en
Feedback
احساس (نبات)

احساس (نبات)

Open in Telegram

♦ تنها کانال رسمی ماه🌙من در ایران🇮🇷 انتقاد پیشنهاد پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت منت نکش از غیر و پروبال خودت باش صد سال اگر زنده بمانی گذرانی پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش❤️

Show more
4 062
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
#پارت۵۷۵ ... اما نمی دونم توقیافه م که بی شک بامیت ها فاصله ای نداشتم، چی دید،پاپس نکشید... سامی سمتش با خشم توپید: -تواینجابودی این داشت با اون عوضی حرف می زد؟! -با کی؟! فریاد زد: -آراد حرومزاده! سپیده غیرارادی یه قدم عقب رفت اما من به حرف اومدم: -حق نداری به آراد توهین کنی! نگاش مثل حیوونی درنده نشونه م گرفت... زنگ دربه صدا دراومد... آراد؟!... برای یه لحظه انگارضربان قلبم به تاراج رفت! نفسام بند اومد!... اگه باهمدیگه روبرومی شدن،خون به پامی شد!... عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۷۳_۵۷۴ یهونگاش بهم حمله ورشد: -سرت بااون عوضی مشغول بود که سه روزه نه تماسی،نه پیامی!... اون عوضی هفتۀ دیگه عروسیشه اونوقت چشمش دنبال ناموس یکی دیگه ست! ازذهنِ بیمارش عُقم گرفت!... ازاهانتش درونم آتیش به پاشد! خشمم به ترسم غلبه کرد: -توذهنت مسمومه!... اون... یهو با انگشت سبابه ش محکم رولباش ضربه زد: -خفه!... خفه! ازحرکت جنون آمیزش،غیرارادی لال مونی گرفتم!... یهو با خشم فریاد زد: فریادش تنمولرزوند! قلبم انگارازتوسینه زد بیرون،یه جایی حوالی گوشام￾توف کرکردی من احمقم؟! بی غیرتم؟! که تااین حد به وضوح صداشومی شنوم!... سپیده هراسان دراتاق وباز کرد... اما قبل از اینکه دهن واکنه... سامی با فریادش،خفه ش کرد: -پاتوتواتاق نمیذاری! طفلی بارنگ ورویی پریده، میان چارچوب درخشکش زد

عزیزانم بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبا و جذاب و کاملااا واقعی #نبات 😍😍👇👇

#پارت۵۷۲ منه احمق فکر میکردم اون عوضی حالا که داره زن می گیره، دست ازسرت برمی داره! مغزم هنگ بود ازهذیان گفتنش! زبونم روکلمه ای نچرخید... سرشوبه قصد دونستن تکون داد، نگاش درخون بیشترغلتید: منه احمق باید فکرشومی کردم!... چند بار دیدم دورازچشم بابات باهاش بگو بخند می کنی! ازصمیمیت بین من و آراد خبرداشت!... با عصبانیت چنگی به موهاش زد، زیرلب با خودش زمزمه کرد: -باید همون موقع حسابشومی رسیدم! نباید اجازه می دادم دوروبرت بپلکه! عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۷۱ ازاهانتش،نگام ناباورانه به نگاش کشیده شد!... ازشدت خشم،سفیدی صلبیه ش درخون می غلتید!... ازمیان دندونهای چفت شده ش با صدایی خفه وخوفناک باز تکرارکرد: -پرسیدم بااون عوضی می خواستی کجا بری؟! برخلاف وحشتم،بااخم لب زدم: این چه طرزحرف زدنه؟! چماشوباحرص روهم چفت کرد:خفه ببند دهنتو.... باورم نمی شد این مرد همین یه هفته پیش خواستگارم بود،توهمین اتاق... داشت برام ازآیندۀ قشنگمون می گفت،منم مثل احمقاباورش کردم!... صدام ازبغض لرزید: -به سؤال مزخرفت جواب نمی دم! نیشخند عصبی زد: -سؤالم مزخرفه؟!... فکرنمی کردی سربزنگاه برسم،مچتوبگیرم!...

عزیزانم بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبا و جذاب و کاملااا واقعی #نبات 😍😍👇👇

#پارت۵۷۰ یهوگوشیم به ضرب اززیردستم کشیده شد... به قدری محکم که مچ دستم تیر کشید!... گیج وهراسان به عقب برگشتم... نگام روچشمای به خون نشستۀ سامی مات موند... همزمان صدای خُردشدن گوشیم روکف سرامیک توگوشام بلند شد!... ازمیان فک قفل شده ش باحرص غُرید: -بااون عوضی امشب کجا میخواستی بری؟! مغزم هنگ! زبونم قفل!... ضربان قلبم به اغماء رفت!... حبس شدن بند بند وجودم تومُشت ترس!... مردمک لرزونموروگوشیم که حالا روکف سرامیک قطعاتش ازهم پاشیده،چرخوندم! -مگه کری؟! عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۶۹ اینبارخجالت کشیدم: -خیلی بی ادبی! -به جون خودم راست می گم! -من دیگه دارم گوشی روقطع می کنم. -منم تاپنج دقیقه دیگه رسیدم اونجا! -آراد مگه میشه مهمون وتوخونه تنها گذاشت،رفت مهمونی! -الان من یه حرف بزنم بازتوناراحت میشی بهم میگی بی ادب! اولین باره تو صحبت کردن با آراد میخوام هرچه زودترگوشی روقطع کنم ،دیگه حوصله م نمیکشید برای کش مکش کردن با اصرارهاش!... خیلی مصمم شدم: -آراد سامان و سپیده اینجان!... الکی نیا دنبالم،من نمی تونم بیام!

عزیزانم بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبا و جذاب و کاملااا واقعی #نبات 😍😍👇👇

عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۶۸ مثل بچه ها بازلج کرده بود!... میدونستم تا دردمو از زیر زبونم نکشه بیرون ، دست بردارنیست...واقعاً حوصلۀ شلوغی رونداشتم، برای همینم خاله مهشاد هرچقدر بهم اصرار کرد ،اومدن سپیده وبهونه کردم تا نرم... امشب خانوادۀ پرنیان دعوتن خونۀ حاج رحیم!... بازبهونه آوردم: -سپیده اینجاست،شب وپیشم می مونه... الانم شوهرش،سامان اومده... باید برم سلام وعلیک کنم. -منم الان برسم،میام بالا واسه سلام وعلیک!... بعدشم میگم اومدم دنبالت ببرمت مهمونی... اون دوتا مرغ عشقم ازخدا خواسته توروازخونه میندازن بیرون، تا با همدیگه عشق بازی کنن! معترض شدم: -بی ادب! صداش خندید: -چرا بی ادب؟!... جوجه تونمیدونی چقدر خوش می گذره!عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۶۷ نه،چیزی نشده!... فقط یکم خسته م!... می دونی که تادیروزداشتم با امتحاناتم سرو کله می زدم. سکوت کرد... به آرومی صداش زدم: -آراد -همیشه دروغ گفتنت افتضاحه!... باشه!نگو،چته! صداش دلخوربود!... نمی دونستم چی بگم تا دلشوبدست بیارم... ادامه داد: -فقط زود آماده شو،توراهم... دارم میام دنبالت! -دنبالم؟! واسه چی؟! -واسه اینکه مامان بهم گفت نبات طاقچه بالا گذاشته امشب تشریف نمیاره مهمونی! میدونستم خاله مهشاد همچین حرفی بهش نمیزنه... بی حوصله گفتم: -آراد گفتم که خسته م! -منم گفتم که دروغ گفتنت افتضاحه!

عزیزانم بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبا و جذاب و کاملااا واقعی #نبات 😍😍👇👇

#پارت۵۶۶ قلبِ توسینه م!... زنگ گوشیم قطع شد،اهمیتی نداشت... انگار تو مسیر زندگیم اشتباهی پیچیدم تو یه کوچه بن بست!... کلافه م،بیشتر ازخودم!... بازصدای زنگ گوشیم... انگار دست بردارنیست... بدون اینکه به صفحه ش نگاه بندازم،جواب دادم: -بله؟! صدای قبراق آراد توگوشم نشست: -سالم جوجه! بغض به قلبم چنگ زد!... ای کاش همه چیز مثل سابق بود!... من بی سامی! آراد بی پرنیان!... خودخواهی بود؟!...سعی کردم بغضم به صدام راه بازنکنه: -سلام!... خوبی؟ صداش جدی شد: -حالت خوبه؟!... چیزی شده؟! منوازبَربود!... تموم زورموزدم تا به صدام جون بدم: عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈

#پارت۵۶۵ البته اینوبهت بگم سامی خیلی دوستت داره... شاید علاقه ش بهت اَزَش یه آدم دیگه بسازه... این چند روز و نمی دونی چه حالی داشت! دلداری ازروترحم!... گوشیم ازاتاقم به صدا دراومد... بی معطل دست وپای یخ زده موتکون دادم،ازجام بلند شدم... به خلوت احتیاج داشتم برای هضم کردن حرفای سپیده! -خوبی نبات؟! لبخند نمایشی حوالۀ چشمای نگرانش کردم: -آره!خوبم!... برم جواب بدم شاید مامانم باشه. هنوزدوقدم بر نداشتم،زنگ خونه به صدا دراومد... استپ کردم... سپیده ازجاش بلند شد: -سامانه!من دروبازمی کنم توبروگوشیتوجواب بده. بی حرف رفتم سمت اتاقم... کنارمیزتوالت ایستادم اما دستم سمت گوشی دراز نشد... باحالتی کلافه چنگ زدم به لبۀ بلوزم که مچاله شد تودستم مثل

عزیزانم بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبا و جذاب و کاملااا واقعی #نبات 😍😍👇👇

👆این فرصت استثنایی رو از دست ندهید قیمتها عالیه https://t.me/+WK5cqSjvY5QuUyyb

👆👆عضو بشید همه کارها قیمت عمده هست و فوق العاده ارزون از دوستان خودمون هستن با اطمینان کامل خرید کنید👇👇 https://t.me/+WK5cqSjvY5QuUyyb

🛍🔽شروع قیمت ها از 30 هزار تومان‼️😳😳 🔴فروش دست اول و بدون واسطه انواع بلور و ظروف سرامیکی و آرکوپال🥇 🟢کانال خودمونه "کا
+2
🛍🔽شروع قیمت ها از 30 هزار تومان‼️😳😳 🔴فروش دست اول و بدون واسطه انواع بلور و ظروف سرامیکی و آرکوپال🥇 🟢کانال خودمونه "کاملا معتبر" حراج ویژه داریم حتما عضو بشید☑️ کیفیت ها عااالی  و قیمت ها باور نکردنی چون ما عمده فروشیم و دست اول کار می‌کنیم بدون هیچ واسطه ای ⭐️⭐️ ⬅️ارسال به سراسر کشور و امکان خرید حضوری در محدوده شوش تهران📍 🔂به آیدی فروشنده پیام بدید و از تخفیفات ویژه برخوردار شوید🤝🔥 👇👇👇👇 🌐https://t.me/+WK5cqSjvY5QuUyyb

#پارت۵۶۴ بذاربرات روشن کنم تنها تفاوت داداشم با بابام اینه که تا حالا رومن دست بلند نکرده، اونم شاید بابام جای خالی بهش نداده! ضربان قلبم کند شد! دهنم تلخ!... انگارذره ذره دارم زیربارحرفاش به تحلیل میرم!... به زحمت لب زدم: -چرا تا الان ایناروبهم نگفتی؟! -نگفتم؟!... من که همیشه ازمردای خونه م برات نالیدم! گفت!بارها بهم گفت!... امامن فراموش کردم!... فراموشکارشدم بادیدن زندگی جهنمی مامانم! باشنیدن چند تاجملۀ قشنگ ازسامی!... انگارمثل ابله ها روزندگیم قُمارکردم الانم حس آدمی رودارم که همه چیزشوباخته!... رنگ وروم پرید!دست وپام یخ بست!... انگارحالموفهمید: عزیزان رمان #نبات خیلی طولانیه بسیار هیجانیه هر کی کاملشو میخواد پیام بده الان بگه رمان #نبات رو میخوام براشون ارسال بشه 👇👇👇👇👇👇 @tabliq660👈👈👈👈