2 420
Subscribers
+224 hours
-47 days
+1130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+4
in 0 channels
August '26
+40
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+20
in 0 channels
Get PRO
May '26
+45
in 0 channels
Get PRO
April '26
+4
in 0 channels
Get PRO
March '26
+3
in 0 channels
Get PRO
February '26
+6
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+65
in 0 channels
Get PRO
November '25
+26
in 0 channels
Get PRO
October '25
+39
in 0 channels
Get PRO
September '25
+51
in 0 channels
Get PRO
August '25
+33
in 0 channels
Get PRO
July '25
+162
in 3 channels
Get PRO
June '25
+27
in 0 channels
Get PRO
May '25
+38
in 1 channels
Get PRO
April '25
+86
in 3 channels
Get PRO
March '25
+258
in 1 channels
Get PRO
February '25
+271
in 1 channels
Get PRO
January '25
+95
in 0 channels
Get PRO
December '24
+405
in 0 channels
Get PRO
November '24
+25
in 0 channels
Get PRO
October '24
+71
in 0 channels
Get PRO
September '24
+19
in 0 channels
Get PRO
August '24
+9
in 0 channels
Get PRO
July '24
+10
in 0 channels
Get PRO
June '24
+38
in 0 channels
Get PRO
May '24
+329
in 0 channels
Get PRO
April '24
+16
in 0 channels
Get PRO
March '24
+77
in 0 channels
Get PRO
February '24
+14
in 0 channels
Get PRO
January '24
+166
in 0 channels
Get PRO
December '23
+798
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | +2 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +2 |
Channel Posts
صحبت مفصل درباره فیلم A man of his time بماند برای زمانی که فیلم در دسترس قرار بگیرد. اما در بار اول تماشا، فیلم انتظارات من را برآورده نکرد. موقع اکران فیلم در فستیوال کن فضای به شدت مثبتی حول فیلم شکل گرفته بود، بخصوص منتقدان فرانسوی و تحریریه کایه فیلم را به شدت تحسین کردند. برای من اما فیلم بسط همان نظریه «ابتذال شر» است که هانا آرنت در کتابش «آیشمن در اورشلیم» تشریح کرده بود. فیلم The zone of interest به علت مجاورت خانه «رودلف هوس» با کورههای آدمسوزی و نقش فعالانهاش در کشتار یهودیان با فیلم امانوئل مار تفاوت بنیادی دارد. در این فیلم «آنری» یک وطندوست ایدهمند است. او دلش میخواهد فرانسه از زیر یوغ آلمانیها خارج شود، چرا که فرانسویها خودشان به حد کافی شایستهاند. اما ترکیب این جاهطلبی/وطندوستی او را بیشتر و بیشتر به سوی اردوگاه نازیها سوق میدهد. حکومت بدنام مارشال پتن او را به کام خود میکشد و آنری هم که یک کارمند معمولی است عملا به ماشین ویشی در عملیات علیه یهودیان کمک میکند. کل مساله فیلم همین است که تا کی و تا کجا میتوانی با «شر» همدستی کنی؟ آیا تو سرانجام مثل «پائولت» و «گاسک» جایی از قطار پیاده میشوی؟ یا آن قدر ادامه میدهی تا سرانجام به اجبار از قطار پیادهات کنند؟ و خب این ایده مرکزی به نظرم چندان حرف جدیدی برای گفتن ندارد. من بخشهای مختلفی از فیلم و ایدههای فرمیاش را اتفاقا دوست داشتم. مثلاً: استفاده از نور فلاش در بخشهایی از فیلم که به تو یادآور میشود اینها که پیش چشمانت نمایش داده میشود قصه نیست، بخشی از تاریخ است. یا استفاده از ترانههای مربوط به عصر آینده. سکانس رقص در مهمانی با موزیک Popcorn که به تو گوشزد میکند این فاجعه تنها محدود به اعصار گذشته نیست. و حرکات رقص مهمانها که هیچ طراحی از پیش تعیین شده ندارند. انگار شبیه اکت آدمهای فیلم در ساعات اداری است. هرکس مدل خودش را دارد و نقش خودش را بازی میکند اما در تصویر بزرگتر عملا همه با هم میرقصند[همه گناهکارند] و یک ایده مشترک را پیش میبرند.
یا ارجاع به داستان تریستان و ایزولده و نسخه مدرن آن یعنی فیلم «بازگشت ابدی» ژان دولانوا. انگار به شما میگوید تریستان و ایزولده متعلق به گذشته نیستند، الگوها ثابتاند و تکراری. انگار اتفاقات دنیا بارها و بارها تکرار میشود. ویشی سقوط میکند، اما آدمها همان اشتباهات را در قرون و اعصار دیگر تکرار خواهند کرد و یک بار دیگر این مسیر طی خواهد شد. اما این جزییات و ریزهکاریها برای آنکه فیلم را به اثری به یادماندنی بدل کنند، کافی نیست. یا حداقل برای من کافی نبود. البته در بار دوم تماشا است که عیار واقعی فیلم مشخص خواهد شد. پس کمی باید صبر کرد و نظر قطعی را موکول کنیم به آن زمان.
| 2 | #هفتهای_که_گذشت
گرگ اآاکی بعد از دوازده سال دوباره با یک فیلم بلند برگشته. فیلم I want your sex طرح دوباره همان دغدغههای همیشگی گرگ آراکی است اما به نظر میرسد او این بار فیلمش را در مورد [و برای] GenZ ساخته. سوال مرکزی فیلم او این است چرا نسل زد تمایل چندانی به برقراری روابط تنانه و صمیمیت نشان نمیدهند؟ چرا نسل زد این چنین از پسزده شدن و شکست در رابطه هراس دارند؟ جوری که ترجیح میدهند شبیه خشکهمقدسها به نظر برسند اما از لحاظ عاطفی شکست نخورند.
فیلم را اگر تنها از منظر قصه و روایتش تماشا کنیم، شاید حرف تازهای نداشته باشد. رابطه سکچوال رییس و مرئوس و موقعیتهای کمیکی که لاجرم پیش میآید، تکراری است. اما فیلم آراکی در واقع از یک سو با آثار قبلی خودش دیالوگ برقرار میکند و از سوی دیگر نیمنگاهی هم به تاریخ سینما میاندازد و با آنها دیالوگ میکند. از همان سکانس ابتدایی و اریکای غوطهور در استخر که شباهتش با «سانست بلوار» غیرقابل انکار است تا اشاراتی محو به فیلمِ کالت The brown bunny وینسنت گالو [که نمونهی دیگری از ترومای دردناک یک رابطه عاطفی بیسرانجام است] و نُه و نیم هفته آدرین لین [که تفاوتش با این فیلم در معکوس بودن نقش مرد و زن داستان است] همه و همه شما را دعوت میکند تا یک بار دیگر به این سوال تکراری [اما این بار در عصر جدید] پاسخ دهید که آیا کماکان میل، ریسک کردن و آزادی در این نسل کیفیت مشابهی با دوران گذشته دارد یا نه؟
در سهگانه «آپوکالیپس نوجوانی»، گرگ آراکی پیش از ورود به قرن جدید تصویری برای نسل جوانِ آن دوره نمایش میدهد که از خلال آن بر اهمیت desire برای خروج از انفعال تاکید میکند. آدمها به هم تمایل پیدا میکنند، وارد رابطه میشوند، گند میزنند، عاشق میشوند، خیانت میکنند، خیانت میبینند، صدمه میخورند و دوباره از خاکسترشان برمیخیزند. شکست عاطفی لازمه رشد و تعالی انسانی است. اما نسل زد و فرهنگ معاصر بیشتر دنبال پرهیز از خطر است. همان مثال سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند. کدهای اخلاقی، رضایت آگاهانه و پیچیدگی روابط در ساختار قدرت، انجیل نسل جدید است که میتواند با خودش sexual anxiety بیاورد.
اریکای فیلم در واقع نماد نسل قدیم [همان نسل گرگ آراکی یا حتی شاید خود او] است درحالیکه الیوت با آن چشمان معصوم نماد نسل سرگشته Z است. آراکی ۶۶ ساله سعی میکند از این طریق با نسلی گفتگو کند که دیگر دغدغه Sex liberation ندارد.
بار فیلم را در واقع الیویا وایلد بر دوش میکشد. الیویا وایلد که الحق میتواند احساساتش را صرفا با حرکت چشمانش بیرون بریزد، مدونای دهه هشتاد و نود میلادی است که احضار شده تا اغواگری کند. به نظرم این فیلم و بازی الیویا وایلد به مراتب اثر موفقتری در قیاس با فیلم The invite و بازی او در آن فیلم است.
(٣ از ۵ ستاره)
👇🏻 | 330 |
| 3 | امیدی که با فروپاشی هیولای کمونیسم در تمامی کشورهای این بلوک شکل گرفته بود. امید به آزادی. امید به جزیی از جامعه جهانی شدن. امید به رهایی از ترس و تحت نظر بودن. اما از دل دولت یلتسین هیولایی درآمد که امیدها را ناامید کرد. درست مثل بلغارستان فیلم گریزباخ. یا حتی رومانی معاصر فیامهای رادو ژوده. اگر آسایاس سعی در spoon-feeding مخاطبش نداشت احتمالا با فیلم بهتری مواجه بودیم.
اما Hen ساخته جورج پالفی فیلم جمع و جور و تجربه مفرحی بود. پالفی که سابقه استفاده از حیوانات را در فیلمهای قبلیاش دارد، این بار تمام قصهاش را از زاویه دید یک مرغ تعریف میکند. مرغی که از یک مرغداری صنعتی فرار میکند و ساکن خانهای روستایی میشود. ایده فیلم احتمالا شما را یاد بالتازار برسون یا EO اسکولیموفسکی بندازد [هر دو از نگاه یک الاغ روایت میشدند] اما این فیلم مسیر متفاوتی طی میکند. مرغ دیگر تنها یک ناظر خاموش نیست. تمرکز روایت دیگر این نیست که شاهد رنج نوع بشر باشیم. اینجا قهرمان اصلی خود مرغ است. ما از یک سو جهان انسانی را از چشم مرغ میبینیم و از سوی دیگر شاهد تلاش او برای بقا هستیم. فیلم بر خلاف اسلافش نگاه امیدوارانه و سرخوشانهتری دارد. نیمه دوم فیلم کمی افت میکند چرا که تمرکزش بیشتر بر قصه انسانهای فیلم است و سعی میکند تناظری بین مهاجرین غیرقانونی و دنیای مرغداری صنعتی برقرار کند که قدری شعارزده است. اینکه فیلم با استفاده از هشت مرغ متفاوت و بدون تکنیکهای CGI و تنها با اتکا بر مونتاژ جهانش را میسازد، جذاب و هوشمندانه است. به نظرم تصویری که فیلم ارائه داده و حس همدلی که ایجاد میکند از صدها ساعت سخنرانی و مجادله گیاهخواران اثرگذارتر است و حداقل برای دقایقی مخاطب را به تفکر در مورد رژیم غذاییاش وا میدارد. و این معجزه هنر است.
و بالاخره فیلم آخر: Salvation امین آلپر برنده خرس نقرهای برلین ٢٠٢۶. فیلم آلپر دقیقا مصداق فیلم جشنوارهای است. فیلمی که مخاطب به ظاهر دغدغهمند غربی را هدف میگیرد و چه جایی بهتر از فستیوال برلین برای ارائه چنین اثری؟ جهان فیلم آلپر در امتداد فیلم قبلیاش Burning days است و اتفاقا شروع خوبی دارد. افتتاحیه فیلم یادآور روزی روزگاری آناتولی جیلان است [و در طول فیلم ارجاع به سه میمون جیلان هم از نظر مخفی نمیماند]. فضای مبهم حاکم بر روستا و کابوسهای مسعود و جنگ قدرت بین فرید و مسعود در نیمه اول برای من جذاب بود. اما فیلم هرچه پیش میرود به دام شیرفهم کردن مخاطب میافتد. انگار دست مخاطب را میگیرد و سر کلاس درس مینشاند و برایش توضیح میدهد که بنیادگرایی و ایدئولوژیزدگی و پوپولیسم و دشمنسازی کاذب چه عواقبی دارد. فیلم دقیقا نقطه مقابل فیلم گریزباخ است. هرچقدر گریزباخ از توضیح دادن طفره میرود و به ابهام دامن میزند الپر میخواهد همه چیز را برای مخاطبش بشکافد. فیلم اما استفاده بجایی از لوکیشن کرده. فضای کوهستانی و محصور روستای بالادست که انگار رهایی از آن ممکن نیست و با سرنوشت محتوم ساکنانش گره خورده. و از سوی دیگر استفاده از ایده غار که هم مفهوم کنایی دارد و هم اشارهای است به غار افلاطون و سایهها. اما ایده فیلم که بر اساس تفسیر غلط نشانهها شکل گرفته، سالها پیش در ژاندارک لوک بسون به صورت موجزتر و اثرگذارتر استفاده شده بود. همان دوگانه آشنای شیطان/خدا. اما نکته مثبت هر دو فیلم اخیر آلپر سکانس نهایی است. انگار آلپر بیصبرانه منتظر رسیدن سکانس نهایی بوده. چرا که تمام تلاشش صرف این شده که پیامش را با تصویر نهایی منتقل کند. با اتکا بر تصویر صرف، درست برخلاف باقی فیلم که مرتب شعار میدهد و حرف میزند. | 684 |
| 4 | #هفتهای_که_گذشت
والسکا گریزباخ بعد از نه سال با The dreamed adventure به کن آمد و برنده جایزه هیات داوران شد. گریزباخ یک بار دیگر فیلمی ساخته که داستانش در بلغارستان میگذرد. این بار بر خلاف فیلم قبلش [Western ] از غرب به شرق بلغارستان رفته؛ منطقه مرزی بین ترکیه، یونان و بلغارستان. گذرگاه اتصالی شرق به غرب که روزگاری بخشی از جاده ابریشم بوده. «مرز» در فیلم تنها یک لوکیشن نیست؛ به هر جای فیلم که دقت کنی مرز خودش را به تو نشان میدهد. گریزباخ حتی مرز را در فرم ژانری فیلمش وارد کرده. ژانر فیلم چیزی است بین وسترن، نوار و تریلر مافیایی. فیلم دقیقا روی مرز این ژانرها حرکت میکند. آدمهای فیلم هم انگار در مرز گیر افتادهاند. گرفتار در مرز بین گذشته و اکنون. در مرز بلغارستان کمونیستی و بلغارستان به ظاهر سرمایهداری. در مرز عشق و نفرت. بخشش و انتقام.
اما برای من فیلم بیش از هرچیز یک وسترن زنانه بود. گریزباخ در مصاحبه با فیلمکامنت از علاقهاش به وسترن و قهرمانان مرد وسترن در دوران کودکی گفته. و حالا فرصتی پیش آمده تا وسترنی بسازد که قهرمانش نه مردان که یک زن است. وقتی سعید از صحنه خارج میشود، وسکا مجال حضور مییابد. وسکا در هیبت زنی که ناخواسته باید کارهای ناتمام گذشته را تمام کند. درست مثل کابوی خونسرد که با ترس بیگانه است و در موقعیتهایی قرار میگیرد که بوی فاجعه میدهد. همان کلیشههای ژانری. اما گریزباخ دقیقا میداند که چه میکند. گریزباخ دستت را میگیرد و روی همان مرز باریک میبرد و میآورد. درست مثل یک بندباز.
وسکای فیلم باستانشناس است و در حال حفاری. ایده شخم زدن گذشته و تناظر آن با حال، قدمتش به خیلی قبل برمیگردد. شاید شاخصترین مثالش «سفر به ایتالیا»ی روسلینی باشد. حفاری برای پیدا کردن آثاری از گذشته در تناظر با کاوش در خاطرات جمعی آدمها، رابطهها، خرده حسابها. و اینجاست که گذشته خودش را به رخ میکشد. حضور سهمگین گذشتهای که هیچوقت تمام نشده. مرز بین گذشته و حال مبهم است. انگار که گذشته این آدمها در حال تکرار است. وسکا گذشتهاش را در ماریا میبیند. همان مختصات آشنا. همان اشتباهات و همان تمناها. فیلم نیازی به فلشبک ندارد. چرا که حال همان گذشته است. نسل عوض شده. بلوک شرق از هم پاشیده. اما برای این مردم چیزی تغییر نکرده. فروپاشی کمونیسم رویایی با خودش آورد که چندان طول نکشید. این آدمها در مرز خوشبختی ماندند. رویای آزادی، رویای ثروت، رویای خوشبختی. اما در مرز رویا/واقعیت گیر کردند. چرا که رهایی از مرز ممکن نیست.
گریزباخ سعی نمیکند همه چیز را بشکافد. او به تماشاگر توضیح نمیدهد. مناسبات آدمها، آنچه بین آنها گذشته، دلیلها و مدلولها، ناپدید شدن و پیدا شدنها، همه چیز، در پرده ابهام میماند. سرنخها در فیلم گذاشته شده باقی به عهده تماشاگر است. اینکه سعید یک «پاموک» است [اقلیت مسلمان سنی ساکن بلغارستان] یا Revival process [آسمیله کردن اقلیت مسلمان بلغار در اواخر دهه هشتاد میلادی] چه نقشی در این جغرافیا داشته، شاید در وهله اول بیاهمیت به نظر برسند اما نقش کلیدی در تاریخچه این آدمها دارد. [جالب آنکه یکی از تصاویری که در ذهنم از کودکی حک شده تیتری بود که در یک شماره کیهان ورزشی در میانه دهه ۶٠ شمسی درباره مسابقات جهانی وزنهبرداری دیدم. تیتر این بود: نعیم شد نائوم، حسن شد آسن ،حسین شد یوسن. اشارهای بود به تغییر نام نعیم سلیماناغلو وزنهبردار شهیر بلغاری که به اجبار نائوم شالمانوف شد و بعدتر بعد از پناهندگی به ترکیه اسمش را پس گرفت. حالا میفهمم که جریان از چه قرار بوده].
اگر سینمای با ریتم کند و فضای مستندگونه اذیتتان نمیکند تماشای فیلم را از دست ندهید [البته در جریان باشید که هنوز نسخه دیجیتال فیلم منتشر نشده است].
فیلم The wizard of Kremlin «آسایاس» در مورد چگونگی به قدرت رسیدن پوتین در روسیه است. آسایاس از خلال یک روایت نیمه واقعی [و یک راوی خیالی] سعی می کند پشت پردهی فضای سیاسی حاکم بر خاستگاه کمونیسم را تصویر کند. فیلمهایی که بار اصلی روایتشان را نریشن بر دوش می کشد، برای من چندان جذاب نیستند. این فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست. تمام تلاش «جود لا» برای ارائه تصویری شبیه به پوتین، به هدر رفته. اینکه پوتین و همهی مقامات دولتی روسیه به انگلیسی حرف بزنند، در تمام طول فیلم من را اذیت کرد. به این ترتیب تمام دقتی که برای بازسازی موقعیتهای واقعی با کیفیت تصویرهای خبری دهه هشتاد و نود میلادی به کار گرفته شده، ابتر مانده است. به نظر ساختار فیلم جوری طراحی شده تا مخاطب غربی، بدون نیاز به زیرنویس، بتواند در کمتر از سه ساعت با ساختار قدرت در روسیه آشنا شود. اما جذابترین بخش فیلم برای من چیزی نبود جز نمایش امید بربادرفته ابتدای دهه نود میلادی. | 598 |
| 5 | فیلم یونان دومین فیلم بلند کارگردانی سوری/اوکراینی امیر فخرالدین است که در آلمان ساکن است. یونان مصداق دقیقی از فیلم جشنوارهای است. یک فیلم از خیل فیلمهایی که فرصت را مغتنم شمردند تا با پله کردن جبر جغرافیایی روی احساسات تقلبی مدیران جشنوارهها سوار شوند و به شهرت و ثروت برسند. وقتی تهیهکنندگان رنگارنگ و فاندهای پشت فیلم را در تیتراژ میبینی قضیه دستت میآید. این فرمول همیشه جواب داده.
بد نیست بدانید که کارگردان اثر با ساختن تنها دو فیلم بلند رییس هیات داوران بخش فیلم کوتاه جشنواره برلین شده بود. کارگردانی که اصالتا از بلندیهای جولان آمده و حالا مصداقی از بیوطنی است [البته احتمالا تا قبل از به قدرت رسیدن جولانی در سوریه چون دیگر بهانهای برای ناتوانی در بازگشت به سوریه ندارد]. فیلم از تمام استعارههای دستمالی شدهی سینما استفاده میکند که یک حرف تکراری را تکرار کند. مردی که دلیلی برای ماندن ندارد و نفسش مرتب به شماره میافتد و افکار خودکشی در سرش مدام میچرخد، در مواجهه با یک زن سالمند درک میکند که برای زیستن بهانههای بزرگ لازم نیست. چیزهای کوچک مثل همین آشنایی با مهمانخانهدار مهربان و آواز دسته جمعی خواندن و کشتی در چمن برای زندگی کافی است. مرد نویسندهای که دیگر نمیتواند بنویسد؛ شبیه چوپانی است که نه گوش دارد و نه چشم و نه بینی. یعنی همان قصهای که مادربزرگ در کودکی برایش بارها تعریف کرده. این تناظر یک به یک در سراسر فیلم تکرار میشود. چوپان و نویسنده، مادربزرگ و والسکای مهربان، بیابانهای سوریه در برابر هالیگهای شمال آلمان که از شدت پرآبی در حال غرق شدن اند. چیزی که این فیلم را از فیلمهای مشابهش حال بهمزنتر میکند آنجاست که امثال پناهی فیلمشان شعار میدهد و همان شعار بزک نشده خریداران بیشمار در دنیای غرب دارد. تکلیفش از ابتدا معلوم است. اما فیلم فخرالدین همان شعارها را در زرورق تاریخ سینما میپیچد و کلاژی از ارجاعات میسازد و با سکون بسیار و طولانی کردن نماها به فیلمش سر و شکل آرتیستیک میدهد. از ارجاع به Ali:fear eats the soulش گرفته [و البته استفاده معنادار از هانا شیگولا] تا ارجاع به زویاگنیتسف و تارکوفسکی و آنجلوپولوس و دیگران. و این بزرگترین مصیبت است. فیلم اما به همین بسنده نمیکند و در سکانس نهایی از نریشن شعر معروف محمود درویش [تنسی کانک لم تکن] هم استفاده میکند تا مبادا امتیاز اثرگذاری این مرحله را از دست بدهد. کاش کارگردانهای ژانر سیاسی قدری بیشتر خلاقیت به خرج دهند و از تکرار ایدههایی مثل احساس خفگی بدون بیماری زمینهای، ناتوانی در نوشتن/خواندن/آواز خواندن درحالیکه شغلشان نویسندگی/خوانندگی است، داستان در داستان تعریف کردن برای برقراری تناظر بین شخصیتها و داستانسرایی حول یک شعر یا متل دست بردارند.
[یک از پنج ستاره] | 806 |
| 6 | #هفتهای_که_گذشت [با تاخیر]
موقع نوشتن دربارهی فیلمهای محبوب سال گذشته هنوز نسخه دیجیتال The love that remains هلینور پالماسون در دسترس نبود. چند وقت بعد که نسخهی فیلم در دسترس قرار گرفت هر بار به دلیلی نشد که فیلم را تماشا کنم. بالاخره هفته گذشته فیلم را دیدم. برای من این فیلم در قیاس با فیلم قبلی پالماسون Godland عقبگرد بزرگی بود. به نظرم Godland یکی از درخشانترین فیلمهایی است که دربارهی Colonization ساخته شده. اما این بار پالماسون فیلم شخصیتری ساخته [مثل تجارب قبلی فرزندان او در فیلم بازی میکنند اما این بار حضور بسیار پررنگتری دارند]. خانوادهای که زمانی با هم بودند و حالا با جدایی پدر و مادر، وضعیتشان تغییر کرده. فیلم بیشتر از آنکه درباره طلاق و اثرات آن بر زندگی فرزندان و نحوهی مواجه شدن با آن باشد، به حسها توجه کرده. به گذر زمان. به زمانی که آدمها در کنار هم سپری کرده یا میکنند. به اهمیت توجه به جزییات. به تفاوت ذاتی زن و مرد. زن هنرمند ناتوان از فروش آثارش در مقابل مرد کارگر روی عرشه کشتی صیادی. هنر ظریف و متعالی در برابر کار خشن یدی. خشکی در مقابل اقیانوس بیکران و گذر فصلها. طبیعت وحشی ایسلند که به پررنگترین شکل گذر زمان را به تو یادآور میشود. پالماسون از سال ٢٠١٧ شروع به گرفتن راشهایی کرده که در فیلم از آنها استفاده کرده. نماهای متعدد از طبیعت، گیاهان و حیوانات. شاید برای همین فیلم به جای آنکه کلیت یکپارچه و منسجمی داشته باشد، سرشار از لحظات جادویی و جذاب است. برخلاف فیلم Godland که تصاویر طبیعت بخشی از روایت داستان بود اینجا هویت و حیات مستقلی دارند. گویی پالماسون به نقاشیهای مونه جان بخشیده و آنها را روی پرده بزرگ به حرکت درآورده. برای من همین لحظات فیلم جذاب بود اما به عنوان یک کل حرف جدیدی نداشت. حالا باید دید فیلم بعدی پالماسون که درباره چگونگی شکلگیری شهر زادگاهش Hofn است چه سبک و سیاقی خواهد داشت. خودش اذعان کرده که فیلم جدیدش عجیبترین فیلمی است که تا بحال ساخته.
[دو و نیم از پنج ستاره]
فیلم The Devil's bath را با صالح نجفی عزیز و به انتخاب او تماشا کردیم. قبل از تماشای فیلم هیچ ایدهای نداشتم که قرار است با چه مواجه شوم. فقط میدانستم که فیلم در ژانر وحشت است. تیتراژ فیلم که شروع شد اسم اولریش زایدل به عنوان تهیهکننده توجهم را جلب کرد. سینمای زایدل مختصات منحصر بفردی دارد که مشابهش را کمتر سراغ دارم. آن بیرحمی حاکم در فیلمهایش و نگاه خاصش به بدن انسان او را متفاوت میکند. حدس زدم که احتمالا با اثر متفاوتی روبرو خواهم شد. بعد از تماشای فیلم وقتی اسم فیلم را جستجو کردم فهمیدم ده سال قبل فیلم درخشان Goodnight Mommy را از دو کارگردان فیلم [سورین فیالا و ورونیکا فرانتز که پارتنر زایدل است] دیدهام. یکی از بهترینهای ژانر وحشت که چند سال بعد هالیوود یک نسخه آبکی و ضعیف از آن با بازی نائومی واتس ساخت. برای من که اصولا طرفدار ژانر وحشت نیستم، وحشت وقتی ملموس است که موقعیت فیلم یک موقعیت قابل حدوث و ممکن باشد. ترسی عمیق از موقعیتی که میتوانست گریبان خودم را هم بگیرد. در «حمام شیطان» هم که بر اساس واقعیت و مربوط به یک دوره تاریخی در قرن ١٨ در اروپای مرکزی است، چنین موقعیتی وجود دارد: خودکشی نیابتی به دلیل افسردگی. در عصری که افسردگی توجیه نداشت عبارت حمام شیطان عبارت درخشانی بوده برای شرح وضعیت. انگار که پا به حمام شیطان گذاشته باشی. غرق در اندوه و غم. فیلم بر اساس تحقیق کتی استوارت در مورد تعداد زیادی خودکشی [عمدتا از سوی زنان] در آن دوران ساخته شده. در آن عصر توجیهی برای افسردگی وجود نداشت، آدمیان به انتها رسیده به خاطر تعالیم مسیحیت از ترس سقوط به قعر جهنم و سرگشتگی روحشان در دنیای پس از مرگ دست به قتل میزدند [عمدتا قربانیان کودکان بودند] تا بعد از توبه و تحمل مجازات اعدام، حداقل روحشان آمرزیده شود. و چه وحشتی بالاتر از اینکه رنج بکشی و نتوانی برای شرح حالت به اطرافیان واژه ای پیدا کنی یا دلیلی بتراشی. رنج بکشی و رنجت به رسمیت شناخته نشود. رنج بکشی و از عذاب خداوند عالم هم بهراسی. تو یک محکوم ازلی و ابدی هستی. و برای رهایی از چنین موقعیتی تنها یک راه پیش رویت است: قتل! فیلم لحظات تکاندهنده متعددی دارد و تماشایش را به افراد دوستدار حیوانات و
یا با روحیه حساس پیشنهاد نمیکنم.
[چهار از پنج ستاره]
👇🏻👇🏻 | 749 |
| 7 | در هفتهای که گذشت دو تئاتر هم دیدم. اول دایی وانیا [🌑🌕🌕🌕🌕] با بازی هوتن شکیبا و حسن معجونی. جدا از پروسه غیرانسانی تهیه بلیطش [که بعد از سه بار تلاش ناموفق موفق به خرید بلیط شدم] معضل همیشگی سالنهای تئاتر این سالها در این نمایش هم متاسفانه به چشم میخورد: معضل موبایلها در سالن. در ابتدای نمایش قریب به دو دقیقه با یک نوآوری و یاد کردن از برخورد تند رضا بهبودی با یکی از تماشاگران در سالهای پیش از تماشاگران درخواست شد که موبایلها را سایلنت کنند اما باز هم در میانه اجرا موبایل یکی زنگ خورد. واقعا باورنکردنی است. خیلی مایلم بدانم که دقیقا چه فعل و انفعالی در مغز [اگر بشود نامش را مغز گذاشت] این جانوران دوپا میگذرد که باز هم از اجرای چنین دستور سادهای ناتوانند. اما خود تئاتر را دوست داشتم. ایدههای فاصلهگذاری در متن و بازی دو کاراکتر در چند نقش و تغییر نقشها جذاب بود که هر دو بازیگر از پسش برآمده بودند.
تنها نکته منفی نمایش مونولوگ شعاری هوتن شکیبا رو به تماشاگران بود که قصد داشت مناقشه اسراییل/فلسطین را به داخل نمایش بچپاند و تناظری با خانهای که وانیا در آن ساکن است برقرار کند. از این که بگذریم چخوف حقیقتا شایسته اطلاق صفت ذهن درخشان است.
تئاتر دوم هم «ماهی بلژیکی» [🌑🌑🌑🌕🌕] به کارگردانی آروند دشتآرای بود. نمایشنامه «لئونور کنفینو» حول مواجهه یک مرد میانسال با کودک درونش است. یک تداعی آزاد برای عبور از زخمهای عمیق کودکی و کنار آمدن با خودِ متفاوت با نُرمهای اجتماعی. طراحی صحنه و ایدههای به کار در رفته در طراحی دکور را دوست داشتم. یک سن با چهار زاویه و چهار وجه از زندگی غمگنانه یک فرد. به غیر از معضل موبایل که در این اجرا هم وجود داشت مشکل بزرگ دیگر اشکالات عجیب سیستم صدای سالن کر باکس باغ کتاب بود. خشخش میکروفونها و قطع لحظهای صدا واقعا اعصاب خردکن بود. و جالب اینکه تیم دستاندرکار در صدد رفع مشکل برنیامدند. و در کل به نظرم ایدههای اجرایی کار از متن قویتر بود. در آثار هنری این سالها به مساله تفاوتهای هویت جنسی افراد بسیار پرداخته شده و صرف پرداختن به چنین موضوعی تضمین اثرگذاری کار نخواهد بود. | 1 148 |
| 8 | فیلم پر سر و صدای و پرحاشیه دیگر هفته گذشته «بیداد» [🌑🌑🌑🌑🌓] سهیل بیرقی بود. از طراحی عنوان فیلم میشد حدس زد که قرار است با چه فیلم گلدرشتی مواجه باشیم. بازی با املای کلمه بیداد و درهم آمیختن واژه ظلم با مساله سرکوب صدای زنان به دمدستیترین شکل ممکن از همان عنوان آغاز میشود. اصولا فیلم موردپسند جشنوارههای خارجی ساختن و سوءاستفاده از مسائل مهمی مثل حقوق زنان برای مطرح کردن خود کار چرکی است که به یک الگوی ثابت در فیلمهای زیرزمینی سینمای ایران بدل شده. از پناهی گرفته تا رسولاف و حالا بیرقی همگی به جای ساختن فیلم دنبال شعار دادن و از این نمد کلاهی برای خود دوختناند. چگونه کنسانتره غلیظتری از فلاکت بسازیم مسابقهی جدید برپا شده در سینمای ایران است. آیا این به این معنی است که وضعیت جامعه ما بهتر از آنچه در فیلم نشان داده شده است؟ طبعا نه. آیا ممکن نیست تمام این اتفاقات برای یک خواننده زن اتفاق بیفتد؟ [حتی چیزی از جنس خدمات جنسی دادن مادر الکلی به بازجو] بله ممکن است. اما رسالت سینما این نیست که به زمختترین و سطحیترین شکل ممکن اتفاقات را نمایش دهی.
آنهایی که در داخل زندگی میکنند که با جزییات بیشتر هر روزه مشکلات را با گوشت و پوستشان حس میکنند، نمایش همین داستانها بدون کمترین ظرافت و با حداقل منطق روایی چه فایدهای دارد؟ نمیدانم در فکر فیلمسازان چه میگذرد که به جای آنکه یک تم مثل خوانندگی زنان را انتخاب کنی و بپرورانی تصمیم میگیری در کمتر از دو ساعت تمام معضلات جامعه را پوشش دهی که مبادا امتیاز یک مرحله را از دست بدهی [استفاده از صدای پرستو احمدی به جای سروین ضابطیان نمونه دیگر فرصتطلبی فیلمساز در کسب تمام امتیازات ممکن است]. همه چیز در منتهیالیه ممکن فلاکت. مادر الکلی، کتک زدن مامور و حتی لکنت گرفتن خواننده که تنها ابزارش صدا است. به چه انگیزهای واقعا؟ جز آنکه در مسابقه فرضی تحتتاثیر قرار دادن تماشاگر با این پورنوگرافی فلاکت برنده نهایی باشی؟ ته خلاقیت دستاندرکاران فیلم هم نمادسازی گل درشت در حد استفاده از چرخه زندگی کرم ابریشم از کرم به پیله و بعد در نهایت خروج پروانه بیدهان از پیله بوده! واقعا موقع تماشای فیلم دچار شرم نیابتی شدم!
فیلم Greener grass(2019) [🌑🌑🌑🌕🌕] را «آیدای کارپه» پیشنهاد داد که ببینم. اگر به سبک کمدی ابزورد و deadpan comedy علاقمندید، انتخاب جالبی است. فرهنگ Suburbia در آمریکا مسالهی مهمی است و تاریخچه جالبی دارد. فیلمهای متعددی دربارهی چگونگی زیست این طبقه ساخته شده. این فیلم هم در همان دسته قرار میگیرد. فیلم نشانگر رقابتی است برای دریافت هرچه بیشتر تایید اجتماعی، محبوبتر شدن و موفقیت بیشتر. چیزی که در ظاهر میبینیم زرق و برق و مهمانی و معاشرتهای مداوم است اما در باطن ترس و ناامیدی عمیق از پذیرش خود در جریان است. اگر در چهارچوب نُرمهای از پیش تعریف شده قرار نگیری حق حیات نداری. کودکی که سگ میشود بارزترین مثال این قضیه در فیلم است. کودکی که در جهان با ارزشهای از پیش مشخص شده جایی ندارد، از انسان بودن محروم میشود و جالب از سوی دیگران این تغییر هویت به راحتی پذیرفته میشود. انگار که از اول سگ بوده، نه انسان. مشکل فیلم هم البته از همین جا شروع میشود. وقتی نظام علی/معلولی قضیه را میفهمی دیگر همه چیز تکراری است. من به شخصه کارهای تاد سولوندز در این ژانر را بیشتر میپسندم. تند و تیزتر است و غیر قابل پیشبینی.
فیلم آخر کیوشی کوروساوا The samurai and the prisoner [🌑🌑🌓🌕🌕] اولین فیلم او در ژانر جیدایگکی است [درام تاریخی در ژاپن پیشامدرنیسم بین سالهای ١۶٠٣ تا ١٨۶٨]. کوروساوا از خلال فیلم از یک طرف دیالوگی با فیلمهای کارگردانان بزرگ ژاپن برقرار میکند [برای مثال شباهت قابل توجه به راشومون] و از طرف دیگر ویژگیهای سینمای خودش را در فیلم میگنجاند. فیلم بیش از آنکه به نبرد فیزیکی ساموراییها و جنگ بپردازد دربارهی جنگ روانی است. جنگ افکار و تقابل حیلهها. او با هوشمندی در طول فیلم موقعیت سامورایی/زندانی را جابجا میکند. یکی زندانی سیاهچال است و دیگری زندانی تفکراتش. یکی به خواست خود در سیاهچال مانده تا روز انتقام برسد و دیگری به اجبار در بین دیوارهای قلعهاش و انتظارات درباریانش گیر کرده. فیلم از سوی دیگر تقابل عقل و منطق با ماوراءالطبیعه است. اتفاقاتی که در ظاهر به نظر فاقد منطق علی/معلولیاند اما در نهایت برای هرکدام میتوان شواهدی پیدا کرد که بر فرضیه الهیاتی خط بطلان میکشد. کوروساوا هرچقدر در قاببندیها و میزانسنها دقیق و هنرمندانه عمل کرده، در عوض داستانش قوام کافی ندارد. هم در فصل گرهگشایی و هم در منطق تصمیم نهایی موراشیگه میتوان تشکیک بسیار کرد. اما به هرحال کوروساوا به مانند همیشه بیش از آنکه دنبال پاسخ دادن باشد به فکر طرح سوال است. سوالاتی که الزامن پاسخ
سرراستی نخواهد داشت.
👇🏻 | 963 |
| 9 | #هفتهای_که_گذشت
سعی میکنم از این پس هر هفته در مورد فیلمها یا بعضا تئاترهایی که در طول هفته تماشا کردهام، چیزکی بنویسم. نمیدانم هشتگ جدید چه مدت دوام پیدا میکند لذا خواهیم دید چه خواهد شد.
فیلم Las Corrientes(2025) [🌑🌑🌑🌕🌕] به کارگردانی میلاگروس مومنتالر کارگردان آرژانتینی/سوئیسی فیلمی زنانه است. روایت زنی [لینا] است که در کارش موفق است و با یک خانواده ثروتمند وصلت کرده و یک فرزند دارد. دختری خردسال و باهوش که انگار کودکی خود لینا است. لینا بعد از پریدن ناگهانی در آب سرد رودخانهای در ژنو دچار ترس از آب میشود. در این حد که نه میتواند حمام برود نه جرات دارد دخترش را از وان درآورد. آب عنصری بیخطر و عادی در زندگی روزمره ناگهان به تهدیدی بدل میشود که انگار میخواهد همه چیز را به درون خود بکشد. فیلم تلاش میکند مادرانگی را در مقابل سایر جوانب هویتی زن مدرن قرار دهد و این پرسش را مطرح کند که آیا زنی که مادر شده میتواند مسیر زندگیاش را آنطور که دوست دارد تغییر دهد؟ یا آنکه برای قطع روند الگوی نسلی غلط که از مادر به دختر به ارث میرسد مجبور خواهد بود که رشتهاش با زندگی فعلیاش را حفظ کند و در زندان خودخواسته به حیات ادامه دهد. زنان متعددی که در فیلم به تصویر کشیده میشوند هر یک میتوانند یک لینای بالقوه باشند. اگر لینا بچه نداشت شاید میتوانست شبیه دستیارش باشد یا حتی یک آرایشگر در مغازهای کوچک. این سرگشتگی و بهت در رفتار و چهره لینا در تمام مدت فیلم تداوم دارد. به مانند کسی که تجربهی از مرگ برگشتن را داشته. به نظر من اما فیلم در توضیح چرایی موقعیت ناتوان بود. در طول فیلم فاصلهی من در مقام تماشاگر با کاراکتر لینا کم نشد. یک جور ناتوانی در طراحی موقعیت که سبب شد تا نتوانم با کاراکتر همذاتپنداری کنم. بیش از آنکه بحران، بحران هویتی باشد به نظر میرسد از روی شکمسیری است. یک جور ادا و اطوار مدرن. درست برخلاف فیلم Yella پتزولد که در نگاه اول شباهت تماتیک دو فیلم و نقش مهم آب در آنها غیرقابل انکار است. نمونه موفق این مدل سینما را در فیلم پتزولد میتوان تماشا کرد.
فیلم دیگری که هفته گذشته تماشا کردم The Invite(2026) [🌑🌑🌑🌕🌕] بود. فیلمی که سر و صدای زیادی حولش شکل گرفته . فیلمی که بر اساس نمایشنامه Sentimental [به نویسندگی سسک گای اسپانیایی] ساخته شده و پیش از این در چندین کشور از جمله آلمان/چک/اسپانیا/ایتالیا/کره و ... تحت عنوان Neighbors upstairs [یا عناوین مشابه] ساخته و اکران شده. به نظر میرسد نسخهی آمریکایی که الیویا وایلد کارگردانی کرده موفقترین فیلم از این اقتباس باشد. فیلم در فضای تئاتری و با چهار هنرپیشه [با شباهت قابل توجه به Carnage] و در یک تک لوکیشن ساخته شده. فیلم در نیمه اول جذاب است و در خلق تنش موفق عمل میکند. جابجایی قدرت و تغییر موقعیت و خلق کاراکترها طراحی درستی دارد. اما در نیمه دوم فیلم دچار سقوط آزاد میشود. و علت قضیه هم به نظرم تغییر لحن فیلم است. فیلم هر چه به انتها نزدیک میشود از موقعیت کمیک فاصلع گرفته و بیشتر به دام پند و اندرز اخلاقی و روانشناسی زرد میافتد. و خب طبعا چشم و گوشها پر است از این دست خطابهسراییها. البته همه تقصیرات گردن خانم وایلد نیست. به نظرم خروجی متن چیزی بهتر از این از کار درنمیآمد و پتانسیل نمایشنامه چیزی در همین حدود است.
👇🏻 | 836 |
| 10 | تیزر فیلم جدید آلخاندرو گونزالس اینیاریتو که قرار است اکتبر امسال روی پرده برود، منتشر شده است. اینیاریتو که بهتازگی نسخه 4K نخستین فیلمش، عشق سگی، عرضه شده، برای نخستینبار به سراغ ژانر کمدی رفته است. اما این تنها نکته غافلگیرکننده پروژه نیست؛ او نقش اصلی فیلمش را به تام کروز سپرده و به گفته خودش، کروز در این نقش متفاوت عملکردی درخشان داشته است.
پس از شکست باردو؛ فیلمی که حواشی فراوانی نیز برای اینیاریتو به همراه داشت، باید دید این چرخش ژانری میتواند او را دوباره به روزهای اوج بازگرداند یا نه. از تیزر منتشرشده چنین برمیآید که نوک تیز انتقاد فیلم متوجه چهرههایی مانند ترامپ و ایلان ماسک است؛ داستان مدیرعاملی که جهان را تا مرز فاجعه پیش برده و حالا میخواهد در قامت یک منجی ظاهر شود. | 547 |
| 11 | احتمالاً تا به حال ویدئوهای کرایتریون را دیدهاید که در آنها فیلمسازان و چهرههای سرشناس سینما به اتاقک آرشیو این مجموعه دعوت میشوند تا از میان قفسههای پر از فیلم، آثار محبوبشان را انتخاب کنند و با خود به خانه ببرند. طبیعتاً چنین امکانی برای ما آدمهای عادی وجود ندارد، اما حالا به لطف ابتکار یک کاربر، شبیهسازیای از Closet کرایتریون ساخته شده که تجربهای نزدیک به آن را فراهم میکند.
در این فضای سهبعدی میتوانید میان قفسهها قدم بزنید، فیلمها را بیرون بکشید، کاور آنها را ببینید و حتی اطلاعاتی مثل اینکه کدام فیلمسازان یا اهالی سینما آن اثر را انتخاب کردهاند، مشاهده کنید. تجربهای کوچک اما دوستداشتنی. بالاخره کاچی بهتر از هیچی است.
لینک:
the-criterion-closet.vercel.app
[برای تجربه بهتر لینک را در برازرتان باز کنید]. | 925 |
| 12 | [بخش اول ...]
او ایده تفنگ چخوف [اگر در فصل اول گفتهاید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم کسی باید با آن شلیک کند. اگر بنا نبوده شلیک کند پس بر دیوار هم آویخته نبوده] را تغییر میدهد و کیفیت بورخسی به آن میدهد. گویی اشیا خودشان صاحب اراده شوند. از فصل بامزه صحبت اکسسوار صحنه در انبار گرفته تا شلیک خودبخود تفنگ کیفیت سورئال فیلم را تقویت میکند. سینما به مثابه شعبده و کارگردان در مقام شعبدهباز پیش چشمان شما با واقعیت بازی میکند و رویا و واقعیت را در هم میآمیزد تا دوباره شما را ترغیب به فکر کردن کند. همانطور که شعبدهباز خرگوش از کلاه درمیآورد، کارگردان هم خرگوش سیاه و سفید را بالای کوه میبرد و فنجان سیاه و سفید را در استودیو راه میاندازد و نهایتا چادر به شکل کلاه شعبده بازی در میآید که خرگوش سیاه را به سفید بدل میکند تا خرگوش سیاه دیگر نتواند خرگوش سفید را از بالای کوه به پایین پرت کند یا ترمز ماشین را دستکاری کند یا «ایرن زازیانس» را به کل از هزاردستان حذف کند چرا که تفنگ دیگر به خواست صاحبش راه نمیآید. تفنگ خودآگاهی پیدا کرده مغز پدرسالاری را نشانه میگیرد. به این ترتیب قرینه سکانس اول در سکانس آخر شکل میگیرد و ما به نقطه آغازین دایره برمیگردیم.
علیرغم همهی تمهیدات و ایدههای جذابی که مکری در فیلم به کار گرفته، هنوز هم موقع تماشا فاصلهای پرنشدنی با دنیای مکری دارم. انگار همه چیز بیش از حد مهندسی شده است. چیزی در فیلم غایب است که اسمی برایش پیدا نمیکنم ولی مانع از درک و تجربه لذت بیواسطهام میشود. اما برای شعبدهای که شهرام مکری در فیلمش به کار برده کلاه از سر برمیدارم. | 663 |
| 13 | Black rabbit, White rabbi
🌕🌕🌕🌑🌑
فیلم آخر شهرام مکری کماکان ادامه زبان سینمایی همیشگیاش است. همان دغدغههای آشنا و همان فرم روایی که پیشتر در کارنامه سینمایی او دیدهایم. مکری یک بار دیگر فیلم را بر پایه آثار گرافیست مورد علاقهاش، موریس اشر، طراحی کرده است. بازی با زمان، دوگانهسازیها، تکرارها و لوپهای مکرر که سبب میشود تماشاگر موقع تماشا حس گیر افتادن در داخل لابیرنت را تجربه کند. حس آشناپنداری و در عین حال بیگانه بودن با فضای اطراف که اگر نتوانی از بالاتر به فیلم نگاه کنی، قطعا در میانه راه گم خواهی شد.
فیلم از لحاظ تکنیکی هم شبیه فیلمهای قبلی مکری است. از برداشتهای بلند بدون کات -پلان سکانس- با هدف تجربهی تداوم ادراک، اینجا هم استفاده شده. با این ترفند تماشاگر حس خفقان و گیر افتادن را همانند شخصیتهای فیلم تجربه میکند. یک جور ناتوانی در بیرون رفتن از موقعیت از جنس تجربهی بابکِ سرگردان در استودیوی فیلم. اما این بار با توجه به ساختار متافیلمیِ اثر، مکری چند بار با خودش شوخی میکند. از شوخی با کات نزدن موقع فیلمبرداری گرفته تا صحبت بامزه تهیهکننده فیلم که میگوید من فبلم را میفهمم اما تماشاگر عادی قطعا چیزی از فیلم نمیفهمد.
در شروع فیلم فکر میکردم با یک درام متفاوت سر و کار خواهم داشت. شروع فیلم با لانگ شات از دکانی است که مکالمهای در آن جاری است. در حالیکه تلاش میکردم فارسی تاجیکی بازیگران را با کمک زیرنویس بفهمم ناگهان صدای شلیک آمد و به اپیزود اول پرت شدم. این اپیزود هم نشان از یک ملودرام خانوادگی داشت. به جز چند موقعیت که کیفیت سورئالی به فیلم اضافه میکرد چیز عجیبی به چشمم نیامد. اما با اپیزود دوم و حضور بابک کریمی به یکباره همه چیز عوض شد. انگار شعبدهباز تازه روی سن میآید و خرگوشهایش را از کلاه خارج میکند. انگار من هم آلیسی بودم که از سوراخ خرگوش وارد یک دنیای عجیب و جدید شدم.
مکری کماکان با استفاده از جابجایی نقطه دید و تکرار موقعیتها با مفهوم واقعیت/حقیقت بازی میکند. در ساختار اپیزودیک فیلم با هر بار تماشا نسخه قبلی واقعیت در ذهنمان فرو میریزد. دوباره باید همه چیز را از نو مرور کنیم و واقعیت جدید را جایگزین واقعیت قبلی کنیم. همان حربهای که در فیلمهای قبلی هم شاهدش بودیم یعنی حضور تماشاگر در یک وضعیت فعالِ مدام. در این حد که گاهی خودت باید سرنخ را بگیری و روایتسازی کنی. فیلم قطعا تماشاگر منفعل را پس میزند. و البته المان مهم دیگر فیلم بازی با مفهوم دوگانگی است. از عنوان فیلم خرگوش سیاه، خرگوش سفید گرفته تا هفتتیر هزاردستان/هفت تیر حاضر در صحنه و آنتونیو/بابک که مدام با هم اشتباه گرفته میشوند. این دوگانهسازیها به هدف مکری برای بازی با واقعیت نسبی/حقیقت مطلق کمک میکند.
اما چیزی که در فیلم بیش از هر چیز توجهم را جلب کرد پرداختن مکری به مساله زنان بود. همان قضیهای که کیارستمی را به ساخت فیلم خارج از ایران سوق داد این بار مکری را ترغیب کرده تا به اجبار خارج از مرزهای ایران -در تاجیکستان- فیلمش را بسازد. بعد از جنبش مهسا هر فیلمساز دغدغهمندی سعی کرد به نحوی به مساله زنان واکنش دهد. مکری هم با هنرمندی فیلمش را حول همین مساله طراحی کرده. زن زخمی سر تا پا پوشیده در باند که احتمالا به خاطر سرکشیاش -عشق ممنوعه- تا آستانه مرگ رفته و حالا بو میدهد. بویی که جز معشوق باغبانش بقیه را آزار میدهد، حتی دخترخواندهی خردسالش را. دختری که احتمالا قربانی بعدی پدرسالاری است. استفاده از حلقه نورانی برای فاصلهگذاری بین زن و دیگران ایده درخشانی است که مکری به کار گرفته است. و از آن سو زن جوانی در روایت موازی فیلم، که مادرش او را از بازیگری منع کرده و حالا پیچیده در چادر برای بازی در صحنه بازسازی قتل پرویز پورحسینی در هزاردستان [و چه انتخاب هوشمندانهای بود انتخاب هزاردستان مثله شده] توسط رضا تفنگچی، تلاش میکند تا خودش را اثبات کند اما لباسی که «اندازهاش» نیست و به زور باید نگهش دارد، مانع اوست. اما سرانجام لحظه آگاهی فرا خواهد رسید. لحظه رها شدن سارا از قید و بند باندهایی که دور تنش پیچیده شده همزمان با درآمدن «دختر خورشید» از زیر چادر و آمدن به روی زمین. عبور از حلقه و رد شدن از کنار تمام آن باندهای دست و پاگیر. فیلم همزمان هم محدودیت فیلمسازان را نشانه میرود هم به مساله زنان میپردازد. داستان کارگردانی که خارج از کشورش در حال بازسازی فیلمی است که سالها پیش با جرح و تعدیل بسیار پخش شده. «شهرامی» که همان شهرام مکری است و مرتبا در فیلم اسمش برده میشود اما از دیدهها پنهان است -شهرام به مثابه مکگافین-.
مکری در این فیلم هم مثل گذشته تاریخ سینما و ادبیات را فرا میخواند. ارجاعات متعدد فیلم از هزاردستان و لینچ گرفته تا چخوف و آلیس در سرزمین عجایب هر کدام بخشی از بازی روایی او هستند.👇🏻 | 601 |
| 14 | به فاصله ١٩ سال. از ۴ سال و سه هفته و دو روز تا فیورد. | 910 |
| 15 | این کن هم به پایان رسید و حکایت همچنان باقی است. به امید تجربه یک کن دیگه در کنار هم در سال آینده. البته اگر عمری بود و اینترنتی کماکان وجود داشت ✌ | 866 |
| 16 | فقط مال جیمز گری بیچاره خار داشت گویا 😂😂 | 849 |
| 17 | جایزه را تیلدا سوئینتون داد. مونجیو دست سوئینتون رو ماچ کرد. سوئینتون هم دست مونجیو رو. این جوریش رو ندیده بودیم 😂 | 807 |
| 18 | نخل طلا برای کریستین مونجیو | 757 |
| 19 | نخل رو کی میبره یعنی؟ مونجیو یا جیمز گری. شاید هم سوروگوین؟ | 755 |
| 20 | جایزه بزرگ برای آندری زویاگینتسف برای فیلم مینوتور | 720 |
