما هیچکس نمیتوانست در را باز کند. برای همین مأمورهای آتشنشانی آمدند و قفل را با تبر شکستند.
2 005
و همان جا بود که دیدمشان: کلاغهای سیاه، چاق، عجیب و مخوف. بزرگترین کلاغهایی که تا حالا دیده بودم. میخواستند از همه طرف وارد دستشویی شوند.
از میان پنجرههای پلاستیکی پوشش و دریچههای هواکشش، قارقار میکردند و فهمیدم آن صدا درست میگفت. نمیتوانستم بیرون بروم. باید همانجا میماندم وگرنه کلاغها...
2 005
بعد خداحافظی کردم تا برم سمت دستشویی.
صداهایی تو سرم بلند شده بود، انگار صدای من تو بزرگسالی بود، بهم میگفت "نرو اونجا امن نیست."
خندیدم و اهمیتی ندادم.
اما کمکم اون صدا بلندتر و بلندتر شد، تو دستشویی گیر افتاده بودم.
فقط آن صدا آنجا بود.
2 005
تدی آن وقتها هفتساله بود. با صورتی نحیف، کک مکی و موهای قرمز مجعد.وقتی چادر را برپا کردیم، رفتیم سمت سرویس بهداشتی. یک گروه از بچههای سال بالایی رو دیدم که دورهم ایستاده بودند، میشناختمشون و رفتم سمتشون. ۳ پسر و ۲ دختر که چیزی دود میکردند. یه سیگار دستم دادند و پک عمیقی زدم. و بعد یک پک دیگر و پک دیگر...
2 005
صخرهها در دو طرف امتداد داشت.
خبری از باد نبود.
دستهای موجسوار کنار موجشکنها گذشته بودند. موجهای بزرگ تقریباً یکونیم کیلومتر دورتر از ساحل روی آب، خطهای صاف و منظم میساختند.
بازتاب آسمان توی اقیانوس افتاده بود.
اقیانوس مثل آتش بود.
مردم روی حولههایشان دراز کشیده بودند و اقیانوس را تماشا میکردند.
2 005
مدرسه تعطیل شده بود. رفتیم کنار دریا. مادرم، پدرم، برادر و خواهر کوچکم و من.رفته بودیم اوشن بیچ. روی ماسهها پر از آشغال بود و درختهای شکسته و تختهپاره و قایقهای ماهیگیری دربوداغان. با همهی اینها، ساحل آن روز زیبا بود. آسمان آبی بود و صاف، آنقدر شفاف که میتوانستی ماه کامل را در آسمان ظهر ببینی.
