Satisfaction
Open in Telegram
234
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
234
مثلا اینجوریم که. چیزی که قراره تو معدم باشه باید فقط باشه. آشپز این کارم رو توهین بزرگی قلمداد میکنه
234
باید اعتراف کنم که من خیلی راحت pov هر مطلب رو میدزدم. از وقتی قاطی فلاسفه مسلمان شدیم دارم از منظر اونها زندگیم رو پست و بی ارزش میکنم. اونم نه برای واقعی.
صرفا برای تقویت ادراکم نسبت به نظراتشون. 🤡
234
امروز دوستم موقع برگشت به خونه بهم گفت. تو اون طبع قبلی خودت رو بیشتر دوست داری صرفا چون بهش عادت داری.
به زودی به طبع جدیدت هم عادت میکنی.
234
فکر میکنی چرا من بعضی اوقات بیشتر از همیشه درباره پدربزرگ و مادربزرگم فکر میکنم و حرف میزنم؟ چون دنبال مادرم هستم. و فقط این نیست. من به آسمون و زمین چنگ میزنم. ولی مامانم چی میبینه؟ اون ی موجود وحشی و افسار گسیخته رو میبینه که دربارش هیچ چیز عقلانی نمیشه حس کرد.
234
از دیگر علائمش. چنگ زدن به جماعت ها و الگو های اجتماعیه.
اهمیت دادن به آدمهایی که هیچ چیزی دربارشون وجود نداره، صرفا به دلیل اینکه دنبال رشته ای از "مردمم" (مردمی که واضحا من رو ترک کردن) درون اونها هستم.
234
ازینکه حس کنم مورد رحمت قرار گرفتم تنفر ندارم، برعکس بقیه که غرورشون رو اذیت میکنه. البته نه که هیچ وقت هم این رو حس کرده باشم.
ی وقتایی فقط میخوام خودم رو مجبور به باور کنم، باور اینکه یکی توی این دنیا هست. بی توجه به میزان ناسپاسی ام منو مورد رحمتی قرار میده که بابتش پرداختی از سوی من اعم از پرستش و غیره ، صورت نگرفته باشه. نفعی نبرده باشه، رحیم نشده باشه. همین حد کافیه تا بفهمی نیاز من چه چیزی نیست. ولی اینکه دقیقا چی میخوام... باید سالها دربارش حرف بزنم تا بدونی دقیقا از چی حرف میزنم.
234
و بزرگترین درد. اینکه نمیفهمم کدوم یکی از اجزای درونیم تشدید شده. فقط خودم رو در حالی پیدا میکنم که بیش از حد به خواب دل سپردم و مثل جسد، حتی تکون هم نمیخورم.
234
من هیچ وقت تلاش نمیکنم این مشخصه رو حذف کنم. من به ویژگی های درونیم دست نمیزنم، نه حتی در حد جابه جاییشون.
ولی خیلی تلاش میکنم در تعادل نگهش دارم...
آدما و زمان همه چیزو خراب میکنن و من همیشه بدتر میشم. تعادل آسون نیست!
234
ی مشخصه خاصی هست که دارم به دوش میکشم. مردم بخاطرش دست از دوست داشتنم میکشن. ولی این حس نداشتن اونها و تنها شدن ، اون مشخصه رو درونم تشدید میکنه.
234
میدونی که! بابام امیدواری تو کارش نیست، چون دیشب پشت فرمون فریاد میزد و ازم میخواست که هوشیار تر باشم.
این در حالیه که من رو پشت همون فرمون "نعشه ی طبیعت" صدا زده بود.
من با گذر این لفظ از ذهنم، جوری که انگار همون لحظه برای اولین بار شنیدمش ،شروع به خندیدن کردم که باعث عصبانی تر شدنش شد.
یادم افتاد احتمالا این لفظ متعلق به مکالمه ای دورتر هست و خنده بر سرش، نابجا. شاید دیروز بود؟ یا... هفته پیشش؟
بهش حق میدم عصبانی بشه. حتی اون لحظه هم خودم رو بلندتر از او که به فریاد پناه برده بود، می شنیدم.
234
اگه اوضاع بهتر نشه، سناریو مرگم چنین خواهد بود:
یروز موقع سر خوردن از [نرده] پله های مدرسه زمین می خورم و بعد ی نور زیاد چشمام رو پر میکنه و صدای بوق تریلی.
آخ-
234
خودمو سرزنش نمیکنم چون. برای همه پیش میاد که ی وقتایی توی ذهنشون گیر کنن. و دیگران اونهارو سردرگم و گم شده پیدا کنن... فقط باید امیدوار بود دفعه بعدی که خودمو جایی پیدا کردم و دستان کسی به جهت متوقف کردنم رو شونه هام فرود اومد، اون جا آشنا باشه و اون آدم، امن.
