شعرهای دل
Open in Telegram
به پریشانی این کانال شعرم منگر که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است
Show more224
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
224
کارم رسیده است به جایی که... بگذریم
ماندم میان حال و هوایی که... بگذریم
در انتظار معجزه بودیم و رخ نداد
موسی و نیل و آب و عصایی که... بگذریم
تاوان بوسه های خیالی شعر را
پس می دهیم روز جزایی که... بگذریم
وامانده ایم بین سوالات بی جواب
وامانده بین چون و چرایی که... بگذریم
کاری برای حال دل ما نمی کند
حتی دعا به سوی خدایی که... بگذریم..
عاطفه عبدالکریم پور
224
خوابم نبرد گرچه به شب های دراز
هر صبح شود دوباره کارم آغاز
وین طرفه که تا صبح،چو گاو عصار
میچرخم و در جای نخستینم باز
محمد قهرمان
224
آنها که ز ما خبر ندارند
گویند دعا اثر ندارد
خاموش که مشکلات جان را
جز دست خدای برندارد
#مولانا
224
از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد
وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد
جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی
چندان زغمت خاک به سرریخت که تن شد
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد
هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت
آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد
عشّاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنود
گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد
از حسرت لعل تو ز خونِ مژه طالب
چندان یمنی ریخت که گجرات یمن شد.
#طالب_آملی
224
بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمت
بس قصّه که زیر خاک بردم ز غمت
گر شادی تو در غم این مسکین است
تو شاد بِزی که من بمردم ز غمت
#عطار
224
آنجا بنشین که همنشین، مردانند
تا دودِ کدورتِ تو را بنشانند...
اندیشه مکن به عیب ایشان، کایشان
زان بیش که اندیشه کنی، میدانند...
#مولانا_جلالالدین_بلخی
224
خوش بوَد فارغ ز قید کفر و ایمان زیستن
گاه کافر بودن و گاهی مسلمان زیستن
برخلاف مذهب گبر و مسلمان، سالها
میتوان در کعبه و بتخانه یکسان زیستن...
#میر_وفا
224
آنرا که قدم در رَه صاحبنظرانست
از هرچه کند قطع نظر خیر در آن است
غافل مشو از حال خود ای رِند خرابات
یعنی نگران باش که بدبین نگران است
صد نقش درست آید و کَس را نظری نیست
چون رفت خطایی همه را چشم بر آنست
از طعنه ی بدخواه نرنجیم و لیکن
بر دل، سخن سنگدلان سخت گرانست
گر زانکه کسی نقد دل ما نشناسد
ما را چه گنه بحث بناقص بصرانست
بد گفتن من شد هنر حاسِد منکر
صد شکر که عیبم هنر بی هنرانست
با کوهِ بلا تنگ کند دست حَمایل
آن را که نظر در پی جوزا کمرانست
غم خوردن و تاب سخن سخت شنیدن
زهریست که در کاسه ی خونین جگرانست
رنگ سخن از خونِ جگر داد فغانی
این طور عبارت نه طریق دگرانست
#بابافغانی
#ارسالی_اعضا
224
این حنجره، این باغ، صدا را نفروشید!
این پنجره، این خاطرهها را نفروشید!
در شهرِ شما، باری، اگر عشق فروشی است
هم غیرتِ آبادی ما را نفروشید...!
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دلِ ماست
صندوقچهی راز خدا را نفروشید!
سرمایهی دل نیست، به جز اشک و به جز آه
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید!
در دستِ خدا آینهای جز دلِ ما نیست
آیینه شمایید، شما را نفروشید...
در پیلهی پرواز، به جز کرم نلولد...
پروانهی پرواز رها را نفروشید!
یک عمر دویدیم و لبِ چشمه رسیدیم
این هرولهی سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظرهی دورنما را
نفروشید...!
#قیصر_امینپور
