en
Feedback
ادبیات چیست؟

ادبیات چیست؟

Open in Telegram

دنیای مرد آرامی که کتاب‌ها، بهترین دوستانش هستند و دوست دارد برای خودش یک کافه کتاب داشته باشد. عنوان اینجا کتابی‌ست از سارتر که نشر نیلوفر منتشر کرده. ارتباط با ادمین: t.me/hjafarian

Show more
2 062
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1730 days
Posts Archive
برو ای فقیه دانا به خدای‌ بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی #دوستان_جدیدم @whatisliterature
برو ای فقیه دانا به خدای‌ بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی #دوستان_جدیدم @whatisliterature

به نظرم از توانایی‌های یک نویسنده‌ی خوب که باعث وجه تمایزش با دیگر همکارانش می‌شود شرح روایت در قالب بستری‌ست که بتواند سانسور و اختناق را دور بزند و در این میان نویسنده، بدون اینکه بخواهد نظر خود را به صورت مستقیم و بی‌پرده به تصویر بکشد، به داستان و کلماتش بعدی اسطوره‌ای و جادویی می‌دهد تا از این طریق سیستمی را که مانند سدی بر روی آثار ایستاده است دور بزند، چنین نویسنده‌ای باهوش است، و می‌داند چه گنجینه‌ی تاریخی در اختیارش قرار دارد تا از طریق آن بتواند داستان خود را بیان کند، خسرو خوبان نمونه‌ی کاملی از این آثار است که در سبک رئالیسم جادویی نوشته شده. کاری که دانشور در این داستان انجام داده، کاری‌ست بی‌نظیر که این اثر را تبدیل کرده به یکی از بهترین‌های داستان فارسی، که همیشه در نظرسنجی‌ها بین ده اثر برتر تاریخ ادبیات داستانی ما خودش را نشان خواهد داد. از دانشور کتاب دیگری نیز خوانده‌ام که باب میلم نبود، و بعدها در موردش خواهم نوشت. خسرو خوبان، داستان شهری به نام کهندژ است، که در آن ماجراهای عجیب و غریبی اتفاق می‌افتد، همین شهر و پیوند آن با اساطیری مثل ضحاک، بستری می‌شود برای تعریف داستانی در مورد انقلاب سال 1357، واقعیت و رویا در هم تنیده می‌شوند، اسطوره واقعی می‌شود و اینگونه است که ما با اثری روبرو می‌شویم که می‌شود در مورد وجوه مختلف آن ساعتها حرف زد. بیشتر در مورد داستان حرف نمی‌زنم چون لذت کشف و خواندن کلماتش را از بین می‌برد ولی خب گزینه‌ی خوبی‌ست برای روزهای تابستانی که در پیش داریم. می‌توانید در جادوی کلمات غرق شوید و از آن لذت ببرید. #خسرو_خوبان @whatisliterature

خاقانی به‌جای اینکه بگه «بسیار غمگینم. بغلم کن که بغلت شاید دوا باشه.» می‌گه: ز میان برآر دستی، مگر از میانجی تو به کران برد زمانه، غم بیکران ما را

راه می‌آمد. چگونه؟ سوال در همه حال سوال نیست. گفتن را بگذریم. نه-می‌خواهم بدانم. راه می‌آمد‌. همیشه بر سر تاجی. از عشق؟ آری. و نفرت و ترس. با عشق، نفرت و ترس چگونه می‌آمد؟ عشق گذشتن از نفرت و خشم و ترس مگر نیست. مگر نیست که اینها همه باید باشد تا عشق بماند. عشق مگر اوج آن گره بیمار نیست؟ نه، عشق مهربانی است. عشق گذشتن نیست. ماندن است. گفتن نیست. خبری‌ست که هرگز گفته نمی‌شود، می‌بینی؟ حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست و پنج نوشته‌ی علیمراد فدایی‌نیا انتشارات آوانوشت صفحه‌ی ۳۴ @whatisliterature

روزی بود برای تمیز کردن کتابخانه و مرتب کردن کتابهایش. @whatisliterature
روزی بود برای تمیز کردن کتابخانه و مرتب کردن کتابهایش. @whatisliterature

شبهایی هستند برای نخوابیدن، برای جان کندن، برای دفن کردن لاشه‌ی خودت و بعد نشستن بالای سر نعش خودت. @whatisliterature

انسان، در یک لحظه، به عشق پی نمی‌برد؛ مدتی طول می‌کشد. عشق زمان می‌خواهد؛ و البته نگریستن و در هر لحظه به شکلی خاص، همه چیز را دیدن. روزگار دوزخی آقای ایاز نوشته‌ی رضا براهنی صفحه‌ی ۱۴۰ @whatisliterature

و می‌توانستم به یاد یکی از همان عشقبازی‌ها بنویسم که هیچ‌کس نام مرا چون او بر زبان نرانده بود، اگر نامم را فراموش نمی‌کردم، این را وقتی فهمیدم که به قنوت نماز رسیده بودم و می‌گفتم وجدت بنان العامریه احمرا، و چه دردی کشیدم آن میان. @whatisliterature

پارسال که رفته بودم شیراز، یک کتابی خریدم به یادگار که عنوانش این بود: از نابهنگامی حیات تا سترون‌سازی خیال. @whatisliterature

با صدایِ تو همه‌ی کتاب‌ها خوبند. تو که می‌خوانی‌شان، آن‌طور لم داده به دیوار و من تکیه داده روی سینه‌ی برهنه‌ی تو، جوری که صدایت را از پوستت، از توی بدنت بشنوم. گوشم را بچسبانم بهت و صدایت حتی بم‌تر بشود. پرفورمنسِ اختصاصیِ تو برای من، این‌طوری که هر جمله را با لحنِ خودش ادا کنی و من چشم‌هام بسته باشد، دستت لای موها و روی شقیقه‌ام تکان‌ بخورد و برای من بخوانی: « تو بعدا مرا پیدا خواهی‌ کرد، مگر نه؟ پیدایم خواهی کرد؟» کریستوفر فرانک @kalamat_k

همکارم، دخترش رو آورده بود تا باهاش صحبت کنم، به عنوان کسی که درس مهندسی خونده و الان داره در زمینه‌ی ساختمان‌سازی کار میکنه و ادبیات رو هم رها نکرده، موقعیت سختی بود واسم، باید در مورد لایه‌هایی از وجودم حرف می‌زدم که دوست نداشتم، انگار که مهندسی پوششی برای زندگی منه و ادبیات اون چیزی که درون منه و اینطوری دارم ازش محافظت می‌کنم، ولی دختر همکارم مشتاقانه داشت گوش می‌داد و فکر میکنم جلسه‌ی خوبی بود. آخرش بهش گفتم من یک همسایه‌ی مصری داشتم، یعنی در اصل رستوران‌دار بود، ساعت پنج که میشد بلندگوها رو میاوردن بیرون و هر روز صدای ام‌کلثوم بود که پخش می‌شد و منم از این همه زیبایی پخش شده در فضا مست می‌شدم. یک روزی ازشون پرسیدم چرا هر روز ام‌کلثوم؟ تکراری و خسته‌کننده نمیشه؟ برگشت گفت ام‌کلثوم رو دوست داریم و گره خورده به زندگی‌مون و برای همین دیگه نمیشه جداش کرد و اینطوری همه چیز با ام‌کلثوم قشنگ‌تره. گفتم ادبیات برای من حکم همون ام‌کلثوم رو داره برای همسایه‌ی مصری‌ام، تو هم باید ام‌کلثوم زندگیت رو پیدا کنی. @whatisliterature

شروع کرد‌ه‌ام به خواندن شرح برقوقی از دیوان متنبی، کلمات سنگینند، می‌خونم و خط می‌کشم تا بعدها دوباره بهشون مراجعه کنم، حجم ندانسته‌ها زیاد است، به اینها باید اضافه کرد خوانده‌هایی که فهمیده نمی‌شوند، خواهیم دید که کان الانسان جهولانی که گفته شده منم. @whatisliterature

■نوشتم بعضی وقتها که غم از همه طرف به من هجوم می‌آورد، ذهنم آنقدر آشفته می‌شود و آنقدر ناتوان می‌شوم که موقع نماز مدام فکر می
■نوشتم بعضی وقتها که غم از همه طرف به من هجوم می‌آورد، ذهنم آنقدر آشفته می‌شود و آنقدر ناتوان می‌شوم که موقع نماز مدام فکر می‌کنم که الان رکعت چندمم و چرا باقی کلمات یادم رفته؟ که دیشب در خلوت شبانه‌ام رسیدم به این شعر مولانا در غزلیات شمس، و فهمیدم مولانا قبل‌تر از من همه‌ی اینها را تجربه کرده و بهتر از من شرحش داده، و البته من کجا و مولانا کجا، ولی حداقل خیالم راحت شد بوده‌اند قبل از من آدمهایی که مستاصل و سرگردان می‌شدند حتی در بین رکعتهای نماز. ■دکتر شفیعی‌کدکنی در شرح بیت چهارم، بیتی را آورده منسوب به مجنون عامری: اصلی فما ادری اذا ما ذکرتها أ إثنين صليت الضحي ام ثمانيا ‌ نماز می‌گزارم و چون او را به یاد می‌آورم نمی‌دانم نماز چاشت را دو رکعت گزارده‌ام یا هشت رکعت. ‌ ای آقا! ای عجبا! ‌ @whatisliterature

خواب عشقبازی می‌بینم، از اون عشقبازی‌های تشنه‌طور و آتشین، از اونها که تن در تکاپوست، و یکهو با صدای اذان بیدار می‌شوم و چند دقیقه طول میکشد تا بدنم یادش بیاید کجاست و از آن رویای شیرین جدا شود، مدتها بود همچین خوابی نمی‌دیدم، خدا بخیر کند‌. @whatisliterature

دیشب کابوس دیدم، از این کابوسهای ادامه‌دار که چند بار بیدار شدن هم تاثیری در قطع شدنش نداشت، دیروز داشتم چراغ‌ها را من خاموش ‌می‌کنم رو برای بار سوم می‌خوندم، فضای این داستان با جاهایی که در اهواز کار می‌کردم قاطی شده بود، جنگ هم بود، پروژه هم به تاخیر افتاده بود، تو هم رفته بودی و با من حرف نمی‌زدی، و من توی خواب نمی‌دونستم غصه‌ی کلاریس رو بخورم یا جنگی که نمیذاره پروژه تموم بشه و من برگردم خونه یا تو رو که رفته بودی و هر چی می‌دویدم بهت نمی‌رسیدم. فکر کنم امروز از اون روزها باشه که نماز خوندنی زیاد یادم خواهد رفت که الان رکعت چندمم و بعد آه خواهم کشید‌، آهی که توش حسرت داره و دلتنگی زیاد و درد‌. @whatisliterature

برای بار چندم است دارم همسایه‌های احمد محمود رو میخونم، از همان شروع داستان که صدای کمربند امان‌آقا و ناله‌های بلور‌خانم توی دنگال می‌پیچد، بغض می‌کنم. این کتاب بیشتر از باقی کتابهای دیگری که خوانده‌ام برایم حالت نوستالوژیک دارد، تمام لحظات عمرم گره خورده به کتابها ولی حکایت این کتاب چیز دیگری‌ست. یک‌بار با کامیاب لایوی داشتیم در مورد زنان تاثیرگذار رمانها، و گفتم باید توی صدر این لیست بلورخانم رو قرار بدیم که هیچ‌وقت تنکه نمی‌پوشید تا همیشه آماده به یراق باشد. هی روزگار! #همسایه‌_ها @whatisliterature

عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی @whatisliterature

عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی ‌ @whatisliterature

توی رویاها و کابوسهایم همیشه کلمات کریستین و کید هوشنگ گلشیری حضور دارند، یک‌بار همینجا نوشته بودم که این رمان تا چه اندازه برای من خاص است و یکی از بهترین‌ داستان‌های عاشقانه‌ی فارسی‌ست. و حالا می‌فهم نوشتن پناهگاهی‌ بود برای فرار از زوال عشق و تنهایی و دوری، همان‌ کاری که مهدی به آن پرداخت و تصمیم گرفت که «توی چهارچوب خالی و سفید کاغذ کریستین را قاب کند، برای همیشه، طوری که با هیچ‌کس نرود، یا درددل کند.» بله آقای گلشیری! @whatisliterature

کلمات همیشه پناه من بوده‌اند به وقت سردرگمی و درد، بعد دیشب که یک گوشه‌ای از خانه به حالت بهت و استیصال کز کرده بودم کلمات کشف‌الاسرار میبدی بالای سرم ایستاده بودند و می‌دیدم لابه‌لای اشکهایی که سرازیر می‌شوند دارم مثل یک ذکر مقدس تکرارشان می‌کنم :«قل کل یعمل علی شاکلته در همه قرآن هیچ آیت امیدوارتر از آن نیست. می‌گوید هرکس آن کند که از او آید و از هرکس آن آید که از او سزد‌. العبد یعود الی الذنب و الرب یعود الی المغفره.» و من کجای این بحر سرگردانی‌ ایستاده بودم؟ هیهات.* *یکی از روزهای سرگردانی در میانه‌ی جنگ @whatisliterature