en
Feedback
234
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
امکان نداره شهودم اشتباه کنه . این پنجمین آزمونیه که قرابت فنون رو صد درصد زدم 😮‍💨

هر وقت موفق بشم غذا خوردن رو به چشم اتلاف وقت نبینم ، میتونم بگم در مسیر زندگی کردنم

مثلا اینجوریم که‌. چیزی که قراره تو معدم باشه باید فقط باشه. آشپز این کارم رو توهین بزرگی قلمداد میکنه

زندگی واقعا بامزس. پس چرا ایده های من صرفا برای زنده موندن تصویب شدن؟

حسی که برش دادن بافت نرم تخم مرغ ها داره؟

باید اعتراف کنم که من خیلی راحت pov هر مطلب رو میدزدم. از وقتی قاطی فلاسفه مسلمان شدیم دارم از منظر اونها زندگیم رو پست و بی ارزش میکنم. اونم نه برای واقعی. صرفا برای تقویت ادراکم نسبت به نظراتشون. 🤡

متوجه منظور مغرب وسطی شدی؟ دیگه نیاز نیست متن درسو بخونی

photo content

امروز دوستم موقع برگشت به خونه بهم گفت. تو اون طبع قبلی خودت رو بیشتر دوست داری صرفا چون بهش عادت داری. به زودی به طبع جدیدت هم عادت میکنی.

و این درباره مادرم نیست!!

فکر میکنی چرا من بعضی اوقات بیشتر از همیشه درباره پدربزرگ و مادربزرگم فکر میکنم و حرف میزنم؟ چون دنبال مادرم هستم. و فقط این نیست. من به آسمون و زمین چنگ میزنم. ولی مامانم چی میبینه؟ اون ی موجود وحشی و افسار گسیخته رو میبینه که دربارش هیچ چیز عقلانی نمیشه حس کرد.

از دیگر علائمش. چنگ زدن به جماعت ها و الگو های اجتماعیه. اهمیت دادن به آدمهایی که هیچ چیزی دربارشون وجود نداره، صرفا به دلیل اینکه دنبال رشته ای از "مردمم" (مردمی که واضحا من رو ترک کردن) درون اونها هستم.

ازینکه حس کنم مورد رحمت قرار گرفتم تنفر ندارم، برعکس بقیه که غرورشون رو اذیت میکنه. البته نه که هیچ وقت هم این رو حس کرده باشم. ی وقتایی فقط میخوام خودم رو مجبور به باور کنم، باور اینکه یکی توی این دنیا هست. بی توجه به میزان ناسپاسی ام منو مورد رحمتی قرار میده که بابتش پرداختی از سوی من اعم از پرستش و غیره ، صورت نگرفته باشه. نفعی نبرده باشه، رحیم نشده باشه. همین حد کافیه تا بفهمی نیاز من چه چیزی نیست. ولی اینکه دقیقا چی میخوام... باید سالها دربارش حرف بزنم تا بدونی دقیقا از چی حرف میزنم.

و بزرگترین درد. اینکه نمیفهمم کدوم یکی از اجزای درونیم تشدید شده. فقط خودم رو در حالی پیدا میکنم که بیش از حد به خواب دل سپردم و مثل جسد، حتی تکون هم نمی‌خورم.

من هیچ وقت تلاش نمیکنم این مشخصه رو حذف کنم. من به ویژگی های درونیم دست نمیزنم، نه حتی در حد جابه جاییشون. ولی خیلی تلاش میکنم در تعادل نگهش دارم... آدما و زمان همه چیزو خراب میکنن و من همیشه بدتر میشم. تعادل آسون نیست!

ی مشخصه خاصی هست که دارم به دوش میکشم. مردم بخاطرش دست از دوست داشتنم میکشن. ولی این حس نداشتن اونها و تنها شدن ، اون مشخصه رو درونم تشدید میکنه.

میدونی که! بابام امیدواری تو کارش نیست، چون دیشب پشت فرمون فریاد میزد و ازم میخواست که هوشیار تر باشم. این در حالیه که من رو پشت همون فرمون "نعشه ی طبیعت" صدا زده بود. من با گذر این لفظ از ذهنم، جوری که انگار همون لحظه برای اولین بار شنیدمش ،شروع به خندیدن کردم که باعث عصبانی تر شدنش شد. یادم افتاد احتمالا این لفظ متعلق به مکالمه ای دورتر هست و خنده بر سرش، نابجا. شاید دیروز بود؟ یا... هفته پیشش؟ بهش حق میدم عصبانی بشه. حتی اون لحظه هم خودم رو بلندتر از او که به فریاد پناه برده بود، می شنیدم.

اگه اوضاع بهتر نشه، سناریو مرگم چنین خواهد بود: یروز موقع سر خوردن از [نرده] پله های مدرسه زمین می خورم و بعد ی نور زیاد چشمام رو پر میکنه و صدای بوق تریلی. آخ-

خودمو سرزنش نمیکنم چون. برای همه پیش میاد که ی وقتایی توی ذهنشون گیر کنن. و دیگران اونهارو سردرگم و گم شده پیدا کنن... فقط باید امیدوار بود دفعه بعدی که خودمو جایی پیدا کردم و دستان کسی به جهت متوقف کردنم رو شونه هام فرود اومد، اون جا آشنا باشه و اون آدم، امن.

چه بلایی سرم اومده؟ آیا باید نگران باشم؟ دارم عقلمو از دست میدم؟؟؟