en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 215 subscribers, ranking 1 267 in the Books category and 13 362 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 215 subscribers.

According to the latest data from 27 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -591 over the last 30 days and by -23 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.45%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.91% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 888 views. Within the first day, a publication typically gains 985 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 28 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 215
Subscribers
-2324 hours
-1407 days
-59130 days
Posts Archive
لباش گفت خیلی هم دلش بخواد ، دهنم رو کج کردم و گفتم آره تو خوبی با اون لب گرفتنت ، مامان به دنبال تلافی حرفم بود که از کنارش فرار کردم و به اتاقم رفتم ، بیش از پانزده رو از اون شب گذشته بود و صبحی که آبتین مدرسه بود و بابام سر کار بود بعد از نرمش صبحگاهی و صبحانه نوبت باز کردن کتاب ها بود که توی آشپزخونه مامان رو گیر انداختم و گاز محکمی از بازوش گرفتم و فرار کردم ،مامان فوشم داد ولی به سمتم نیومد و من به سمت اتاقم رفتم و نزدیک اتاق بودم که چنان پسی به گردنم زده شد که مغزم جابجا شد، مامان ی ست تونیک و شلوار نقره ای که تازه از اینترنت سفارش داده بود تنش بود و من ست کیت بسکتبال تنم بود ، ثانیه ای نگذشت و ناخواسته بود که برگشتم و اردنگی به باسنش زدم و چون مامان در حال فرار بود انگشتای پام لای پاهاش رفت و مامان همونجا موند و زانو زد و به بغل افتاد و در حالی که به خودش میپیچید منو فحش میداد ، وقتی فهمیدم چه غلطی کردم به گوه خوردن افتادم و پشت سرش زانو زدم و حالش رو پرسیدم ، مامان مثل پسری که توی تخماش ضربه خورده باشه به خودش میپیچید و چیزی که پیدا بود دردش بیشتر از درد تخم درد پسرا بود و در لحظه ای که درد میکشید نمیتونست از محل دردش دست بگیره ، مامان یک دستش رو از پشت به لای لمبراش رسونده بود ولی حرکتی نداشت ، وسط غلط کردم گفتنام به فکر برداشتن قدمی بزرگ به سمت مامان افتادم و گفتم مامان بزار آروم ماساژش بدم ، مامان که در کما بود گفت نمیخواد، نفسم بند اومده بود که دستش رو وسط چاک لمبراش درآوردم و ابتدای درز لمبراش رو دست گذاشتم که مامان دستمو سریعاً پس زد و تند گفت بیشعور گفتم نمیخواد ، دست مامان رو با عصبانیت پرت کردم جلو و گفتم داری درد میکشی اونوقت به خاطر افکار مزخرف نمیزاری ماساژت بدم که زودتر خوب بشی ؟!اینم شد مثل قضیه لب گرفتنت ، این بار دستم رو جلوتر و دقیقا روی سوراخ کس و کونش گذاشتم که مامان عصبانیتم رو درک کرد ولی نمیخواست من این کار رو انجام بدم و بار دیگه دستش رو جلو آورد و قصد چرخیدن داشت که بلند گفتم مامان بس کن ، تو فقط بگو کجات درد میکنه ، ویبره دادن دستم رو شروع کرده بود و مامان تلاشش بی فایده بود و اینبار ملتمسانه گفتم صابر بس کن زشته ، گفتم اتفاقاً خیلی هم قشنگه که ی پسر گوهی که خورده رو خودش درست کنه ، مامان از فشار دستم روی جایی که دردش داشت به تنگ اومد و گفت حداقل آروم تر ، حالا که مامان دستم رو لای پاهاش پذیرفته بود وقتش بود داستان دروغی رو که به ذهنم رسیده بود بگم ، گفتم خوب شد این اتفاق چند سال پیش نیفتاد ، مامان در عالمی نبود که بگه چرا و خودم ادامه دادم و گفتم ی چیزی برات تعریف میکنم نه بهم بخند و نه ازم ناراحت شو چون واقعاً اون موقع کسی نبود نصیحتم کنه و مغزم درست کار نمیکرد ، نرمی زیر انگشتام حس میکردم که بی شک کصش بود سکوتش فقط از روی اجبار من و دردی بود که که اشکشو در آورده بود ، +پونزده شونزده سالم شده بود و همزمان با بلوغ جنسیم داستانهایی از دوستام شنیده بودم که تحریکم کرده بود و هر روز در عذاب بودم و دوست داشتم کسی توی زندگیم باشه تا بتونم با دیدن بدنش به سوالهای توی ذهنم جواب بده ، بارها اومدم که با التماس بهت بگم بذار یک بار بدنت رو ببینم و ی وقتایی ازت متنفر بودم که چرا مامانم نباید باهام راحت باشه تا بتونم به راحتی ازش خواستم رو بخوام تا اینکه با خودم گفتم حالا که مامانم کم لطفی میکنه خودم باید ی کاری کنم و اومدم و وقتی حموم بودی گوشیم رو توی اتاقت کار گذاشتم ولی فکر میکردم ی فیلم معمولی ازت میگیرم ولی وقتی فیلم ب

تر، مامان رو هیچ وقت نتونستم لخت ببینم ولی با بالا رفتن لباس و از زیر یقه آناتومی بدنش رو میتونستم تصور کنم ، بابام اسمش بابک هست و به خاطر شغلش همیشه ریش داشت و اعتقاداتی و سر سنگین بود و داشتن ماهواره و رفت و آمد غیر ضروری توی خونه ما ممنوع بود، منم که صابر نوزده ساله و برعکس داستان های دیگه کیرم کوچیکتر از اونی بود که زنی میانسال رو آزار بده و هم وزن مامانم بودم و قدم پنج سانتی بلندتر بود که بخاطر همون تپل نشون نمیدادم ،من که کمی ترسیده بودم با دلهره و به گلایه گفتم خب ببین خارجیا مامانا لب پسراشون رو میبوسن تو هم منو ببوس…قول میدم جاشو تمیز نکنم ، مامان به یک باره گفت برو گمشو…هی دارم فکر میکنم منظورش چیه؟ صدای در دستشویی اومد و خودمو مشغول صحبت کردن در مورد لپتاپ کردم که مامان طاقت نیاورد آبتین به اتاقش برسه و به طعنه گفت کاسه کوزتو جمع کن برو بخواب که فردا خواب نمونی ، من که ضایع شده بودم گذاشتم آبتین به اتاق بره و لپتاپ رو بستم و همراه با لبخند دندونام رو روی هم کشیدم و گفتم پس یادت باشه که خودت خواستی ، دستمو برای مهار کردنش بالا بردم که مامان که میدونست قراره اذیتش کنم داد بلندی زد و آبتین که فهمید داریم بازی میکنیم توی اتاقش صدا زد داداش بیام ؟ داد زدم نه خیالت راحت تویه خاکمه ، مامان رو روی تختخواب خوابوندم و تا زمانی که مطمئن شدم آبتین نمیاد بازوش رو گاز میگرفتم ، با التماس مامان آروم شدم و ولی رهاش نکردم و با زل زدن توی چشماش گفتم حالا دیگه پسرتو بوس نمیکنی ؟ بار دیگه مامان دست رد به سینه من زد و آروم شدم و دستاش رو رها کردم و گفتم چرا واقعاً ؟ مامان که دید قصدم فقط سوال کردنه گفت خوشم نمیاد ، نگاش کردم و با تعجب گفتم از بوسیدن لبای من حالت به هم میخوره یا برای بابا هم همینجوری ؟ سوالم براش سنگین شد و با کمی حاشیه رفتن گفت کلاً خوشم نمیاد ، به صورت تمسخر آمیز به صورتش خندیدم و گفتم آره منم خرم ، مامان با سیلی به سمت صورتم از روی حرص اینکه حرفش رو باور نمیکنم گفت به جون خودت جدی میگم ، انگار که بیش از حد برام باورش سخت باشه گفتم مگه میشه!مگه داریم!؟ باز گفتم یا اینکه بابام دوست نداره یا اینکه چون ریش و سبیل داره خوشت نمیاد ولی در هر صورت بوسیدن لب چیز بدی برای حتی مادر و پسر نیست ولی اون چیزی که بین زن و شوهر اتفاق میوفته همونیه که توی فیلم ها میبینیم و بهش میگن لب گرفتن ، مامان محکم‌تر سیلی به سمتم انداختم که بدجوری گردنمو سرخ کرد ولی هیچ عکس العملی نشون ندادم که مامان گفت ببین پسرم چیا از فیلم ها یاد گرفته! لبخند مرموزی زدم و گفتم میخوام یادت بدم که تو هم یاد بابام بدی ، مامان میدونست چی رو میگم ولی حتی تصورش رو نمیکرد میخوام چکار کنم که گفتم وایسا ، سریع سراغ آشپزخونه رفتم و با پلاستیک فریزر برگشتم و روی تختخواب بالای مامان خیمه زدم و گفتم از روی این یادت میدم ، مامان باز مقاومت کرد و یاد گرفتن همچین چیزی رو بی ارزش دونست ولی پا فشاری کردم و گفتم من حالیم نیست باید یاد بگیری ، مامان که نمیتونست منو بیخیالم کنه برای بوسه ای کوتاه از روی پلاستیک همو بوسیدیم و فوراً جفتمون شاکی شدیم و اون برای بی‌فایده بودن این کار و من از سر اینکه چرا لبهاش رو بسته بود ، بار دیگه قسم خوردم که بار آخره و پلاستیک رو روی لباش گذاشتم و در لحظه ای که لباش رو باز کرده بود برای کنترل لبش دندونام رو روی لبای پایینش گذاشتم و تا گرفتن نیشگون از بازوم نگهش داشتم و با خنده رهاش کردم ، برای عوض کردن جو گفتم من اگه به جای بابا بودم طلاقت میدادم ، مامان با پاک کردن

عشقی که جاریست #مامان تقریباً هر ماه یک بار بابام باید شیفت شب میموند و اون شب ی فیلم ژانر خانوادگی دوبله فارسی بدون سانسور‌ دانلود کردم تا سه تایی ببینیم، منو آبتین ساعت ده بود که به اتاق مامان و بابا رفتیم و اونقدری مامان رو صدا زدیم تا اومد ، لپتاپ رو تنظیم کردم و پلی کردم ، آبتین اول راهنمایی بود و بدش میومد که نمیزاریم صحنه های فیلم رو ببینه و با این حال مامان که نشسته فیلم رو میدید گوشاش رو می گرفت و من با یک دست چشماش رو و از اونجایی که ممکن بود به حمایت آبتین احتیاج پیدا کنم لای انگشتام رو باز میذاشتم تا ببینه ، یکی از صحنه های خنده دار فیلم این بود که پسره برنده جایزه ایالتی شد و مادرش از شدت خوشحالی خودشو بغل پسره انداخت و لبشو بوسید و در حالی که باعث خنده همه شده بود پسره لباش رو تمیز کرد ، از اونجا به بعد فیلم توی فکر بودم که فیلم تموم شد و مامان ازمون خواست که به اتاقمون بریم ، در حال جمع کردن سیم لپتاپ بودم که آبتین خواست که به اتاق بره و برای اینکه دیر رفتنم به اتاق رو برای آبتین توجیه کنم گفتم راستی مامان فایل عکسهای دوستام نیستشون و همراه با این حرفم لپ تاپ رو روشن کردم ، صدای باز شدن در دستشویی رو که شنیدم لپتاپ رو رها کردم و دست مامان رو گرفتم که مامان فهمید میخوام ی چیزی بگم یا اینکه اذیتش کنم و دست دیگش رو جلو آورد و خودش رو عقب داد تا نتونم کاری کنم، درست رفتم سر اصل مطلب و به گلایه گفتم مامان تو چرا منو نمیبوسی ؟ مامان که نمیدونست در مورد چی صحبت میکنم پرسید چی؟یک ساعت به لحظه تحویل سال هزار و چهارصد مونده بود که مامان در اون لحظه به نظرم زیباترین و سکسی ترین زن جهان اومد و لباس آرایش بدن مو لب ساق پا و همه چیزش دست به دست هم داد تا با وجدانم کنار بیام و داخل حمام گوشه‌ای بشینم و با تجسم بدنش خودمو خالی کنم ، مثل دفعات بعد که قبل از جق زدن برای رسیدن بهش نقشه میکشیدم بعد از ارضا شدن به حدی پشیمون شدم که لحظه تحویل سال نتونستم و خجالت کشیدم درست و حسابی بغلش کنم ، دو سال و خورده ای که گذشت با وجدانم کنار اومده بودم و حتی بعد خالی شدن میتونستم عمیقن به اندامش نگاه کنم و ازش لذت ببرم ، از تابستون گذشته که مدرسه‌م تموم شد خونه نشین شدم تا تلاش کنم و در کنکور بعدی رتبه مطلوب بگیرم ، و سه چهار ماه بود که تصمیم گرفته بودم قدم های درست و آهسته به سمت پیوندمون بردارم و در این مدت باهاش راحت تر شده بودم و با تکیه بر باور (سحر خیز باش تا کامروا شوی )صبح بعد از خروج یا همزمان با بابام بیدار میشدیم و با ده تا بیست دقیقه نرمش صبحگاهی روزمون رو شروع می کردیم و از قدمهایی دیگه که برداشته بودم این بود که شوخی فیزیکی رو باهاش زیاد کرده بودم و معمولاً گاز و سیلی به دست و صورت هم میزدیم که معمولاً مامان پس گردنی زدن رو خیلی بیشتر دوست داشت و جوری شده بود که از سایه هم میترسیدیم و البته آبتین هم شریک بازیمون بود ، دو بار با فاصله یکی دو ماه به لمبراش اردنگی زدم که هر دو بار خندش گرفت ولی با نگاهش و فحش بعدش بهم فهموند که دارم تند میرم و من قصد نداشتم از دستش بدم ، اسم مامانم ی اسم ایرانی دو حرفیه خیلی نادره و همیشه بابام مخففش رو صدا میزد که من اینجا اسمش روح انگیز میزارم و با این حساب بابام روحی صداش میزد ، مامانم سفیدی بدنش به قدری زیاد بود که برای خودش و برای بعضیا خوشایند نبود ولی برای من تنها زیبای جهان بود و از دیدنش سیر نمی شدم و از قد تا وزن جز افراد بلند و تپل بود که تنها برای اینکه در ذهنتون تجسم بشه چاقی و بدنش مثل نیکی کریمی بود ولی کمی بلندتر و کمی تپل‌

sticker.webp0.09 KB

چیک لیز و داغ و خیس بود و راحت رفت و افتادم روی کوس و سینه سمت راست عمه را شروع کردن مکیدن و عمه هم پاهاش را حلقه کرد دور کمرم و فقط ناله و آه و مشخص بود اونم داره حال میاد .‌ وسط سکس چندتا پوزیشن داگی و… عوض کردیم و زمانی که عمه اومد روی توی یکی از پوزیشن ها سوال پرسید از اون ماجرا ها که آمار داشتم و منم پرسیدم چه مدت دارین میکنین و یه جوری بی خجالت دوتایی حرف زدیم و حال هم کردیم . دیگه عمه را همون پوزیشن که نشسته بود روی کیر من سینه ش را مکیدم و خودش کمر زد تا افتاد به لرزش و جوری ارضا شد که عشق کردم و‌ خوابید روی من بی حال و بعد به شکم خوابوندم و کوسش را از پشت با زحمت کردم بس کونش بزرگ بود و انگشت به سوراخ کونش هم راحت فرو میرفت . آبم را گفتم بریزم به کونت و گفت بریز و ریختم لای کون گنده ش و فکر کنم خیلی بیشتر ارضا شدن هاس معمولی ازم ابی اومد و عمه زهرا هم فهمید و گفت اوه چقدرم تو کف بودی و خندیدیم . پاک کردیم و نیم ساعت حرف زدیم و یه جورایی آشتی کرده بودیم و دوباره رفتیم توی تخت و حسابی حال کردیم ولی این دفعه بی خجالت و دوتایی حس مشترک داشتیم و کارای دیگه هم در ادامه پیش اومد که اگه دوست داشتین و لایک کردین براتون مینویسم … نوشته: فرهاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مین یه بار یادت میمونه؟ … هر چی گفت منم گفتم حتما بله چشم و هر جور تو بگی و… جواب دادم . بهم گفت تو کی اینقدر عوضی شدی و چرا من ؟ و… گفتم بحث ها را قبلا کردیم و الان موعد وعده و وفاست . گفت خب پاشو کارتو زود بکن و گمشو برو دیگه نبینمت . نمیدونم چرا حرفاش بدتر حشری م می‌کرد. گفتم همینجا توی پذیرایی بکنیم ؟ گفت هر جا میخوای بکن فقط زود تمومش کن و توی منم آب نریزی حوصله دردسر ندارم . وقتی اینو گفت پاشدم و رفتم کنارش و روی مبل که نشسته بود و سرش پایین بود و دست انداختم به دامن کوتاه و سیاهش و خودش را هم چرخوندم و سریع از پاش در آوردم. شورت سیاه پوشیده بود و بوی حموم‌ که رفته بود میومد . چیزی نمی‌گفت. منم هیکل تپل و نازش را با دستام لمس میکردم و شورت را از کون گنده ش با زحمت در آوردم . الحق سلطان کوس ها لاپاش بود و به خودش رسیده بود که حال توپ بده . هر چی لای کونش را باز میکردی انگار تهش پیدا نبود بس قمبل هاش بزرگ بودن . همه جاش را بوس میکردم . اول سعی کرد بی تفاوت نشون بده ولی گفت یهو آب از کیرت میریزه رو مبل و بریم اتاق خواب روی تخت و سریع رفت و منم دنبالش و از پست سر اون کون بزرگش دیوونم می‌کرد. وقتی رفت رو تخت گفتم قمبل کن و‌ سریع قمبلی کرد که توی عمرم همچین هیکلی ندیده بودم . غیر ارادی سرم را لای کوسش کردم و بوسیدم و بو کردم و لیس زدم اول گفت قول دادی زود تموم کنی ور نرو زود بکن و برو منم گفتم بخورمش یه کم بعد و تا شروع کردم خوردن از کوس نازش از دست سر اولش خواست پاهاش را تنگ بزاره من درست حسابی نتونم بخورم ولی وقتی دید با زور بازش کردم پاهاش را باز گذاشت و گفت لعنتی کارم را بالاخره ساختی و کار خودتو با من کردی .‌ حدود ده دقیقه همون مدل که جلو من خم‌ بود و قمبل کرده بود براش خوردم و کونش را هم لیس زدم و می‌فهمیدم لذت میبره و حرفاش نرم تر شد و گفت دیوونه اگه آدم بودی بجا خودم بهترین دوستم را اوکی می کردم بری مرتب بکنی باهاش ولی تو هول و بی ملاحظه هستی و گاهی از شدت لذت و قلقلک شدن کمر بزرگش را میچرخوند و میگفت یواش چی کار میکنی من قرار نبود حال کنم ها و تو قرار بود حال کنی و آه و آخ می‌کرد. کوس تپل و کون تپل یه تیکه از بالا تا پایین بهم متصل و سوراخ کون که مشخص بود اونم حال زیاد داده و کیر خورده قبلا و کوس کاربلد که حریف کیر من راحت میشه و تا منگوله راحت می بلعه و برای خودش دیگه کار بلد شده . بهم گفت فرهاد خسته شدم میکنی یا بچرخم یعنی اینکه پاهام را بالا بگیرم تا بازم بخوری و گفتم من بازم میخوام بخورم و بچرخ و موقعی که چرخید لباس بالا تنه سبز رنگ و سوتین مشکی که بسته بود را هم در آورد و گفت فقط زود ها میخوام برم کار دارم و پاهاش را بالا کرد. سینه ها خدایی بلوری سفید با نوک قهوه ای که مشخص بود زیاد مکیدن و یه دونه مو به این بدن نبود و صاف صاف کرده بود . جوری برای عمه زهرا وقتی پاهاش بالا بود خوردم که افتاد به التماس و کمر چرخوندن و کمر زدن و خواهش کردن که بکنم توش واسش و منم گفتم اگه آبت را میاری تو هم با کردن من میکنم توش و اگه نمیاری آبت را و ارضا نمیشی من ميخورم تا از حال ببرمت . گفت تو کار به من نداشته باش گفتم نه یا تو هم آره یا فقط ميخورم… گفت باشه من زود میشم با خوردن بکن توش و من هم شورت و شلوار را در آوردم و کیرم را زیر چشمی نگاه کرد و گفت دیونه مواظب باشی توم نریزی ها و منم سریع پاهای عمه را بالا گرفتم و چند بار کشیدم لای کوسش و گفتم ببخشین با اجازه ولی گفت میخوای برات بخورم؟ گفت نه و فرو کردم تا تهش یواش یواش توی کوس تپل عمه با چوچوله کو

نه برای عشق و حال … یه روز طرفای ظهر بود و باز عمه اومد بیرون و رفت دنبال صفا کردنش و من خیلی فکر کردم چه کنم ؟ خواستم دردسر جور کنم براش دلم نیومد ولی از طریق یه سیم کارت و یه پیج دیگه به عمه زهرا پیام دادم و نوشتم سلام و… چه خبر از آقا مهدی و… خلاصه اول که انکار کرد … و بعد بهش گفتم اگه حرفی به کسی بزنه منم چیزایی دارم رو میکنم و شماره و آدرس و اون تکه فیلم هایی که گرفته بودم در حین تردد کردنش را توی سکرت چت تلگرام براش فرستادم . اول فکر کرد مهدی هستم شوخی میکنم بعد فکر کرد مهدی شماره و آیدی داده و… ولی یواش یواش رام شد و افتاد به التماس که قصدت چیه و چرا این کارا می کنی و…بهش وقتی آمار خانوادگی میدادم خیلی یکه می‌خورد و فقط خواهش می‌کرد که شر بپا نکنم و هر کاری بگم میکنه و شوخی شوخی حرف ما رفت به سمت اینکه به من که هنوز نمیشناسه حال بده و منم بی خیال بشم و البته مطمئن مشورت گرفته بود و بهش گفته بودن اگه یه حال به طرف بدی قطعا دهنش بسته میشه و پای خودش گیر میکنه و جرات نداره آمار بده و … بالاخره ازش عکس خواستم تا امتحان کنم واقعی پایه است ؟ یا نقشه است و هر عکسی خواستم از بدنش داد و وقتی دیدم اون اندام را فهمیدم چرا مهدی عمه زهرا را مرتب میبره خونه و میکننش …یه روز که خیلی حشری بودم و عکس های عمه را دیدم دلم خواست که یه سره بشه کار و منم برسم به اون بدن جذاب و بهش گفتم زهرا خانم ساعت ۱۲ بیا پارک نزدیک خونه تا منم بیام و ملاقات کنیم . هم ترسیدم بودم هم چون آتو داشتم توپ منم پر بود . تاکید کردم با کسی بیاد و ماجرا بشه کاری ندارم بعدش چی میشه ولی صدرصد لو میدم به شوهرش که چیکاره است و قسم جون بچه ش را خورد و خیالم راحت شد که تنها میاد . رفتم‌ سر قرار و عمه اونجا نزدیک صندلی ها که قرار داشتیم ایستاده بود منتظر و اول که‌منو دید به رو نیاورد و فکرش را نمیکرد که من همون هستم که پیام میدم بهش و تا چند لحظه بعد که حرفش را خودم پیش کشیدم گیج بود و نشست روی صندلی ها پارک و کمی هم گریه کرد و قسم داد خودمم فقط یا کسی دیگه منو تحریک کرده و وقتی مطمئن شد بهم اول فحش داد بعد شروع کرد به انتقاد و سرزنش و پیشنهاد دیگه ولی من دلم خواسته بود که منم مزه اون هیکل را بچشم و گفتم من هم فکر کن غریبه و قولی که دادی را عملی کن . گفت نمی‌تونم و سخته برام و… ولی بهش گفتم من یه باره و دلم خواسته و بعد کلی بحث گفت باشه کثافت خبرت میکنم و…عمه رفت و خبری ازش ۲ هفته نشد . گاهی پیام میدادم میخوند ولی جواب نمی‌داد. یه روز زنگش زدم و حرف زدیم . گفت نمیتونم هضم کنم و… ولی گفتم اگه نمیخوای زورت نمیکنم ولی اگه غریبه بود حتما میدادی بهش و… قطع کردم و دو دقیقه بعدش پیام داد که قسم بخور یه باره و تموم و… گفتم باشه و گفت فردا صبح میتونی بیای اول وقت خونه ما وقتی شوهرم سر کار هست و بچه م مدرسه است ؟ گفتم باشه و دیگه حرفی نزدیم . سخت بود اون ساعات حتی اون شب خوابم نمی‌برد. ترسیدم ولی گفتم من گذاشتم به عهده خودش و اون خودش گفت بیا خونمون . فردا صبح اول وقت رفتم دوش گرفتم و اصلاح کردم و پیام دادم سلام من کی بیام و جواب داد برم حمام و بیام میگم‌بیای و ساعت ۸و ربع پیام داد مراقب باش کسی نبینه و بیا در را باز میزارم . نفهمیدم با چه سرعتی رفتم خونه عمه زهرا و رفتم داخل و دیدم عمه تازه از حموم اومده و لباس نازک پوشیده و دامن و رون های سفید و تپل و بی مو و قشنگ و نازش را آماده کرده که حال بده . دو سه دقیقه نشستم روی کاناپه و اونم سوال و جواب ۱ کلمه که چایی بیارم؟ کسی ندید اومدی داخل؟ قول که دادی ه

ه بود بیرون و لباس تنگ و مانتو جلو باز و آرایش حسابی و تغییر صدا و لفظ قلم و کفش پاشنه دار و موهای اتو کشیده و… دیگه هر وقت عمه زهرا را می‌دیدم توی محل که داره میره شک میکردم داره میره سراغ مهدی و اگه تیپ زده بود میدونستم کجا ممکنه بره و تا نزدیک پاساژ میرفتم و آمار میگرفتم . زیاد اشتباه نکردم و دو سه بار باز هم می رفت پیش مهدی مغازش و منم بهونه کاری می رفتم مغازه دوستم و مطمئن شدم عمه زهرا دوست پسرش کی هست و کجاست . از دوستم غیر مستقیم آمار اون مهدی را گرفتم و فهمیدم طرف خیلی کار بلد و حرفه ای هم توی کار خودش هست و هم توی خانم بازی . شماره ش را از روی تابلو مغازه ش برداشته بودم و پیج اینستا و واتس اپ و همه چیزش را چک میکردم و دیدم عمه زهرا هم توی فالور هاش هست . هر دو بار دیگه که حدس زدم عمه رفته اونجا و بعدش برام قطعی شد که رفته بوده عمه را از دور نگاه کردم و مشخص بود تشنه رفته و تشنه تر برگشته و الان لای پاش خیس شده ولی چون مکانش خوب نبوده و حسرت به دل برگشته . اون مهدی هم گرگ بود برای خودش و جوری که دوستم تعریف می کرد خیلی دوست زن و دختر داره و دائم سرش شلوغه و به نوبت میان و میرن دوستاش و یه جورایی اون طبقه پاساژ میدونن مهدی چیکاره است و زیاد خانم بلند میکنه . ماشین مهدی یه کیا بود که دوستم بهم گفت چه ماشینی داره و شماره ماشین ش را هم توی یه سر زدن ها به دوستم برداشتم . هر دفعه می رفتم پیش دوستم یه جورایی سعی می‌کردم هر چی میتونم آمار مهدی را بگیرم . این موضوعات حدود پنج ماهی طول کشید . دیگه عمه که از خونشون میومد بیرون من می‌فهمیدم که میخواد بره دنبال کارای معمول یا داره میره سراغ دوست پسرش و لاس زدن هاش . یه روز حوالی ظهر بود داخل مغازه خودم بودم که خیلی تصادفی ماشین مهدی را دیدم که رد شد از روبرو مغازه و گفتم حتما عمه ردیف کرده خونه را که ببرتش خونه و اومده کار عمه را بسازه ولی بعد چند دقیقه که مراقب بودم عمه اومد بیرون و رفت خیابون بغلی و قطعا مهدی سوارش کرد و رفتن و فهمیدم که با هم رفت و اومد دارن و جز مغازه جاهای دیگه هم با هم میرن . از طریق دوستم سعی کردم بفهمم خونه اون مهدی مارمولک کجاست . گفت نمیدونم دقیق ولی بچه خیابون … هست . کارم شده بود توی ساعات مختلف که پاساژ تعطیله برم اون حوالی توی اون خیابون که دوستم گفت دور بزنم ببینم که ماشین مهدی را می‌بینیم تا بالاخره سر یه کوچه که رد میشدن دیدم داخل کوچه ماشین مهدی پارک هست و بالاخره خونه مهدی را هم پیدا کردم . آدرس و پلاک دقیق را هم یه بعدازظهر که مهدی میدونستم برمیگرده محل کارش اون حوالی کشیک دادم تا متوجه شدم . دیگه تقریبا همه چیز را راجع به عمه زهرا و مهدی میدونستم جز اینکه چه موقع با هم میرن و میان . خیلی این مدت فکر کردم که چیکار کنم و از صدتا فکر منفی و دردسر دار سعی کردم به یکی از فکرا که میگفت عیب از عمه است و خود درخت کرم داره بها دادم و گفتم اون مهدی که صد تا دورش هست این عمه زهرا هست که میخاره و باید حالش را جا بیارم . خیلی مراقب بودم عمه کی میره میاد و دنبالش شک میکردم میرفتم و یه روز که دیدم عمه تیپ زده و اومد بیرون و فهمیدم که این وقت روز حتما میره پیش مهدی و مراقب بودم تا رفت منم رفتم سریع توی محل مهدی اینا و منتظر شدم و عمه خانم تشریف آوردن و رفتن داخل خونه آقا مهدی و ۲ ساعت بعد اومدش بیرون و منم جایی توی ماشین نشستم که نتونه منو ببینه و سعی کردم فیلم بگیرم از تردد عمه اون حوالی … دیگه یه جورایی آمار عمه دقیق دستم بود که کی میره پیش مهدی که لاس بزنه و چه ساعاتی میرن خو

کردن عمه زهرا #عمه سلام من فرهاد هستم ۳۳ ساله و این ماجرا همین سال جاری برام پیش اومد و دوست داشتم بنویسم چی شد . توی شهری که زندگی می‌کنیم از ارث پدر بزرگ پدری یه تکه زمین بزرگ به عموها و پدر و عمه هام رسید . قبلا زمین ها حاشیه شهر بودن ولی بعد توسعه پیدا کردن شهر دیگه جزئی از شهر شدن و منزل پدری من اونجا بود و عموهام هم سهم شون را فروختن و رفتن جای دیگه و عمه زهرا که با شوهرش قبلا جای دیگه زندگی میکردن خونه شون را که قدیمی بود فروختن و با پولش توی زمین به ارث رسیده خونه به روز ساختن و زندگی می‌کردیم در نزدیکی همدیگه ولی بابت همین قضیه ها ارث و میراث زیاد رابطه خوبی نداشتن خانواده پدری من با هم ولی قهر هم نبودن و در حد سلام و وسلام و دید و بازدید عید یا مراسم خاص فقط با هم سر و کار داشتن و این پول و ارث همشون را با هم بد کرده بود … بگذریم من شغلم مغازه هست و تعمیرات مرتبط هم با شغلم دارم و یه باب مغازه از پدرم را توی همون محل داخلش مشغول بکار بودم . یه دوست و همکارام که با هم خیلی اوکی بودیم توی یکی از بهترین پاساژ های شهر یه مغازه بزرگ زد و وسایل عمده می‌آورد و با هم چک و مدت کار می‌کردیم و توی رفاقت هوا کار منو داشت . یه روز رفته بودم مغازه دوستم و به شاگرد داخل مغازه م سپرده بودم کسی کار داشت زنگ بزن و توی بد بازاری پیش دوستم داخل اون پاساژ و مجتمع بزرگ گرم‌حرف زدن بودیم که یهو احساس کردم کسی که رد شد از اون طرف پاساژ عمه زهرا بود و من اونا دیدم از داخل مغازه ولی اون منو ندید و حواسش به ویترین مغازه ها دیگه بود . به خودم و چشمام شک کردم . انگار شبیه عمه زهرا بود ولی عمه از این تیپ ها نمیزد . عمه زهرا ۹ سالی از من بزرگتر هست و یه بچه داره و شوهرش هم توی شرکت ها اطراف شهرمون کارمند هست و زندگی معمولی دارند. بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم بیرون مغازه دوستم داخل محوطه پاساژ و دورادور مراقب بودم ببینم واقعی عمه زهرا بود با اون تیپ خفن یا شباهت یه خانم دیگه هست به اون و چند مغازه جلوتر مغازه رفیق من دیدم رفت داخل مغازه و آهسته آهسته رفتم نزدیک مغازه که عمه رفت داخلش و از صدای حرف زدن و لحن حرف زدن و خندیدن مطمئن شدم عمه زهرا هست ولی شاخ در آوردم از تعجب که عمه و این تیپ زدن ها؟؟؟؟!!! ولی نزدیک شدم و کنار در مغازه که عمه داخلش بود جوری ایستادم که اون منو نبینه ولی بتونم صدا بشنوم و اگه تونستم باز نگاه کنم واقعا خود عمه است؟؟؟!!! از صدای حرف و خنده ش مشخص بود با طرف خیلی اوکی هست و حتما یه حسابی دارن که اینجور دل میدن و قلوه میگیرن و‌ چند دقیقه یه بار قه قه میزدن زیر خنده و به قول بچه ها لاس میزدن حسابی با هم . حدود نیم‌ساعتی عمه زهرا توی مغازه یارو بود و طرف هم کار بلد بود و میدونست ویترین و دکور را چطور بچینه کسی زیاد نتونه آمار بگیره . مطمئنم عمه را مالوند و بوس و لب را بهم دادن چون تابلو بود که طرف از قصد اونجور ویترین زده که راحت به کار لاس زدن بتونه برسه . اونجا کشیک کشیدم تا مطمئن شدم عمه زهرا داره میاد بیرون و سریع خودم رفتم داخل یه مغازه دیگه و الکی شروع کردم به قیمت پرسیدن تا عمه زهرا رد بشه و بره . وقتی مطمئن شدم رفت آمار طرف را گرفتم . اسمش مهدی بود و قد بلند و ته ریش و مو سایه زده و خوب از مغازه ش و اجناس داخلش مشخص بود مایه دار هست . خدایی نمیشه ناحق گفت و تیپ و استایل پسره خوب بود . دیگه مخ من دائم درگیر این قضیه شده بود و عمه زهرا که توی مجالس و جاهای معمولی خیلی عادی می‌گشت حتما رازی داره با این پسره مهدی که براش اون جوری تیپ زده بود و اونجور انداخت

sticker.webp0.09 KB

بود، سرمو از لای پاش بلند کردم و دوباره شروع مرد لب گرفتن ازم و زبون زدن به صورتم،حالا من دراز کشیده بودم و نسترن بود که رفته بود لای پای من و کیرمو تو دستش گرفته بود و اول تف زد به کیرم و با دست شروع به مالیدنش کرد و بعد زبونشو در اورد و زد به سر کیرم و بعد کامل اونو کرد تو دهنش و سرشو بالا پایین می کرد و ساک میزد واقعا حرفه ای کارشو انجام می داد بدون اینکه دندونش به کیرم بخوره ،کامل اونو تا حلقش می برد و بهش تف می زد ،کسی تا به حال همچین ساکی برام نزده بود نمیخواستم کارشو ادامه بده چون می خواستم تایم زیادی بتونم بکنمش بدون اینکه آبم بیاد، کیرمو از دهنش در آوردم ، تف از اطراف لبش پایین اومده بود و زبونشو دور لبش می چرخوند واقعا سکسی بود ، دیدم پامو یکم داد بالا تر و نوک زبونشو به زیر تخمان رسوند و با زبونش با تخمام بازی می کرد و زبونشو تا سوراخ کونم میرسوند ، تا به حال کسی این کارو بام نکرده بود و بلند آه می کشیدم و تو اوج لذت بودم اونم این موضوعو خوب فهمیده بود ، کشوندمش بالا و افتادم روش پاهاشو انداختم رو شونم و بهشون نگاه کردم، انگشتای کشیده پاهاش با لاک زرشکی و تتو مچ پاش که به شکل مار بود و به همراه تتو چندتا ستاره رو پاش واقعا ترکیب سکسی داشت،زبونمو به آرومی روی پاش کشیدم تا به انگشتاش رسیدم و یکی یکی به اونا زبون زدم و بعد انگشت شستشو گذاشتم دهنم و اونو مکیدم که با این کار نسترن آه بلندی کشید و فهمیدم این کارو خیلی دوس داره بخاطر همینم با شدت بیشتری انگشتای پاشو میمکیدم و لای انگشتاشو زبون می کشیدم ،ناخنای بلند و کشیدش داشت دیونم میکرد زبونمو چسبونده بودم به کف پاش و لیس می زدم تف میزدم به پاشنه پاهاش و به مکیدنشون ادامه می دادم و نسترن میگفت تو رو خدا منو بکن…کیرمو یکم مالیدم به کصش و ارو اونو فرو کردم توش اول چند بار به آرومی عقب جلو کردم …از بس خیس شده بود که کیرم راحت توش عقب جلو می کرد و یواش یواش کیرمو تا ته فرو کردم توش و سرعت تلمبه هامو بیشتر کردم همزمان با هر تلمبه داد میزد محکمتر و من نهایت تلاشمو میکردم که بتونم تا اونجایی که ممکنه محکم بکنمش ،داشت جیغ می زد و صدای ناله هاش بلند تر از قبل بود ،میکردم تو کصش و کامل درش میاوردم و دوباره تا ته میکردم توش ،با تموم قدرتم سعی داشتم پارش کنم و اونم داشت از این کار لذت میبرد تو صورت هم نگاه میکردیم ،داشت دندوناشو به هم فشار می داد و عرق کرده بود …کیرمو از کصش در آوردم و حالا جامونو عوض کردیم اومد رو کیرم نشست و خودشو بالا و پایین میکرد با این حرکت دیگه داشتم ارضا میشدم اما دوس داشتم کونشم بکنم ولی واقعا دیگه توان نگه داشتن خودمو نداشتم …داشت آبم میومد و سریع کیرمو ازش کشیدم بیرون و آبم اومد…و بی حال افتاده بودم ولی نسترن هنوز ارضا نشده بود و داشت با انگشت خودشو می مالید و منم رفتم لای پاش و همزمان براش میلیسیدم و بعد چند دقیقه به شدت لرزید و فریاد زد و فهمیدم که اونم ارضا شد . همو بغل کردیم و فقط با لبخند به هم نگاه می کردیم…این شروعی بود برای یک رابطه عجیب و غریب با خالم… نوشته: مهران 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ودم جمعش نکرده بودم ،لباسامو عوض کردم و خاله هم لباساشو دراورد و خب چون هوا سرد بود زیرش یه چیزایی پوشیدن بود که به در خونه بخوره،بهش گفتم برو رو مبل(که به حالت تخت دو نفره در اومده بود)بخواب و خودمم رفتم یه پتو اوردم که رو زمین بخوابم که خاله گفت :چی می کنی اونجا رو زمین سرما میخوری بیا رو تخت ، یکم من من کردم چون یه ذره خجالت می کشیدم اما از خدامم بود که همینو بگه ، رفتم کنارش زیر پتو دراز کشیدم ، صورتامون رو به روی هم بود و کلا بدنمون خیلی نزدیک به هم ،تروم شروع کردیم به یکمی ثحبت کردن با هم که خاله دستامو گرفت و شروع کرد حرفای احساسی زدن که خیلی ممنونم ازت مهران واقعا برام مثل یه رفیقی و تو این مدت که اینجا بودی همه جوره باهام بودی و خیلی خوشحالم که میتونم روت حساب کنم و این حرفا منم جوابشو می دادم که منم واقعا خوشحالم بابت وجودش و محبتاش و از ته دلم دوسش دارم و رابطه ما دیگه مثل خواهرزاده و خاله نیست و… همزمان با گفتن این حرفا همم بغل کرده بودیم ،صورتامون خیلی به هم نزدیک شده بود و بدنمون کامل به هم چسبیده بود و پاهامون بین هم قفل شده بود،نسترن تو چشام نگاه کرد و گفت :مهران من واقعا عاشقتم …با گفتن این حرف منم گفتم که عاشقتم و یک آن گرمی لبشو روی لبام احساس کردم و این همون لحظه ای بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم، باهاش ادامه دادم و داشتیم لب همو میخوردیم ،سر همو گرفته بودیم تو دستمون و لبامونو رو لبای هم میکشیدیم و میخوردیم و زبونامون به هم برخورد میکرد و زبون همو میمکیدیم ،برام غیر قابل باور بود و تو دلم میگفتم بالاخره اتفاق افتاد…بدنمون رو به هم چسبونده بودیم و خودمونو به هم میمالیدیم، دلم نمیخواست لبامو از لباش جدا کنم،نوک زبونشو به نوک زبونم میزدم ، بالاخره لبامون از هم جدا شد و تو چشم هم نگاه کردیم انگار میخواستیم به هم بگین بالاخره اتفاق افتاد،بهم لبخند شهوتی زد و رفتم سراغ گردنش و بدنم روی بدنش قرار گرفت و شروع کردم خوردن گردنش و زبون کشیدن روش ،آهش بلند شده بود و نفس نفس می زد متوجه شدم که چقد حشریه ، لباسمو درآوردم و اونم لباسشو درآورد و حالا بدنای لختمون به هم چسبیده بود ،دو تا سینه بزرگ و گرد جلوم بود و شروع کردم زبون زدن و بوسیدن نوک سینه هاش،دیدم باز آهش بلند شد فهمیدم بیش از حد رو سینش حساسه و با تموم‌وجود داشتم میلیسیدمشون با بوی بدنش مست و حشری شده بودم ،بوی خوبی می داد و با تموم وجود عین وحشیا داشتم میخوردم که متوجه شدم سرمو هدایت میکنه به سمت لای پاش، فهمیدم میخواد کصشو بخورم ، شلوارشو با شرتش از پاش بیرون کشیدم و رفتم لای پاش، روم نمی شد صحبت کنم اما وقتی دیدم نسترن با حشریت مدام بهم میگه بلیس ، کصمو بخور ، نوش جونت، قوربون زبونت بشم، کیرت برا خودمه ، میره تو کصم و… فهمیدم که منم باید به خودم جرات بدم و عین اون صحبت کنم ، فکر می کردم از اون زناییه که دوس داره تو سکس حرف زده بشه راستش خودمم بدم میومد از اینکه دو نفر اروم باشن و فقط کارشونو بکنن بخاطر همینم شروع کردم تعریف کردن از کصش مثلا گفتن، پای چ کصی داری ، کصت تو دهنم، قوربون کصت بشم ،کیرم برا کصت بلند شده و …زبونمو رو کصش گذاشته بودم و عین سگ داشتم میلیسیدم با تموم وجودم براش میخوردم واقعا تو زندگیم هیچوقت انقد با تموم وجود کص لیس نزده بودم ، از سرو صداهای جیغ مانند خاله فهمیدم که حسابی داره لذت میبره ،دستش تو موهام بود و داد میزد بلیس بلیس بلیس و منم کل صورتم تو کصش بود، واقعا داشتم دیوونه میشدم ، کیرم داشت میترکید و کص نسترن حسابی خیس خیس شده بودو کل صورتمو خیس کرده

هرچند که اون جوری برخورد می کرد که انگار داره با پسر خودش رفتار میکنه و همیشه هوامو داشت چند باری رفیقاشم منو باهاش دیدن حتی یکیشون به اسم شیوا چند بار باهامون بیرون اومد لامصب کص بود و مطلقم بود و به شدت اهل خراب بازی اگرچه بخاطر خاله من زیاد تو نخش نرفتم .نسترن کم کم دیگه دوس نداشت بگه خواهر زادمه و معمولا میگفت رفیقمه و…خیلی وقتا با خاله راجب دخترای دیگه صحبت می کردم و خب اونم انقد باهام راحت شده بود که راجب پسرای دیگه صحبت می کرد و چون واکنش بدی از من ندیده بود کم کم خیلی اوکی تر شده بود و راحت راجب پسرای جذاب صحبت می کرد و انگار اصلا شوهر نداشت و واقعا هم بودو نبودش فرقی نداشت و خودش دنبال عشق و حال خودش بود ،اما با این وجود هیچوقت راجب سکس با پسر دیگه ای حرف نزده بود مستقیما تا اینکه یه شب که گرم صحبت با هم بودیم و از نصف شب گذشته بود و به شدت هم حشری بودم اون شب بحثمون کم کم رفت به سمت مسائل جنسی و …به خودم جرات دادم و راجب اینکه با وجود کامبیز و دوریشون از هم از لحاظ احساسی چیکار میکنه .جواب داد که خب حالا یه جوری برطرف میشه منم برا اینکه راحت تر بتونه توضیح بده گفتم خب حق خودتم هس وقتی اون دنبال عشق و حال خودشه توام به فکر خودت باشی و خیلی سر بسته به این موضوع که سکس داشته اشاره کرد ،منم که به لز خانوما علاقه زیادی داشتم بهش گفتم با خانوم دیگه ای چی تا حالا دوس داشتی کاری بکنی گفت به نظرم خانومام جذاب میتونن باشن بستگی داره طرف کی باشه و … که منم بحثو داغ تر میکردم میگفتم اره باحاله دخترا اینجوری باشن و به نظرم جذابیت خاص خودشو داره و بازم سربسته تایید کرد که لز رو تجربه کرده تو دوران متاهلی با یکی از دوستاش البته نگفت که چجوری بوده و چند بار ولی با توجه به شناختی ازش داشتم و میدونستم حشریه مطمئن بودم زیاد تجربشو داشته و حس میکردم یکی از زنانی که باش لز کرده شیوا باشه. اون شب بحثمون ادامه پیدا کرد تا اینکه خوابیدیم . رابطمون جوری شده بود که جفتمون تشنه هم بودیم اما هیچ اقدامی نمی کردیم ولی مطمئن بودم یه روز بالاخره بینمون اتفاقی میفته ،نهایتا اون روز رسید، نسترن گفت کامبیز قراره بره عراق بخاطر کارش و جمعه صبح زود ، آیدین(پسرش) رو میبرن تهران برای مسابقش، شنبه مسابقه داره و صبح زود ساعت ۶ با دوستاش و مربیاش راه میفتن باید ببرمش دم مجموعه ورزشی از اونجا راه میفتن.منم گفتم میخوای بیام دنبالتون ببریمش ،برگشت گفت نه بهت زحمت نمیدم صبح به اون زودی چرا بیدار شی اونم روز تعطیلت، که گفتم نه هیچ مشکلی نیست خودم دوست دارم اصلا صبح به اون زودی اونم روز تعطیل تاکسی گیرت نمیاد ، خلاصه با هر بدبختی بود بیدار شدم و رفتم دنبال آیدین که ببرمش به اتوبوس برسه ، نسترنم همراهش اومد و اونو رسوندیم و کلی تشکر کرد . که گفتم نسترن نرو خونتون بیا بریم خونه من امروزو اونجا باش ، گفت نه اخه خسته ای برو بخواب البته اگه خوابت ببره ، گفتم اره خب حالا میریم یکم میخوابیم،بعد بیدار میشوم نهارو باهم درست میکنیم یه فیلمی نگاه میکنم و شبم میریم بیرون یه دوری میزنیم ،گفت آخه آیلین شاید نتونه، گفتم چرا نتونه اون که تا لنگ ظهر خوابه بعدم یا خودم میرم دنبالش یا خودش میاد دیگه . خاله اوکیو داد و با هم رفتیم سمت خونه من ، هوا سرد بودو با وجود اینکه خوابمون پریده بود اما بازم خواب تو این هوای سرد زیر پتو میچسبید،خونه من یه اتاق کوچیک داره که فقط جای کمد لباساست و حمومم همونجاست بخاطر همین همه وسایلم تو هاله ،یدونه مبل تخت شو وسط هاله رو به رو تلویزیون که خب چون صبح زود بیدار شده ب

رابطه عجیب با خاله متاهل #فوت_فتیش #خاله سلام من مهران هستم و ۲۶سالمه پسری هستم با قد بلند و وزن متوسط ،اندام معمولی دارم ولی خب فیسم خوبه و همیشه تو لباس پوشیدن وسواس زیادی به خرج میدم و سعی می کنم خوشتیپ باشم داستان من برمیگرده به چند سال قبل زمانی که تازه دانشگاه رو تموم کرده بودم و سربازیم معاف شده بودم و بخاطر همینم دنبال کار بودم ،از اونجایی که تو شهرستان زندگی میکردم و کار مناسب با رشتم سخت گیر میومد به این فکر افتاده بودم که مغازه بزنم اما خب سرمایه زیادیم نداشتم و خیلی سر در گم بودن که چیکار کنم تا اینکه یه روز که با رفیق دوران دانشگاهم صحبت میکردم اونم اهل یه شهرستان دیگه استانمون بود و بهم پیشنهاد داد که برم شهرشون و تو شرکت یکی از آشناهاشون کار کنم و خودشم معرفم میشه و اگر مصاحبه رو خوب بشم اونجا استخدام شم در کل شرایط کاریش برا یه پسر جوون مجرد خوب بود مخصوصا اینکه کار رشته خودم بود. با خونه درمیون گذاشتم و اونام قبول کردن، اون موقعا یه تیبا دو سفید داشتم که با بخشی از پس انداز خودم و بیشتر با کمک پدر خریده بودم راه افتادم رفتم شهرشون و اونجا تو این شرکت باهام صحبت کردن و در نهایت استخدامم کردن منم گشتم دنبال یه خونه که اجاره کنم،اینم بگم که خونه خاله من همونجا بود و خالم اسمش نسترن بود حدودا ۴۰ سالش بود یه زن با قد حدود۱۶۷اینا و اندامی نه زیاد لاغر و نا چاق با موهایی مشکی و فیسی استخونی کلا شبیه لیلا زارع بود ، یه پسر و یه دختر به ترتیب۱۶و ۱۴ساله داشت و شوهرشم تو کار تجارت بود و در کنارش املاکم خرید و فروش می کرد. ولی خب زیاد رابطه خوبی نداشتن بخصوص اینکه شوهرش (کامبیز)اهل خانم بازی بود و چند بار مچشو گرفته بود اما بخاطر بچه هاش قبول کرده بود و رابطه خیلی سردی داشتن و فقط تو یه خونه بودن، به کمک خاله و شوهرش یه خونه نقلی برام پیدا کردن تو یه آپارتمان … از کارم راضی بودم تا ۴عصر هر روز سر کار بودم و بعدشم یا میرفتم باشگاه یا میومدم خونه گهگاهیم با دختر جدیدی آشنا می شدم و باهاش قرار میزاشتم و اگر پایه بود میتونستم بیارمش خونه اما خب اونجا رفیقی نداشتم. اما راضی بودم کامل مستقل بودم و عشق و حال خودمو میکردم ،تو این مدت رابطمم با خالم صمیمی تر شده بود و نسترن خیلی وقتا برام غذا درس می کرد و زنگ میزد که بیا ببرش یا اگه حوصله داشت خودش برام میاورد و تقریبا هر چند روز یه بارم منو خونه خودشون برای شام دعوت می کرد، در کل همه چی خوب پیش می رفت و گاهی هم با خاله چت می کردم و چتمونم از اونجا شروع شد که برا هم پست و اهنگ اینا می فرستادیم و کم کم به هم عادت کرده بودیم تا به خودم اومدم دیدم هر شب داریم با هم چت می کنیم حتی خیلی شبا که شوهرش نبود تماس می گرفت،راستش اوایل نیتی نداشتم اما رفته رفته که صمیمی تر می شدم با خالم بهش حس هم پیدا کردم مخصوصا اینکه دیگه رسما با هم درد دل می کردیم و خیلی وقتا عصرا بعد کار با هم می رفتیم دور می زدیم و اگه لباسی می خواست بخره با هم می رفتیم و نظر میدادم و شبم که برمی گشت خونه با لباس برام عکس می گرفت و من شروع می کردم تعریف کردن ازش، تو این چند سال اخیر تیپ و قیافه نسترن خیلی تغییر کرده بود و از اون زن خونه دار سنتی که لباسای معمولی می پوشید تبدیل شده بود به زنی که چنتا عمل زیبایی رو صورتش انجام داده بود و لباس پوشیدنشم تغییر کرده بود برای منی که تو اون چند سال دانشگاه زیاد ندیده بودمش این تغییرات خیلی محسوس بود .اولین باری که موقع بیرون رفتن و قدم زدن تو پاساژ دستمو گرفت و انگشتاشو لای انگشتام حس کردم،متوجه شدم که بهش حس دارم یه تمایل احساسی و جنسی،

sticker.webp0.09 KB

سریال میساختم و اینکه چند پارتش نکردم چون از این کار بدم میومد دوست داشتم تا اونجایی که میشه کامل و جامع یک جا باشه.نوشته: نرگسی که قضاوت نمیکنه 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کشید و گفت کجا؟ من هنوز باهات کار دارم خانم خوشگله این حرفش رو دوست داشتم گفت چیکار کنم؟ گفتم چیو؟ گفت اینکه ازت سیر نمیشمو گفتم ماله خودته بخور تا سیر بشی گفت نمیشه بکنم تا سیر بشم؟ خندیدم خوابوندم و خودش هم خوابید روم و سینه هامو مشتش فشار میداد و نوکشونو گاز میگرفت و یا سیلی میزد بهشون میگفت دوستم داری؟ گفتم آره گفت با اینکه خشن دوست دارم؟ گفتم منم خشن دوست دارم گفت آخ جون و بوسیدم سرشو گذاشته بود روی سینه هامو و سینه راستمو می خورد و میگفت خیلی دوست دارم نرگس خوشگله مثله بچه ها بود کمبود محبت شدیدی داشت تشنه محبت بود بهش گفتم منم دوستت دارم و با دستام صورتشو گرفتم و ازش لب گرفتم خیلی خوشحال شد ازم پشت سر هم لب میگرفت و میگفت خیلی دوستت دارم گفت حاضری یه حال اساسی کنیم تا سیرم کنی؟ گفتم باشه عزیزم 69 شد و. گفت کیرمو بخور و اونم کوسمو میخورد و انگشتشو داخل سوراخ کوسم میکرد اولش یه انگشتی بعدش دو انگشتی بعدش تلاش میکرد 4 انگشتشو بکنه توس کوسم و حسابی آب کوسم راه افتاده بود بلند شد دستمو گرفت و بلندم کرد و بردم توی آشپزخونه و روی میز ناهار خوری خم شدم و کیرشو کرد توی کوسم و شروع کرد کردن و چه ضربه های محکمی به کونم میزد میگفت خشن دوست داری؟ و ضربه میزد اما واقعا خیلی خوب میکرد کوسمو این پوزیشن جدیدی بود و خیلی بهم حال داد بعدش کف آشپزخونه خوابوندم پاهامو داد بالا و کیرشو کرد توی کوسم وای چه لذتی پوزیشن مورد علاقمو با مانی تجربه میکردم البته کیرش به کلفتی بنیامین نبود اما مثله وحشیا و تند تند میکردم که واقعا لذت بخش بود و اینکه زیر چنین پسر خوشگلی خوابیدن خودش چندین بار ارضام کرد تا اینکه آبش اومد و ریخت توی کوسم و افتاد روم. گفتم سیر شدی؟ گفت آره گفتم نوش جونت ازم لب گرفت و گفت هیچ زنی رو تا حالا اندازه تو دوست نداشتم خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور. گفت از الان میشه جداگانه بیام با هم سکس کنیم؟ دوست ندارم با بنیامین بیام گفتم باشه عزیزم باهات هماهنگ میکنم تا خودم و خودت باشیم و با هم سکس کنیم مثله امروز صبح بوسیدم و گفت خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور. مانی رفت و منم برگشتم به تخت و خوابیدم. از سکس با مانی و بنیامین یعنی سکس با دو تا داداشیا یه 5 ماهی میگذشت که یه شب که خونه مادر شوهرم بودیم حالم بد شد و با خواهر شوهر و مادر شوهرم رفتیم دکتر که گفت خانم شما بارداری همه خوشحال شدن اما من شوکه شدم نکنه این بچه رضا نباشه و بچه مانی یا بنیامین باشه؟ کلا بهم ریختم همه میگفتن چته؟ چرا ناراحت شدی؟ گفتم نه بابا چرا ناراحت بشم؟ خدا رو شکر فکر اینکه بچه ماله مانی یا بنیامین باشه دیووونم کرده بود یه لحظه به خودم گفتم ببین نرگس یه زمانی تو میگفتی من مثله سیما نیستم اما الان من بدتر از سیما شدم انقدر که به یه پسر 19 بیست ساله دادم و امکان داره الان این بچه اون باشه… خیلی حالم بد بود یه جایی رو پیدا کردم و بچه رو سقط کردم و به همه گفتم سقط شد حتی به رضا چون عسلویه بود بعدشم فاز افسردگی گرفتم و گفتم رضا بیا از این شهر بریم حداقل بریم شیراز که نزدیک تو باشه… چند ماه بعد از اون شهر رفتیم و شیراز ساکن شدیم. دیگه توبه کردم که با هیچ مردی جز رضا نخوابم الان دو سال از اون ماجرا میگذره و الانم باردارم و 7 ماهمه اما مطمئنم بچه خودم و رضاست. من اشتباه کردم که فکر میکردم من نمی تونم یکی مثله شیما بشم چه بسا که یکی بدتر از اون شده بودم. بخاطر همین اتفاق دیگه هیچ کس رو قضاوت نمیکنم. این داستان واقعی زندگیم بود حالا با جزییات بیشتر و اتفاقات بیشتر که اگر می خواستم بگم باید

چندین بار با هم سکس داشتیم و بنیامین برای ادامه رابطه التماس میکرد آخرش بهش گفتم باشه چون من کلا نه گفتن رو بلد نبودم و همیشه زود تسلیم میشم. با گوشیم به خط خودش زنگ زد تا شمارم براش بیفته و گفت هر کاری داشتی پیام بده نه کاغذ بنویس خندیدم گفتم بنیامین جان فقط هیچ کس نفهمه حتی سیما گفت خیالت راحت. از اون روز بارهای دوم و سوم و چهارم و… و یه روز به خودم اومدم دیدم بنیامین در هفته یه بار با سیما سکس داره و دو بار با من حتی از سیما هم رد کرده بودم. می خواستم ادامه ندم اما بنیامین کارشو خیلی خوب بلد بود کلا سکس با رضا ارضام نمیکرد و تنها با سکس با بنیامین از سکس لذت میبردم تا اینکه یکی از شبا که بنیامین اومد همراه با یه پسر دیگه اومد که سنش کمتر میزد حدودا نوزده بیست ساله اما خوشگل تر از بنیامین گفت داداشمه نگرانش نباش مشکلی نداره نمیتونستم کاری کنم من لخت بودم و اونها هم اومده بودن داخل خونه پسره نشست توی هال و منو بنیامین رفتیم توی اتاق اولش باهاش دعوا کردم که چرا داداشش رو آورده این قرارمون نبود تو نامردی کردی آبرومو بردی بنیامین گفت والا به خدا داداشمه حرف بزنه استخوناشو خرد میکنم هم بنیامین راضی کردن مو خوب بلد بود هم داداشش خیلی خوشگل بود من و بنیامین طبق معمول با هم سکسمون رو انجام دادیم و بنیامین آبش اومد و ریخت توی کوسم و افتاد کنارم داداشش رو صدا زد مانی؟ از یخچال برام یه نوشیدنی بیار و مانی اومد نوشیدنی رو داد به بنیامین. به بنیامین گفتم داداشت خیلی خوشگله از کجا آوردیش؟ گفت محصول کارخونه مامان بابامه و خندیدیم بنیامین از اتاق رفت توی هال و مانی هم دنبالش رفت و بعد از چند دقیقه با یه کیف دستی اومد و انداختش روی تخت و لباساشو دراورد و اومد سوراخ کونشو گذاشت دم دهنم و می چسبوندش به دهنم فهمیدم باید سوراخ کونشو لیس بزنم دوست نداشتم اینکارو اما بوی خوبی میداد کلا کیرشو و تخم هاشو و کونش بوی شامپو میداد یکم که سوراخ کونشو لیس زدم کیرشو کرد توی دهنم درسته خیلی خوشگلتر از بنیامین بود اما خیلی خشن بود کیرشو تا ته میکرد توی دهنم و موهامو دور دستش پیچیده بود و می کشید سمت خودش تا کیرشو تا ته کنم توی دهنم و نتونم زود از دهنم درش بیارم کیرش اندازه کیر رضا بود بعدش داگیم کرد و از توی کیفه یه کرمی رو به سوراخ کونم مالید و انگشتشو دو تایی میکرد توی سوراخ کونم به کیرش کاندوم زد و کردش تا ته توی کونم و شروع کرد تند تند عقب جلو کردن تا حالا کسی کونمو اینجوری نکرده بود حس جالبی داشتم از وحشی و خشن بودنش خوشم میومد بعد از چند دقیقه روی شکم خوابوندم و کیرشو دوباره کرد توی کونم و خوابید روم و کیرشو توی کونم عقب جلو میکرد موهامو توی دستاش می پیچید و می کشید و بهم میگفت خوب میگایمت؟ چیزی نگفتم موهامو کشید گفت خوب میگایمت؟ گفتم آره آره. بنیامین اومد داخل کیرشو کرد توی دهنم و شروع کردم خوردن کیر بنیامین و مانی هم داشت توی کونم میکرد که بعد از چند دقیقه آبش اومد و بلند شد و بعدش بنیامین کیرشو کرد توی کونم و شروع کرد کردن کونم کیر بنیامین فیوریت من بود بهش گفتم کیر فقط کیر خودت بنیامین جان. بنیامین روم خوابیده بود و کیرش توی کون چربم عقب جلو میکرد و در گوشم حرف میزد میگفت از الان من و مانی دوتایی میکنیمت باشه؟ گفتم باشه گفتم خیلی حال میده با دو تا پسر خوشگل سکس کردن اون شب تا نصف شب مانی و بنیامین چندین بار کوس و کونمو کردن این بار انقدر ارضا شدم که نفهمیدم چطور بیهوش شدم صبح که بیدار شدم دیدم توی بغل مانی هستم و بنیامین نیست تا تکون خوردم که بلند بشم برم مانی موهامو

م با هم بخوریم. بالاخره روز موعود فرارسید از صبحش استرس داشتم که نیاد ساعت 7 بود که رفتم لباس شبمو پوشیدم و عطر زدم و آرایش کردم از شب عروسیمم قشنگ تر شده بودم ساعت یه ربع به 8 بود که زنگ آیفون رو زدن آررررره خودش بود در رو زدم و یکم طول کشید از حیاط بیاد داخل خونه در رو که باز کرد و منو دید هنگ کرده بود مات و مبهوت نگاهم میکرد و زبونش بند اومده بود خندم گرفت بهش گفتم میدونم براتون قابل باور نیست اما قراره ناباور تر بشه گفت سیما کجاست؟ گفتم امشب فقط من و تو هستیم فقط و فقط من و تو. خیلی ناباورانه همه جا رو نگاه میکرد فکر کنم فکر میکرد سیما داره اذیتش میکنه یا باهاش شوخی میکنه نمیدونم کلا توی شوک بود بخصوص با لباس شب من. رفتم براش یه لیوان معجون آوردم و نشستم کنارش باهم معجون رو خوردیم گفت عجب چیز محشری بود گفتم اختصاصی برای امشب درستش کردم اینو که گفتم یه نگاهی بهم کرد. معجون رو که خورد و لیوانش رو گذاشت روی میز بلند شدم و نشستم روی پاش و تا اومد حرف بزنه لبهامو روی لبهاش گذاشتم با دستش صورتم رو گرفت و توی چشام نگاه کرد و گفت پس تو هم آره لبخند زدم و با دستاش سینه هامو میمالید گفتم میشه بریم توی اتاق اونجا راحت ترم بغلم کرد و رفتیم توی اتاق گذاشتم روی تخت لباس شبمو پاره کرد و شروع کرد خوردن کوسم چوچولمو میخورد و انگشتشو تا نصفه میکرد توی کوسم و در میاورد و بعضی وقتا هم تا ته میکرد که نفسم بند میومد. گفت پاشو شلوارمو در بیار شلوارشو دراوردم و شروع کردم خوردن کیرش که از کیر رضا هم کلفت تر بود هم درازتر. دهنم کوچولو بود کیرش توی دهنم جا نمیشد میگفت لباتو غنچه کن و از بالای کلاهکش بکش تا پایین بعدش کیرشو از توی دهنم درآورد و خوابوندم روی تخت و کشیدم جلو پاهامو داد بالا و کیرشو تا ته کرد توی کوسم جیغ زدم گفتم بنیامین کوسمو جر دادی جرش دادی گفت جونم چه کوست برعکس خواهرت تنگه و شروع کرد کردن میگفت جااااان چه تنگه این کوس و کیرشو به زور تا ته می چپوند توی کوسم تا جیغ بزنم کیرش کوسمو پر کرده بود و وقتی تا ته میکرد کیرشو توی کوسم حس میکردم حسی که با رضا تجربش نکرده بودم دیگه به آرزوم رسیده بودم زیر بنیامین و توی همون پوزیشنی که دوست داشتم داشتم لذت میبردم که کیرشو در اورد و داگیم کرد گفتم من اینجوری بیشتر دوست دارم گفت منم داگی رو بیشتر دوست دارم کیرش توی کوسم بود اما حس میکردم نشسته روم و سوارم شده بنیامین با سیما موقع سکس خیلی حرف میزد اما با من یه جوری توی کوسم کیرشو می چپوند تا ته که حس میکردم فقط کیرش نیست توی کوسمه بلکه همه بدنش با فشار زیاد میخوره بهم زیرش چندین بار ارضا شدم اما بنیامین با پوزیشن های مختلف داشت فقط توی کوسم میکرد و میگفت جانم به این کوس تنگت این کوس طلاست الماسه. تا اینکه آبش اومد و ریخت توی کوسم گفت کوست محشره خیلی حال داد بهم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز تو رو بکنم و کوست به این تنگی باشه تو بزرگتری یا سیما؟ گفتم من گفت این سیما خیلی داده مشخصه. بهش گفتم امشب رو تا می تونی لذت ببر چون یه شب تکرار نشدنیه گفت چرا؟گفتم چون من فقط همین یه بار می خواستم گفت مگر بهت حال نداد بوسیدمش و گفتم خیلی عزیزم اما من میترسم گفت از چی؟ گفتم از خیانت کردن گفت پس چرا انجامش دادی؟ گفتم نمیدونم بخاطر تو گفت تو که انجامش دادی پس بر ترست غلبه کردی بیا با هم باشیم قول میدم هیچ وقت کسی نفهمه و ازم لب گرفت حق با بنیامین بود من ترسم از خیانت کردن ریخته بود و قلبا دوست داشتم به سکس با بنیامین ادامه بدم چون واقعا برام لذت بخش بود اما به بنیامین گفتم نه. اون شب

مه چیز تمامه. در هفته یکی دوبار با بنیامین میومد و تا صبح باهم عشق و حال میکردن البته هفته هایی که رضا شوهرم سرکار بود. و دوتایی حضور من براشون مهم نبود گاهی سیما از عصر میومد خونم و بنیامین شب میومد و سیما با اشتیاق به پیشوازش می رفت و بغلش میکرد و از هم لب میگرفتن و بعدش وقتی بنیامین روی مبل می نشست سیما روی پاش می نشست و از هم لب میگرفتن و در گوش هم حرف می زد و میخندیدن چون اونها توی هال میخوابیدن و من توی اتاق به راحتی می تونستم بیام دم اتاق و توی هال رو ببینم و چون چراغ خواب توی هال بود کاملا مشخص بود که دارن چیکار میکنن. نمیدونم چی شد که به سکس هاشون علاقمند شدم و چندین بار اومدم دم اتاق و سکسشون رو از اول تا آخرش دیدم بنیامین خیلی هیکل قشنگی داشت و در پوزیشن های جدید و جذابی با سیما سکس میکرد بخصوص اون پوزیشنی که سیما زیرش بود و بنیامین پاهاشو داده بود بالا و کیرشو تا ته میکرد توی کوسش. خیلی دوست داشتم منم این پوزیشن رو تجربه کنم اونم با هیکل و بدن زیبای بنیامین دوست داشتم مثله سیما زیر بنیامین بخوابم. بعدش به خودم نهیب میزدم این چه فکرابیه دختر من آدم این کارها نیستم من با سیما خیلی فرق دارم هر بار که بنیامین و سیما شب خونم بودن من تا صبح هزاران بار وسوسه میشدم که منم سکس با بنیامین رو تجربه کنم اما… یه شش ماهی گذشت تا تونستم خودمو راضی کنم که منم سکس با یه مرد دیگه رو تجربه کنم اما نمیدونستم چطور به بنیامین بفهمونم منم می خوام باهاش سکس کنم و نمی خواستم سیما هم بدونه که منم با بنیامین هستم و فقط هم یک بار می خواستم اینکارو کنم خیلی فکر کردم چطور به بنیامین بفهمونم اما راه حلی به ذهنم نمی رسید تا اینکه یه شب یه دست کت و شلوار همراهش بود گفت چون فردا قراره از همینجا مستقیم بره یه باشگاه دیگه برای داوری مسابقات و کت و شلوارشو بردم توی اتاق خودمون گذاشتم روی یه کاغذ نوشتم پس فردا ساعت 8 شب منتظرم و گذاشتم توی جیب کتش استرسم زیاد بود و نتونستم بخوابم هزار بار کاغذ رو برداشتم و بعد دوباره گذاشتم یه لحظه به نوشته کاغذ نگاه کردم دیدم از کجا بفهمه کجا باید بیاد؟ کاغذ رو پاره کردم و روی یه کاغذ دیگه نوشتم خواهر سیما هستم می خواستم پس فردا ساعت 8 شب تشریف بیارید خونه ما لطفا هیچ کس جز من و شما از این قرار اطلاعی پیدا نکنه دلیلشو تشریف آوردید عرض میکنم خدمتتون به امید دیدار. همین کاغذ رو هم صد بار دراوردم و دوباره گذاشتم توی جیبش صبح سیما خواب بود که بنیامین می خواست بره کت و شلوار رو بهش دادم و گفتم امیدوارم موفق باشید و با لبخند بدرقه اش کردم بدبخت هنگ کرده بود من تا دیروز حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم. بنیامین که رفت استرسم بیشتر شد گفتم نکنه به سیما بگه؟ یا قبول نکنه باهام سکس کنه؟ بدجور گند زده بودم همشم از سر شهوتم بود که می خواستم مثله سیما طعم سکس با یه پسر خوشگل و خوشتیپ و خوش هیکل رو تجربه کنم. سیما طرفای ظهر از خواب بیدار شد دوش گرفت و رفت خونشون اون روز سخت ترین روز زندگیم بود چون دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم؟ گفتم اگر اومد چی؟ نباید آماده باشم؟ برای عصر نوبت آرایشگاه گرفتم موهامو مدل دادم و حسابی خوشگل کردم یه لباس شب خیلی خوشگل هم خریدم که بنیامین با دیدنم محو من بشه و اومدم حمام کردم و تمیز کردم. فرداش خونه رو تمیز کردم روتختی و ملحفه ها و روبالشتی ها رو همه رو شستم چون بوی عرق میدادن یه معجون هم دستورشو توی یوتیوب دیده بودم درستش کردم که بخوریم و انرژی مون کم نشه 😜😁 انواع نوشیدنی ها رو از هر کدوم دو تا خریدم که با بنیامین اگر خواستی