en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 101 subscribers, ranking 1 280 in the Books category and 13 445 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 101 subscribers.

According to the latest data from 03 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -536 over the last 30 days and by -17 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.93%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.17% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 994 views. Within the first day, a publication typically gains 1 048 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 04 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 101
Subscribers
-1724 hours
-1347 days
-53630 days
Posts Archive
ت روفت تو با آب کصش کامل خیس شده بود تا بند اول رفت تو دیدم دستشو از رو دستم برداشت و با اون دستش که رو سرم بود سرم رو به نشانه ی بسه به عقب فشار داد منم کصشو از دهنم در آوردم گفت نمیخوام اینجور ارضا بشم میخوام زیر اون کیرت ارضا بشم.هرچی هنر داری رو کن.منم پاشدم گفتم دوزانو رو مبل بشین.کمرتو بده تو کونتو بده بیرون انقدر کصشو خورده بودم که قرمز شده بود.خلاصه پوزیشن آماده شد سر کیرم از لای کونش مالیدم رو سوراخ کونش و آوردم لای شیارای کصش یکم با کیرم شیارای کصشو بازی دادم و با آبش کیرمو خیس کردم گفتم این سکس هیچوقت یادت نمیره.گفت بکن توش دیگه سر کیرمو گذاشتم دوباره رو سوراخ کونش و با دستم با فشار کشیدمش پایین سمت کصش تا رسید به کسش بدون معطلی اما آروم همه کیرمو فشار دادم توش که گفت واییییی آخ آخ آاااخ.منم گفتم اوووووف.خیلی داغ بود واقعا داغ بود کصش انگار داشت برام ساک میزد کیرمو می مکید منم کیرم فشار میدادم تو همینجور فشار میدادم آروم اما بدون وقفه.کل کیرمو حا کرده بودم تو شکمم میخورد به باسنش احساس میکردم تخمام داره میخوره به چاچولش.خم شدم روش یا وست راستم باسنشو و با دست چپم ممشو گرفتم.آروم ممشو فشار میدادم و با فشار دادن ممش به همون آزومی کیرمو میکشیدم بیرون هرجی کیرمو بیشتر میکشیدم بیرون ممشو بیشتر فشار میدادم.کیرمو تا سرش کشیدم بیرون و دوباره تا ته فشار دادم تو اما اینبار یکم محکم تر اونم همش میگفت وای محکم نکن آخخخخ .میترسم درد داره.که با دست راستم ممه راستشم گرفتمو تو دلم گفتم کارت تمومه دوتا ممه هاش تو دستام محکم فشار دادم، کیرمو کشیدم بیرون خودش فهمید میخوام جرش بدم گفتم این کص رو سالم به خونه نمیبری تا اینو گفتم خودشو سفت کردو دست چپشو گذاشت بین خودمو خودش…اما کصش انقدر لیز و خیس بود که…کیرمو با قدرت تا تخمام زدم توش ووووواییییییییییییی حتی تصورشم نمیتونینن کنی چه صدایی داد برخورد شکمم با کونش شالاپ ،،،واوووو.یه آخخخخخی گفت که نزدیک بود آبم بیاد ،با اینکه کیرم تا تخمام تو کصش بود اما بازم فشار میدام،وباره کیرمو کشیدم تا خایه فرو کردم و سرعتمو زیاد کردم اونم خودشو شل کرده بود دیگه و دستشو برداشت و دوتا دستاشو گذاشت رو مبل.من تند تند تلمبه میزدم صدای برخورد شکمم با کونش با صدا ی آه آه و اوف اوف اون ک لذت برخورد تخمام با کس خیسش داشت دیووونم میکرد همینجور ممه هاشو چنگ میطدمو میکردم توش اونم خودشو با من هماهنگ کرده بودو گاهی جلو عقب میکرد و گاهی با دستش دستمو میگرفت و فشار میداد که یعنی ممه هامو بیشتر فشار بده.همینجور که تلمبه میزدم سوراخ کونش چشممو گرفت.دست راستمو برداشتم گذاشتم روش شصتمو آروم فشار دادم.اصلا کونش مقاومت نکرد شصتم رفت توش.انگشتامو گذاشتم بالای کونشو شصتمو تو کونش بیشتر فشاردادمو همینجوری تو کصشم کیرمو تلم به میزدم.خودشو یکم بیشتردخم کرد انگار خوشش اومده بود منم دیدم اینجور ادامه بدم آبم میاد کیرمو در آوردم نشستم رو مبل گفتم بیا بشین رو کیرم اومد دوتا پاهاشو دورم حلقه کرد نشست رو کیرم.جوری که ممه هاش روبروی صورتم بود.تا دسته به معنای واقعی کلمه کیرم تو کصش بودو جاچولش میمالید به بیکینیم آب کصش از کیرم میریخت رو تخمام.تخمام و کیرم خیس خیس بودن.دست چپمو دور تنش و با دست راستم ممشو گرفتمو اون یکی ممشو میمکیدم صدای آه آه وایییی هاش زیاد شده بود . یه دستش رو شونم بود با یه دستش سعی میکرد خودشو بلند کنه و رو کیرم بالا پایین کنه.آروم با دستم کمکش کردم و کون قلمبه و گردشو ماساژ میدادم و چنگ میزدم و با دست راستمم ممه هاشو میمالیدمو چنگ

بازوی دستمو فشار داد منم کل کصش رو توی دستم گرفتم انگشت سبابمو لای چاچول خیسش کردمو با بقیه دستم کصشو فشار دادم و واقعا محکم فشار میدادم که اونم روناشو به هم فشار میداد، لبامو گذاشتم رو لباش و لباشو میمکیدم .دستم داشت له میشد انگشتم که لای چاچولش بودو فشار دادم توی کصش.یک دفعه دیدم لبمو کامل مکید و یه صدایی مثل جیغ وآخ داد و خودشو انداخت رو مبل پاهاشو داد بالا شورتشو در آورد وای وای وای کص و کونو ببین…اینجور کص و کون رو تو فیلم پورن هم ندیده بودم واقعا سکسی و قشنگ بود یه کص تپل با دوتا کون گرد و سفییییید و قلمبه.آخ آخ بهش گفتم این خوشگل ها رو جرا تا الان به من ندادی کوفت اون شوهرت بشه .گفت حالا مال خودته ببینم چیکارش میکنی.شلوارکو شورتمو با هم در آوردم کیرم از سفتی بجتی صاف شدن به بالا خم شده بود.البته زیاد شیو نکرده بودم و فقط با ریش تراش کوتاه کرده بودم .کیرمو که دید گفت این اون کیریه که میخوام.گفت کیر شوهرم بزرگ تره اما همیشه خوابه.گفتم حالایه جوری بکنمت که هر روز خونرو خالی کنی بگی بیا منو جر بده.رفتم سمتش دستم گذاشتم رو سرش کیرمو بردم جلو صورتش.دست راستش کیرمو گرفت و با دست چپش تخمامو آروم دهنشو باز کرد و زبون زد به کیرم میخواست مزشو تست کنه بهش گفتم میخوام تا تخمامو قورت بدی گفت من کیر شوهرمو به زورمیخورم و دوست ندارم ساک بزنم.گفتم من شوهرت نیستم من بکنتم اینجا هم دیگه نداریمو دوست ندارمو نمیخوام و نمیشه نداره.اونم آروم سر کیرمو لیس زد و تا حلقه دور سر کیرم،کیرم رو کرد تو دهنش منم نا مردی نکردم فشار دادم تو دهنش.دهنشو سفت کرد که فشار ندم منم آروم جلو عقب کردم تا عادت کنه یکم که عادت کرد دستشو از تخمام برداشت گذاشت رو کونمو فشارم داد سمت خودش یعنی بکن تو منم کیرمو فشار دادم اما بادست راستش مراقب بود نکنم تو حلقش یواش یواش هول میدادم تو دهنش اونم دونه دکنه انگشتاشو از دور کیرم بر میداشت شاید ۱۵ سانت از کیرم تو دهنش بود و من جلو عقب میکردم و آرم میخواستم تا تخمام فشار بدم تو که احساس کردم حالش بد شد کیرمو در آوردم گفتم بیا لبه مبل پاهاتو باز کن که سریع این کارو کرد پاهاشو باز کردن و اون کص بهشتی رو میدیدم چه بوی خوبی میداد خیس خیس بود لیس زدنولازم نداشت آب سفیدی از سوراخ کصش ریخته بود رو سوراخ کونش که مثل سوراخ سوزن تنگ بودو معلوم بود شوهرش زیاد کونش نذاشته صورتمو بردم لای پاهاش گرمای روناش رو رو گوشا و گونه هام حس میکردم کص داغش واقعا صورتمو گرم کرده بود یه کص تپل،سفید با چاچول کوچولو و صورتی آروم از بالای چاچولش یه بوس کردم بعد خودوچاچولشو بوس کردم دستشو گذاشت روی سرم و آه کشید و روناشو به صورتم فشار میداد.منم زبونمو آروم کشیدم رو چاچولش که دیدم صدای ناله هاش و نفس هاش در اومد و همش میگفت اووف آه یکم زبونمو کشیدم روش پاهاشو باز کرد و سرمو فشار داد سمت کصش.دهنمو باز کردمو کل کصشو با همه حجمش مکیدم تو دهنم محکم و پر قدرت.همینجور که تو دهنم بود و فشار مکش روش بود زبونمو کردم لای شیارای کصش فقط میگفت آخخخخ آخ بخورش بخورش و موهامو چنگ میزد.منم زبونمو تند تند تو کصش میمالیدمو چاچالشو از تو کص لیس میزدم.آب کصش شیرین بود.یه دستمو گذاشتم رو کونش و با یه دستم ممشو گرفتم اونم یه دستش رو سرم بود و با دست دیگش دستمو که رو ممش بود به معنی بیشتر و محکم تر بمال فشار میداد.محکم فشار میدادم ممشو کصش هم که تقریبا قورت داده بودم.یاد سوراخ کونش افتادم انگشتمو گذاشتم رو.سوراخش ،خیس بود.اما احساس کردم مثل نبض داره میزنه.آروم فشار دادم تو کونش با ابنکه تنگ بود راح

ست چپمم گذاشتم لای دوتا روناش نزدیک کصش و آروم دستمو کردم لای پاش اما چون روناش تپل بود فقط نوک انگشتم میخورد به کصش اما دستم از گرمای کصش داشت عرق میکرد بر عکس من که بخاطر استرس سردم بود .بدن اون خیلی داغ بود.شروع کردم ممه اشو بیشتر فشار دادن و بازی کردن بیشتر که دیدم بدنشو شل کرد منم دستمو از لای پاش درآوردم از زیر تاپش کردم تو دستم رسید به سوتینش آروم از زیر سوتین دستمو بردم روی ممه اش و اول کل ممشو گرفتم تو داستم واییییی چقد بزرگ و محکمه از ممه های شل خوشم نمیاد.همش میکفتم چقدر داغه.بعد آروم نوک ممشو گرفتم لای دوتا انگشتم نوک ممش مثل یه زیتون سفت و درشت شده بود یکم با نوک ممش بازی کردم و دست چپمو بردم سمت ممه ی راستش و با یده دست تلاش میکردم دوتا ممه هاشو بگیرم ولی تو دستم جا نمیشد وسط این تلاشا بودم که دستمو به معنی بیار بون به سمت پایین فشار داد و من نمیخواستم در بیارم اما گفتم الان دیگه حشری شده چون خانوما وقتی به ممشون دست میزنی اول عصبانی میشن ولی بعد ولت نمیکنن تا نکنیشون.منم دستم رو در آوردم.دوتا دستاشو چسبوند به هم گذاشت لای پاش و معلوم بود داره کصشو فشار میده گفت میشه شیطونی نکنیم ؟گفتم به نظرت دیگه میشه شیطونی نکرد؟وخندیدم. به حالت خجالت سرشو آور پایین ،من هنوز دست راستم دور بدنش بود آروم لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا گفتم میخوام این دوتا هدیه های بهشتی رو ببینم مقاومت نکرد و خودشم یکم هم برای دردآوردن کمک کرد منم سریع تاپشو دردآوردم دیدم یاخدا…اینا ممه نیستن که یه تیکه از بهشتن دوتا انار درشت بهشتی .سفید مثل مرمر رگهای بدنش دیده میشد از زیر پوست ممه هاش.سوتین مشکیش رو پوست سفیدش خیلی حشریم کرده بود.کیرم تو شرتم داشت خودشو جر میداد.گفتم اون حفاظ رو باز نمیکنی؟یه لبخند زد و‌گفت افتخارش رو نمیخوای داشته باشی؟ منم از خدادخواسته آروم سگک سوتینشو باز کردم و سوتینشو در آوردم واووووووو شاید باور نکنین واقعا ممه هاش از بهشت اومده بودن سفید مثل مرمر مثل برف، نوک ممه هاش صورتی عروسکی با نوک ممه های سفت و درشت دیگه طاقتمو از دست دادم آروم دوتا ممه هاشو گرفتم و شروع کردم فشار دادن از آروم به محکم فشارو زیاد میکردم که دیدم یکم دردش اومد دستامو برداشتم جای دستام کاملا رو ممش مونده بود پیرهنمو درآوردم آروم سرمو بردم سمت گردنش یه بوس آروم از گردنش کردم رفتم سمت ممه هاش واز زیر گلوش میبوسیدم تا رسیدم به چاک ممه هاش وایییی بوی بهشت میداد آروم لای دوتا ممشو بوسیدم و رفتم سمت نوک ممه ،آروم نوک ممشو هم بوسیدم و یکم نوک ممشو زبون زدم که دیدم یه آخ آروم گفت و نوک ممش مثل سنگ سفت شد و منم کل نوک ممشو گذاشتم تو دهنم اونم گفت اووووومممممم و همینجور که دستش روی رونم بود دستشو برد روی کیرم.من تازه فهمیدم الان باید چیکار کنم.همینجور که با دست راستم ممشو میمالیدمو با دهنم ممشو میمکیدم دست چپمو بردم لای پاش که دیدم پاشو باز کرد و اجازه داد دستمو ببرم لاش منم دستمو گذاشتم رو کصش.خیلی تپل و داغ بود یکم دستمو فشار دادم پایین تر احساس کردم دستم خیس شده .با انگشت از رو شلوار کصشو مالیدم دیدم اووووف آب کصش از شلوار زده بیرون… معطل نکردم دکمه شلوارشو باز کردم خودشو داد عقب تا زیپشو بکشم پایین.با اشاره بهش گفتم پاشو شلوارتو در بیار.اونم بدون اینکه پاشه با یکم تکون دادن کونش شلوارشو در آورد و رونای پر و سفیدش که کاملا برقش انداخته بود داشت هر لحظه حشری ترم میکرد کیرم مثل آهن شده بود دستمو بردم تو شرتش تپل.داغ و خیس بود تا دستم خورد به کصش یه صدای اووووممم ازش بلند شد و محکم

م که چون کنارم وایساده بود دستامو باز کردم خورد به اون ممه های بزرگ و محکمش البته واقعا بدون قصد بود و ازش عذر خواهی کردم که اونم گفت خواهش میکنم.اما اون فکر کرده بود که من از قصد زدم.منم که دیدم پیش خودش این فکرو کرده و دیدم تنور داغه نونو چسبوندمو گفتم شما هم که بدت نیومد و گفتم خودتو بذار جای من آخه کی از اون دوتا انار خوشگل میتونه دل بکنه و خوش به حال شوهرت.که اونم خندیدو گفت حالا چایی و تخمت به داره؟گفتم همه چیو برای یه روز خوب آماده کردم و قلیون هم باید بکشی اینجا دیگه نمیخوامو دوست ندارمو اذییت میشم نداریم.که گفت آخه من تا حالا نکشیدم گفتم این دفعه میشه دفعه اولت از چی میترسی من اینجام.خلاصه بساطو پهن کردم و دیدم هنوز با مانتو نشسته گفتم فرشته جون غریبی نکن لباستو عوض کن.پاشد بره تو اتاق گفتم کجا میری راحت باش دکمه مانتوشو داشت باز میکرد و من فقط داشتم از لای دکمه هاش پوست سفیدو مرمریشو میدیدم که زیر مانتو مشکی مخفی کرده وقتی مانتوشو کامل باز کرد دیدم یه تاپ قرمز یقه باز زیرشه که بندای سوتین مشکیش از کنار گردنش دیده میشه و چاک اون ممه های مرمریش که خیلی درشت و گرد بود دیده میشد من هنگ کرده بودم از این خاله فرشته که جلوی من کاملا حجاب داشت چی شده حالا!!!خاله فرشته ای که روسریشم جلوی من تاحالا بر نداشته؟اما به خودم گفتم اون که راضیه تو هم که راضی پس ادای تنگارو در نیار و پررو باش تا به اون ممه های خوشگل که کائنات نصیبت کردن برسی.مانتوشو دردآورد انداخت رو دسته مبل با یه شلوار مشکی پارچه ای ساده پوشیده بودکه رونا و چاک کص تپل و خوشگلشو و البته یکم اون چاقی و تپلی بیکینیشو بیشتر مشخص کرده بود.چایی و تنقلات رو گذاشتم روی عسلی که جلو مبل دو نفره بود و با شیطونی گفتم جووون چه خوشی بگذره امروز که گفت اواواو قول و قرارمون یادت نره. این فقط یه مهمونی دونفره و دوستانه و البته محرمانه بین من و تو هست.من چیزی نگفتم فقط خندیدم و تو دلم گفتم اینجا کونتو به باد میدی و تو دلم خندیدم.بعد رفتم کنارش رو مبل نشستمو آروم دستمو گذاشتم روی رون های خوش فرمش یکم بالای زانو اما نه زیاد نزدیک و یکم آروم فشارش دادم که چیزی نگفت.گفتم من تا همین الان یاد اون مسافرت تو ذهنمه فکر نمیکردم انقدر زود به آرزوم برسم و خندیدم اونم خندیدو گفت هنوزم نرسیدی پاشو اون قلیونتو بیار ببینم چیه انقدر میگی گفتم عجله داری گفت آره زودتر برم تا امیر و دارا نیومدن اسم شوهرش و بچش منم نمیخواستم بیشتر طول بکشه قلیونو آوردم شروع کردم چاق کردن طعم دوسیب زده بودم خلاصه قلیونو دادم دستش از دست گرفتنش معلوم بود واقعا تاحالا نکشیده گفتم برای بار اول یه پک آروم بزن بعد با نفست بده تو.پک اولو کشید‌پک دوم رو هم زد پک سوم دیدم شل شد و چشاش خمار شد فهمیدم گرفتش گفتم چهارمی رو عمیق بزن که گفت سرم یه جوری شد و بدنش کج شد سمت دسته مبل من سریع از موقعیت استفاده کردمو دستمو انداختم دور بدنش خمش کردم سمت خودمو گفتم بیا یکم چایی نبات بزن ردیف میشی.سرش تقریبا رو شونم بود که گفتم بذار شروع کنم آروم با دست راستم که دور بدنش بود شروع کردم سمت راست بدنش بین دنده ها تا زیر بغلشو ماساژ دادم اصلا حرف نمیزد.قلیون گرفته بودش و من که دیدم چیزی نمیگه دستمو بردم سمت ممه راستش و آروم از کنار ماساژش دادم که دیدم دست چپشو گذاشت روی رون پام. دیدم موقعیت کاملا مهیاست سرمو بردم پیش گوششو گفتم میخوای یه ماساژ داغ و یادگاری بهت بدم.که فقط نگام کرد و منم یه بوس کوچولو از شقیقه اش کردم و ممه راستشو با دست راستم گرفتمو آروم فشار دادم د

داریم.و خونه خاله جوون منم دوره اما با ماشین فاصله ای نیست.خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت و من داشتم بساط قلیون و چیپس و تخمه رو آماده میکردم که دیدم یه پیام دیگه اومد که چندتا ایموجی خجالت فرستادوگفت آخه روم نمیشه.آمادگیشو ندارم.منم گفتم یعنی چی روت نمیشه؟آمادگی ندارم؟رو شدن میخواد مگه؟ آمادگی میخواد مگه ؟ مگه میخوای بری خونه ناشناس؟ یه شیش هفت دقیقه ای طول کشید که دیدم پیام اومد پس شیطونی بی شیطونی و شیطونی نباشه.قول؟؟؟من که پیامو دیدم شاخام در اومد و رفتم شماره خاله رو نگاه کردم دیدم وا ویلااااا این که شماره خاله نیست.این شماره خاله فرشتست سیو شده رو شماره خاله خودم…رنگم پرید،دستام یخ کرده بود و میلرزید،سردم شده بود و نفسم در نمیومد.چند دقیقه طول کشید تا به خودم بیام.حالا شیطون درونم هم به خودش اومده بود و میگفت به به چه کص مفتی گیرت اومد کوفتت نشه.بزن توش بگو جووون… ولی از یه طرفم وجدان و ترس و استرس و زشتی و هرچی فکرشو کنی هم میگفت به گا رفتی داداش آبروت رفت.خلاصه از اونجایی که لشگر شیطان قدرت بیشتری داشت گوشیو داد به دستم و گفت بهش پیام بده…اما این بار فرق میکرد پیامم خاص و با نیت بود .نمیدونستم چی بنویسم؟!چند دقیقه طول کشید تا ببینم چی بنویسم مغزم قفل شده بود ولی کیرم راست. خلاصه یه ایموجی خنده فرستادم.که بلافاصله پیام اومد پس موافقی؟این پیامو که دیدم نمیدونید چه حسی داشت ترکیبی از شادی و ترس.انگار ویزای آمریکا رو برده باشی.خلاصه کنم خودمو آماده کرده بودم و تمام پوزیشن ها رو که میخواستم بکنمش رو تو ذهنم مرور کرده بودم واز طرفی خونرو آماده کرده بودم چای ، قلیون ،تخمه و تنقلات و… صدای زنگ که اومد برق از همه جام پرید رفتم دیدم نه خواب نمیبینم خود خود خاله فرشتست.درو زدم.سریع تا آسنسور بره پایین و بیاد بالا پریدم تو اتاق یه شلوارک پوشیدم با یه پیرهن آستین کوتاه که دکمه هاشو نبسته بودم و تا چهارتا دکمه باز بود.(نخندین انتظار چی داشتین؟).و درو باز کردم تا وقتی از آسانسور میاد بیرون زود بیاد تو خونه.خلاصه که وقتی در آسانسور باز شد و همو دیدیم جفتمون خشکمون زد اون یه مانتو گشاد مشکی شبیه پانچو سربازی تنش بود با یه رژ قرمز ملایم و خیلی معمولی. یه لحضه از خودم خجالت گشیدم اما با پررویی گفتم سلاااام خاله فرشته جووون، اونم اومد جلو در تا کفشاشو درآوردسریع اومد تو و گفت سلام آقا مهبد حال شما !!احوال شما !!گفتم فرشته جون حالا دیگه رسمیتو بذار کنار الان دیگه جای این حرفا نیست.یه خنده ای کرد و منم سریع گفتم بفرما بشین رفت نشست رو مبل و منم یکم باهاش خوشو بش کردم.احساس کردم داره تو دلش میگه من چه غلطی کردم اصلا چرا اومدم؟اما منم تو دلم میگفتم دیگه دیره اگر نمیخواست نمیومد.سرتونو درد نیارم گفتم بذار یکدفعه نرم سر اصل مطلب گفتم خاله مسافرت خوش گذشت؟به من که خیلی چسبید و حال داد.گفت بله فهمیدم خیلی بهت حال داده.من تعجب وارانه پرسیدم از کجا فهمیدی؟با یه لبخند و حالت کنایه گفت بماند خودت میدونی.گفتم نه واقعا نمیدونم بگو.گفت بورو شیطون خودتو به اون راه نزن.تو دلم گفتم داره راجع به چی حرف میزنه؟و فکر کردم از زیر زبونش چطور بکشم؟گفتم آره واقعا چسبید و حال داد،به شما چی؟ که گفت همون اول فهمیدم وقتی داری زیر اندازو پهن میکنی از قصد دستتو زدی بهم.منم با حالت شیطنت تو صدام گفتم کی؟من؟ کِی؟ زیر انداز؟کجا؟ و خندیدم اونم گفت بلللله وقته میخواستی زیر اندازو پهن کنی بازوتو زدی به سینه های من.تا اینو گفت دوزاریم افتاد تو سفر که زده بودیم کنار استراحت کنیم اومدم زیر اندازو بنداز

رابطه اتفاقی با خاله ی خانمم #اقوام #زن_میانسال سلام به همه ی عزیزان اسمم مهبدِ و ۳۵ سالمه و در باره ی خاله ی خانمم بگم که اسمش فرشته هست و حدود ۴۰ سال سنشه تا یادم نرفته بگم این داستان نیست و در اصل یه خاطره است و بر اساس واقعیته از خودم هم بگم یه پسر معمولی هستم با قد متوسط ۱۷۵ یکم اضافه وزن دارم و یه کیر نرمال تقریبا ۱۸ سانتی اما خوش تراش رنگ پوستمم نه سفید و نه سبزه است. اما خاله خانمم یه خانم با قد ۱۶۰ یا ۱۶۵ این حدودا و بدنی تو پر و پوستی واقعا سفید مثل مر مر سایز سینه هاش واقعا بزرگه شاید ۹۰ یا ۹۵ گرد و سفت و باسنش خوش فرم و درشته والبته اونم یکم اضافه وزن و شکم داره که بهش میاد و سکسی ترش کرده. یه موضوع دیگه که با این داستان خودتونو خالی نکنین چون این یه خاطره است و قرار نیست خیلی شاخ و برگ داشته باشه و خیلی سکسی باشه.فقط چیزی که اتفاق افتاده رو مینویسم. داستان از اونجا شروع میشه که من یه خاله دارم که خیلی دوستش دارمو باهاش صمیمی هستم و خیلی وقتا پیشم میاد یا میرم پیشش و با هم شوخی زیاد میکنیم .خانمم هم یه خاله داره که اوصافشو براتون تو بالا توضیح دادم به نام خاله فرشته .اینم بگم که چون سفید و سکسیه من همیشه دوسداشتم بکنمش و وقتی ممه هاشو از زیر لباس میبینم فقط سعی میکنم فکرمو منحرف کنم تا این کیر بیچاره شورت من و پوست خودشو پاره نکنه. و این خاطره ای که میگم مربوط به اونه. یه روز سر کار بودم وسرم خیلی سلوغ بودکه دیدم یکی باشماره ناشناس بهم زنگ زد وقتی جواب دادم دیدم خاله فرشتست و گفت که خاله این شماره جدید منه و شماره قبلی رو غیر فعال کردم.منم چون باهاش خیلی رسمی هستم با کلی سلام احوال پرسی و … ازش تشکر کردم و گفتم خاله جان من سرم شلوغه و بعدا باهاتون صحبت میکنم به همسر و بچه ها سلام برسونین و قطع کردم. برای اینکه شمارشو گم نکنم سیوش کردم خاله،خلاصه یه هفته ای از این قضیه گذشت و ما رفتیم یه مسافرت خانوادگی که خاله فرشته هم به ما اضافه شدن و کلی بهمون خوش گذشت.وقتی برگشتیم جمعه بود خانمم گفت من میرم یه سر خونه مامانم خواهرام هم اونجان ورفت منم خونه تنهابودم.که دلم برای خاله خودم تنگ شد و گفتم بذار بهش زنگ بزنم .گوشیو برداشتم و زنگ زدم چند تا بوق که خورد جواب نداد منم قطع کردم بهش پیام دادم خاله جوون چطوری؟خوبی ؟دلم برات تنگ شده.زنگ زدم جواب ندادی.کجایی؟نمیای اینجا؟کاش بیای اینجا من تنهام کسی پیشم نیست، حوصلم سر رفته.بیا بساط تخمه و قلیون جوره یه ایموجی بوس و قلبم براش فرستادم.به ثانیه نشد دیدم خاله جوون پیام داد گفت سلام ممنون شما خوبین؟ما که تازه پیش هم بودیم چقدر زود دلتون تنگ میشه!!! و یه ایموجی دهن کجی و خنده فرستاد.من که پیام خاله جوونو دیدم یکم تعجب کردم چرا خاله با کنایه حرف میزنه؟ شاید چون با خاله خانمم رفتم مسافرت و با اون نرفتیم ناراحته و داره تیکه میندازه.پیام دادم خاله جوون این چه حرفیه بدون تو اصلا صفا نداره ،لوس نشو پاشو بیا و چندتا بوس و یه قلب فرستادم.اونم پیام داد گفت به به آقا مهبد اونوقت زشت نباشه خانمت نیست من بیام؟ و چندتا ایموجی خنده راستی پایه قلیون نیستما و یه چشمک فرستاد.منم گفتم نه خاله اون که کاری نداره تازه رفته خونه مامانش و تاشب نمیاد.بعد چرا قلیون نمیکشی گلوت درد میکنه؟بیا برای گلوتم دوا آمادست و چندتا خنده فرستادم(خالم وقتی قلیون میکشه و قلیون میگیرش به شوخی میگه گلوم درد میکنه و یه چایی نبات دوای دردمه).این رو هم بگم که خونه مادر خانمم و خاله فرشته نزدیکه دوتا کوچه فاصله داره و از ما هم خیلی دورنیست و چندتا خیابون فاصله

sticker.webp0.09 KB

یم حموم . زیر دوش حموم ، تمام بدنش را شستم .و او هم بدن منو شست . رو کیرم شامپو می زد و با کیرم بازی می‌کرد. به چشام نگاه میکرد و می‌گفت نامرد ، تو دلت سنگ است . تو این همه سالها منتظر یه حرکت از سمت تو بودم . چرا سمت من نیامدی . ؟ اینهمه زن کورد میخواستی ، چرا این همه آتشم میزدی .ولی حرکت عملی نمیکردی ؟ چرا . ومحکم لب و گردنم را می‌خورد. گفتم هیوا من ترس داشتم که تو جواب منفی بدهی و ارتباط خانوادگی ما قطع بشه . !!! میدونی که من دهها نفر همکار و دبیر و معلم داشتم ، ولی غیر از شما با هیچکدام ارتباط خانوادگی ندارم !!! چرا؟؟؟ دلیلش فقط وجود هیوا عزیزم است که اندازه تمام دنیا دوستتت دارم!!! دوباره کیرم سیخ شد . دست به دیوار حموم زد ، باسن اش را عقب داد . و من هم از پشت ، کیرم را وارد کوسش کردم . آآآآآآی بلندی کشید . واقعا کوس تنگ و داغی داشت . با هر تلمبه ای ، آه بلندی می‌کشید. و خودش را به دیوار می چسباند . محسن گیان ، آرامتر درد دارم … محسن .گیان ، پاره شدم … و در حالیکه، کامل گردن و گوشش را میخوردم ، ارضا شدیم . . گفت محسن جان . این دفعه میخوام کامل سیر بشم . باید حداقل ۲۰ روز اینجا مهمان ما باشید. تا سیرم نکردی ، حق رفتن ندارین .!!! گفتم هیوا جان ، مدیریت همه چیز دست خودته … تو مریم را قانع بکن ، من دوماه می مانم . فقط رفتار هر دو مان باید جوری باشه که هیچکسی بخصوص شوهرت و مریم شک نکنند . گفت چشم . رفتار بیرون ما ، مث قبل هست . ولی هر وقت راه بود برای سکس بهت پيام میدم. اونروز گذشت . روزها و شب های بعد، ما مرتب سکس داشتیم. شب ها در حد نیمساعت میرفت خانه پدرش و من هم میرفتم پیشش . روزها میرفتیم بیرون، تفریح . گاهی تو ماشین . گاهی زیر چادر و همه جا سکس داشتیم . ویژگی خاص هیوا ، سیر نشدنش بود . واقعا برخی روزها تا چهار بار سکس داشتیم . ولی هیوا باز میخواست. و طرفدار سکس های هیجانی بود . گاهی در حد یک دقیقه ، تو سرویس بهداشتی و سرپایی سکس میکردیم. گاهی، تو حموم خونه شان .تو آشپزخانه، درب یخچال ، سرپایی . و… دهها فانتزی هیجانی دیگر ،،،، یه ماه مهمان شان بودیم. کلی سکس کردیم… یادت بخیر هیوا… دوستتتتت دارم … قراره به زودی دوباره برم مهاباد و سکس کنیم … هیوا بی قراره ،،،،،، نوشته: محسن ، 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

پارتمان زندگی می‌کردند. طبقه سوم دو واحد داشت . که واحد روبرو خونه هیوا ، خانه پدرش بود .و این روزها پدر ومادرش در منزل نبودند. و کلید خونه شان دست هیوا بود . ظهر روز بعدش، وقت ناهار ، هیوا پيام داد بهم که من ساعت ۳ عصر به بهانه ی آرایشگاه، میرم خانه روبرو ، خانه پدرم . نیم‌ساعت قبلش تو بهانه ای جور کن و از خونه بزن بیرون . بعد باهات هماهنگ میکنم . .من ساعت دو ونیم به بهانه تعویض روغن ماشین، رفتم بیرون. ماشین دادم دو کوچه اونطرف و برگشتم نزدیک خانه . ساعت ۳ هیوا زنگ زد و گفت من رفتم تو خونه پدرم . تو آهسته از راه پله بیا بالا . درب برات باز میگذارم .گفت نگران هیچ چیز هم نباش .، شوهرم و بچه ها و خانمت و بچه های خودت خوابیده اند و استراحت می‌کنند. تازه اگر کسی بیاد ، بهانه زیاد دارم . ده دقیقه بعد با رعایت همه پروتکل های امنیتی من هم رفتم خانه پدرش . وارد خونه که شدم ،واقعا شوکه شدم . خدای من فرشته ای ، درب خانه رابرام گشود. یک لحظه به چشمام شک کردم . وقتی پشت درب ، سرپایی همدیگر را بغل کردیم . تمام دنیا مال من شد ، بغلش کردم . بلندش کردم و لب بر لبش گذاشتم . پاهاش را دور کمرم حلقه کرد . اونقدر در آن حالت لب همدیگر خوردیم و تو چشای همدیگر نگاه کردیم .که من ارضا شدم . و لباس هام خراب شدند. لذتی وصف ناشدنی . و غیر قابل توصیف بود . هیوا را رو تختخواب گذاشتم و لباس‌های خودم را کامل در آوردم. گفت چه زود ارضا شدی ؟ گفتم ۲۰ ساله منتظر خوردن این لبهات بودم . به سمتش هجوم بردم . روش چمبره زدم . و دوباره مشغول خوردن لب ها و سینه هاش شدم . تمام بدنش پنبه بود .نرم ، لطیف و زیبا . نوک سینه هاش سفت و قهوه ای بودند . وقتی زبانم‌ به کوسش رسید. ناله بلندی سرداد. شروع به مکیدن چوچوله اش کردم . بخودش می پیچید . تا وقتی که ارضا شد ، ادامه دادم . بی‌حال و لش رو تخت افتاد . و من هم بغلش دراز کشیدم. کم کم بخودش آمد و رو شکمم دراز کشید ، کیرم را در دست هاش گرفت . و جاااااان بلندی گفت . وقتی نگاهش کرد هییییییییین بلندی کشید و گفت نامرد اینو داشتی و این مدت از من دریغ کردی . خیلی نامردی، کوفت مریم زنت بشه که تک خوری میکنه!!! گفتم مگه کیر شوهرت نداری ، ؟ کفت بابا اون در حد یه باتری قلمی ، ساعت دیداری هست . !!! اینو نگاه گرز رستم است !!! به زور فقط سرش را تو دهانش میکرد و لیسید می زد، خوب ساک زد . خیسش کرد و خودش بلند شد و با دست سر کیرم را به سمت کوسش هدایت کرد. ‌ گفت میدونم اگر مدیریت ورودش دست خودم نباشه ، پاره ام میکنی،!!! هر دو پاش را دو طرف بدنم قرار داد و سر کیرم را وارد کوسش کرد . خیلی آرام و‌کنترل شده سانت سانت پايين می آمدم و در کوسش فرو میرفت . گاهی توقف می‌کرد. و سپس ادامه می‌داد. کامل کوسش را پر کرده بود . کامل روش نشست . گفت تکان نخور . رو سینه ام دراز کشید و شروع به خوردن لبهام کرد . ابتکار عمل کامل در دستش بود . با لهجه کوردی باهام حرف میزد . " محسن گیان ، کیرت ها نام کوسم ." محسن گیان ، جرم دای ،، گفتم باید دردش بکشه ، در یک لحظه ، چرخیدم و اونو زیر خودم قرار دادم . هر دو پاش را تو سینه و شکمش جمع کردم‌. و شروع به تلمبه زدن کردم . حدود پنج دقیقه در تندترین حالت ممکن تلمبه زدم . تمام بدنش عرق کرده بود . و کف دستم را چنان گاز گرفته بود که دردش به تمام بدنم سرایت کرد . با فشار آخر و ناله بلندی . ته کوسش ارضا شدم . و روش دراز کشیدم و همه آبم تو کوسش خالی کردم . خیلی لذت بردیم . هیوا هم همونجور خوابش برد . حدود ۲۰ دقیقه روش قرار داشتم . بلند شدم و دستش گرفتم و رفت

تماشای جمال و زیبایش بودم . هیوا متوجه حال من شد و لبخندی زد . گفت آقا محسن ، بدجور حواس ات رفته دنبال زن کورد و‌مهابادی ؟ !!! گفتم چه گویم ؟ چو دانی و پرسی، سوالت خطاست !!!؟؟؟؟؟؟ و این حرکت و سوال سر آغاز بحث طولانی بین من و هیوا در فضای مجازی شد و به شب کشیده شد ،!!! هیوا شب برام نوشت ، گناه بزرگی بر گردن من هست . ، که نتوانستم تو را به آرزو دلت برسانم … گفتم ، چه کنم . دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ،!!! گفت چکار کنم برات !!! گقتم هیچی دیگه !!! چه میتوانی بکنی ؟ !!! گفت می‌توانم باهات راحت حرف بزنم !!! ؟؟؟ گفتم ، از صفر تا صد موضوعات آزاد هستی . و من آمادگی پذیرش همه چیز را دارم ،! هیوا : واقعا دلت میخواد زن مهابادی و کورد داشته باشی؟ محسن : آره خوب ، ۲۰ ساله چنین آرزویی دارم . هیوا ،، حالا که دیگه نمی‌توانی زن بگیری. محسن ، آره دیگه بحث زن گرفتن گذشته ، هیوا .پس چکار کنی ، !؟ محسن .دیگه هیچ . چه می‌توانم بکنم . استخوان در گلو و کارد در پهلو ، این درد را تحمل میکنم… هیوا . می‌توانم بهت اعتماد کنم ، محسن . در طول این ۲۰ سال موردی برای بی اعتمادی از من دیدی ؟؟؟؟!@!! هیوا ، نه محسن . پس خیالت راحت .!!! هیوا … یه چیز بگم . قول میدی بین خودمون بماند .!!! محسن، چشم . حتما . هیوا . تووکه دیگه نمیتوانی زن بگیری . ولی اگر زن کورد و‌مهابادی باشه و بتوانی باهاش دوست باشی، آرزوت بر آورده می‌شود!!! محسن . آره خوب . من دوس دارم چنین اتفاقی بیفتد. ولی نه با هر کسی ، باید کسی باشه شان و سطح زیبایی بالایی داشته باشه … هیوا . آره فهمیدم… محسن ، ولی پیدا نمیشه .چون دل من سخت پسنده. و هرکسی را انتخاب نمیکنه ،!!! هیوا ، شبیه چه کسی باشه . محسن ، روم نمیشه بگم . هیوا . قرار بود راحت باشیم . محسن . راستش . ناراحت نشو . ولی در حد خودت باشه ،ببخشید!!! هیوا …واااای خدا من !!! محسن ،، آره .دیگه . گفتم که سخت پسندم و پیدا نمیشه . !!! هیوا. چکار کنم برات . دلم شدید برات میسوزه. و سنگینی نگاه و‌گناهت را حس میکنم . محسن ، بیخیال .پس . وقتی کسی نیست . چکار میشه کرد . میسوزم و می سازم …!!! هیوا ، چکار کنم برات مجبورم یکبار جور گناه و‌نگاهت را بکشم . محسن . وای هیوا نگو ، سخته برام . میدونی چقدر دوستتت دارم و برام عزیزی . ولی اینکار نمیشه !!!؟؟ هیوا ، اگر من وتو بخواهیم میشه و شدنی است . محسن ، چطور میشه … ؟؟؟؟ اینهمه سال نشده ، هیوا ، مهم خواستن دو طرف هست . خواستن ،توانستن است. محسن . نمیدونم . من تسلیم نظر تو هستم … هیوا . من خیلی وقته از مریم زن تو شنیدم که در سکس قوی هستی و او را اذیت میکنی ، میخوام تجربه اش کنم . دنیا گذراست و حیف هست در دلمون آرزویی بمونه ، شاید سال‌های قبل چنین نظری نداشتم ولی الان ، کامل شدم و میفهمم زندگی گذر لحظاتی است که باز نمی‌گردد. محسن .، قربونت برم عزیزم ، نمیدونم هر چه تو بگی … هیوا، حتما کاری برات میکنم . ولی قول بدی ، همه جیز برای همیشه تحت مدیریت من باشد. محسن، قول میدم که از صفر تا صد ، موضوع در اختیار تو باشد . لحظاتی بعد هیوا بلند شد و رفت سمت دستشویی . من هم بلند شدم و پشت سرش رفتم . تو قسمت روشویی ، با حواس کامل از پشت بغلش کردم‌. و محکم گردنش را بوسیدم. هیوا کامل سست شد و بغلم افتاد . شاید کمتر از ده ثانیه طول کشید .و رهاش کردم و رفتم اتاقم . هیوا پيام داد ، محسن ، چکار کردی ، تحمل ندارم . بغلت میخوام . آفرین به جرات و شهامت تو . گفتم ، دارم می لرزم . بهت نیاز دارم. . گفت تا فردا صبر کن. اونشب گذشت . هیوا و خانواده پدرش در طبقه سوم یک آ

هیوا، زن زیبای کورد #زن_شوهردار #همکار … ماجرای من و هیوا خانم ، زن‌ ۳۸ ساله ي کورد و شیرین زبان ، یک ماجرای عشقی ، عاشقانه و تا حدودی کم نظیره (اسامی مستعار هستن)… ماجرایی که شاید رگه های از عشق ، لحظاتی از قسمت وشانس ، میزانی از علاقه ، و سیری از حوادث ، و هر آنچه ،فکر کنی در آن دیده شود . هیوا زنی جوان ، زیبا . دلربا و فریبا بود که الان ۳۸ سال سن ، ۷۰ کیلو وزن ، و ۱۷۵ قد دارد . هیوا را از ۱۸ سالگی می‌شناختم. کیوان شوهر هیوا ،، از شهر مهاباد زیبا و دوس داشتنی به استان محروم ما آمده بود و معلم دبیرستان بود . من هم محسن با سن کم .ولی بخاطر توانایی های مدیریتی ، مدیر دبیرستان بودم .و البته اون زمان مجرد … زمانی که شوهر هیوا در شهر کوچک ما سکونت گرفت، من بارها هیوا را دیدم و حتی بعنوان مدیر دبیرستان ، چند بار دعوتشان کردم خونه مادریم . و البته من مجرد بودم و پیش مادرم زندگی میکردم . هیوا زنی خوشکل و زیبا بود. . فوق العاده دوس داشتنی . مدیر دبیرستان هم در اون زمان مهم بود . و بیا و بروی داشت و معلمان ازش حساب میبردن. هیوا به من پیشنهاد داد تا با خواهرش ازدواج کنم . اما مادرم بخاطر بعد مسافت و دوری راه و تفاوت های فرهنگی و مذهبی مخالف بود . و گفت تک پسر من ، باید از اقوام خودمون زن بگیرد . هیوا خیلی تلاش کرد تا من شوهر خواهرش شوم ،ولی قسمت اجازه نداد. ارتباط خانوادگی ما ادامه داشت . و حدود پنج سال انها در شهر ما سکونت داشتند . در این مدت ، من با دختر یکی از اقوام ازدواج کردم و رابطه خانوادگی ما وهیوا هم ادامه داشت. هیوا خودش یه هلو بود . واقعا زیبا و دوس داشتنی … شاید اگر خواهرش به خوشکلی خودش بود، من علی رغم همه مخالفت ها ، باهاش ازدواج میکردم. همیشه بهش میگفتم هیوا خانم. آرزو من داشتن ، زن کورد و مهابادی بود. و تو برام انجام ندادی ، گقت خودت نگرفتی و گرنه ، خواهرم زنت میشد . گفتم هیچکسی مث خودت نبود . و الا ، همه مخالفان را قانع میکردم. . و باب شوخی من وهیوا بیشتر و بیشتر می‌شد. زمان گذشت و‌هیوا و شوهرش هم از شهر ما رفتند .و در مهاباد ساکن شدند .ولی ارتباط ما هرگز قطع نشد . هر سال دو سه نوبت یا ما میرفتیم مهاباد و یا اونها می آمدند شهر ما. و‌همیشه به شوخی به هیوا میگفتم ، این گناه من بر گردن توست . که آرزوم را برآورده نکردی … هیوا هم هر سال زیباتر و خوشکل تر میشد. و داغ دل من تازه تر … خیلی باهم راحت بودیم . هیوا تو لباس پوشیدن و‌حجاب و پوشش پیش من کامل راحت بود . من هم بخاطر شوهرش و نان ونمکی که باهم خورده بودیم هیچ نظر جنسی و سکسی بهش نداشتم . خواهرش هم شوهر کرده بود و در رفت و آمد ها ی ما همیشه زیارتش میکردیم . ولی زیاد به دلم نمی نشست. در مجموع خانواده گرم و با محبتی بودند . شوخی های راحت باهم داشتیم . و هیوا هم می‌دانست من آدم هات و داغی هستم . ولی هیچ حرکتی نداشت … و احترام متقابل حفظ میشد. حدود ۲۰ سال از آشنایی مان با همدیگر گذاشت. . حالا من حدود ۴۸ سال داشتم . هیوا حدود ۳۸ سال. شوهر هیوا هم حدود ۵۲ سال سن داشت . قضای مجازی ، تلگرام . اینستا ، واتساپ و … سبب ارتباط بیشتری بین من وهیوا شده بود. و خیلی وقتها باهم راحت چت میکردیم ، در مورد هم نظر می‌دادیم. عکس های همدیگر را لایک میکردیم .و … همیشه هم در تابستان بخصوص ماه های تیر و مرداد ، ما به شهر آنها میرفتیم. و ده روز گاها بیشتر مهمان شان بودیم و خوش می‌گذرانیم . سال ۹۹ ، تابستان مهمان آنها بودیم . دوسه روز از آغاز سفر ما گذشته بود .یک روز در یکی از پارک ها مشغول استراحت بودیم. زن جوان و زیبا پوشی از کنار ما رد شد . من واقعا محو

sticker.webp0.09 KB

با دستش دستمو بالا پایین میداد گفت علی درش بیار کیرمو در آوردم دادم دستش گفت وااای خیلی از کیر رضا بزرگتره کیرم حدود 18سانت و کلفتم هست.کیرمو خورد گفت بزار تو کسم خودتم ولو شو روم کیرمو انداختم تو کسش خیلی داغ بو و خیلی هم لیز بود یکم تنگ بود کسش ولی خیلی حال میکرد اون روز نزدیک به 20دقیقه مشغول بودیم خیلی لذت برد خیلی تشکر کرد.و بعد اون روز هر هفته می‌رفتیم ولی هر بار قرص می‌خوردم حدود یک ساعت میکردمش.میگفت هیچوقت نمی‌ذارم زن بگیری منم هیچوقت ازدواج نمیکم. نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

گاییدن زن دوستم بعد جدا شدن #زن_دوست #زن_مطلقه سلام و عرض ادب این خاطره برمیگرده به سه سال پیش اسمم علی 25 ساله قد 181.خلاصه ی خاطره رو میگم زیاد وقتتونو نگیرم.بعضی از دوستانم در دوران مدرسه زودتر زن گرفتن و رفتن سر زندگی من هم مجردم موندم بخاطر بی پولی. یکی از دوستانم همسرش که با ما همسایه بود رو واسش اوکی کرده بودم بعد سرانجام به ازدواج ختم شد و بهم رسیدند. بعد یه سال زندگی کردن فهمیدم که اختلافشون خیلی زیاد شده با هم چون هر مشکلی داشتن من رو قاضی میدونستن و اکثر وقتها هم حق با همسرش بود که نمی‌دونستم چرا دوستم رضا اخلاقش عوض شده و سارا هم تحمل این اخلاق رو نداشت بعد کلی جر و بحث حدود سه چهار ماه تصمیم گرفتن جدا شن و درخواست طلاق دادن با رضایت دو طرف. اون روز دوستم گفت علی بیا می‌خوام سارا رو ببرم خونشون توهم با من بیا با هم بریم گفتم باشه بریم رفتیم دم در خونشون سارا گریه میکرد رفتیم بالا با خانوادشون صحبت کردیم که هیچکونه نارحتی پیش نیاد این طلاق با رضایت دو طرف بوده. سارا دختری 23ساله 175قد وزنش 76 تقریبا پوست سفیدی داشت سینه های 85کمر باریک خیلی خوشگل بود سارا تا حالا هیچ نظری در موردش نداشته بودم تا این که.نزدیک یک هفته بود که خونه مادرش بود و کارای طلاقو انجام داده بودند بعضی از روزها وقتی میومدم از سر کار همو میدیددیم سلام میکردیم و احوال پرسی حالش خیلی بد بود از چهره ش معلوم بود چه شکستی خورده دختری به این خوشگلی.تا این که یه روز پیام واسم اومد سارا بود سلام و احوال پرسی گفتم مزاحم نیستم گفتم نه مراحمی این چه حرفیه شروع کرد به درد کردن منم چون حالشو میدونستم همراهیش میکردم.بهش گفتم سارا با من راحت باش هرکمکی از دستم بر بیاد واست انجام میدم.بعد اون روز حدود یک ماه با هم حرف زدیم خیلی صمیمی شدیم باهم انگار سارا جون دوباره گرفته بود خوشحال بودم که تونستم سارا رو سر حال بیارم.تا این که یه روز سارا خیلی گرفته بود گفتم سارا چته گفتم علی جون یه چیزی اذیتم میکنه نمی‌خوام بکم سخته برام.گفتم بگو سارا جون هر کمکی باشه انجام میدم.گفت اره فقط تو میتونی کمک کنی گفتنش واسم سخته.گفتم یکمشو بگو خودم کمکت میکنم.گفت مشکلم شخصیه مربوط به خودمه سخته نمیتونم بگم.اینو گفت دو هزاریم افتاد بهش گفتم منم انداختی تو فکر چند مورد نمی‌دونم کدومشونه تو رو خدا خودت بگو خلاص چیه موضوع.گفت باشه میگم.سارا گفت فرزاد الان مدتیه از رضا جداشدم سخته نمیتونم بدون رابطه زندگی کنم میترسم مسیر اشتباهی رو برم می‌خوام تو کمکم کنی.اولش تعجب کردم وله بخاطر همین موضوع عادی بنظر برسه پیش سارا گفتم مشکلی نیست سارا جون این که سخت نیست چکار کنم انجام میدم برات.گفت علی میخوام هفتهه آیی یه بار باهم باشیم حداقل بتونم خودمو کنترل کنم که به راه خراپی خدایی نکرده رو نیارم.گفتم مشکلی نیست‌.تو این حرف ها بدن سارا رو تصور میکردم واای خدای من یعنی من اون اندامو میتونم لختی ببینم.بعد کلی حرف و هماهنگی قرار گذاشتیم یه روز به باغ ما بریم بیرون شهر.روز قرار فرا رسید باکلی استرس سوارش کردم سلام کردیم هر دوتامون خیلی معذب بودیم و سکوتمون بیشتر بود تا این که رسیدیم به باغ رفتیم بالا همین که رسیدیم هر دوتامون سر مبل نشستیم.سارا گفت علی یکم آب میاری گفتم چشم راحت باش الان میارم آبو آورم خورد گفت علی تورو خدا بیا راحت باشیم باید زود برگردم خونه.گفتم باشه بلند شو بلند شد بغلش کردم وای چه بویی خوبی داشت خیلی داغ بود همیشه کیرمو می‌مالید لباساشو در آوردم بدن لختشو دیدم وای خدای من چی می‌دیدم بدن بدون مو سینه بزرگ کون بزرگ دستمو کرد تو کسش خیس بو یه آه کشید

sticker.webp0.09 KB

رد داره و نم نم کردم تا اخر تو بعد چند دیقه ثابت تا اخر کیرم تو بود تا قشنگ کونش گشاد شدو دردش کم شد شروع کردم تلمبه زدن خوب تلمبه زدما کیف میکرد چه حالی میده بعد ۱۰ دیقه من خسته شدم گفت تازه گیرت اوردم دراز بکش من رو تخت دراز کشیدم اومد یه ساک زد و اومد بالا کیرمو کرد تو کسش حسابی بالا پایین کرد تا ارضا شد همون حالت ولی ول کن نبود کیرم رو همون حالت کرد تو کونش محبوبه کس طلا چنان بالا پایین میکرد که من کیرم مثل تیر برق قد علم کرده بود .مدل رو عوض کردم .رو شکم خوابید زیرش بالشت گزاشتم و پاهاشو وا کردم رفتم پشتش کردم تو کونش چنا تلمبه ای زدم که چنگ میزد بالشتو در اوردم کردم تو کسش همون حالت یه پنج دیقه زدم دیدم ابم میخواد بیاد کردم تو کونش با تمام توان تلمبه های اخر رو زدم سفت چسبیدمشو ابمو تا اخرین قطره ریختم توکونم چنان جیغی زد داغه که من کیف کردم همون تو کیرم رو نگه داشتم تا کونش رو شروع جمع کردن کرد کیرم پرید بیرون ولی اب رو توکونش موند حسابی حال کرد و قربونم میرفت چه خوبه که تو رو دارم بعد این همه سال چه سکسی کردم و بلند شد گفت لباش اوردم میخوام دوش بگیرم منم گفتم میام رفیتیم تو حموم ریز دوش و بعد لیف رو گرفت با عشوه و ناز به کونو کسش و سینش لیف میزد که من دیونه شدم کیرم راست شد و نگاه کرد خندش گرفت چیه باز میخوای بکنی موتورت نترکه من باهات کار دارم گفتم محبوبه من ولکنت نیستم تا اخر میخوامت و چسبوندمش به دیوار و یا پاهش رو دادم بالا از جلو کردم تو کسش و لب تو لب شدیم و من از زیر تلمبه چناز لب میخوردمو تلمبه میزدم که منو چنگ زد و لرزید منم ول کن نبودم در اوردم خمش کردم دوباره کردم تو کسش تلمبه میزدم و دیدم کونش نگاهم میکنه دوباره کردم تو کونش جیغش رفت بالا گفت نامرد کونم جر خورد هنوز جا باز نکرده بزار چند ماا بگزده عادت کنم منم تا ته تلمبه میزدم و دیدم داره ابم میاد گفتم جلوم زانو بزن بعد کیرم و گرفتم جلو صورتش و ابم بافشار ریخت رو صورتش و با دست مالید به سینش .بعد بلند شد و قشنگ خودمونو شستیم و اومدیم بیرون لخت رو تخت تو بقل هم دراز کشیدیم .محبوبه جوری قربون کیرم میرفت که میگفت کارای نکرده این چند سال مجردی رو با تو میکنم و به من گفت تا میتونی به خودت برس که کم نیاری به محبوبه گفتم منم حسرت این چند سالی که تو رو دیدم و نتونستم بکنم رو به دلم مونده رو جوری میکنم از کس و کون که هر بار چهار بار ارضا بشی خندش گرفت گفت من مال توم ولی تو زیاد خودتو خفه نکن من کارت دارم.. دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه.. نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رابطه با دختر خاله محبوبه #زن_مطلقه #دختر_خاله سلام .حالتون چطوره . این داستان که میگم برمیگرده به تابستان یه کم از خودم بگم اسمم علی هستش و ساکن شمال هستم ۲۶ سالمه ۱۸۳ قدمه و ۸۷ کیلو وزنم کیرمم کلفته. یه دختر خاله به اسم محبوبه دارم که ۳۵ سالشه و ۶ ساله طلاق گرفته . قدش ۱۶۵ سانته و سینه هاش ۷۵و بدن خوش فرم و عالی داره .محبوبه خونه ما زیاد میاد بخاطر خواهرم که خیلی رفیق هستن تو مخی من از تابستان پارسال شروع شد .محبوبه با من خیلی راحته و لباس راحتی میپوشه مثل شلوارک و تاب .یه شب رفتم سمت دستشویی در رو باز کردم دیدم محبوبه تو حموم داره دولا شده داره لباس میشوره و در حموم باز لباس به حدی تو بدنش چسبیده بود قشنگ کسش از پشت زده بود بیرون و منم چشم افتاد بهش دهنم اب افتاد و رفتم دستشویی .چند روز بد تو حال نشسته بودم در اتاق باز بود دیدم محبوبه رو تخت رو شکم خابیده و باسنش رو به من با پاهاش بازی میکنه متوجه من نبود .حس من دیگه بالا گرفت و یکدفعه پشت رو نگاه کرد دید من مهو تماشا هستش ریز نیش خند زد خوب روز ها میومد و میرفت تا بعد چند وقت اومده خونه ما شب شد رفت دستشویی شلوارشو کند و رفت داخل دستشویی من عالم بی خبر رفتم در رو باز کردم دیدم شلوارش هست و خودش تو دستشویی یه بو از خشتکش کردم و بوسش کردم و شروع کردم با محبوبه صحبت کردن اون داخل دسشویی من داخل راه رو دستشویی اخر سر گفت برو بیرون میخوام بیام بیرون شلوار بپوشم منم رفتم پشت پرده و اون اومد یهو اومدم بیرون محبوبه رو تو شرت قرمز دیدم با کس باد کرده یه ریز جیغ زد گفتم ساکت عیب نداره منو تو این حرف هارو نداریم بهش گفتم تو هم عجب چیزی هستی پلنگیا گفت ساکت شو هیز .رفت و رفت چند بار این اتفاق افتاد تو دستشویی با شرت ببینمش و اخرین بار بهش گفتم بهت هس دارم و بزار دست بزنم به کون و کست تا قبول کرد از پشت چسبیدم بهش لب رو گزاشتم رو گردنش و یه دست از جلو رو کسش وای چه کسی بود اوف یه دست رو سینش که داشت بهش حال میداد گفت بسه یکی میاد اونم لباس پوشید رفت بیرون .باهم پیام بازی میکردیم چند روز بعد قرار شد یه خونه اجاره کنم اونم بیاد .تو شهر یه خونه گرفتم و هماهنگ شدیم رفتیم اونجا .یه تیپ سنگین زد و اومد .اونم تو این مدت که طلاق گرفته بود با کسی رابطه نداشت دیگه هوس داشت پارش میکرد .من ۳ ساعت زود تر رفتم تو خونه و قرص ترا زدم و اون اومد نشستیم رومبل و احوال پرسی بعد دست گزاشتم دور گردنش شروع کردم به خوردن گردن و لبش دیدم خوب داره میخوره یه ربع گزشت و دکمه مانتو رو باز کردم و درش اوردم یا تاپ بود در اوردم وایی چه سینه ای باز کردم سوتینشو و شروع کردم خوردن جوردی سینه و گردنش رو خوردم که داشت پاره میشد .شلوارشو در اوردم شرت شو کندم چه کس پف کرده داشت مثل کلوچه اصلا به ادم ۳۵ ساله بچه دار نمیخورد . شروع کردم به خوردن کسش چنان میک میزدم که نگو اب هوسش راه افتاد .بعد خودم لخت شدم کیرم رو دید لبشو گاز گرفت و شرو به ساک زدن شد .خوابوندمش رو تخت پاهاشو باز کردم با کله کیرم رو کسش بازی میدادم دیونش کردم بعد اروم کلشو دادم تو و تا ته کردم تو چه اخ و اوخی میکرد شروع کردم تلمبه زدن و به سینش چند زدن بعد پاهاشو دادم بالا جفت کردم کسش زد بیرون و تنگ تر شد کردمش بعد داگی شد از پشت کردم تو کسش و تلمبه زدن دستم رو باسنش بود انگشت رو کردم تو سوراخ کونش انقدر تنگ بود که به زور رفت تو .بازی کردم جا باز کرد بهش گفتم از پشت بکنم تو اول قبول نکرد بع انقدر گفتم تا گفت یواش فقط درد داشت بلند میشم .یواش کلشو دادم تو داد و بیداد رفت هوا ولی نگهش داشتم گفتم فقط همین اولش د

با این ربات دانلودر پیشرفته علاوه بر دانلود پستای اینستاگرامی میتونی با این روشی که تو عکس آموزشش هست پروفایل اینستای هر کسی
با این ربات دانلودر پیشرفته علاوه بر دانلود پستای اینستاگرامی میتونی با این روشی که تو عکس آموزشش هست پروفایل اینستای هر کسی که دوست داشته باشین رو با بهترین کیفیت ممکن دانلود کنین 👌 حتی پروفایل کراشتو 😁 @Utinstaloderbot

sticker.webp0.09 KB

و با یه شرت شدم رفتم حموم زیردوش آب سرد که چند دقیقه نشد مامان هم با همون وضع فقط با یه شرت دم در حموم بود… ادامه دارد… نوشته: م.م 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity