en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 101 subscribers, ranking 1 280 in the Books category and 13 445 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 101 subscribers.

According to the latest data from 03 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -536 over the last 30 days and by -17 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.93%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.17% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 994 views. Within the first day, a publication typically gains 1 048 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 04 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 101
Subscribers
-1724 hours
-1347 days
-53630 days
Posts Archive
جور عصبانیت که وقتی فروکش میکنه میفهمی چکار کردی… خاصیت شب برانگیختنه. شب که میشه وجود ما آدما هم دراکولایی میشه اما یه شکل دیگش انگار تاریکی آسمون حیارو با خودش میبره… گویا مامان نتونسته بود به حرف خودش عمل کنه و به دیشب فکر میکرد تمام مدت… بعد از شام مامان سر صحبت رو باز کرد و از قرص اورژانسی که صبح رفته از داروخونه گرفته گفت از ترس بارداری… خیلی خجالت کشیدم وقتی مامان گفت بخاطر آبم که ریختم داخلش قرص جلوگیری خورده. مامان ولی میخندید و تلاش میکرد کل روز دپرسمو تغییر بده… با خنده میگفت: مطمین باش اگه زود آبت بیاد زنت ازت طلاق میگیره… +ای مامان بیخیال خودتم میدونی من هیچوقت زن نمیگیرم شوخی میکنم بار اولت بود خب بعدشم تو باید کمتر خودارضایی کنی مامان من حالم خوب نیست دیشب هیچ لذتی نبردم چون نتونستم کمبودتو پر کنم تو هم لذتی نبردی مامان وقتی دید حالم خرابه با صدای آهنگ ماهواره پاشد شروع کرد به رقصیدن. اون همیشه جلوی من میرقصید ولی نه اینقدر سکسی و با عشوه! جوری که نمیتونستم ازش چشم بردارم با یه تاپ گشاد و شلوارک جذب کونشو به سمت من کرده بودو اینور اونور میکرد میومد تو صورت من سینه هاشو میلرزوند و موهاشو با دستاش پخش میکرد جوری که زیربغل و بازوهاش واقعا نمای سکسی داشت چنان میرقصید که ناخوداگاه داشتم راست میکردم دیوانه وار و مستانه میرقصید و میخندید یدفعه اومد دست منو گرفت و ازم خواست باهاش برقصم ولی من بلد نبودم از اون بدتر من اعتمادبنفسم به کل از دست داده بودم ولی با خنده مامان منم لبخند زدم و دستاشو گرفتمو با هم رقصیدیم تا اهنگ تموم شد و با هم نشستیم رو مبل و مامان که حسابی خسته شده بودو عرقش دراومده بود خودشو انداخت رو پاهای من… لبخند مامان منو آروم میکرد تو سخت ترین شرایط. مامان تو بغل من بود دستش صورتمو نوازش میکرد و بهم نگاه میکردیم منم موهای اونو نوازش میکردم تا اینکه بهم گفت صدای نفسات زندگیمه وقتی کنار گوشم نفس میکشی … دیگه نمیخوام به بابات فکر کنم من تورو دارم… باورم نمیشد اینو از مامان بشنوم من دیشب به خودم میگفتم پتونستم جای بابارو بگیرم ولی حالا مامان با این جمله اش جانی دوباره بهم داد اما ترس من از خودم بود مامان میخواست بازم امتحان کنه ازم ناامید نشده بود شایدم این بخاطر حرارتش بود که از دیشب هنوز شعله میکشید و خاموش نشده بود… مامان من دیشب قبل اینکه بیام اتاقت اسپری بیحسی خالی کردم روش ولی گویا باید به مغزم میزدم هیچ تاثیری نداشت… مامان از تو بغلم بلند شد نشست کنارم زد زیر خنده گفت: ای وای خاک عالم پس بگو چرا… علتش همینه احمق جان واقعا که از دست تو چکار کنم چرا اینکارو کردی خودتو ناقص میکنی زدی عملکرذ دم و دستگاهاتو خراب کردی بیحس چیه گویا حق با مامان بود اینکه چقدر بزنی کجا بزنی، البته من مطمین نبودم شاید مامان داشت بهم امید میداد البته اینکه بار اولم بود و منم زیادخودارضایی میکردم هیچکدوم دلیل نمیشد وقتی مامان گفت راستش منم دیرانزالم و این مشکل رو با بابات هم داشتم ولی اون بنده خدا مشکلی نداشت من دیر میشدم… به مامان گفتم از همه این مسایل بگذریم هیچوقت باورم نمیشد روبروی هم بشینیم و حرف از ارضا شدن بزنیم بعدش دونفری خندیدیم. مامان تاپشو که خیس عرق بود درآورد و با سوتین سفیدش رفت تو آشپزخونه تا شیرموز درست کنه شام پر زعفرانش چای پر دارچینش و حالا شیرموز حرارت از چشمام بیرون میزد… مامان به همراه لیوان شیرموز قرصی رو آورد بهم داد که ضداسترس و هیجان بود تا بخورم. حرارت داشت بدنمو میسوزوند کل بدنم سرخ شده بود زیرپوشو شلوارمو دراوردم

عقب جلو کن لطفا دارم میمیرم من شروع کردم به عقب جلو کردن به پنج تا نرسید که از فشار منقبض شدن واژن پر حشر مامان آبم با فشار خالی شد داخلش… از ترس اینکه مامان نفهمه ادامه دادم ولی کیرم داشت میخوابید مامان فهمید گفت آبت اومد؟ سرم تکون دادم و مامان که بازم ارضا نشده بود ناراحت شد چند بار پشت هم گفت اَااااه اه اه… وقتی دیدم مامان ناراحته از روش بزور خودمو کنار کشیدمو افتادم کنارش، بدنم بیحس بود احساس میکردم دیگه انرژی ندارم عرق از کنار صورت خودمم راه افتاده بود. مامان دستشو گزاشته بود رو پیشونیش و به سقف نگاه میکرد بهش گفتم ببخشید خیلی کنترل کردم خودمو همون موقع که داشتم برات میخوردم داشت میومد آبم… مامان مدتی تو همون حالت بود بعد یه نگاه به کیرم کرد که خوابیده و خیسه به صورت غمگین و شکست خورده من نگاه کردو گفت اشکال نداره مهم نیست اولین بارته طبیعیه بعد یه آه حسرتی کشیدو نشست با دستمال خودشو و منی من که ازش اومده بود ریخته بود رو ملافه پاک کرد و رفت دسشویی و اومد تیشرتشو پوشید و بدون اینکه با من حرفی بزنه پشتشو بهم کرد و خوابید. من هم شرمنده بودم و حرفی نداشتم از خودم بدم میومد حالم خوب نبود چون نتونستم مامان رو به ارگاسم برسونم مامان خوابیده بود ولی من خوابم نمیبرد بلند شدم و برگشتم اتاق خودم و حالم خراب بود لذتی که ای کاش تجربه نمیکردم چون خراب کردم یه ادم جقی رو چه به سکس اونم با یه زن جاافتاده احساس حقیر بودن میکردم من نتونستم جای بابا رو بگیرم این سخت ترین موقعیتی بود که داشتم حالا دیگه نمیخواستم هیچ صحنه ای رو تصور کنم اونشب نفهمیدم چه ساعتی خوابم برد ولی وقتی چشم باز کردم ساعت 12 ظهر بود وقتی رفتم دسشویی و اومدم خبری ازمامان نبود امروز جمعست چرا مامان نیست؟ من واقعا حس خوبی نداشتم ولی چایی ساز پر از چایی بود یعنی مامان کجا میتونه رفته باشه؟ برای خودم چایی ریختم و نشستم رو مبل و صدای تیک تاک ساعت رو میشنیدم و داشتم به این فکر میکردم که چجور با مامان روبرو بشم که یدفعه مامان کلید انداخت درو باز کرد و با چندتا پلاستیک خرید اومد تو خونه سلام کردم و اونم خیلی سرد جواب سلامم رو داد تو یکی از پلاستیکا موز بود مامان خریدارو گزاشت رو میز آشپزخونه و گفت بیرون خیلی گرمه و مقنعشو از سرش برداشت من زیر چشمی نگاهش میکردم همش لخت تصورش میکردم انگار نه انگار مانتو پوشیده بهم گفت پاشو برو حموم تا کباب لقمه سرخ کنم بیای بخوریم منم گفتم باشه رفتم حموم دیدم تیشرت مامان و حولش توی حمومه فهمیدم مامان بیدار شده رفته حموم منم دوش گرفتمو اومدم لباسمو پوشیدم رفتم نشستم پشت میر و به کون مامان خیره بودم که داشت کباب لقمه هارو سرخ میکرد یاد دیشب افتادم مامان همینطور که پشت بهم بود گفت چایی خوردی؟ گفتم اره دستت درنکنه مامان گفت در مورد دیشب بهتره فکر نکنی هر چی بود تموم شد من که میدونستم مامان ارگاسم نشد احساس مرد بودن نداشتم حتی عذاب وجدانی که ازش میترسیدم اومده بود سراغم به مامان گفتم دیشبم مثل شبای دیگه یه خواب دیگه یه رویای دیگه فکر کردن نداره… مامان اومد نشست سر میز اونم معلوم بود براش سخته تو چشمای من نگاه کنه ولی من به چهره مهربونش که در حال گزاشتن غذا برام بود خیره شده بودم، با خودم میگفتم ای کاش تن لختتو نمیدیدم ای کاش همخوابت نمیشدم ای کش پرده حیا بینمون ‌پاره نمیشد دلم میسوخت براش بخاطر تمام مادری که این همه سال در حقم کرد نتونستم کاری برای کمبودش کنم مطمین بودم رابطه مادر پسریمون مثل قبل نمیشه حیف زمان رو نمیشه به عقب برگردوند شهوت که میاد سراغ آدم یه نوع خشم ی

مامان، من بابامم (۴) #مامان #تابو وقتی دستم رسید وسط پاهای مامان کل دوران کودکی تا همون لحظه از جلوی چشمام رد شد. به خوبی کودکیم رو یاد میارم بخصوص گرمای اغوش مامانم که سرم میزاشتم رو سینه هاش و محو لبخندش خوابم میبرد اما الان نمیتونستم تو صورت مامان نگاه کنم. حرارت و خیسی زادگاهم رو حس میکردم و آبی که از شدت حشر جاری بود این جرقه ای بود که مجدد جریان غریزه جنسی در من فعال بشه. دوباره داشتم راست میکردم و مامان هم این رو به با پاش حس میکرد. خودم رو بیشتر تو بغلش جا کردم. سکوت عجیبی اتاق رو گرفته بود گویا مامان هم نمیخواست حرفی بزنه من هم چیزی برای گفتن نداشتم. غیرارادی دستم رو حرکت دادم مامان هم پاشو یکم بالا گرفت و من شروع کردم به مالیدن کسش که مدام ازش آب میومد دلم میخواست از نزدیک ببینمش… مامان از اینکه من داشتم میمالیدمش و نوک سینش رو محکم میک میزدم صداش دراومد و آروم شروع کرد به ناله کردن. صدای آهی که میکشید من رو بیشتر تحریک میکرد ادامه دادم تا مامان رو به کلافگی رسوندم گذر زمان رو نمیفهمیدم مامان بلاخره حرف زد: بسه لطفا تمومش کن دارم دیوونه میشم بسه! ندای درونم میگفت بزار التماس کنه اون تورو میخواد… مامان لباش غنچه کرد و ابروهاشو چین داد و با ناله های حشر پشت هم میگفت اااوووه بسه ادامه نده دارم میمیرم عزیزم . متوجه شدم زل زده به کیرم که کاملا شق کرده بودم مامان از وسط موهاش عرق میریخت تمام بدنش خیس شده بود حتی ملافه زیرمون. دستمو کشید بیرون بلند شد خودشو کشید در اتاق رو که نیمه بسته بود کامل باز کرد و یه مقدار ابی که تو لیوان بود خورد با دستمال صورت و وسط سینه هاشو پاک کرد وقتی دید دارم با لبخند نگاهش میکنم خندید و اومد دوباره خوابید و گفت دوباره خواست بیاد جلو خودتو نگیر من دیگه طاقت نداشتم ازش لب گرفتمو رفتم پاهاشو باز کردم تا کسش رو ببینم… محشر بود از زیبایی از لطافت لبه های سفید بدون مو و تپل که از خیسی زیاد برق میزد نگاهم به سینه هاش افتاد که هر کدوم یه طرف بودن و مامان که محو تماشای من بود دستش گذاشت روی سرم و لبام رسوند به لبای کسش این جادوی شهوت بود که حالا نمیتونستیم نگاهمون رو از هم قطع کنیم خیلی اروم گفتم من از اینجا بدنیا اومدم مامان سرشو به نشانه تایید تکون داد و من شروع کردم به خوردن کسش دستم خودم نبود لیسیدن کناره های رونش تا فرو کردن زبونم لای کسش اب دهنم با اب حشر شور مزه مامان قاطی شده بود مامان موهام رو چنگ میزد و سرم رو فشار میداد به کسش سرشو برده بود عقب و پاهاشو از هم باز کرده بود و بالا گرفته بود من دوباره احساس کردم میخواد آبم بیاد این حس خوشایندی نبود وقتی مامان تشنه این بود که کیرم رو وارد سوراخ کسش کنم وقتی با یه حالت حشری بهم گفت زبون بسه کیرتو میخوام همین الان من دیگه لفت ندادم و سریع خوابیدم روش صورت به صورت بودیمو از هم لب میگرفتیم سینه هامم مماس بود با سینه هاش خیلی لذتبخش بود وقتی مامان میگفت فشارتو رو آرنجت ننداز دراز بکش روم منم با خیال راحت دوس داشتم خودمو رها کنم روی بدنش با دستم کیرم گزاشتم دم سوراخ کسش و میترسیدم که فرو کنم تا خودش با دستش کیرمو هدایت کرد داخل کسش که گرما و لیزی درونش کیرم رو برد تا اخر داخل. وقتی فشار واژن مامان رو حس کردم به خودم گفتم الان آبم میاد زود کشیدم بیرون مامان کلافه و عصبی شده بود گفت اَه چرا دراوردی؟ گفتم بزار کاندوم بزارم گفت نمیخواد چت شده مگه نمیخواستی بکنی خب بکن منو اصلا مامان حال خودش نبود دوباره سعی کردم بزارم داخل ولی اصلا نمیتونستم سوراخو پیدا کنم مامان بازم دستش برد فشار داد داخل گفت

sticker.webp0.09 KB

ی خوشش اومده بودو تو همون جای تنگ به خودش میپیچید و منم حواسم بود که راننده از این موضوع مطلع نشه خلاصه تو همین احوال رسیدم تهران و خاله گفت امشب خونه نرو بیا خونه ما احمدآقام با دوستاش مسافرته منم تنهام منم که از خدا خواسته با همون ماشین رفتیم خونه خاله مهری انقدر حـ.شری بودیم که تا وارد خونه شدیم همون جلوی در خاله رو چسبوندم به دیوار شروع کردم به خوردن لباش با یه دستمم کوسشو میمالیدمو خاله ام با دستش کیرمو میمالید با دست دیگم شلوارمو در آوردمو خاله کیرمو تو دستش گرفت و گفت جووونم عجب کیر داغ کلفتی پس این بود از پشت بهم میچسبوندیش حـ.شریم میکردی گفتم مگه متوجه میشدی گفت اره لعنتی یه وقتایی با اون حس خودارضایی میکردم و شروع کرد به خوردن کیرم و اونو تا ته میکرد تو حلقش بلندش کردم کفشامونو درآوردیم و بردم خابوندمش رو تخت و شروع کردم به درآوردن لباسای خاله لخت لختش کردم اصلا باورم نمیشد همچین بدنی داشته باشه سفید مثل برف کون گردو خوش فرمی داشت رونای گرد و پنبه ایش حـ.شریم میکرد سینهاش شـ.ق شده بودو دو دستی اونارو گرفته بودو بهم میمالید و گفت دوس داری بخوریش لخت شدمو شروع کردم به خوردن سینهاش با یه دستمم کوسشو میمالدم کوسش خیس و لیز شده بود و آه و ناله میکردو به خودش میپیچید و با یه دستش با کیرم بازی میکرد یکم ازش لب گرفتمو شروع کردم به خوردن گردنو گوشش که ناله هاش بیشتر شد و کیرمو محکم تر میمالید بعد از همون بالای سینش شروع کردم به لیس زدن تا روی ناف و بالای کوسش رفتم لای پاهاش که کوسشو بخورم گفت وایسا تمیزش کنم یه دستمال کاغذی برداشت و آب کوسشو پاک کرد منم شروع کردم به خوردن چوچولکش آه و ناله هاش بیشتر شده بود و یه وقتایی پاهاشو محکم میبست و دو دستی سرمو گرفته بود تو دستش و هول میداد تو کوسش و میگفت جوووون بخور لعنتی بخور حـ.شریم کردی کیر داغتو بکن تو کوسم آبم بیاد منم که از خود بیخود شده بودم دیگه نمیتونستم تحمل کنم کیرمو گذاشتم دم کوسش یکم با کیرم چوچولکشو تحریک کردم و هل دادم تو کوسش وای که چه کوس تنگ و لیزو داغی بود از کیر من داغتر بودو این من بیشتر تحریک میکرد شروع کردم به تلمبه زدن که صدای جیقش بلند شد دستمو گذاشتم رو دهنش و با ضربه و تند تر تلمبه زدم از همون لای انگشتام گفت آبت نیاد که امشب خیلی باهات کار دارم باید تا صبح جرم بدی جوووون عجب کیری....منم که خیلی وقت بود س.ک.س نداشتم داشتم ارضا میشدم گفتم مهری جون داره آبم میاد..خاله مهریم تو همون حال حـ.شیریش و آه ناله میگفت جون عزیزم بریز تو کوسم ولی من که یکم بیشتر از خاله مهری حواسم بود تا خواست آبم بیاد کیرمو درآوردم و با چندتا تکون آبمو ریختم رو شکم خاله که یکم از آبم با شدت پرید رو چونه خاله...خاله مهریم که هنوز ارضا نشده بودو حـ.شری بود آب کیرمو با انگشت مالید رو چونشو بعد گذاشت تو دهنش و مک زد و با دست دیگش کوسشو میمالید خلاصه اون شب تا صبح بیدار بودیم و فکر کنم سه چهار دفعه ای هر دومون ارضاع شدیم بعد از اون من و خاله هر وقت فرصت میکردیم و شرایط محیا بود با هم س.ک.س میکردیم به قول خاله من شوهر جنـ.سیش بودم و کلی از هم لذت میبردیم این بود داستان من امیدوارم لذت برده باشید ممنون که وقت گذاشتید،لایک کنید و نظر بدین دوستان یادتون نره. نوشته: نوید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ه گفتم خاله مهری بهتری بریم تا دیر وقت نشده ممکنه ماشین گیرمون نیاد تا تهران منم فردا باید برم سر کار خاله مهری گفت خدا عمرت بده خاله جون تورم تو زحمت انداختم نمیدونم چه جوری محبتاتو جبران کنم منم ناخواسته از روی شیطنت گفتم خب مثلا یه زن چه جوری میتونه جبران محبت یه مردو بکنه! خاله یه نیم نگاهی بهم کرد انگار انتظار نداشت که از من یه همچین حرفی بشنوه ولی ظاهرا انگار بدشم نیومده باشه گفت خب معلومه با یه شام مفصل که مثلا حرفو پیچوند گفتم چرا که نه یه شام دو نفره عشقولانه یه لبخندی زدو با یه حالتی خاص گفت حالا بریم تا دیر نشده اونم چشم که من واقعا نفهمیدم منظورش از اون چی بود ولی اینو فهمیدم که رابطمون داره وارد مرحله جدیدی میشه که ظاهرا هر دو موافقش بودیم خلاصه تا به ترمینال برسیم دیروقت شده بود و ماشین برای تهران نبود و فقط یه اتوبوس برای ساوه بود که با پیشنهاد راننده که از ساوه ماشین راحتتر گیر میاد رفتیم ساوه و اونجام ماشین نبود و با کلی بدبختی یه سواری دربست کردیم به لطف فیس خاله که حاضر شد مارو ببره تهران به خاله مهری گفتم من خیلی خوابم میاد میخوام عقب دراز بکشم بخوابم میخوای تو جلو بشین خاله گفت نه عزیزم من از رانندگی تو شب میترسم منم عقب میشینم که تو دلم گفتم آخ جون خاله نشست پشت راننده منم کنارش و خودمو زدم به خواب و کم کم انگار که مثلا خوابم برده سرمو گذاشتم رو شونهاش که البته چیز عجیبی برا خاله نبود ولی من این حسو که اولین بار بود تجربه میکردم خیلی دوس داشتم و یه عطری به خودش زده بود که خیلی دوس داشتمو این حسمو تشدید میکرد یکم که گذشت خاله گفت نوید جان میخوای سرتو بزاری رو پاهام راحتتر بخوابی که انگار با این حرف یه چیزی تو دلم تکون خورد با خجالت گفتم نه خاله اذیت میشی خاله گفت نه بابا بیا اذیت نمیشم و سرمو گرفت و آورد روی رونش گذاشت انگار که سرم روی یه پالشت پر بود رونای بزرگ و نرم خاله واقعا عالی بود تو تکون تکونای ماشین روناش ملرزید که کیرمو قلقلک میداد راست بشه انگار خاله ام یه جورایی خودشم با این موضوع حال میکرد یکم که گذشت یکم پر رو تر شدم و پاهامو رو صندلی جمع کردم و صورتمم رو به شیکم خاله تقریبا وسط پای خاله تنظیم کردم مثلا پوزیشن خواب گرفتم یه نیم نگاهی از پایین به خاله انداختم دیدم چشماشو بسته انگار که خوابه ولی میدونستم بیداره چیزی نمیگه کم کم صورتمو به وسط پاش نزدیک کردم پاهاش یکم باز بود بوی کوسش همراه با عطر خوش بویی که زده بود کیرمو راست کرد یه وقتایی سرمو جا به جا میکردم و سعی میکردم بینیم بخوره به کوسش ولی ازاون جایی که رونای بزرگی داشت کار سختی بود یکم دلهره داشتم ولی بد جوری راست کرده بودم انگار رسالتم امشب این بود که هر جوری شده خاله مهریو بکنم تو همین احوال بودم که یهو راننده یه ترمزی زد که انگار یه چیزی جلوش بود که رد کرد ولی ترمزه باعث شد صورتم کامل بچسبه به کوس خاله که خاله به طورغیر ارادی با این تماس پاهاشو بهم چسبوند و دو دستی سرمو گرفت انگار خودشم یه جورایی تو حس بود به صورتش نگاه کردم دیدم چشماش بازه ولی منو نگاه نمیکرد یه دستش که رو صورتم بود برداشت اون یکی دستش رو سرم بود که بعد از چند ثانیه ای شروع کرد به نوازش موهام نمیتونستم بفهمم حسشو حس شـ.هوته یا محبت گذاشتم یکم اینکارو انجام بده تا مطمین بشم دوباره سرمو جابه جا کردم و صورتمو به کوسش نزدیک کردم طوری که دماغم تقریبا خورد به کوسش پاهاش یه تکونی خورد ولی اینبار پاهاشو جمع نکرد یه جورایی مطمین شدم که اوکیه حـ.شری شده بودم دوس داشتم کیرمو بمالم ولی روم نمیشد دوباره و اینبار کامل سرمو بردم تو کوسش و یه تکونی دادم که اینبار خاله یه تکونی روبه بالا خورد و سرمو گرفت که یعنی اینکارو نکن و آروم طوری که راننده نشنوه در گوشم گفت پاهام خواب رفته یکم سرتو بلند میکنی بلند شدم نشستم طوری که رونم چسبیده بود به رون گردو تپلش وای که چه حالی میداد کیرم یه جوری راست شده بود که تو اون تاریکیم از تو شلوارم معلوم میشد تو دلم گفتم هر چی باد آباد و دستمو گذاشتم رو پاش برگشت نگام کردو آروم سرشو آورد دم گوشم و گفت دوس داری اینجوری جبران بشه خشکم زد با ترس گفتم چجوری یه لبخندی زدو سرشو گذاشت روی پام که مثلا میخوام بخوابم کیرم تو شلوارم راست شده بود و اومده بود کنار رونم خاله سرشو طوری تنظیم کرد که صورتش افتاد روی کیرم و هی صورتشو رو کیرم میمالید اصلا باورم نمیشد امشب کارمون به اینجا برسه قلبم تند تند میزدو نفسم از حس شـ.هوت و استرس به شماره افتاده بود دلم میخواست همینجا کیرمو در بیارم و بدم خاله ساک بزنه ولی نمیشد خاله هی صورتشو رو کیرم میمالید و یه وقتایی از رو شلوار گازش میگرفت انگار خیلی حـ.شری شده بود دستمو دراز کردمو رسوندم به کوسش سفت پاهوش به هم چسبوند و دوباره شل کرد که با کوسش ور برم منم تا میتونستم کوس و کونشو مالیدم که خیل

خاله مهری #خاله سلام داستان س.ک.س من با خاله مهری برمیگرده به دورانی که من چند ماهی بود که سربازیم تموم شده بود و تو بازار شاگرد بازار بودم یه خاله داشتم به اسم مهری که خیلی س.ک.سی بود و من از دوران نوجوونی تو کف رون کون تپلش بودم کمر باریکی داشت و فیس زیبایی داشت تنها ضعف بدنش سینه های معمولیش بود که خیلی با رون کون جذابش ست نبود تا اونجا که همیشه یادمه موهاشو بلوند میکرد وخیلی جذابترش میکرد بدن سفیدی داشتو وقتی راه میرفت کونش یه جوری بالاو پایین میشد که آدم یه جوری میشد و بی اختیار یاد فیلمای پـ.ورن میوفتادم چون یکی از فانتزیای من دیدن فیلمای پـ.ورن بود و همیشه به خودم میگفتم حیف این خاله گیر چه آدم داغونی افتاد شوهرش احمد آقا یکی از بازاریای پول دار بود ولی خیلی به خانوادش بها نمیداد همش یا سر کار بود یا با دوستاش تفریح و عشق و حال به خاطر همینم خاله بیشتر اوقات که احمدآقا نبود میومد خونه ما یه پسرم داشت که یه چندسالی از من کوچیکتر بود که خیلی باهاش جور نبودم یعنی ازش خوشم نمیومد یه جورایی اخلاقش به باباش رفته بود و خودشم فهمیده بود که ازش خوشم نمیاد زیاد دوروبرم نمیومد به خاطر همین بیشتر وقتا خاله تنها میومد خونمون خالم زن گرم و صمیمی بود و با هم رابطمون خوب بود چون شوهرش خیلی به خانواده اهمیت نمیداد بیشتر کاراشونو من میکردم و یه جورایی مثل پسر دومشون بودم تا جایی که یه وقتایی خود احمد آقا بهم زنگ میزد میگفت مثلا خالت میخواد بره جایی میتونی ببریش منم قبول میکردم نه به خاطر اون به خاطر رابطه خوبی که با خالم داشتم احمد آقا هر چند شوهر بیخیالی بود ولی رو این موضوع که زنش تنها جایی بره خیلی حساس بود چون اونم میدونست اگه تنها بره بیرون با تنو بدن و زیبایی که داشت امکان نداشت کـ.سی مزاحمش نشه و از طرفی خالمم زن بروزی بود و به ظاهرش خیلی میرسید و منم با این موضوع خیلی حال میکردم و یه وقتایی که باهاش بیرون میرفتم تیریپ اینکه مثلا دوس دخترمه به خودم میگرفتم مثلا از خیابون که رد میشدیم دست مینداختم دور کمرش که مثلا حواتو دارم یا یه وقتایی که تو یه جای شلوغ بودیم میرفتم پشتش دستمو میذاشتم رو شونهاش که مثلا کـ.سی از پشت بهش نچسبه یه وقتاییم شیطون میرفت تو جلدم خودمو از پشت میچسبوندم به کونش که قلمبه و پنبه ای بود وای که چه حالی میداد و بی اختیار کیرم یه نمیم خیزی میشد ولی خالم یه جورایی براش عادی بودو چیزی نمیگفت این قضایا گذشت تا زمانی که پسرش داود سرباز شد و بعد دوران آموزشی یگان خدمتیش افتاد شهر اراک چون تنها بچه خالم بود علی رغم جثسش خیلی پسر لوس و ناز نازی بود و خالم از اینکه رفته سربازی خیلی نگران بود که اتفاقی براش نیوفته یه روز سر کار بودم که خالم بهم زنگ زدو گفت میتونی بیای یه سر بریم اراک داود زنگ زده پشت تلفن گریه کرده یه چیزاییم گفته بود که خالم نفهمیده بوده و بعدشم تلفن و قطع کرده راستش خودمم نگران شدم ولی از اونجایی که میدونستم بچه تیتیش مامانیی مطمین بودم خیلی چیز مهمی نیست و فقط به عشق اینکه با خالم باشم قبول کردم که برم بعد از ظهر همون روز تو ترمینال قرار گذاشتیم که با تاکـ.سی سواریای اراک بریم تا قبل شب به پادگان داود برسیم وقتی رسیدم ترمینال خاله مهری رسیده بود انقدر نگران داود بود که نیم ساعت زودتر از ساعت قرارمون رسیده بود و یه تاکـ.سیم دربست کرده بود که خیلی معطل نشیم و راننده تاکـ.سیم که از ظاهر خاله مهری خوشش اومده بود قیمتو کمتر گفته بود که از دستش نره و قبل از اینکه من برسم شمارشم به خاله داده بود که مثلا اگه یه وقتی تاکـ.سی دربستی خواست بهش زنگ بزنه خاله اون روز یه شلوار جین جذاب پوشیده بود با یه بوت بلند قهوه ای با یه کاپشن مثلا بلند که زوری تا روی باسنش میومد و به جای شال کلاه بافت پوشیده بود و خلاصه تیپش مثل همیشه عالی بود موقعی که میخواستیم راه بیوفتیم یه آقایی که خیلی عجله داشت و نمیتونست منتظر بشه تا ماشین بعدی پر بشه با اصرار اون و موافقت خاله سوار ماشین دربستی ما شد اون آقا جلو نشست و منو خاله عقب و راه افتادیم تو راه خاله مهری همش از داود و از اینکه عجب غلطی کردم گذاشتم بره سربازی صحبت میکردو راننده ام که یه جورایی به خاله مهری نظر داشت یه وقتایی میپرید تو صحبتای خاله و نظر میداد که یه جواریی میخواست با خاله صمیمی بشه که مثلا مخشو بزنه و منم بهش اهمیتی نمیدادم خلاصه بعد از چند ساعتی رسیدیم جلوی در پادگانو داود پیج کردن و بعد از چند دقیقه ای داود آقای دراز و مامانی نمایان شدو بعد صحبت و گریه خاله مهری و داود معلوم شد که فرماندشون حالشو گرفته و از این داستانا منم یکم باهاش حرف زدمو دلداریش دادم که به هر حال سربازی این چیزارو داره و بلاخره تموم میشه و بعدا برا خودت مردی میشی و این حرفا متقاعد شد و با بوس و بغل خاله رفت و خالمم دیگه استرس و نگرانیش برطرف شد شب شده بود و به خال

sticker.webp0.09 KB

ه بادکش هم ننداختی عیبی نداره نمیخواد اصلا ماساژ حالش بیشتره و پیراهن شو کلا درآورد و دراز کشید سوتین سفید داشت گفت بازش کن کیرم شمشیر شده بود و آماده بودم سحر لب تر کنه تا بکنمش شروع کردم ماساژ ، چند دیقه گذشت که سحر گفت شلوارمو درار پاهامو ماساژ بده منم شلوارشو دراوردم شورتش هم سفید بود میدونست خیلی شورت و سوتین سفید دوس دارم دیگه داشتم دیوونه میشدم شروع کردم ماساژ پاهاش به ران هاش که رسیدم خودش پاهاشو بیشتر باز کرد شورتش خیس خیس شده بود ران هاشو الکی ماساژ دادمو رفتم سراغ باسنش شورتش رو پایین زدم با روغن فراوان ماساز دادم دیگه صدای آه آه سحر دراومد به سمت من چرخید و بادستش یهو از رو شلوارم کیرمو گرفت گفت من اینو میخوام زود باش تا کسی سر نرسیده درش بیار دلم کیر میخواد شلوارمو کشید پایین و کیر مو درآورد شروع کرد ساک زدن شهوت و استرس وجودمو گرفته بود اما سحر غرق شهوت بود من از ترس اینکه شاید بهزاد یا خانومم سر برسه نمیدونستم چکار کنم که سحر گفت بمال بمال سینه هامو کوسمو من خیلی داغ کردم ،بلند شدم شورت شو درآوردم تا بکنم تو کوسش که گفت من باز دلم میخواد کیرتو بخورم گفتم وقت نیس، پاهاشو باز کردم اومدم بکنم گفت یه بالش بذار زیرم تا ته بره تو کوسم بالش رو گذاشتم و فشار دادم تو کوسش ،یه آه بلندی کشید گفتم یواش تر چته گفت آخه خیلی خوبه بکن تند تند بکن دارم ارضا میشم ، کوسش آتیش بود و پر از آب یه دیقه تلمبه نزدم که وحشیانه ارضا شد جوری که با ناخن هاش کمرم رو جر داد از استرس و ترس منم آبم زود اومد کیرمو درآوردم ریختم رو شکمو سینه هاش ، تازه متوجه سینه هاش شدم که نوکشون درشت و سربالاست خانومم میگفت سینه های سحر قشنگ تره نوک پاستیل یه درشته ،بلند شدم شلوارمو پوشیدم گفت بیا بغلم کن گفتم نه دیره تا گندش در نیومده پاشو خودتو جموجور کن از اون قضیه یک سال میگذره و هر چند وقت یبار با سحر سکس میکنم اونم به اصرار سحر که میگه بهزاد منو ارضا نمیکنه و میدونست زن صیغه ای داره اما به من خیلی حال نمیده چون همش استرس دارم ولی سحر ول نمیکنه میگه تو نباشی جنده میشم الان هم موندم ادامه بدم یا نه اما در کل سکس با شورت و سوتین سفید خیلی میچسبه... نوشته: امین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ای انجام بدی آدمه دیگه بدن لخت و روغن و ماساژ و کمر و باسن و اوف اوف و آه اه ، اینو که گفت دوباره یه جوری شدم به دیوونه میگن خرمن رو آتیش نزنی میگه خوبه یادم انداختی ، با این حرفش کلی فکر خراب اومد تو ذهنم خلاصه رفتیم خونه پیش سحر گفت بریم تو اتاق خواب یه پارچه پهن کردم فرش روغنی نشه ،گفتم خوب زود باش بخواب بادکش بندازم باید برم مغازه کار دارم سحر رو شکم دراز کشید به خانومم گفتم دستیار لباساشو بالا بزن که شروع کنم لباسش رو بالا زد که چشمم به بند سوتین قرمز ش افتاد یه لحظه لخت کردن خانومم اومد جلو چشمم ، میخ شدم ، خانومم گفت بفرما دکتر خوبه ، گفتم آره خوبه ، نشستم کنار سحر و یکم روغن سیاهدانه ریختم رو کمرش که سحر یه اوییی کرد و گفت آی چه سرده، شروع کردم ماساژ که دوباره یه جوری شدم کیرم داشت راست میشد تاحالا دستم به بدن یه زن دیگه غیر از خانومم نخورده بود خلاصه یه ده دیقه ماساژ دادم و بادکش انداختم و تموم شد ، پاشدم گفتم من برم کار دارم به خانومم گفتم وسایل رو نیار بذار برای فردا بمونه ، خانومم گفت باشه بریم سحر کلی تشکر کرد و اومدیم بیرون که خانومم تو راه پله یهو کیرمو از رو شلوار گرفت گفت نه برای خواهرم راست نکردی آفرین میدونستم عوضی نیستی خداحافظی کردیم و من اومدم مغازه اما تا شب همش به سحر فکر کردم شب اومدم خونه و شام خوردیم و خوابیدیم تو خواب هم خواب سحر رو دیدم که داشت با کیرم ور میرفت که از خواب پریدم صبح شده بود و اونم سحر نبود خانومم بود داشت برام ساک میزد گفت پاشو برات خالیش کنم میری پیش سحر راس نکنی ، یه سکس صبحگاهی کردیم و بعداز دوش گرفتن خواستم برم پیش سحر که خانومم گفت من نمیام تنها برو خوابم میاد توهم که سبک شدی تنها بری هیچی نمیشه ، رفتم پایین و در زدم سحر در رو باز کرد رفتم داخل و مثل دیروز رفتیم اتاق خواب گفت آبجی گفت من نمیام پس امروز دستیار نداری ،دراز کشید و نشستم کنارش لباساشو بالا زد و گفت باقی شو خودت بالا بزن اصلا میخوای لباسمو دربیارم راحتره گفتم نه خوبه اما دلم میخواست لخت بشه ، با این حرف سحر و سوتین بنفش که پوشیده بود گرچه تازه خالی شده بودم اما راس کردم ،شروع کردم ماساژ که سحر گفت سوتینم رو باز کن دیروز روغنیش کرده بودی منم بازش کردم باز شروع کردم ماساژ که دوباره سحر گفت شلوارمم بکش پایین تر بالای باسنمم ماساژ بده اونجام درد میکنه ، حسابی راس کرده بودم انگار نه انگار تازه خالی شده بودم خلاصه بعداز اینکه کارم رو تموم کردم و به سحر گفتم من دارم میرم کاری نداری چرخید به بغل که تشکر کنه حالا از قصد بود یا هواسش نبود سوتین ش بازه سینش بیرون زد ، تشکر کرد و گفت ایندفه خیلی حال داد منم سریع پاشدم زدم بیرون که کیرم که راس شده بود نبینه ،باز همش تو فکر سحر بودم تو فکر حرفاش حرکتاش سینش که بیرون زد و… غروب بود که سحر پیام داد ، کلی تشکر و سپاس و اینکه کاش فقط فردا تموم نمیشد باز ادامه داشت آخه خیلی حال میده مخصوصا امروز خیلی خوب بود بالای باسنم خیلی حال داد ، میشه فردا اگه آبجی نیومد کل بدنم رو ماساژ بدی خیلی دوس دارم ،کاملا تو پیام هاش معلوم بود زده بالا ، من چیزی پیام ندادم فقط گفتم حالا تا فردا ، پیام داد اینارو پاک کن آبجی نبینه صبح شد خواستم برم پایین که خانومم تو رختخواب بود از زیر پتو گفت زود برو کارت رو انجام بده برو مغازه دست از پا خطا نکنی رفتم پایین در زدم سحر در رو بازکرد رفتم داخل و رفتیم اتاق خواب همه چی آماده بود ،نشستم گفتم بیا دراز بکش امروز خیلی کار دارم گفت نگو توروخدا ، اومد نشست گفت امروز کل بدنم رو ماساژ بد

کمردرد خواهرزن #خواهرزن اول از خودم و خانواده زنم بگم که من ۴ ساله که دامادشون شدم و زنم آخریه است و سه تا خواهر زن دارم که سومی ۴سال از خانومم بزرگتره و هم سن منه و شوهرش بازاریه خصیص و پول دوست و بد دل و منم عطاری و خشکبار دارم ،خانوادمون هم تقریبا حزب الهی هست و خواهرزنم توخونه بیشتر جلو من پوشیده میچرخید و خیلی رعایت میکرد ولی وقتی شوهرش نبود راحت تر لباس میپوشید و گاهی هم این اواخر شلوار و تیشرت یقه باز میپوشید خواهرزنم از خانومم قد بلندتر بود باسن کوچیک تری داشت اما سایز سینه هاشون یکی بود آخه خانومم سوتین خریدنی جفت میخرید میگفت برای آبجیمم هفتاده ما و خواهر زنم تو یه آپارتمان هستیم و چندساله همسایه ایم و فعلا بچه نداریم علی رغم تمایل خانواده هامون همه چی تو خونمون تقریبا شبیه هم هست از وسایل گرفته تا لباس و لباس زیر و … و از همه چیه زندگی هم باخبرند آخه صب تا شب کنار هم همه چیو براهم تعریف میکنند و هرکاری یکی بکنه اون یکی هم سریع تقلید میکنه خلاصه هیچی از هم مخفی نمیکنند حتی تا اونجا که از اول تا آخر رابطه زناشویی شون با شوهرشون رو براهم توضیح میدادند ، خانومم هم برای من تعریف میکرد ، بهزاد باجناقم ده سال از سحر خواهرزنم بزرگتر بود و تو تعداد رابطه ضعیفتر از ما بودند که ما اوایل فکر میکردیم برای بالاتر بودن سن ش باشه اما بعدا سر یه اتفاقاتی من فهمیدم که یه زن صیغه ای هم داره که اون قضیه رو فاکتور میگیرم ،اما سحر اصلا خبر نداشت منم به خانومم نگفتم گفتم بهش میگه شر میشه ، سحر فکر میکرد بهزاد سنش بالا رفته ضعیف شده اما خبر نداشت جای دیگه خودشو خالی میکنه برای همین از خانومم میخواست که من از عطاریم برای بهزاد تقویتی و تاخیری بیارم ولی نگه برای اون میخواد بگه برای دوستشه اما خانومم میگفت سحر گفته و میگفت یه وقت رو نکنی تابلو میشه ، آخه همیشه خانومم از گلایه سحر از شوهرش و حسودیش نسبت به سکس ما تعریف میکرد خلاصه داستان از اونجا شروع شد که سحر خواهر زنم کمر درد شدید گرفت و برای درمان دکتر های زیادی رفته بود که آخر سر گفته بودند باید عمل کنه اما هم خودش از عمل میترسید و هم خانوادش مخالفت میکردند و رسید به اونجا که من یه دکتر طب سنتی میشناختم معرفی کردم وبه پیشنهاد من که گفتم دکتر خوبیه و در این زمینه خیلی خبره است و من چندنفر معرفی کردم جواب گرفتند، قرار شد بریم پیشش( منم برای کسب تجربه میخواستم برم پیشش) طبق معمول که بهزاد از کاسبی ش نمیگذشت باکلی بحث رفتیم پیش دکتره که بعداز ویزیت گفت دارو میدم اما باید چندین جلسه بیایی بادکش کمر تا انحراف مهره هاتو درست کنم بهزاد باز شروع کرد غر غر که من نمیرسم خیلی دوره نمیشه و حرفهای دیگه که در نهایت دکتر پیشنهاد داد یکی دو جلسه ی اول رو که مهمه بیایید باقی دفعات بادکش رو خونه انجام بدید خلاصه اون دو جلسه رو با هزار مکافات رفتن و برای بادکش توی خونه خانومم حتی برای کلاس گذاشتن هم بود گفت من انجام بدم آخه من بادکش رو بلدم اما نه به عنوان حرفه و شغل در حد معمولی و چون خانومم گفته بود منم ناچارا قبول کردم اما حس عجیبی داشتم که کمر سحر رو لخت ببینم تازه بخوام با روغن هم ماساژ بدم و بادکش بندازم برای بادکش باید صبح ناشتا انجام میشد به خواسته ی سحر بعداز رفتن بهزاد گفت بیا برای بادکش که بهزاد نباشه آخه بد دل بودنش گل میکنه و چرت پرت میگه اعصاب همه رو خراب میکنه صبح ساعت ۹ اینا بود که سحر زنگ زد به خانومم گفت بیایید بهزاد رفت منم وسایل بادکش و روغن رو برداشتم برم که خانومم با شوخی گفت منم میام یه وقت شیطون گولت نزنه با آبجیم یه کاره دیگه

sticker.webp0.09 KB

کردم کیرمو گرفت با دستش و گذاشت تو کسش منم شروع کردم تلمبه زدن جون جون بکن اره چه کیر تر و تازه ای داری امیر جون اره منم حشرم زده بود بالا می گفتم قربون اون کست برم شاه کس من دوساله میخولم بکنمت جون اومدم پایین و دراز کشیدم رفت و نشست رو کیرم و شروع کرد بالا پایین کردن اوج لذت بودم بغلش کردم محکم نگه داشتم رو کیرم تموم ابمرپ تخلیه کردم و یه اه کشیدم خوابید کنارم و شروع کردم لب بازی چن دقیقه گذشت تا پاشدیم رفتیم حموم من حس بدی نداشتم ولی لیلا میگفت به نظرت کار درستی کردیم گفتم درست پ غلط دست خود ادماست گاهی باید لذت ببری رفتم داروخونه و براش قرص اورژانسی گرفتم بعد از اون چند باری با هم سکس داشتیم ولی هنوزم دودله که کار درستی هست یا نه... نوشته: امیر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ارایشگاه بابا حدود ساعت ۴ عصر راه افتاد و لیلا هم ارایشگاه بود استرس و خوشحالی عجیبی داشتم از اینکه شب من و لیلا تنها بودیم ساعت ۸ شب بود که لیلا اومد خونه لباساشو عوض کرد با یه پیراهن راحتی خونگی اومد رفت اشپزخونه من تو حال نشسته بودم داشتم امریکن گات تلنت میدیم گفت شام چی می خوری گفتم مهمون من پیتزا بخوریم گفت اخیش راحتم کردی حال و حوصله آشپزی نداشتم شام و خوردیم رو مبل ولو شدیم گفتم امروز حسابی خسته شدی گفت اره بابا سرمون شلوغ بود گفتم اخه شب جمعه اس دیگه ابروهاشو داد بالا و یه بله کشدار گفت سرش تو گوشی بود منم همه حواسم به اون گفتم لابد مشت و مال لازمی؟ گفت نه بابا برم یه دوش بگیرم سبک میشم می خوابم گفتم تعارف نکن بابا گفت از شما به ما رسیده امیر جون ساعت ۱۰ بود که اماده شد رفت حموم اتاق خواب ۱۰ دقیقه بعد رفتم تو اتاق تو حموم بود صدای اب میومد سوتین و شرتش رو تخت بود ورداشتم بوشون کردم مست شده بودم پام خورد به لوله جاروبرقی افتاد ابو بست گفت امیر تویی هول شده بودم گفتم اره گفت چی شده گفتم ببینم چیزی لازم نداری گفت نه مرسی اومدم بیرون شهوت سرتاپامو گرفته بود منتظر یه اتفاق مهم بودم اروم و قرار نداشتم امشب باید کارو تموم کنم یعد چند دقیقه اومد بیرون یه تاپ پوشیده بود با یه شلوارک رفت سر یخچال یه لیوان آب خورد گفت نمیخوای بخوابی؟ گفتم نه گفت ولی من خسته ام گفتم دوات پیشه منه یه نگاه شیطنت امیزی کرد و گفت لابد ماساژ؟ گفتم اره اون دفعه بد بود گفت نه والا رفت سمت اتاق ونشست سر تخت گفت باشه بابا بیا مشغول شو منم از خدا خواسته گفتم دراز بکش اونم خوابید بوی موهاش و شامپو و… داشت دیونه ام میکرد اروم دوتا دستم رو کشیدم پشتش شروع کردم به مالیدن کپل و شونه هاش تاپش یه کم کوتاه بود دستم رو از یر بردم تو و شروع کردم لمس بدنش سوتین نداشت هیچی نگفت انگار اونم دیگه همه چی رو ول کرده بود تا یه شب خوش باشه دیگه جراتم بیشتر شد اروم تاپش رو بردم سمت سرش تا درش بیارم گفت نمیخواد گفتم لطفا فقط تو ریلکس کن کمک کرد تاپش دراومد سینه هاش مونده بود زیرش دستش رو گذاشت کنارش منم اروم ازبغل می مالیدم رفتم سمت کون و شلوارک که اونم بکشم پایین ولی با دستش کشید بالا گفتم اینجوری راحت تر بودم گفت اخه زشته همینجوری که داشتم دستم رو میکشیدم لای کون و رونش گفتم یه لحظه به من فرصت بده اگر خوشت نیومد ادامه نمیدم هیچی نگفت شلوارک رو کشیدم پایین و کمرش رو بلند کرد تا درش بیارم کیرم داشت می ترکید یه خط قر مز شورت لای یه کون سفید گرد شروع کردم مالیدن دستامو برده بودم سمت سینه هاش و اروم از بغل می مالیدم برش گردوندم مثل یه شکار که تسلیم باشه عکس العملی نشون نمیداد فقط چشماش رو بسته بود طاقت نیاوردم سینه هاشو به نوبت گرفتم تو دهنم و اروم اروم دستمرو میکشدم لای پا و روی روناش تحریک شده بود گفت نکن امیر بسه دیگه گفتم لیلا جون امشب شب جمعه اس میخوام ثابت کنم مرد شدم لبخند زد و دیگه چیزی نگفت اخ که چقد منتظر بودم این کس رو بلیسم شورتش رو.کشیدم پایین و شروع کردم با لبام کسش رو خوردن زبون میزدم زبونم روتوش میکردم اه ناله اش بلند شده بود رو هوا بود از شهوت کمرش رو بلند میکرد سرم رو فشار میداد رو کسش منم با ولع نی خوردم دراز کشیدم کنارش و کیرم رو گرفت تو دهنش لیس میزد مثل بستنی بعد زبون میزد خایه هامو لب میزد داشتم ارضا میشدم گفت چی شده گفتم داره میادیه لحظه وایسا بعدم رفتم تو اتاقم اسپری تاخیری زدم برگشتم هنوز همونجور مست کیر و شهوت دراز کشیده بود پاهاش رو دادم بالا و پوزیشنی که بلد بودم رو پیاده

بود من که اومدم خودش رو جمع نکرد گفتم سلام گفت سلام خیلی خسته ام ولم کنن همینجا می خوابم گفتم همینجوری خندید و گفت حالا یه کم جمع و جورتر گفتم یه دوش بگیر گفت شونه هام درد میکنه فعلا حالش نیست گفتم کاش میشد مثل بچه گیا یکی ادمو میبرد حموم میشست میاورد گفت اره والا خیلی خوب میشد با لحن شوخی گفتم من زورم نمیرسه والا میبردمت اونم خندید گفت نه بابا اونقدرام سنگین نیستم گفتم خیلی خوبه که قدت بلنده استایل بدنت رو دوست دارم جذبه داری حتما خواستم زن بگیرم دنبال یکی مثل خودت میگردم گفت دیر جنبیدی بابات گرفت بعدش جفتمون خندیدیم خوب داشت پیش می رفت و من ترس و خجالتم داشت می ریخت گفت حالا کو تا تو زن بگیری هنوز جوجه ای امیر جان گفتم نه بابا دیگه ۱۹ سالمه قدیما همسنای من دوتا بچه داشتن گفت بچه هم می خوای پس خب خب حالا کسی رو هم سراغ داری گفتم بذار بیام ارایشگاه خودم پیدا میکنم گفت نه با توجه به معیارای تو باید ببرمت استخر نه ارایشگاه داغ شده بودم کیرم شق بود شلوارک پام بود نشستم کنارش و گفتم من که از خدامه گفت خب حالا اول مرد شو بعدا یه فکری برات میکنم گفتم باشه به وقتش ثابت میکنم( تو دلم گفتم به وقتش مردی روتو عمق کست احساس می کنی) یه دفعه گفتم می خوای سر شونه هاتو ماساژ بدم گفت اخه… فهمیدم دوست داره برش گردوندم و نشستم پشتش ضربان قلبم تند تند میزد داغ بودم این اولین بار بود که میتونستم به بدن لیلا دست بزنم شروع کردم از گردن تا پایین شونه هاش رو مالیدن دستم به بند سوتینش میخورد گفتم دراز بکش گفت نه مرسی دیره پاشم کرامو بکنم فکر کنم ترسیده بود جلوتر بریم یه کم با لاله های گوشش بازی کردم گفت مرسی عزیزم حالم خیلی بهتر شد از اینکه کار متوقف شده بود حس بدی داشتم ولی همینکه تا اینجا پیشرفت داشتم ذوق داشتم چند روز بعد دوباره پیشنهاد ماساژ دادم من و.من کرد ولی پذیرفت اومد نشست گفتم دراز بکش یه لحظه وایسا رفتم پتو اوردم زیرش بندازم با دستپاچگی گفت نه پتو نمیخواد گفتم اخه بدنت رو فرش اذیت میشه گفت بریم رو تخت فقط زودتر که کار دارم یه جوری حرف میزد انگار میخواد بهم حال بده منم از خدا خواسته پشت سرش راه افتادم سمت اتاق و تختشون زیر سرش رو میزون کرد دمر خوابید آخ که این صحنه رویای من بود رونای گوشتی و پاهای کشیده واستایل شاسی بلندش باسن و… اروم نشستم رو باسنش و دستامو کشیدم پشتش اروم از پشت گوشاش تا گردنش و تا انحنای باسن هر چی از ماساژ بلد بودم پیاده کردم دو دل بودم باسن رو هم بمالم یا نه به خودم گفتم نهایت بلند میشه میگه نه دیگه جرات پیدا کردم شروع کردم به مالیدن کونش اروم هر طرف رو میگرفتم و می مالیدم خواسته و ناخواسته دستم می خورد به خط کون و سوراخش اخ کیرم داشت می ترکید اروم اومدم جلو حالا کیرم رو خط وسط کونش اماده باش وابساده بود جلو عقب میرفتم به بهانه مالیدن شونه‌هاش کیرم میخورد بخ باسنش دیگه فهمیده بود ولی به نظرم اون حالی که داشت میبرد مانع میشد اعتراضی بکنه با صدای ضعیفی گفت بسه مرسی خسته شدی حسابی گفتم باشه الان تموم میشه برگرد اخ که وقتی برگشت اون کوس کلوچه ای تپل هر کسی رو دیونه میکرد اروم دست انداختم لای پاش و یکی یکی روناش رو مالیدم بلند شد گفت خیلی ممنونم امیرجون اولین بار بود به جای جان میگفت جون کارا داشت خوب پیش میرفت ولی من طاقتم تموم شده بود منتظر شدم تا یه فرصت خوبی پیدا بشه یه پنج شنبه به بابام خبر دادن که بابابزرگ حالش خوب نیست و بابا هم باید می رفت شهرستان وقتی به مامان لیلا گفت لیلا گفت خیلی دوست دارم بیام ولی من فردا عروس دارم باید از صبح برم

من و مامان لیلا #مامان #تابو سلام به همه دوستان عزیز من امیرم و الان بیست سالمه پدر و مادرم وقتی ۱۶ سالم بود از هم جدا شدند پدرم کارمند بانک بود و مادرم خانه دار زندگی متوسطی داشتیم ولی مادرم مدام با پدرم دبود داشت تا عاقبت زندگی شون از هم جدا شد من موندم پیش بابا چون مادرم توانایی نگهداری از من رو نداشت دوران بلوغ بود منم در اوج شهوت خونه هم تا اومدن بابا خالی بود دیدن پورن و جق زدن و… دو سال بعد یک روز بابا گفت که قید ازدواج داره بابا ۴۴ سالش بود و من ۱۸ ساله لیلا هم یه زن ۳۴ ساله بود قد بلندی داشت و توپر بود برعکس مامان خیلی چیتان پیتان کرده بود صورتش یه زیبایی خاصی داشت ارایشگر زنانه بود نمیتونستم بپذیرمش اما چاره ای نبود رفتار سرد و بی میلی باهاش داشتم اون ولی میخواست ارتباط برقرار کنه بیشتر تو اتاقم بودم و سرگرم کارای خودم پوشش لباسش تو خونه خیلی راحت تر از مادرم بود کم کم توجه منو جلب کرد دزدکی سینه هاش و سفیدی گردن و لاله گوشش رو دید میزدم باسن گرد و رون های کشیده اش رو از لخت تصور میکردم بعد احساس گناه میکردم اما کم کم احساس شهوت بیشتری داشتم و مدام اونو در حال سکس با پدرم تصور میکردم چند باری هم دم اتاقشون گوش وایسادم ولی چیز دندون گیری دستگیرم نشد یه روز که خونه نبود رفتم سر کشو لباساش از دیدن اون همه شورت های خوشگل و سکسی سر کیف شدم سوتینهای بزرگ و خوشگلش که بوی سینه هاش رو میداد کشیدم به کیرم مست شده بودم رفتم تو اتاقم یه جق زدم بعدش احساس پشیمونی کردم دوباره اما ففط چن دقیقه بعدش دوباره همون احساس شهوت رو بهش داشتم کم کم سعی کردم بیشتر باهاش باشم وقتایی که خونه اس به بهونه های مختلف اونم از اینکه من رابطه گرمی برقرار کنم استقبال کرد یه بار که تو اتاق بود بی هوا درو باز کردم تا چیزی بهش بگم داشت لباس عوض میکرد باورم نمیشد اون بدن رو داشتم لخت میدیدم تا متوجه شد سریع خودش رو جمع کرد و گفت ای وای امیر منم درو بستم گفتم ببخشید خودش رو جمع و جور کرد گفت بله یه تی شرت یقه باز تنش بود و یه شلوار لگ سوتین نداشت نوک سینه هاش از پشت تیشرتش حشری کننده بود اصلا یادم رفت برای چی اومده بودم گفتم لباسای منو تو ماشین انداختی؟ گفت نه من دوش بگیرم با لباسای خودم میندازم گفتم مرسی به طور عجیبی شهوتم بالا زده بود حتی فکر اینکه لباسای من بت لباسای اون تو یه سبد باشه کیرم رو شق می کرد قبل از اینکه بره حموم رفتم و دو تا از شورتام رو اوردم روی لباسا انداختم که تو دید باشه تو حال نشسته بودم که اومد و رفت حموم طاقت نداشتم رفتم تو اتاق شروع کردم به یادش جق زدن داشتم تو پورن ها میگشتم چشمم خورد به ویدئو هایی با عنوان سکس با مام و استپ مام جستجو کردم فیلما داشتم به نقشه ام فکر می کردم یه راهی که بتونم با لیلا سکس کنم یه بار وقت حموم شورت چسبون پوشیدم و رفتم زیر دوش و بهش فکر کردم کیرم سیخ شد و کاملا از رو شورت خیس و چسبون قلمبه شد فرصت خوبی بود صداش کردم وقتی اومد درو کامل باز کردم گفتم میشه یه صابون بهم بدی؟ دیدم چشمش به شورتمه ولی به روم نیاورد و به شوخی گفت مصرف صابونت بالاست؟ منم خندیدم و پرو پرو گفتم جوونیه دیگه! اونم خندید این بهترین مکالمه بود و شروع خوبی بود برای زدن مخ لیلا جون چند بار به بهانه های مختلف وادارش کردم چه حموم چه جاهای دیگه که بدنم رو لخت ببینه و تحریک بشه زن هات و جذابی مثل لیلا احتیاج به سکس داره اونم زیاد ولی پدرم سرد مزاج بود و دیر به دیر رابطه داشت بعدها بهم گفت یه روز از ارایشگاه اومده بود رو مبل لم داده بود مانتو و شالش و کیفش هم ولو بود پاهاش رو باز کرده

sticker.webp0.09 KB

م با داد شهوتی ندا میشد حس کرد شرو کردم تلمبه زدن یکم ک گذشت ندا داد میزد تن تر آرمین تند تر جووووون جووووون قربون کیرت برم درد و بلاااای کیرت تو سر عموت جوووون بزن بزن بزن ااااااخ ارضا شد افتادم روش سینه هاش از پشت گرفتمو گردنشو گوششو خوردم تا لرزشش تموم شد اروم شد برگشت منم پاشدم یکم ک راحت بچرخه سرمو گرفت کشید تند تند لبامو میخورد و ازم تشکر میردم کم کم از جلو گذاشتم تو کسش دوباره شرو کردم ب تلمبه زدن دوباره اه و نالش بلند شد هی میگفت آرمین تا ته آرمین تا ته بلندش کردم داگی شد از پشت گذاشتم تو کسش تلمبه های شدید میزدم چند دیقه ک دیدم بازم داره دادا و فریاد راه میندازه منم وانستادمو تندو محکمش کردم منم نزدیک بودم، ندا گفت جون جون جون کییییییر ب این میگن کیر حسین اقااا جون آرمینه بزن بزن دارم میااااام تند تندتر اااااخخخخخ ارمین اومدم آرمین ترکیدم منم چون نزدیک بودم ولش نکردمو تندتر زدم و چون قرص دورژانسی رو تو کیفش دیده بودم یهو نعره کشان ریختم تو کسش تا بحال اینطوری نپاشیده بودم ۴۰تا ۵۰ ثانیه کیرم تو کسش دل میزدو ندا تند تند با دل زدناش میگفت جون جون جون … اخ اخ… تا کیرمو کشیدم بیرونو ابم کم کم میریخت ی دستمال گذاشتم لای کسشو بغلش ولو شدم یخورده ک ارووم شدیم نفسمون جا اومد همو بغل کردیمو کلی نازو نوازش و اینا اونشب تا صبح ۲ بار دیگه کردمش صب بردمش خونه خودشون پیادش کردم. از اینجا تازه خاطرات شیرینم با ندا شروع شد و سکسای جذابی رو باهم تجربه کردیم. ک اگه استقبال بشه اونارم مینویسم دوستان سایت رو از ۱۷ سالگی میشناسمو توش هستم اما اولین باره داستان مینویسم امیدوارم اگه بد بود ببخشید... نوشته: آرمین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کشی میترسیدم اما چون مستی سکس حال میده ی ته پیک ریز واسه ندا ریختم ی پیک نصفه واسه خودم خوردیم من ی سیگار روشن کردم (هر روز گلم میکشیدم ولی فعلا جلو ندا سیگار و مشروب رو دایره بود) ندا گفت ی سیگارم ب من میدی سیگار بش دادم ندا روسری سرش نبود اما ی تونیک حلقه ای با ساپرت تنش بود هواهم شرجی جفتمون گرممون بود رو تراس بودیم شمالم ک تابستوناش نگم براتوون گفتم بریم تو کولر بزنیم ندا موافق بود اومد پاشه دیدم سختشه گرفتم زیر بغلشو دست انداخت دور گردنم منم تو راه با سینه هاش بازی میکردم ندا هم زیر لب میگفتی آرمین چیکار کردی باهام ک بخاطرت این وقت شب اینجامو تا صبح قراره زیرت باشم. چیکار کردی ک عاشقت شدم و… یهو لبامون تو هم گره خورد چند ثانیا دیدم طاقت سرپا واستادن نداره ندا پرتش کردم رو کاناپه افتام روش دیدم میگه اتیش گرفتم کولرو روشن کن پاشدم کولر و زدم دیدم تونیکشو در اورد منم ی تاپ گشاد با ی شلوارک ستش خاکستری پوشیده بودم بدنمم بخطر افتاب شمال همش برنزه بود. تونیکو درآوردو من باز افتادم روش بغلم کرد محکم فشارم میداد کیرم داشت منفجر میشد شرت اسلیپ پوشیده بودم زیر شلوارک میگفت ججوووون دلم چقد دلم میخاستت آرمین گفتم دلت چیه منو میخاست یهو منو از رو خودش حول داد عقب دست کشید از زیر تاپم شکممو سینه هامو گرفت گفت این بدن نازتو کم کم گرفت تاپمو دراورد. یهو یاد ی موضوعی افتادم گفتم راستی ندا تو گفتی هر شب، شب جمعه دارین پس نباید اینقد کمبود سکس داشته باشی طبیعتا گفت بابا شوخی کردم ب زور هفته ای یبار اونم ی دیقه با کیر کوچیک عموت و اون شکمش ک نمیزاره کیرشو ببینی واس من کمه واقعا من جوونم اون ۳۶ سالشه من تازه ۲۶ سالمه من یکی مث تورو میخام ک لذتشو ببرم سوتینشو واکردم افتادم ب جون سینه های سایز ۷۵ش د نخور کی بخور تا دادش دیگه دراومد ویلامونم ک توش بودیم بزرگ بود مشکل سرو صدا نداشت کم کم از رو ساپرت همینطور ک سینه هاشو یکی یکی با ی دست میگرفتمو میخوردم با ی دستم دستمو رسوندم ب کوسش دیدم ساپورت خیسه سینه هارو ول کردم اومدم با زبون پایین شکمش تخت بود کونش واقعا تپل یخورده شکمشو لیسیدمو دست اندختم اساپورت رو کندم شرتشم قرمز طوری بود ست سوتینش با دندون گرفتم از سمت کسش کشیدم کسش خوشبو بود بوی اب کسش پیچیده بود خلاصه شرتو کندمو شرو کردم خوردنو انگشت کردن کسش ک خیسه خیس بود. ندا با دستاش سرمو فشار میدادو خونه رو گذاشته بود رو سرش یکم ک خوردم اومدم افتادم روش دوباره لباشو شروع کردم ب خوردن دستشو رسوند ب کیرم یهو سرشو کج کرد ک لباشو ول کنم ‌گفت جوووون میدونستم با این اندام سکسیت کیرتم خوردنیه پاشو ک میخام واست بخورم کیف کنی خلاصه پاشدم ندا رو زانو هاش واستادو شروع کرد شلوارکو دراوردن یهو کلفتی کیرمو از زیر شرت تنگم دید و ی گاز از سرش زد گفت جوووون ب این میگن کیر شرتمو دراوردو شرو کرد از سرتا تخمای کیرمو برانداز کردن سرشو بوسیدو شروع کرد ب ساک زدن ی ساکر حرفه ای بود واقعا ی چند دیقه ک خورد دیدم اینطوری ادامه بده تخمامم از سر کیرم میکشه کون ب هوا خابوندمش و ی بالشگذاشتم زیر کونش افتادم ب جون کونشو کسش ک ازین زاویه جذاب بود کونشم خوش بو بود لامصب یخورده ک کسو کونشو لیسیدن خابیدم روشو از بغل سرشو کج کردمو لباشو گرفتم از پایینم کیرمو لای چاک کسو کونش میکشیدم قشنگ با اب دهنمو اب کسم خیسهخیس بود ندا هم ناهله های سکسی میکردو قربون صدقم میرفت تا اینکه طاقتش تموم شد و التماس میکرد بکنم تو کسش کیرمو دستم گرفتمو گذاشتم دم کسش چون خیس بود راحت رفت اما تنگیشو هم با فشاری ک ب کیر میومد ه

رابطه با زن عمو در شرجی شمال #زن_عمو #مستی سلام اسم من آرمینه از یکی از شهرای شمال کشور الان ۳۰ سالمه قدم ۱۸۷ وزنم ۷۵ از ۱۶ سالگی فیتنس کار میکنم این خاطره برمیگرده به ۹ سال پیش یعنی ۲۱ سالگیمو تازه از سربازی برگشتنم ی عمو داشتم ک اسمشو میزارم حسین . عموی ما تو ۲۷ سالگی میره ی دختر جوون و خوشکل ک از من ۵ سال بزرگتر بود رو میبینه و عاشقش میشه. وقتی من ۲۱ سالم بود زنعموم ندا خانوم قصه ۲۶ سالش بود. یکم اگه بخام راجع ب ندا بگم اینکه ی دختر احساسی خوشکل دماغ فابریک کارخونه عملی فیس خوشکل و سینه های ۷۵ قد ۱۷۰ کون قلمبه کلا دافی بود واس خودش( حتی بعد ها ک میکردمشم دوس نداشتم باهاش جایی برم خیلی تابلو میچرخید) خلاصه میگفتم باهم راجع ب دوس دختر و اینا صحبت میکردیم کلا تا ک ی روز صبح شنبه راجع ب ساخت ی میز کامپیوتر بهم زنگ زد دیدم میزوون سرحال شاداب خلاصه کیفش کوکه گفتم چته ندا خانوم میزووونی شب جمعه و اخر هفته خوبی داشتی معلومه هااا گفتش ما هر شب شب جمعه داریم من یهو جا خوردم اما نخشو ول نکردمو سریع گفتم پس حسابی خوشبحال عمو شده یخورده ندا خندیدو قرار درست کردن میز کاپمیوتر رو گذاشتم یکی دو هفته طول کشید تا میز کامپیوتر حاضر شد و واسش بردم هرچقدر خاست پول بده ازش نگرفتم ی پسر عمو دارم ک از خودم ۱۰ سال کوچیکتره اسمش مانیه اون خونه بود دیگه نمیشد کاری کرد یا حتی فکری کرد منم کلا هنوز تو فکر اون حرف پشت تلفن ندا بودم خلاصه فرداصبحش عمو رفت سر کار و مانی رفت مدرسه زنعمو زنگ زد دیگه شروع کرد هی آرمین جون من فدات شم دستت درد نکنه بگو چقد میشه حساب کنمو ازین حرفا منم ک نخ دادنشو دیده بودم یهو گفتم راه های دیگه ای هم واس تشکر هست ندا خانوم اولش بهش برخورد یا حداقل اینطوری وانمود کرد اما بعد یهو جمعش کردم گفتم یعنی این همه زحمت ی بوس نداره؟؟ گفت باشه دیدمت ی بوس رو لپات میدم ، منم ک طمع کار گفتم اصن یکاری کنیم. گفت چی؟؟ گفتم چند روز دیگه تولدمه یهو کادوی دوتاشو بزار روهم لباتو چند ثانیه بهم بده اونم یطوری ک مثلا رو نشون نده و خیلیم جدی نباشه گفت باشه حالا پرو نشو خلاصه این چندروزی ک تا تولد مونده بود قول لبو گرفتم. شب تولدم خونه اقاجونم بودیم ک یهو پیام داد بیا خونه کارت دارم خونش ی کوچه پایین تره رفتم دیدم ی گوشی جدید واسم گرفته و یهو گرفتمش بقلم لبای همو چند ثانیه خوردیم منم ی دست رو سینش ی دست تو چال کمرو رو کون تپلش چند ثانیه ک شد یهو گفت وای بسه این چ کاریه ما داریم میکنیم بریم الان بهمون شک میکنن ی چند روز با سکس چتو اینا گذشت تا اولین قرارمون رو ی ویلای لب ساحل از دوستم گرفتم کلیدشو زنعمومم شب خونه مامانش اینا مراسم داشت بعدشم عمو فک میکرد شب اونجا واسته اما اخر شب پیچوند منم رفتم دنبالش(اونموقع ی پرشیای آبی داشتم چون از بچگی تو کار دکوراسیون داخلی بودم دستم میچرخید.) رفتم سوارش کردم میدونستم مشروبم میخوره از قبل ی نیم لیتر گرفته بودم خودمم ی ترای ۲۲۵ خوردمو ی ویزارسن توپ بودم کیرمم شق(کیرم ۱۸ سانته اما کلفت واقعا کلفت شاید از بطری تک نفره کوکا یکم نازکتر ب لطف ویزارسن شقه شق بودو رگ دار. بدنمم ب لطف بدنسازی خوب و سکسی بود. (اگه زیاد توضیح میدم واس اینه ک اگه استقبال بشه داستانم ادامه داره میخام قشنگ بشناسید) خلاصه توراه یسره دستم تو لاپاش بود ندا میگفت تو چقد حولی واقعا هم حول بودم کس و کون خب کرده بودم اما ندا یچیز دیگه بود. رسیدیم ویلا و رفتیم تو. تو راه چند سیخ ازین گاریای کباب کثیف ک تو شمال زیاده کباب گرفته بودم نشستیم عرقو با کباب خوردن خلاصه سر پیک دوم سرش گرم شد چشاش افتاد . یخورده از جنازه