🔻پیتـوســ 🇮🇷
Open in Telegram
🍃برای اشتیاقش به زندگی و تکثیر🍃 دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیشفکری 💆🏻♀ -البلاءُ لِلولاء- [💙☁️🐳]
Show more280
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
280
نوشتن از خاطرات باعث میشه باری که به زحمت از روی قلبم برداشتم، دوباره برگرده سر جاش. اما اگه نداشتمشون گمونم بیشتر از حالا گم میشدم.
280
سلام رفقا
اگه کسی به انجام کار مالی و اداری تو یه موسسه آموزشی علاقه داره و دقیق و منظم و یادگیرندهست بهم پیام بده.
(ببخشید فعلاً فرصت شرح شغل دقیق ندارم)
@motoko76
280
صدای این روضه قلبمو میشکنه. خداروشکر که گوشام این صدارو میشنوه، چشمام باهاش تر میشه، قلبم براتون میشکنه.
280
+1
امروز خونهٔ کوچیکم خونهٔ شما بود. تمام لحظات سخت این اواخرو با رویای امروز دووم آوردم. قدم به این خونه گذاشتید و برکت بود که با شما واردش شد. این کارا فقط از شما برمیاد خانم. اینکه از رزق پدر و پسر و همسرتون دستامونو پر کنید و یادمون بیارید که از دست دراز کردن خسته نشیم...
[روضهٔ حضرت صدیقه طاهره سلاماللهعلیها]
280
گمونم وقتی هم مجبور به مواجهه میشن، تو خودشون باقی میمونن. یا بهتره بگم راهی به بیرون پیدا نمیکنن.
280
گمونم وقتی هم به جبر مواجه میشن، تو خودشون باقی میمونن. یا بهتره بگم راهی به بیرون پیدا نمیکنن.
280
وقتی دوستات میرن انگار خیلی ازت دور نیست. ولی وقتی برمیگردی به خودت نگاه میکنی انگار تا رسیدن بهش هزارسال فاصلهست.
280
وقتی دوستات میرن انگار خیلی ازت دور نیست. ولی وقتی برمیگردی به خودت نگاه میکنی انگار تا رسیدن بهش هزارسال فاصلهست.
280
هیچوقت لازم نبود سرمو بیارم بالا که بفهمم داری نگاهم میکنی و لبخند میزنی. ولی اینطوریم نبود که بتونم راحت سرمو بالا بگیرم. اینطوری سربهزیر بودنمم چیزی نیست که بقیه دیده باشن. فرق تو با بقیه همینه اصلاً. هیچوقت نترسیدم پیشت. هیچوقت نگران نشدم که یه روزی دست بکشی ازم. هیچوقت دلم نلرزید که اگه شکستنمو ببینی چی میشه. اینو خیلی گفتم که امام حسین تنها کسیه که زشتیاتو نمیزنه تو سرت و جوری به روت نمیاره انگار زشت نیستی. با گریه گفتم هربار و تو میدونی چرا نمیتونم وقتی ازت حرف میزنم گریه نکنم. تو چیزی رو دیدی که هیچکس ندید. تو باور داشتی که میتونم زشت نباشم. تو دیدی که براش جون کندم و اگه خدا ازم بپرسه چرا، میگم چون فقط نمیخواستم ناامیدش کنم. نزدیکه بمیرم عزیزدلم. دوری استخونامو شکونده. دوست دارم بیام و به پرچمت نگاه کنم که تو باد میرقصه. بعد نسیم شم و همیشه پیشت بمونم.
پرسیده بود اگه روز عاشورا بودی، دوست داشتی چی باشی؟ گفته بودم نسیم؛ نسیمی که صورت حسین رو نوازش میکرد...
280
برای پیاده کردن دورهم دنبال یه سررسید خالی میگشتم. دست انداختم و سررسید محبوبمو برداشتم. یادم بود از همون موقع که حمیده بهم هدیه دادش چیزی توش ننوشتم. داشتم ورق میزدم که اون وسطا چندتا برگ نوشتهشده به چشمم خورد، باز ورق زدم و خوندم. تو تاریخای مشخصی نوشته شده بود. همه اون روزها جلوی چشمام زنده شدن. چقدر دور و غریبه بودن. انگار هیچوقت به اون کلمات فکر و اون احساسات رو تجربه نکرده بودم. خوندم و با خودم گفتم واقعاً اینارو من نوشتم؟ چه حوصله و دل گرمی داشتم. شک کردم و برگشتم اول سررسید که ببینم برای چه سالیه. ٩٧ بود. اون سال عاشق شدم و بهدستنیاورده از دست دادم و نپذیرفتم و تو این نپذیرفتن ۶ سال سوختم و رنجش استخوانهامو خرد کرد و به روزی رسیدم که با آدمی که این کلمههارو نوشته انقدر غریبهام. روزی که خوندن این کلمات و یادآوری اون روزها قلبمو روشن و احساسی رو تو دلم بیدار نمیکنه. دیر پذیرفتن اینکه نصیبم نیست، بخشی از منو تغییر داد که نمیدونستم میتونه تغییر کنه یا دیگه نباشه. دوست داشتم دلم براش تنگ بشه ولی چیزی در من، از اون شور و اشتیاق و امیدی که در تکتک روزهای اون سالها حس میکردم، فقط تعجب میکنه...
