141
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
141
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم، از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام.
از خودم که نمیدانم چه کنم و چه میخواهم.
به خدا زندگی ام به گوری شباهت دارد، به گوری که پیکر مرا در خود میفشارد و امید های روشنم را میپوشاند!
فروغ فرخزاد
141
روزی که دهانت را باز کردی و گفتی خدا نگهدار
احساس کردم به قبر بازی چشم دوختهبودم که منتظرم بود.
141
امروز که سیاه و سنگین بودم، دلم میخواست ابر باشم و بی آنکه به نگاه دیگران اهمیتی بدهم، راهی باشم و ببارم. امروز دلم سبک شدن میخواست، حتی تمام شدن.
141
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد ، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است ، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"
بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد
قیصر امین پور
141
امروز بیش از هر زمان دیگر بودنت را آرزو کردم. امروز عمیقا دلم می خواست که به جای گم شدن در خودم، دردهایم و گورستان آرزوهایم، در آغوش تو گم می شدم.
