ar
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان

تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 255 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 274 في فئة الكتب والمرتبة 13 395 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 255 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 25 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -629، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -19، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.33‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.77‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 861 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 952 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

وصف القناة غير متوفر.

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 26 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

25 255
المشتركون
-1924 ساعات
-1197 أيام
-62930 أيام
أرشيف المشاركات
ه بود بیرون و لباس تنگ و مانتو جلو باز و آرایش حسابی و تغییر صدا و لفظ قلم و کفش پاشنه دار و موهای اتو کشیده و… دیگه هر وقت عمه زهرا را می‌دیدم توی محل که داره میره شک میکردم داره میره سراغ مهدی و اگه تیپ زده بود میدونستم کجا ممکنه بره و تا نزدیک پاساژ میرفتم و آمار میگرفتم . زیاد اشتباه نکردم و دو سه بار باز هم می رفت پیش مهدی مغازش و منم بهونه کاری می رفتم مغازه دوستم و مطمئن شدم عمه زهرا دوست پسرش کی هست و کجاست . از دوستم غیر مستقیم آمار اون مهدی را گرفتم و فهمیدم طرف خیلی کار بلد و حرفه ای هم توی کار خودش هست و هم توی خانم بازی . شماره ش را از روی تابلو مغازه ش برداشته بودم و پیج اینستا و واتس اپ و همه چیزش را چک میکردم و دیدم عمه زهرا هم توی فالور هاش هست . هر دو بار دیگه که حدس زدم عمه رفته اونجا و بعدش برام قطعی شد که رفته بوده عمه را از دور نگاه کردم و مشخص بود تشنه رفته و تشنه تر برگشته و الان لای پاش خیس شده ولی چون مکانش خوب نبوده و حسرت به دل برگشته . اون مهدی هم گرگ بود برای خودش و جوری که دوستم تعریف می کرد خیلی دوست زن و دختر داره و دائم سرش شلوغه و به نوبت میان و میرن دوستاش و یه جورایی اون طبقه پاساژ میدونن مهدی چیکاره است و زیاد خانم بلند میکنه . ماشین مهدی یه کیا بود که دوستم بهم گفت چه ماشینی داره و شماره ماشین ش را هم توی یه سر زدن ها به دوستم برداشتم . هر دفعه می رفتم پیش دوستم یه جورایی سعی می‌کردم هر چی میتونم آمار مهدی را بگیرم . این موضوعات حدود پنج ماهی طول کشید . دیگه عمه که از خونشون میومد بیرون من می‌فهمیدم که میخواد بره دنبال کارای معمول یا داره میره سراغ دوست پسرش و لاس زدن هاش . یه روز حوالی ظهر بود داخل مغازه خودم بودم که خیلی تصادفی ماشین مهدی را دیدم که رد شد از روبرو مغازه و گفتم حتما عمه ردیف کرده خونه را که ببرتش خونه و اومده کار عمه را بسازه ولی بعد چند دقیقه که مراقب بودم عمه اومد بیرون و رفت خیابون بغلی و قطعا مهدی سوارش کرد و رفتن و فهمیدم که با هم رفت و اومد دارن و جز مغازه جاهای دیگه هم با هم میرن . از طریق دوستم سعی کردم بفهمم خونه اون مهدی مارمولک کجاست . گفت نمیدونم دقیق ولی بچه خیابون … هست . کارم شده بود توی ساعات مختلف که پاساژ تعطیله برم اون حوالی توی اون خیابون که دوستم گفت دور بزنم ببینم که ماشین مهدی را می‌بینیم تا بالاخره سر یه کوچه که رد میشدن دیدم داخل کوچه ماشین مهدی پارک هست و بالاخره خونه مهدی را هم پیدا کردم . آدرس و پلاک دقیق را هم یه بعدازظهر که مهدی میدونستم برمیگرده محل کارش اون حوالی کشیک دادم تا متوجه شدم . دیگه تقریبا همه چیز را راجع به عمه زهرا و مهدی میدونستم جز اینکه چه موقع با هم میرن و میان . خیلی این مدت فکر کردم که چیکار کنم و از صدتا فکر منفی و دردسر دار سعی کردم به یکی از فکرا که میگفت عیب از عمه است و خود درخت کرم داره بها دادم و گفتم اون مهدی که صد تا دورش هست این عمه زهرا هست که میخاره و باید حالش را جا بیارم . خیلی مراقب بودم عمه کی میره میاد و دنبالش شک میکردم میرفتم و یه روز که دیدم عمه تیپ زده و اومد بیرون و فهمیدم که این وقت روز حتما میره پیش مهدی و مراقب بودم تا رفت منم رفتم سریع توی محل مهدی اینا و منتظر شدم و عمه خانم تشریف آوردن و رفتن داخل خونه آقا مهدی و ۲ ساعت بعد اومدش بیرون و منم جایی توی ماشین نشستم که نتونه منو ببینه و سعی کردم فیلم بگیرم از تردد عمه اون حوالی … دیگه یه جورایی آمار عمه دقیق دستم بود که کی میره پیش مهدی که لاس بزنه و چه ساعاتی میرن خو

کردن عمه زهرا #عمه سلام من فرهاد هستم ۳۳ ساله و این ماجرا همین سال جاری برام پیش اومد و دوست داشتم بنویسم چی شد . توی شهری که زندگی می‌کنیم از ارث پدر بزرگ پدری یه تکه زمین بزرگ به عموها و پدر و عمه هام رسید . قبلا زمین ها حاشیه شهر بودن ولی بعد توسعه پیدا کردن شهر دیگه جزئی از شهر شدن و منزل پدری من اونجا بود و عموهام هم سهم شون را فروختن و رفتن جای دیگه و عمه زهرا که با شوهرش قبلا جای دیگه زندگی میکردن خونه شون را که قدیمی بود فروختن و با پولش توی زمین به ارث رسیده خونه به روز ساختن و زندگی می‌کردیم در نزدیکی همدیگه ولی بابت همین قضیه ها ارث و میراث زیاد رابطه خوبی نداشتن خانواده پدری من با هم ولی قهر هم نبودن و در حد سلام و وسلام و دید و بازدید عید یا مراسم خاص فقط با هم سر و کار داشتن و این پول و ارث همشون را با هم بد کرده بود … بگذریم من شغلم مغازه هست و تعمیرات مرتبط هم با شغلم دارم و یه باب مغازه از پدرم را توی همون محل داخلش مشغول بکار بودم . یه دوست و همکارام که با هم خیلی اوکی بودیم توی یکی از بهترین پاساژ های شهر یه مغازه بزرگ زد و وسایل عمده می‌آورد و با هم چک و مدت کار می‌کردیم و توی رفاقت هوا کار منو داشت . یه روز رفته بودم مغازه دوستم و به شاگرد داخل مغازه م سپرده بودم کسی کار داشت زنگ بزن و توی بد بازاری پیش دوستم داخل اون پاساژ و مجتمع بزرگ گرم‌حرف زدن بودیم که یهو احساس کردم کسی که رد شد از اون طرف پاساژ عمه زهرا بود و من اونا دیدم از داخل مغازه ولی اون منو ندید و حواسش به ویترین مغازه ها دیگه بود . به خودم و چشمام شک کردم . انگار شبیه عمه زهرا بود ولی عمه از این تیپ ها نمیزد . عمه زهرا ۹ سالی از من بزرگتر هست و یه بچه داره و شوهرش هم توی شرکت ها اطراف شهرمون کارمند هست و زندگی معمولی دارند. بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم بیرون مغازه دوستم داخل محوطه پاساژ و دورادور مراقب بودم ببینم واقعی عمه زهرا بود با اون تیپ خفن یا شباهت یه خانم دیگه هست به اون و چند مغازه جلوتر مغازه رفیق من دیدم رفت داخل مغازه و آهسته آهسته رفتم نزدیک مغازه که عمه رفت داخلش و از صدای حرف زدن و لحن حرف زدن و خندیدن مطمئن شدم عمه زهرا هست ولی شاخ در آوردم از تعجب که عمه و این تیپ زدن ها؟؟؟؟!!! ولی نزدیک شدم و کنار در مغازه که عمه داخلش بود جوری ایستادم که اون منو نبینه ولی بتونم صدا بشنوم و اگه تونستم باز نگاه کنم واقعا خود عمه است؟؟؟!!! از صدای حرف و خنده ش مشخص بود با طرف خیلی اوکی هست و حتما یه حسابی دارن که اینجور دل میدن و قلوه میگیرن و‌ چند دقیقه یه بار قه قه میزدن زیر خنده و به قول بچه ها لاس میزدن حسابی با هم . حدود نیم‌ساعتی عمه زهرا توی مغازه یارو بود و طرف هم کار بلد بود و میدونست ویترین و دکور را چطور بچینه کسی زیاد نتونه آمار بگیره . مطمئنم عمه را مالوند و بوس و لب را بهم دادن چون تابلو بود که طرف از قصد اونجور ویترین زده که راحت به کار لاس زدن بتونه برسه . اونجا کشیک کشیدم تا مطمئن شدم عمه زهرا داره میاد بیرون و سریع خودم رفتم داخل یه مغازه دیگه و الکی شروع کردم به قیمت پرسیدن تا عمه زهرا رد بشه و بره . وقتی مطمئن شدم رفت آمار طرف را گرفتم . اسمش مهدی بود و قد بلند و ته ریش و مو سایه زده و خوب از مغازه ش و اجناس داخلش مشخص بود مایه دار هست . خدایی نمیشه ناحق گفت و تیپ و استایل پسره خوب بود . دیگه مخ من دائم درگیر این قضیه شده بود و عمه زهرا که توی مجالس و جاهای معمولی خیلی عادی می‌گشت حتما رازی داره با این پسره مهدی که براش اون جوری تیپ زده بود و اونجور انداخت

sticker.webp0.09 KB

بود، سرمو از لای پاش بلند کردم و دوباره شروع مرد لب گرفتن ازم و زبون زدن به صورتم،حالا من دراز کشیده بودم و نسترن بود که رفته بود لای پای من و کیرمو تو دستش گرفته بود و اول تف زد به کیرم و با دست شروع به مالیدنش کرد و بعد زبونشو در اورد و زد به سر کیرم و بعد کامل اونو کرد تو دهنش و سرشو بالا پایین می کرد و ساک میزد واقعا حرفه ای کارشو انجام می داد بدون اینکه دندونش به کیرم بخوره ،کامل اونو تا حلقش می برد و بهش تف می زد ،کسی تا به حال همچین ساکی برام نزده بود نمیخواستم کارشو ادامه بده چون می خواستم تایم زیادی بتونم بکنمش بدون اینکه آبم بیاد، کیرمو از دهنش در آوردم ، تف از اطراف لبش پایین اومده بود و زبونشو دور لبش می چرخوند واقعا سکسی بود ، دیدم پامو یکم داد بالا تر و نوک زبونشو به زیر تخمان رسوند و با زبونش با تخمام بازی می کرد و زبونشو تا سوراخ کونم میرسوند ، تا به حال کسی این کارو بام نکرده بود و بلند آه می کشیدم و تو اوج لذت بودم اونم این موضوعو خوب فهمیده بود ، کشوندمش بالا و افتادم روش پاهاشو انداختم رو شونم و بهشون نگاه کردم، انگشتای کشیده پاهاش با لاک زرشکی و تتو مچ پاش که به شکل مار بود و به همراه تتو چندتا ستاره رو پاش واقعا ترکیب سکسی داشت،زبونمو به آرومی روی پاش کشیدم تا به انگشتاش رسیدم و یکی یکی به اونا زبون زدم و بعد انگشت شستشو گذاشتم دهنم و اونو مکیدم که با این کار نسترن آه بلندی کشید و فهمیدم این کارو خیلی دوس داره بخاطر همینم با شدت بیشتری انگشتای پاشو میمکیدم و لای انگشتاشو زبون می کشیدم ،ناخنای بلند و کشیدش داشت دیونم میکرد زبونمو چسبونده بودم به کف پاش و لیس می زدم تف میزدم به پاشنه پاهاش و به مکیدنشون ادامه می دادم و نسترن میگفت تو رو خدا منو بکن…کیرمو یکم مالیدم به کصش و ارو اونو فرو کردم توش اول چند بار به آرومی عقب جلو کردم …از بس خیس شده بود که کیرم راحت توش عقب جلو می کرد و یواش یواش کیرمو تا ته فرو کردم توش و سرعت تلمبه هامو بیشتر کردم همزمان با هر تلمبه داد میزد محکمتر و من نهایت تلاشمو میکردم که بتونم تا اونجایی که ممکنه محکم بکنمش ،داشت جیغ می زد و صدای ناله هاش بلند تر از قبل بود ،میکردم تو کصش و کامل درش میاوردم و دوباره تا ته میکردم توش ،با تموم قدرتم سعی داشتم پارش کنم و اونم داشت از این کار لذت میبرد تو صورت هم نگاه میکردیم ،داشت دندوناشو به هم فشار می داد و عرق کرده بود …کیرمو از کصش در آوردم و حالا جامونو عوض کردیم اومد رو کیرم نشست و خودشو بالا و پایین میکرد با این حرکت دیگه داشتم ارضا میشدم اما دوس داشتم کونشم بکنم ولی واقعا دیگه توان نگه داشتن خودمو نداشتم …داشت آبم میومد و سریع کیرمو ازش کشیدم بیرون و آبم اومد…و بی حال افتاده بودم ولی نسترن هنوز ارضا نشده بود و داشت با انگشت خودشو می مالید و منم رفتم لای پاش و همزمان براش میلیسیدم و بعد چند دقیقه به شدت لرزید و فریاد زد و فهمیدم که اونم ارضا شد . همو بغل کردیم و فقط با لبخند به هم نگاه می کردیم…این شروعی بود برای یک رابطه عجیب و غریب با خالم… نوشته: مهران 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ودم جمعش نکرده بودم ،لباسامو عوض کردم و خاله هم لباساشو دراورد و خب چون هوا سرد بود زیرش یه چیزایی پوشیدن بود که به در خونه بخوره،بهش گفتم برو رو مبل(که به حالت تخت دو نفره در اومده بود)بخواب و خودمم رفتم یه پتو اوردم که رو زمین بخوابم که خاله گفت :چی می کنی اونجا رو زمین سرما میخوری بیا رو تخت ، یکم من من کردم چون یه ذره خجالت می کشیدم اما از خدامم بود که همینو بگه ، رفتم کنارش زیر پتو دراز کشیدم ، صورتامون رو به روی هم بود و کلا بدنمون خیلی نزدیک به هم ،تروم شروع کردیم به یکمی ثحبت کردن با هم که خاله دستامو گرفت و شروع کرد حرفای احساسی زدن که خیلی ممنونم ازت مهران واقعا برام مثل یه رفیقی و تو این مدت که اینجا بودی همه جوره باهام بودی و خیلی خوشحالم که میتونم روت حساب کنم و این حرفا منم جوابشو می دادم که منم واقعا خوشحالم بابت وجودش و محبتاش و از ته دلم دوسش دارم و رابطه ما دیگه مثل خواهرزاده و خاله نیست و… همزمان با گفتن این حرفا همم بغل کرده بودیم ،صورتامون خیلی به هم نزدیک شده بود و بدنمون کامل به هم چسبیده بود و پاهامون بین هم قفل شده بود،نسترن تو چشام نگاه کرد و گفت :مهران من واقعا عاشقتم …با گفتن این حرف منم گفتم که عاشقتم و یک آن گرمی لبشو روی لبام احساس کردم و این همون لحظه ای بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم، باهاش ادامه دادم و داشتیم لب همو میخوردیم ،سر همو گرفته بودیم تو دستمون و لبامونو رو لبای هم میکشیدیم و میخوردیم و زبونامون به هم برخورد میکرد و زبون همو میمکیدیم ،برام غیر قابل باور بود و تو دلم میگفتم بالاخره اتفاق افتاد…بدنمون رو به هم چسبونده بودیم و خودمونو به هم میمالیدیم، دلم نمیخواست لبامو از لباش جدا کنم،نوک زبونشو به نوک زبونم میزدم ، بالاخره لبامون از هم جدا شد و تو چشم هم نگاه کردیم انگار میخواستیم به هم بگین بالاخره اتفاق افتاد،بهم لبخند شهوتی زد و رفتم سراغ گردنش و بدنم روی بدنش قرار گرفت و شروع کردم خوردن گردنش و زبون کشیدن روش ،آهش بلند شده بود و نفس نفس می زد متوجه شدم که چقد حشریه ، لباسمو درآوردم و اونم لباسشو درآورد و حالا بدنای لختمون به هم چسبیده بود ،دو تا سینه بزرگ و گرد جلوم بود و شروع کردم زبون زدن و بوسیدن نوک سینه هاش،دیدم باز آهش بلند شد فهمیدم بیش از حد رو سینش حساسه و با تموم‌وجود داشتم میلیسیدمشون با بوی بدنش مست و حشری شده بودم ،بوی خوبی می داد و با تموم وجود عین وحشیا داشتم میخوردم که متوجه شدم سرمو هدایت میکنه به سمت لای پاش، فهمیدم میخواد کصشو بخورم ، شلوارشو با شرتش از پاش بیرون کشیدم و رفتم لای پاش، روم نمی شد صحبت کنم اما وقتی دیدم نسترن با حشریت مدام بهم میگه بلیس ، کصمو بخور ، نوش جونت، قوربون زبونت بشم، کیرت برا خودمه ، میره تو کصم و… فهمیدم که منم باید به خودم جرات بدم و عین اون صحبت کنم ، فکر می کردم از اون زناییه که دوس داره تو سکس حرف زده بشه راستش خودمم بدم میومد از اینکه دو نفر اروم باشن و فقط کارشونو بکنن بخاطر همینم شروع کردم تعریف کردن از کصش مثلا گفتن، پای چ کصی داری ، کصت تو دهنم، قوربون کصت بشم ،کیرم برا کصت بلند شده و …زبونمو رو کصش گذاشته بودم و عین سگ داشتم میلیسیدم با تموم وجودم براش میخوردم واقعا تو زندگیم هیچوقت انقد با تموم وجود کص لیس نزده بودم ، از سرو صداهای جیغ مانند خاله فهمیدم که حسابی داره لذت میبره ،دستش تو موهام بود و داد میزد بلیس بلیس بلیس و منم کل صورتم تو کصش بود، واقعا داشتم دیوونه میشدم ، کیرم داشت میترکید و کص نسترن حسابی خیس خیس شده بودو کل صورتمو خیس کرده

هرچند که اون جوری برخورد می کرد که انگار داره با پسر خودش رفتار میکنه و همیشه هوامو داشت چند باری رفیقاشم منو باهاش دیدن حتی یکیشون به اسم شیوا چند بار باهامون بیرون اومد لامصب کص بود و مطلقم بود و به شدت اهل خراب بازی اگرچه بخاطر خاله من زیاد تو نخش نرفتم .نسترن کم کم دیگه دوس نداشت بگه خواهر زادمه و معمولا میگفت رفیقمه و…خیلی وقتا با خاله راجب دخترای دیگه صحبت می کردم و خب اونم انقد باهام راحت شده بود که راجب پسرای دیگه صحبت می کرد و چون واکنش بدی از من ندیده بود کم کم خیلی اوکی تر شده بود و راحت راجب پسرای جذاب صحبت می کرد و انگار اصلا شوهر نداشت و واقعا هم بودو نبودش فرقی نداشت و خودش دنبال عشق و حال خودش بود ،اما با این وجود هیچوقت راجب سکس با پسر دیگه ای حرف نزده بود مستقیما تا اینکه یه شب که گرم صحبت با هم بودیم و از نصف شب گذشته بود و به شدت هم حشری بودم اون شب بحثمون کم کم رفت به سمت مسائل جنسی و …به خودم جرات دادم و راجب اینکه با وجود کامبیز و دوریشون از هم از لحاظ احساسی چیکار میکنه .جواب داد که خب حالا یه جوری برطرف میشه منم برا اینکه راحت تر بتونه توضیح بده گفتم خب حق خودتم هس وقتی اون دنبال عشق و حال خودشه توام به فکر خودت باشی و خیلی سر بسته به این موضوع که سکس داشته اشاره کرد ،منم که به لز خانوما علاقه زیادی داشتم بهش گفتم با خانوم دیگه ای چی تا حالا دوس داشتی کاری بکنی گفت به نظرم خانومام جذاب میتونن باشن بستگی داره طرف کی باشه و … که منم بحثو داغ تر میکردم میگفتم اره باحاله دخترا اینجوری باشن و به نظرم جذابیت خاص خودشو داره و بازم سربسته تایید کرد که لز رو تجربه کرده تو دوران متاهلی با یکی از دوستاش البته نگفت که چجوری بوده و چند بار ولی با توجه به شناختی ازش داشتم و میدونستم حشریه مطمئن بودم زیاد تجربشو داشته و حس میکردم یکی از زنانی که باش لز کرده شیوا باشه. اون شب بحثمون ادامه پیدا کرد تا اینکه خوابیدیم . رابطمون جوری شده بود که جفتمون تشنه هم بودیم اما هیچ اقدامی نمی کردیم ولی مطمئن بودم یه روز بالاخره بینمون اتفاقی میفته ،نهایتا اون روز رسید، نسترن گفت کامبیز قراره بره عراق بخاطر کارش و جمعه صبح زود ، آیدین(پسرش) رو میبرن تهران برای مسابقش، شنبه مسابقه داره و صبح زود ساعت ۶ با دوستاش و مربیاش راه میفتن باید ببرمش دم مجموعه ورزشی از اونجا راه میفتن.منم گفتم میخوای بیام دنبالتون ببریمش ،برگشت گفت نه بهت زحمت نمیدم صبح به اون زودی چرا بیدار شی اونم روز تعطیلت، که گفتم نه هیچ مشکلی نیست خودم دوست دارم اصلا صبح به اون زودی اونم روز تعطیل تاکسی گیرت نمیاد ، خلاصه با هر بدبختی بود بیدار شدم و رفتم دنبال آیدین که ببرمش به اتوبوس برسه ، نسترنم همراهش اومد و اونو رسوندیم و کلی تشکر کرد . که گفتم نسترن نرو خونتون بیا بریم خونه من امروزو اونجا باش ، گفت نه اخه خسته ای برو بخواب البته اگه خوابت ببره ، گفتم اره خب حالا میریم یکم میخوابیم،بعد بیدار میشوم نهارو باهم درست میکنیم یه فیلمی نگاه میکنم و شبم میریم بیرون یه دوری میزنیم ،گفت آخه آیلین شاید نتونه، گفتم چرا نتونه اون که تا لنگ ظهر خوابه بعدم یا خودم میرم دنبالش یا خودش میاد دیگه . خاله اوکیو داد و با هم رفتیم سمت خونه من ، هوا سرد بودو با وجود اینکه خوابمون پریده بود اما بازم خواب تو این هوای سرد زیر پتو میچسبید،خونه من یه اتاق کوچیک داره که فقط جای کمد لباساست و حمومم همونجاست بخاطر همین همه وسایلم تو هاله ،یدونه مبل تخت شو وسط هاله رو به رو تلویزیون که خب چون صبح زود بیدار شده ب

رابطه عجیب با خاله متاهل #فوت_فتیش #خاله سلام من مهران هستم و ۲۶سالمه پسری هستم با قد بلند و وزن متوسط ،اندام معمولی دارم ولی خب فیسم خوبه و همیشه تو لباس پوشیدن وسواس زیادی به خرج میدم و سعی می کنم خوشتیپ باشم داستان من برمیگرده به چند سال قبل زمانی که تازه دانشگاه رو تموم کرده بودم و سربازیم معاف شده بودم و بخاطر همینم دنبال کار بودم ،از اونجایی که تو شهرستان زندگی میکردم و کار مناسب با رشتم سخت گیر میومد به این فکر افتاده بودم که مغازه بزنم اما خب سرمایه زیادیم نداشتم و خیلی سر در گم بودن که چیکار کنم تا اینکه یه روز که با رفیق دوران دانشگاهم صحبت میکردم اونم اهل یه شهرستان دیگه استانمون بود و بهم پیشنهاد داد که برم شهرشون و تو شرکت یکی از آشناهاشون کار کنم و خودشم معرفم میشه و اگر مصاحبه رو خوب بشم اونجا استخدام شم در کل شرایط کاریش برا یه پسر جوون مجرد خوب بود مخصوصا اینکه کار رشته خودم بود. با خونه درمیون گذاشتم و اونام قبول کردن، اون موقعا یه تیبا دو سفید داشتم که با بخشی از پس انداز خودم و بیشتر با کمک پدر خریده بودم راه افتادم رفتم شهرشون و اونجا تو این شرکت باهام صحبت کردن و در نهایت استخدامم کردن منم گشتم دنبال یه خونه که اجاره کنم،اینم بگم که خونه خاله من همونجا بود و خالم اسمش نسترن بود حدودا ۴۰ سالش بود یه زن با قد حدود۱۶۷اینا و اندامی نه زیاد لاغر و نا چاق با موهایی مشکی و فیسی استخونی کلا شبیه لیلا زارع بود ، یه پسر و یه دختر به ترتیب۱۶و ۱۴ساله داشت و شوهرشم تو کار تجارت بود و در کنارش املاکم خرید و فروش می کرد. ولی خب زیاد رابطه خوبی نداشتن بخصوص اینکه شوهرش (کامبیز)اهل خانم بازی بود و چند بار مچشو گرفته بود اما بخاطر بچه هاش قبول کرده بود و رابطه خیلی سردی داشتن و فقط تو یه خونه بودن، به کمک خاله و شوهرش یه خونه نقلی برام پیدا کردن تو یه آپارتمان … از کارم راضی بودم تا ۴عصر هر روز سر کار بودم و بعدشم یا میرفتم باشگاه یا میومدم خونه گهگاهیم با دختر جدیدی آشنا می شدم و باهاش قرار میزاشتم و اگر پایه بود میتونستم بیارمش خونه اما خب اونجا رفیقی نداشتم. اما راضی بودم کامل مستقل بودم و عشق و حال خودمو میکردم ،تو این مدت رابطمم با خالم صمیمی تر شده بود و نسترن خیلی وقتا برام غذا درس می کرد و زنگ میزد که بیا ببرش یا اگه حوصله داشت خودش برام میاورد و تقریبا هر چند روز یه بارم منو خونه خودشون برای شام دعوت می کرد، در کل همه چی خوب پیش می رفت و گاهی هم با خاله چت می کردم و چتمونم از اونجا شروع شد که برا هم پست و اهنگ اینا می فرستادیم و کم کم به هم عادت کرده بودیم تا به خودم اومدم دیدم هر شب داریم با هم چت می کنیم حتی خیلی شبا که شوهرش نبود تماس می گرفت،راستش اوایل نیتی نداشتم اما رفته رفته که صمیمی تر می شدم با خالم بهش حس هم پیدا کردم مخصوصا اینکه دیگه رسما با هم درد دل می کردیم و خیلی وقتا عصرا بعد کار با هم می رفتیم دور می زدیم و اگه لباسی می خواست بخره با هم می رفتیم و نظر میدادم و شبم که برمی گشت خونه با لباس برام عکس می گرفت و من شروع می کردم تعریف کردن ازش، تو این چند سال اخیر تیپ و قیافه نسترن خیلی تغییر کرده بود و از اون زن خونه دار سنتی که لباسای معمولی می پوشید تبدیل شده بود به زنی که چنتا عمل زیبایی رو صورتش انجام داده بود و لباس پوشیدنشم تغییر کرده بود برای منی که تو اون چند سال دانشگاه زیاد ندیده بودمش این تغییرات خیلی محسوس بود .اولین باری که موقع بیرون رفتن و قدم زدن تو پاساژ دستمو گرفت و انگشتاشو لای انگشتام حس کردم،متوجه شدم که بهش حس دارم یه تمایل احساسی و جنسی،

sticker.webp0.09 KB

سریال میساختم و اینکه چند پارتش نکردم چون از این کار بدم میومد دوست داشتم تا اونجایی که میشه کامل و جامع یک جا باشه.نوشته: نرگسی که قضاوت نمیکنه 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کشید و گفت کجا؟ من هنوز باهات کار دارم خانم خوشگله این حرفش رو دوست داشتم گفت چیکار کنم؟ گفتم چیو؟ گفت اینکه ازت سیر نمیشمو گفتم ماله خودته بخور تا سیر بشی گفت نمیشه بکنم تا سیر بشم؟ خندیدم خوابوندم و خودش هم خوابید روم و سینه هامو مشتش فشار میداد و نوکشونو گاز میگرفت و یا سیلی میزد بهشون میگفت دوستم داری؟ گفتم آره گفت با اینکه خشن دوست دارم؟ گفتم منم خشن دوست دارم گفت آخ جون و بوسیدم سرشو گذاشته بود روی سینه هامو و سینه راستمو می خورد و میگفت خیلی دوست دارم نرگس خوشگله مثله بچه ها بود کمبود محبت شدیدی داشت تشنه محبت بود بهش گفتم منم دوستت دارم و با دستام صورتشو گرفتم و ازش لب گرفتم خیلی خوشحال شد ازم پشت سر هم لب میگرفت و میگفت خیلی دوستت دارم گفت حاضری یه حال اساسی کنیم تا سیرم کنی؟ گفتم باشه عزیزم 69 شد و. گفت کیرمو بخور و اونم کوسمو میخورد و انگشتشو داخل سوراخ کوسم میکرد اولش یه انگشتی بعدش دو انگشتی بعدش تلاش میکرد 4 انگشتشو بکنه توس کوسم و حسابی آب کوسم راه افتاده بود بلند شد دستمو گرفت و بلندم کرد و بردم توی آشپزخونه و روی میز ناهار خوری خم شدم و کیرشو کرد توی کوسم و شروع کرد کردن و چه ضربه های محکمی به کونم میزد میگفت خشن دوست داری؟ و ضربه میزد اما واقعا خیلی خوب میکرد کوسمو این پوزیشن جدیدی بود و خیلی بهم حال داد بعدش کف آشپزخونه خوابوندم پاهامو داد بالا و کیرشو کرد توی کوسم وای چه لذتی پوزیشن مورد علاقمو با مانی تجربه میکردم البته کیرش به کلفتی بنیامین نبود اما مثله وحشیا و تند تند میکردم که واقعا لذت بخش بود و اینکه زیر چنین پسر خوشگلی خوابیدن خودش چندین بار ارضام کرد تا اینکه آبش اومد و ریخت توی کوسم و افتاد روم. گفتم سیر شدی؟ گفت آره گفتم نوش جونت ازم لب گرفت و گفت هیچ زنی رو تا حالا اندازه تو دوست نداشتم خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور. گفت از الان میشه جداگانه بیام با هم سکس کنیم؟ دوست ندارم با بنیامین بیام گفتم باشه عزیزم باهات هماهنگ میکنم تا خودم و خودت باشیم و با هم سکس کنیم مثله امروز صبح بوسیدم و گفت خیلی دوست دارم گفتم منم همینطور. مانی رفت و منم برگشتم به تخت و خوابیدم. از سکس با مانی و بنیامین یعنی سکس با دو تا داداشیا یه 5 ماهی میگذشت که یه شب که خونه مادر شوهرم بودیم حالم بد شد و با خواهر شوهر و مادر شوهرم رفتیم دکتر که گفت خانم شما بارداری همه خوشحال شدن اما من شوکه شدم نکنه این بچه رضا نباشه و بچه مانی یا بنیامین باشه؟ کلا بهم ریختم همه میگفتن چته؟ چرا ناراحت شدی؟ گفتم نه بابا چرا ناراحت بشم؟ خدا رو شکر فکر اینکه بچه ماله مانی یا بنیامین باشه دیووونم کرده بود یه لحظه به خودم گفتم ببین نرگس یه زمانی تو میگفتی من مثله سیما نیستم اما الان من بدتر از سیما شدم انقدر که به یه پسر 19 بیست ساله دادم و امکان داره الان این بچه اون باشه… خیلی حالم بد بود یه جایی رو پیدا کردم و بچه رو سقط کردم و به همه گفتم سقط شد حتی به رضا چون عسلویه بود بعدشم فاز افسردگی گرفتم و گفتم رضا بیا از این شهر بریم حداقل بریم شیراز که نزدیک تو باشه… چند ماه بعد از اون شهر رفتیم و شیراز ساکن شدیم. دیگه توبه کردم که با هیچ مردی جز رضا نخوابم الان دو سال از اون ماجرا میگذره و الانم باردارم و 7 ماهمه اما مطمئنم بچه خودم و رضاست. من اشتباه کردم که فکر میکردم من نمی تونم یکی مثله شیما بشم چه بسا که یکی بدتر از اون شده بودم. بخاطر همین اتفاق دیگه هیچ کس رو قضاوت نمیکنم. این داستان واقعی زندگیم بود حالا با جزییات بیشتر و اتفاقات بیشتر که اگر می خواستم بگم باید

چندین بار با هم سکس داشتیم و بنیامین برای ادامه رابطه التماس میکرد آخرش بهش گفتم باشه چون من کلا نه گفتن رو بلد نبودم و همیشه زود تسلیم میشم. با گوشیم به خط خودش زنگ زد تا شمارم براش بیفته و گفت هر کاری داشتی پیام بده نه کاغذ بنویس خندیدم گفتم بنیامین جان فقط هیچ کس نفهمه حتی سیما گفت خیالت راحت. از اون روز بارهای دوم و سوم و چهارم و… و یه روز به خودم اومدم دیدم بنیامین در هفته یه بار با سیما سکس داره و دو بار با من حتی از سیما هم رد کرده بودم. می خواستم ادامه ندم اما بنیامین کارشو خیلی خوب بلد بود کلا سکس با رضا ارضام نمیکرد و تنها با سکس با بنیامین از سکس لذت میبردم تا اینکه یکی از شبا که بنیامین اومد همراه با یه پسر دیگه اومد که سنش کمتر میزد حدودا نوزده بیست ساله اما خوشگل تر از بنیامین گفت داداشمه نگرانش نباش مشکلی نداره نمیتونستم کاری کنم من لخت بودم و اونها هم اومده بودن داخل خونه پسره نشست توی هال و منو بنیامین رفتیم توی اتاق اولش باهاش دعوا کردم که چرا داداشش رو آورده این قرارمون نبود تو نامردی کردی آبرومو بردی بنیامین گفت والا به خدا داداشمه حرف بزنه استخوناشو خرد میکنم هم بنیامین راضی کردن مو خوب بلد بود هم داداشش خیلی خوشگل بود من و بنیامین طبق معمول با هم سکسمون رو انجام دادیم و بنیامین آبش اومد و ریخت توی کوسم و افتاد کنارم داداشش رو صدا زد مانی؟ از یخچال برام یه نوشیدنی بیار و مانی اومد نوشیدنی رو داد به بنیامین. به بنیامین گفتم داداشت خیلی خوشگله از کجا آوردیش؟ گفت محصول کارخونه مامان بابامه و خندیدیم بنیامین از اتاق رفت توی هال و مانی هم دنبالش رفت و بعد از چند دقیقه با یه کیف دستی اومد و انداختش روی تخت و لباساشو دراورد و اومد سوراخ کونشو گذاشت دم دهنم و می چسبوندش به دهنم فهمیدم باید سوراخ کونشو لیس بزنم دوست نداشتم اینکارو اما بوی خوبی میداد کلا کیرشو و تخم هاشو و کونش بوی شامپو میداد یکم که سوراخ کونشو لیس زدم کیرشو کرد توی دهنم درسته خیلی خوشگلتر از بنیامین بود اما خیلی خشن بود کیرشو تا ته میکرد توی دهنم و موهامو دور دستش پیچیده بود و می کشید سمت خودش تا کیرشو تا ته کنم توی دهنم و نتونم زود از دهنم درش بیارم کیرش اندازه کیر رضا بود بعدش داگیم کرد و از توی کیفه یه کرمی رو به سوراخ کونم مالید و انگشتشو دو تایی میکرد توی سوراخ کونم به کیرش کاندوم زد و کردش تا ته توی کونم و شروع کرد تند تند عقب جلو کردن تا حالا کسی کونمو اینجوری نکرده بود حس جالبی داشتم از وحشی و خشن بودنش خوشم میومد بعد از چند دقیقه روی شکم خوابوندم و کیرشو دوباره کرد توی کونم و خوابید روم و کیرشو توی کونم عقب جلو میکرد موهامو توی دستاش می پیچید و می کشید و بهم میگفت خوب میگایمت؟ چیزی نگفتم موهامو کشید گفت خوب میگایمت؟ گفتم آره آره. بنیامین اومد داخل کیرشو کرد توی دهنم و شروع کردم خوردن کیر بنیامین و مانی هم داشت توی کونم میکرد که بعد از چند دقیقه آبش اومد و بلند شد و بعدش بنیامین کیرشو کرد توی کونم و شروع کرد کردن کونم کیر بنیامین فیوریت من بود بهش گفتم کیر فقط کیر خودت بنیامین جان. بنیامین روم خوابیده بود و کیرش توی کون چربم عقب جلو میکرد و در گوشم حرف میزد میگفت از الان من و مانی دوتایی میکنیمت باشه؟ گفتم باشه گفتم خیلی حال میده با دو تا پسر خوشگل سکس کردن اون شب تا نصف شب مانی و بنیامین چندین بار کوس و کونمو کردن این بار انقدر ارضا شدم که نفهمیدم چطور بیهوش شدم صبح که بیدار شدم دیدم توی بغل مانی هستم و بنیامین نیست تا تکون خوردم که بلند بشم برم مانی موهامو

م با هم بخوریم. بالاخره روز موعود فرارسید از صبحش استرس داشتم که نیاد ساعت 7 بود که رفتم لباس شبمو پوشیدم و عطر زدم و آرایش کردم از شب عروسیمم قشنگ تر شده بودم ساعت یه ربع به 8 بود که زنگ آیفون رو زدن آررررره خودش بود در رو زدم و یکم طول کشید از حیاط بیاد داخل خونه در رو که باز کرد و منو دید هنگ کرده بود مات و مبهوت نگاهم میکرد و زبونش بند اومده بود خندم گرفت بهش گفتم میدونم براتون قابل باور نیست اما قراره ناباور تر بشه گفت سیما کجاست؟ گفتم امشب فقط من و تو هستیم فقط و فقط من و تو. خیلی ناباورانه همه جا رو نگاه میکرد فکر کنم فکر میکرد سیما داره اذیتش میکنه یا باهاش شوخی میکنه نمیدونم کلا توی شوک بود بخصوص با لباس شب من. رفتم براش یه لیوان معجون آوردم و نشستم کنارش باهم معجون رو خوردیم گفت عجب چیز محشری بود گفتم اختصاصی برای امشب درستش کردم اینو که گفتم یه نگاهی بهم کرد. معجون رو که خورد و لیوانش رو گذاشت روی میز بلند شدم و نشستم روی پاش و تا اومد حرف بزنه لبهامو روی لبهاش گذاشتم با دستش صورتم رو گرفت و توی چشام نگاه کرد و گفت پس تو هم آره لبخند زدم و با دستاش سینه هامو میمالید گفتم میشه بریم توی اتاق اونجا راحت ترم بغلم کرد و رفتیم توی اتاق گذاشتم روی تخت لباس شبمو پاره کرد و شروع کرد خوردن کوسم چوچولمو میخورد و انگشتشو تا نصفه میکرد توی کوسم و در میاورد و بعضی وقتا هم تا ته میکرد که نفسم بند میومد. گفت پاشو شلوارمو در بیار شلوارشو دراوردم و شروع کردم خوردن کیرش که از کیر رضا هم کلفت تر بود هم درازتر. دهنم کوچولو بود کیرش توی دهنم جا نمیشد میگفت لباتو غنچه کن و از بالای کلاهکش بکش تا پایین بعدش کیرشو از توی دهنم درآورد و خوابوندم روی تخت و کشیدم جلو پاهامو داد بالا و کیرشو تا ته کرد توی کوسم جیغ زدم گفتم بنیامین کوسمو جر دادی جرش دادی گفت جونم چه کوست برعکس خواهرت تنگه و شروع کرد کردن میگفت جااااان چه تنگه این کوس و کیرشو به زور تا ته می چپوند توی کوسم تا جیغ بزنم کیرش کوسمو پر کرده بود و وقتی تا ته میکرد کیرشو توی کوسم حس میکردم حسی که با رضا تجربش نکرده بودم دیگه به آرزوم رسیده بودم زیر بنیامین و توی همون پوزیشنی که دوست داشتم داشتم لذت میبردم که کیرشو در اورد و داگیم کرد گفتم من اینجوری بیشتر دوست دارم گفت منم داگی رو بیشتر دوست دارم کیرش توی کوسم بود اما حس میکردم نشسته روم و سوارم شده بنیامین با سیما موقع سکس خیلی حرف میزد اما با من یه جوری توی کوسم کیرشو می چپوند تا ته که حس میکردم فقط کیرش نیست توی کوسمه بلکه همه بدنش با فشار زیاد میخوره بهم زیرش چندین بار ارضا شدم اما بنیامین با پوزیشن های مختلف داشت فقط توی کوسم میکرد و میگفت جانم به این کوس تنگت این کوس طلاست الماسه. تا اینکه آبش اومد و ریخت توی کوسم گفت کوست محشره خیلی حال داد بهم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز تو رو بکنم و کوست به این تنگی باشه تو بزرگتری یا سیما؟ گفتم من گفت این سیما خیلی داده مشخصه. بهش گفتم امشب رو تا می تونی لذت ببر چون یه شب تکرار نشدنیه گفت چرا؟گفتم چون من فقط همین یه بار می خواستم گفت مگر بهت حال نداد بوسیدمش و گفتم خیلی عزیزم اما من میترسم گفت از چی؟ گفتم از خیانت کردن گفت پس چرا انجامش دادی؟ گفتم نمیدونم بخاطر تو گفت تو که انجامش دادی پس بر ترست غلبه کردی بیا با هم باشیم قول میدم هیچ وقت کسی نفهمه و ازم لب گرفت حق با بنیامین بود من ترسم از خیانت کردن ریخته بود و قلبا دوست داشتم به سکس با بنیامین ادامه بدم چون واقعا برام لذت بخش بود اما به بنیامین گفتم نه. اون شب

مه چیز تمامه. در هفته یکی دوبار با بنیامین میومد و تا صبح باهم عشق و حال میکردن البته هفته هایی که رضا شوهرم سرکار بود. و دوتایی حضور من براشون مهم نبود گاهی سیما از عصر میومد خونم و بنیامین شب میومد و سیما با اشتیاق به پیشوازش می رفت و بغلش میکرد و از هم لب میگرفتن و بعدش وقتی بنیامین روی مبل می نشست سیما روی پاش می نشست و از هم لب میگرفتن و در گوش هم حرف می زد و میخندیدن چون اونها توی هال میخوابیدن و من توی اتاق به راحتی می تونستم بیام دم اتاق و توی هال رو ببینم و چون چراغ خواب توی هال بود کاملا مشخص بود که دارن چیکار میکنن. نمیدونم چی شد که به سکس هاشون علاقمند شدم و چندین بار اومدم دم اتاق و سکسشون رو از اول تا آخرش دیدم بنیامین خیلی هیکل قشنگی داشت و در پوزیشن های جدید و جذابی با سیما سکس میکرد بخصوص اون پوزیشنی که سیما زیرش بود و بنیامین پاهاشو داده بود بالا و کیرشو تا ته میکرد توی کوسش. خیلی دوست داشتم منم این پوزیشن رو تجربه کنم اونم با هیکل و بدن زیبای بنیامین دوست داشتم مثله سیما زیر بنیامین بخوابم. بعدش به خودم نهیب میزدم این چه فکرابیه دختر من آدم این کارها نیستم من با سیما خیلی فرق دارم هر بار که بنیامین و سیما شب خونم بودن من تا صبح هزاران بار وسوسه میشدم که منم سکس با بنیامین رو تجربه کنم اما… یه شش ماهی گذشت تا تونستم خودمو راضی کنم که منم سکس با یه مرد دیگه رو تجربه کنم اما نمیدونستم چطور به بنیامین بفهمونم منم می خوام باهاش سکس کنم و نمی خواستم سیما هم بدونه که منم با بنیامین هستم و فقط هم یک بار می خواستم اینکارو کنم خیلی فکر کردم چطور به بنیامین بفهمونم اما راه حلی به ذهنم نمی رسید تا اینکه یه شب یه دست کت و شلوار همراهش بود گفت چون فردا قراره از همینجا مستقیم بره یه باشگاه دیگه برای داوری مسابقات و کت و شلوارشو بردم توی اتاق خودمون گذاشتم روی یه کاغذ نوشتم پس فردا ساعت 8 شب منتظرم و گذاشتم توی جیب کتش استرسم زیاد بود و نتونستم بخوابم هزار بار کاغذ رو برداشتم و بعد دوباره گذاشتم یه لحظه به نوشته کاغذ نگاه کردم دیدم از کجا بفهمه کجا باید بیاد؟ کاغذ رو پاره کردم و روی یه کاغذ دیگه نوشتم خواهر سیما هستم می خواستم پس فردا ساعت 8 شب تشریف بیارید خونه ما لطفا هیچ کس جز من و شما از این قرار اطلاعی پیدا نکنه دلیلشو تشریف آوردید عرض میکنم خدمتتون به امید دیدار. همین کاغذ رو هم صد بار دراوردم و دوباره گذاشتم توی جیبش صبح سیما خواب بود که بنیامین می خواست بره کت و شلوار رو بهش دادم و گفتم امیدوارم موفق باشید و با لبخند بدرقه اش کردم بدبخت هنگ کرده بود من تا دیروز حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم. بنیامین که رفت استرسم بیشتر شد گفتم نکنه به سیما بگه؟ یا قبول نکنه باهام سکس کنه؟ بدجور گند زده بودم همشم از سر شهوتم بود که می خواستم مثله سیما طعم سکس با یه پسر خوشگل و خوشتیپ و خوش هیکل رو تجربه کنم. سیما طرفای ظهر از خواب بیدار شد دوش گرفت و رفت خونشون اون روز سخت ترین روز زندگیم بود چون دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم؟ گفتم اگر اومد چی؟ نباید آماده باشم؟ برای عصر نوبت آرایشگاه گرفتم موهامو مدل دادم و حسابی خوشگل کردم یه لباس شب خیلی خوشگل هم خریدم که بنیامین با دیدنم محو من بشه و اومدم حمام کردم و تمیز کردم. فرداش خونه رو تمیز کردم روتختی و ملحفه ها و روبالشتی ها رو همه رو شستم چون بوی عرق میدادن یه معجون هم دستورشو توی یوتیوب دیده بودم درستش کردم که بخوریم و انرژی مون کم نشه 😜😁 انواع نوشیدنی ها رو از هر کدوم دو تا خریدم که با بنیامین اگر خواستی

عاقبت قضاوت #خواهر منو خواهرم سیما هر دو به فاصله 3 ماه از هم ازدواج کردیم شوهرم کارمند شرکت نفت بود و توی عسلویه کار میکرد و 14 روز سرکار بود و 14 روز خونه و شوهر سیما راننده بیابون بود سیما از من کوچیکتر بود و زودتر از من ازدواج کرد و اون سیما بود که شب عروسی ساقدوشم بود دختر خیلی شیطون و شادی بود اما من معمولا خجالتی و کم حرف بودم و کسی زیاد باهام اوکی نمیشد اما همه در همون بار اول با سیما دوست میشدن برای همین ویژگیها بود که خیلی با هم صمیمی و راحت بودیم یه یک سالی از ازدواج دوتامون میگذشت که یه روز سیما زنگ زد گفت نرگس رضا کی از عسلویه میاد؟ گفتم سه روزه رفته گفت من یه مهمون خاص دارم میتونم امشب بیایم خونه شما؟ منم گفتم بیا عزیزم قدمت به روی چشم وقتی اومدن دیدم سیما با یه پسر اومد گفتم این کیه؟ گفت مهمونمه دیگه گفتم سیما؟ گفت بیخیال نرگس اسم پسره بنیامین بود پسر خوشگل و خوش تیپی بود و معلوم بود بدنسازی کار میکنه چون هیکل و استایل قشنگی داشت اومدن شام خوردیم بهش گفتم سیما جای بنیامین رو میندازم توی حال و تو توی اتاق پیش من میخوابی گفت این امل بازیا رو در نیار کلی ازت پیش بنیامین تعریف کردم نرگس یه لباس شب نو نداری؟ گفتم سیما؟ گفت فقط یه کلمه بگو داری یا نداری؟ گفتم دارم بهش دادم و پوشید و رفت توی حال پیش بنیامین سیما شیطنت میکرد اما نه دیگه تا این حد چند بار صداش کردم سیما؟ سیما؟ سیما؟ گفت تو بخواب من توی حال می خوابم انقدر به خودم فحش دادم که چرا قبول کردم که بیان اینجا؟ اما خب من که نمیدونستم مهمانش بنیامینه و یه پسره داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای آه و ناله سیما اومد و میگفت چه خوب میخوری بنی جونم نمیدونستم باید چیکار کنم توی این شرایط هم استرس داشتم هم ترسیده بودم بلند شدم به بهانه دستشویی ببینم آیا واقعا این خواهر من سیماست؟ چی شد که اینجوری شد؟ مگه شوهرش مجید نیست که… . ذهنم از هزار سوال پر بود که رفتم توی حال دیدم سیما روی بنیامین نشسته و کیر بنیامین توی کوس سیما بود و داشت بالا پایین میکرد که تا منو دیدن سیما خندید و گفت برو بخواب منم الان میام از دستشویی که اومدم سیما داگی شده بود و بنیامین داشت توی کوسش جلو عقب میکرد و انگار اصلا منو نمیدیدن و کار خودشون رو میکردن تا نصفه های شب داشتن بکن بکن میکردن و منم دیگه نفهمیدم چطور خوابم برد وقتی صبح بیدار شدم بنیامین رفته بود و سیما تنها کف حال خوابیده بود. بهش گفتم بیدار شو ببینم این کار چی بود دیشب انجام دادی؟ سیما تو داری به مجید خیانت میکنی میدونی اگر بفهمن چی میشه؟ فکر آبروی خودت و خانوادمونو کردی؟ بلند شد گفت من دیگه مجید رو نمی خوام به زور مامان باهاش ازدواج کردم حالم ازش بهم میخوره گفتم خب طلاق بگیر گفت بهش گفتم طلاقم بده گفت هر کاری کنی طلاقت نمیدم باید بمونی و تحمل کنی من طلاقم بگیرم بازم دلم میخواد اینجوری زندگی کنم دوست دارم خودم انتخاب کنم که با کی و با چند بخوابم دیشب بهترین شب زندگیم بود چون حسابی حال کردم با یه پسر قشنگ و خوش تیپ نه با مجید کوتوله با اون صورت زشتش اگرم ناراحتی اومدم خونه تو دیگه نمیام بنیامین گفت بریم خونه دوستم من ترسیدم که برم و چند نفر باشن اومدیم اینجا باشه دیگه نمیام دیدم این دختره طعم سکس با مردای دیگه رو چشیده و اگر الان بیرونش کنم و پشتشو خالی کنم توی شهر انگشت نما میشه و دیگه آبرویی برامون توی این شهر نمی مونه… گفتم فقط با بنیامین حق داری بیای اینجا حق نداری هر روز دست یه نفرو بگیری بیاری اینجا گفت باشه اتفاقا بین همشون بنیامین رو خودمم خیلی دوست دارم خیلی خوب و ه

sticker.webp0.09 KB

ک اقراری کرد گفت دوست داشتم باهات سکس کنم راهش بلد نبودم اون در حمام خودم نیمه باز گذاشتم تا بیایی منو ببینی و آنجا که رو تخت دستم به کسم بود و سینه هامو درآوردم چون میدونستم کلید داری و می‌آیی و صد بار بهت گفتم بیا رو تخت کنارم بخواب ولی داشتم دیونه میشدم بهم دست نمیزدی یا عمدا لباس زیر تو حمام میزاشتم. منم بهش گفتم همیشه میرفتم حمام با بدنتو که چند بار دیدیم جرق میزدم مخصوصا با لباس زیرت دوتایی زدیم زیر خنده. مادرم همیشه بهش میگفت مرسی که آنقدر به پای داداشم موندی نمی‌دونست که من دارم جای داداشش رو پر میکنم. دایی بدبخت قرار بود ده سالی تو زندان بمونه. عشق من زندایی سفید برفی. چهار سال سکس مداوم و عالی... نوشته: نیما 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دیدم هیچی نگفت متوجه شدم این چند روز منظورش چی بود کیرمو رو کونش آروم عقب و جلو میکردم و با دستام کمرش ماساژ میدادم و سرش گذاشته بود رو بالشت هیچی نمیگفت با خودم گفتم الان دیگه وقتشه روغن ماساژ ریختم رو کونش و رو کیرم با دست کونشو ماساژ دادم کیرمو گذاشتم لای لمبه هاش میمالیدم وای انگاری تو بهشت بودم بعد از این همه جرق زدن به واقعیت تبدیل شد دراز کشیدم روش و کیرم رو همینجوری که عقب و جلو میکردم یک جایی گیر کرد آمدم فشار بدم با دستا خودشو بلند کرد گفت آخ نیما اونجا نه فهمیدم داشتم میکردم تو کونش گفتم باشه زندایی برعکس شو منم کامل شرتم درآوردم پاهاش باز کردم ولی دستش گذاشته بود رو چشماش لباسش دادم بالا سینه های سفید درآمدن خوابیدم تو بقلش خوردن سینه هاش و کیرمو سمت کسش فشار میدادم احساس کردم جاشو پیدا کرد کسش چرب و لیز بود سرش رفت داخل یک آحی کشید دستش رو از روی صورتش برداشت با دوتا دست دور گردنمو گرفت گفت وای قربونت برم نیما منم بیشتر فشار میدادم داخل چشماش بست سرش برد بالا و و آح میکشید منم تا آخر جا دادم داخل و شروع کردم به کردن زندایی جون تو بقلش سفت گرفتمش و میزدم آنقدر شهوت گرفته بودم دوست نداشتم پوزیشن دیگه ای داشته باشم و زندایی صدای آح و اوح میداد دو سه دقیقه ای کردمش صدای بلند داد و آروم شد گفتم آبت آمد ؟ با صورتش حالت بله گفت آره آمد و منم ازش لب گرفتم و به کردن ادامه دادم چند دقیقه ای طول کشید آبم اومد کیرمو درآوردم آنقدر فشار آبم زیاد بود از لذت پاشش اول ریخت تا روی سینه هاش باقی آبم ریخت رو کسش منم کنار خوابیدم بلند شد و رفت حمام کردم و آمد پیشم رو تخت خوابید نگاه کرد گفتمش حرف خانوم دکتر واقعی شد واقعا زن و شوهر شدیم خندید گفت آره واقعا اون روز دوتامون تو بقل همدیگه خوابیدیم تا ظهر گوشی زنگ خورد دیدم مادرمه گفت کجای دارم میام پیش زندایی حالا ما دوتا لخت بودیم زندایی خواب بهش گفتم نه مامان من گیج خوابم زندایی آرام بخش زده خوابه هنوز هر وقت بیدار شد بهت میگم بیایی گفت باشه. منم از فرصت استفاده کردم تا زندایی خواب بود بدن لخت و سفید برفی که دیدم دوباره کیرم بلند شد رفتم لا پاهاش براش کس لیسی تو خواب صداش درآمد با خودم گفتم بزار تا شهوت دارم خالی کنه ممکنه عصری مادرم بیاد تا شب فرصت نشه و منم براش خوردم بلند شدم چشماش نیمه باز بود کیرم کردم تو کسش و خوابیدم تو بغلش با این سینه های نرمش و میکردم اون هم همش می‌گفت وااااای بکن بکن عشقم چند دقیقه همینجوری که میکردمش ازش لب گرفتم با فشار آبم ریختم داخل و دوباره کنارش دراز کشیدم گفت خیلی بیشعوری برات دارم گفتم چرا ؟ گفت نزاشتی آبم بیاد به خاطر این که ناراحت نشه یکم باهاش لاس زدم با سینه هاش بازی کردم کیرم آنقدر مالیدم به کسش تا شق کردم کردم داخلش و شروع کردم به کردن زندایی اونم دستش گذاشت جلوی کسش میزد دو سه دقیقه بعد آبش آمد آروم شد منم منم صبر نکردم و میکردم وسط کردن روغن ماساژ ریختم رو سینه هاش و بازی میکردم برای سومین بار آبم اومد وااااای همش ریختم تو کس نازش خوابیدم تو بغل زندایی کیرم هنوز داخل بود تا شل شد خودش از تو کسش درآمد دستاش گذاشت دور گردنم سفت بغلم کرد و گفت دوستت دارم منم بوسیدمش بهش گفتم منم دوستت دارم عزیزم. گفت بلند شو برو حمام کن جاتو بزار تو پذیرایی منم برم حمام کنم بیام دراز بکشم مادرت آمد شک نکنه گفتم چشم. اون روز واقعا خیلی خوب بود خیلی باهم دیگه سکس داشتیم تا الان که چهار ساله میگذره دایم تو زندان و زندایی مال منه تا دایی نیستش گفتم جای خالیش پر کنم. راستی زندایی جون ی

ند شدم رفتم تو یخچال آب خوردم خواب از سرم پرید یعنی سیر خواب شدم دیدم هوا تاریک هنوز گوشی برداشتم دیدم ساعت پنج صبحه همینجوری دراز کشیدم پای ماهواره صداشو کم کردم که زندایی بیدار نشه دیدم از تو اتاق خواب صداش آمد نیما منم سریع صداشو قطع کردم دوباره گفت نیما رفتم براش گفتم ببخشید زندایی فکر نمیکردم با صداش بیدار بشی گفت نه تا حالا نخوابیدم همش بیدار میشدم گفتم چرا گفت کمرم درد میکنه امروز زور زدم یخچال جا به جا کردم اذیتم گفتم بریم درمانگاه گفت بریم منم لباس پوشیدم اون بلند شد لباسشو بپوشه اذیت بود کمکش کردم لباس پوشید سوار ماشین شدیم رفتیم درمانگاه شبانه روزی نشستیم تا نوبتمون شد رفتیم داخل یک خانوم دکتر بود داشت براش توضیح میداد گفت نسخه رو بهم داد برو داروخانه کنار دارو های خانومت بگیر و بیار من و زندایی خندمون گرفت تا خانومت بره بخش تزریقات منم رفتم داروها رو گرفتم چندتا پماد سوزن شل کننده عضلات بودن رفتم بخش تزریقات کسی نبود گفتم زندایی این آمپول چقدر کلفته من اینو بخورم میمیرم خندید گفت خفشو برو بیرون گفتم میخوای من برات بزنم ؟ گفت بلدی گفتم نه ولی با تو امتحان میکنم یاد میگیرم گفت برو پرو تزیقاتی صداش کن بیاد رفتم پیش منشی درمانگاه آمد سوزن زد و آمد دستش به کمرش آمد بیرون رفتم دستش گرفتم کمکش کردم تا در درمانگاه گفت تو برو تو ماشین الان من میام گفتم باشه رفت تو داروخانه خرید کرد گفتم لابد دوست نداشت بدونم چی میخواد بخره آمد تو ماشین نشست با همدیگه شوخی میکردیم بهش گفتم دکتر گفت خانومت خخخخخخخ خندید گفت واقعا من کوچیک میزنم یا تو بزرگ میزنی گفتم نمیدونم تقریباً ساعت ۷ صبح بود رسیدیم خونه زندایی پیاده شد گفت مگه نمیای گفتمش برم مغازه کمک بابام گفت پیام بهش بده بگو زندایی حالش خوب نبود نصف شب بردمش بیمارستان تازه رسیدم خونه امروز میخوام استراحت کنم. بهش گفتم خوب نقشه ای شیطون تو هم بلدی زنگ زدم به بابام گوشی برداشت بهش گفتم دیشب حال زندایی خوب نبود بردمش دکتر تازه رسیدیم خونه گفت باشه استراحت کن میخوای به مادرت بگم بیاد گفتم نه دکتر بهش آرام بخش زده گیج خوابه منم بخوابم دیشب نخوابیدم گفت باشه من و زندایی خندمون گرفت آمدیم خونه زندایی رفت رو تخت خوابید صدا کرد بیا نیما کارت دارم رفتم دیدم لباسش درآورد با یک تک پوش گشاد پوشیده بود با شرت رو به شکم خوابیده بود چه رون های سفیدی گفت بیا رفتم پیشش گفت اون پلاستیک بیار اشاره کرد دیدم همونه که از داروخانه گرفته بود رفتم اوردمش بهش دادم از داخلش یک روغن ماساژ درآورد بهم داد و گفت اگه زحمتی نیست کمرمو ماساژ بده خیلی درد میکنه گفتم چشم زندایی نشستم کنارش نگاه کرد گفت اینجوری لباستو دربیار که چرب نشن راحت و ریلکس گفتم چشم لباس درآوردم چشمم به کونش بود که با اون شرت صورتیش منم با شرت نشستم پیشش لباسشو زدم بالا کمرش کامل سفید و رون های پاهاش سفید داشت دیونم میکرد حتی سوتین هم نبسته بود از پشت لباسشو داد بالا منم روغن ماساژ ریختم رو کمرش از بالا ماساژ میدادم تا پایین اونم می‌گفت بیشتر پایین رو ماساژ بده بهش گفتم زندایی شرتت داره چرب میشه گفت درش بیار برام من کمرم درد میکنه منم از خدا خواسته شرت از پاش درآوردم میدونستم دیگه وقت سکس هستش وای چه کون سفیدی همینجوری که تو حمام دیدم بیشتر دستم میبردم پایین کمرش و روی کونش منم نشستم روی رون های پاهاش و همینجوری ماساژ میدادم از عمد با شرت با کیر شق کرده نشستم رو کونش دیدم چیزی نگفت رو دوتا زانو بلند شدم شرتم آوردم پایین همینجوری که ماساژ میدادم با کیرم نشستم رو کونش

دیر میاد ولی سریع تمام تلاشم کردم که زود بیاد شک نکنه دوش گرفتم دیدم در زد گفت حوله رو آوردم نیما جان پشت در حمام ازش گرفتم با خنده گفت میخوای بیام کمرتو لیف بکشم ؟ گفتم نه زندایی جون خودم انجام میدم تمام کردم حوله رو پوشیدم رفتم بیرون دیدم زندایی نیست سریع خودمو خشک کردم لباس پوشیدم دیدم از تو اتاق خواب صدام کرد نیما بیا اینجا رفتم دیدم دراز کشیده گفت بیا پیشم استراحت کن منم از خدا خواسته یک جوری احساس میکردم میخواد یک چیزی رو بهم برسونه از یک طرف دیگه میترسیدم نزدیک بشم بهش دست بزنم ناراحت بشه آیا منظورش سکس بود یا نه روی دوست داشتن بود. منم رفتم پیشش دراز کشیدم گفت خسته نباشید گفتم شما زحمت کشیدید غذا درست کردی شما خسته نباشید پتو کشیدم رو به خودم اونم باز پشتش بهم کرد ولی کونش داد عقب سمتم نمی‌دونستم از پشت بغلش کنم یا نه همینجوری که تو فکر بودم کیرم شق شده بود کم کم خوابم برد گوشیم زنگ خورد بیدار شدم دیدم ساعت پنج عصر بابام گفت نمیخوای بیایی در مغازه من میخوام برم بیرون زندایی هنوز خواب بود بیدار شد گفت میخوای بری مغازه گفتم آره گفت بزار برات چایی درست کنم تازه بیدار شدی گفتم نه نمیخواد زحمت بکشی تو مسیر قهوه میگیرم و میخورم گفت باشه. رفتم مغازه تا ساعت ۸ شب مغازه بودم بعدش مقداری خرید کردم بردم برای زندایی در باز کردم دیدم مادرم آنجا بود ولی ایندفعه زندایی لباس پوشیده جلوی مادرم تنش بود وسایل ازم گرفت خیلی معمولی جلو مادرم باهام صحبت میکرد مادرم گفت مرسی عزیزم که مراقب زندایی هستی گفتم کاری نکردم اون شب مادرم رفت بازم منو زندایی رفتیم بیرون تو ماشین آهنگ شاد میزاشتم اونم خوشحالی میکرد آهنگ قطع کرد و گفت داییت نیستش مجبورم شاد باشم وبخندم نمیدونم چیکار کنم. بهش گفتم نگران نباش من هستم چیزی برات کم نمیزارم گفت میدونم نیما جان آهنگ گذاشت و شروع کرد به رقصیدن تو ماشین منم باهاش شادی می کردم ولی همش تو فکر بدنش بودم بیشتر وقت ها میرفتم تو حمام با لباس های زیرش که تو حمام میذاشت جلق میزدم شب ها پیش همدیگه میخوابیدیم ولی جرات دست زدن بهش نداشتم یک شب که داشتم از مغازه میومدم رفتم داخل خونه کلید داشتم دیدم هیچ صدایی نمیاد رفتم تو اتاق خواب دیدم زن دایی تاپشو زده بود بالا سینه هاش بیرون افتاده بودن یک دستش رو سینش بود یک دستش تو شرتش و همینجوری خوابش برده بود منم همینطور نگاه بدن سفیدش میکردم برای اولین بار بود ممه صورتی به نازی دیدم کیرم شق شده بود رفتم تو پذیرایی میترسیدم برم تو اتاق بخوام بالشت و پتو بردارم یک وقت متوجه بشه رفتم رو مبل دراز کشیدم دائم چند باری بلند شدم میرفتم زود دید میزدم بدنشو و میومدم بار پنجم بود که رفتم در اتاق دیدم به پهلو شده و زیاد چیزی پیدا نیست. آمدم رو مبل دراز کشیدم لعنتی از فکرش در نمیومدم از شدت خستگی خوابم برد یادم نیست چقدر زمان برد تو خواب بودم دیدم زن دایی صدام میکنه و تکونم میده نیما نیما منم بیدار شدم گفت چرا اینجا خوابیدی ؟ با لباس بیرون سرما میخوری. گفتم خسته بودم دراز کشیدم خوابم برد گفت شام خوردی ؟ گفتم نه نمیخوام فقط میخوام بخوابم دستم گرفت گفت بلند شو بیا رو تخت خواب بخواب اینجوری سرما میخوری رسیدم تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیدم دیدم جوراب درآورد گفت لباس دربیار راحت بخوابی منم پیراهن و شلوارمو درآوردم با شرت خوابیدم رو تخت داشتم میخوابیدم زندایی گفت حلال زاده سر دایش میره همه کارهات مثل اونه تو خواب نیش خنده زدم و خوابم برد از خواب بیدار شدم حسابی تشنه بودم بلند شدم دیدم زندایی زیر پتو خوابیده کنارم بل

فته برگشتیم خونه همیشه من شب ها جلوی ماهواره دوشک می‌انداختم میخوابیدم ولی زندایی رو تخت میخوابید زندایی رفت تو اتاق خواب داشت لباس عوض میکرد من نمی‌دونستم پشت سرش رفتم تو اتاق که دوشک بیارم دیدم لخته برگشتم چه بدن سفیدی داشت صدام کرد نیما جان رفتم سمتش رو تخت دراز کشیده بود گفتم جانم زندایی گفت بیا امشب پیشم بخواب چیه میری تو پذیرایی می‌خوابی گفتم نه زندایی شما رو تخت راحت باش من تو پذیرایی میخوابم گفت بیا بیا منم همش رو تخت تنها هستم منم رفتم رو تخت کنارش دراز کشیدم پشتش کرد بهم خوابید با اون تاپ و شلوارک و قسمتی از کمرش درآمده بود مثل برف بود جرئت نکردم بهش دست بزنم منم همینجوری خوابم برد صبح بیدار شدم دیدم هنوز خوابه شکمش بازو های سفیدش رو دیدم کیرم بلند شد از رو تخت بلند شدم رفتم صبحانه آماده کردم دیدم بیدار شد آمد گفت نیما صدا میزدی خودم برات درست میکردم گفتم نه زندایی دیدم خسته هستی مزاحمت نشدم دوتایی صبحانه زدیم بلند شدم گفتم چیزی لازم نداری من برم مغازه گفت نه نهار برات فسنجان درست میکنم چون میدونم دوست داری منتظرم تا بیایی گفتم نه زندایی مزاحمت نمیشم گفت منتظرم بهش گفتم چیزی لازم نداری گفت نه همه چیز داخل خونه هست من رفتم در مغازه تا ظهر بعد بابام بردم رسوندم خونه گفت کجا میخوای بری ؟ گفتم پیش زندایی نهار درست کرده گفت باشه کلید انداختم رفتم داخل دیدم غذا رو گازه خونه کسی نیست دیدم تو حمام صدا میاد فهمیدم رفته دوش بگیره درب حمام نیمه باز بود فضولیم گل کرده بود گفتم بزار برم ببینم یک سرکی بکشم آروم رفتم جلو دیدم پشتش به منه وااااای چقدر سفید چه کونی موهاش تا کمرش بودن خوشم اومد کونش زیاد بزرگ نبود کیرم بلند شده بود رفتم رو مبل جلو تلویزیون نشستم ولی ولی همش دل دل میکردم برم دوباره ببینمش گفتم زشته یک وقتی روش میکنه طرفم منو میبینه رفتم تو گوشی سایت xnxx داشتم فیلم پورن میدیدم از حمام آمد بیرون با خودم گفتم بزار برم خون خود ارضایی کنم آروم بشم یکم آمد سلام کرد و خسته نباشید یک حوله تنی پوشیده بود ساق پاهاش بیرون بود گفتم زندایی برم خونه و بیام گفت نه صبر کن نهار امادس الان میکشم برای تو این همه غذا درست کردم رفت تو اتاق لباس عوض کرد و آمد یک تک پوش سفید گشاد پوشید با شلوارک ولی چی سوتین نبسته بود نوک ممه هاش پیدا بودن حتی وقتی تو آشپزخونه داشت غذا رو میکشید حرکت سینه هاشو می دیدم دیوونه شدم شق درد مردم سفره رو گذاشت گفت بیا وقتی بلند شدم کیرمو تو شلوار درست کردم تا پیدا نباشه رفتم رو سفره همه چیز گذاشته بود فسنجان با برنج و سالاد و ترشی سبزی و نوشابه خودش برام برنج کشید با لب خندون گفت بخور احساس میکردم رفتارش باهام عوض شده خیلی مهربون تر شده یک جوری شده قابل توصیف نیست. نهار خوردم بهم گفت کجا میخوای بری بمون همین جا استراحت کن پیش خودم خواستی دوش بگیری همینجا دوش بگیر. با خودم گفتم فکر خوبیه میرم تو حمام جلق میزنم تا آبم بیاد. گفتم باشه زندایی حوله کجاست گفت برو حمام من برات میارم گفتم چشم رفتم تو حمام لباس درآوردم دیدم شورت و سوتین زندایی به چوب لباسی گفتم چه بهتر با این ها جلق میزنم ولی هرچی نگاه کردم به غیر صابون و شامپو ندیدم میدونستم بعد از جلق با این ها سوزش میگیره کیرم ولی شهوت کورم کرده بود گفتم به جهنم بزار بزنم آب باز کردم یکم دستم صابونی کردم شورت و سوتین زن دایی گرفتم تو دستم بو میکردم و جلق میزدم چه بوی خوبی میدادن انگاری بوی بهشت بود برام بعد از دو دقیقه آبم اومد سریع دوش گرفتم شورت و سوتین همون‌جوری گذاشتم سر جاش البته آبم