شعرهای دل
Open in Telegram
به پریشانی این کانال شعرم منگر که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است
Show more224
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
224
+1
«لایق برف و سرما »
شاعر: رشید وطواط
در این برف و سرما دوچیز است لایق
شراب مُروَّق، رفیق موافق
یکی باده ای خواه چون روی عذرا
بر این ابر بارنده چون چشم وامق
چو کس مطلع نیست بر راز گردون
چه زاهد، چه مصلح، چه مفسد، چه فاسق
بیار آن شرابی به پاکی و صافی
چو رخسار معشوق و چون اشک عاشق
اگر گل برفت و شقایق نمانده
می لعل و آتش گل است و شقایق
زنطق ار فرو ماند بلبل من اینک
چو بلبل به مدحِ خداوند، ناطق
که مدح تو گویم به پیدا و پنهان
سپاس تو گویم به مخلوق و خالق
به مدح تو دارم همیشه تعلّق
زقیدِ تو دارم گسسته علایق
ولیکن تو در حق من بنده اکنون
چنان نیستی چون به ایّام سابق
بدزدی ز نعمت بدزدم ز خدمت
چه برکت بود در میان دو سارق
224
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمِشان
باز هم گوش سپردم به صدایِ غمِشان
هر غزل گرچه خود از دردیو داغی میسوخت
دیدنی داشت ولی سوختنِ باهمِشان
گفتی از خستهترین حنجرهها میآمد
بغضِشان شیونِشان ضجهیِ زيرو بمِشان
نه شنیدیو مباد آن که ببینی روزی
-ماتمی را که به جان داشتم از ماتمِشان
زخمها خیرهتر از چشم ترا میجستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمِشان
این غزلها همه جانپارهیِ دنیایِ منند
لیک با این همه از بهرِ تو میخواهمِشان
گر ندارند زبانی که ترا شاد کنند
بیصدا باد دگر زمزمهیِ مبهمِشان
فکرِ نفرین به تو در ذهنِ غزلهایم بود
که دگر تاب نیاوردمو سوزاندمِشان
#محمد_علی_بهمنی
224
ایزد که فلک به قبضهٔ قدرت اوست
داده است تو را دو چیز، کان هر دو نکوست
هم سیرت آنکه دوست داری کَس را
هم صورت آنکه کَس تو را دارد دوست..
#همایون_پادشاه
224
یک جایی از زندگیت هم هست که رو به خودت میایستی، با دقت خودت را نگاه میکنی، رد اتفاقها را روی صورتش و دلش پیدا میکنی، دلت به حال خودت میسوزد، خودت را بغل میکنی، نوازش میکنی، میگذاری خودت روی شانهات گریه کند، و بعد که آرام شد برایش توضیح میدهی که در همه اتفاقهایی که رخ داده، در همه عذابهای کشدار ممتد، در همه جنونهای ادواری و مستمر، ردپای مشترک یک نفر دیده میشود، خودت. بعد که خودت مخالفت میکند، بیرحم میشوی و اشتباهاتش را، کاستیهایش را یادآوری میکنی و قانعش میکنی. خودت، طفلک بیچاره، لال میشود و میخزد در پستوهای غار نمورش، روزه سکوت میگیرد و به بارانهایی که نبارید فکر میکند، به سفرهایی که نرفت، به بوسههایی که رخ نداد، به لبخندهایی که دریغ شد، به دلهایی که شکست، به زخمهای دل و تن و جانش. و کم کم همانجا بیبوسه و بیآغوش و بیبخشش منقرض میشود.
شب است. تو خودت را همانجا رها میکنی، و میروی مثل یک روح بینام و نشان آواره کوچهها شوی و قدم بزنی. توی گوشت صدای خواننده میآید که دارد شعر #سیدمهدی_موسوی را میخواند: باختم، مثل بچهای مغرور، توی جدی ترین بازیها...
224
استاد محمد اصفهانی
بینِ زمین و آسمون مونده دلِ من
منتظرم یکی ازت خبر بیاره...
روح درگذشتگان شاد🥀🖤
224
در قیدِ حیات هر که چون من باشد
کارش همگی ناله و شیون باشد
گر زندگی ایناست که من میبینم
عمر ابدی نصیبِ دشمن باشد
#شمخال_اصفهانی
224
عشق ، تفسیرِ قشنگ ناز چشمان شماست
لذت من ِشانه بر موی پریشانِ شماست
خنده ی زیبایتان دور تسلسل می زند
آنچه بینِ گونه و چال زنخدانِ شماست
می سپارم دستتان قلبی که دارم تا ابد
تا که هستم ، دائما گوشم به فرمان شماست
آنقَدَر خوبید و با من مهربانی می کنید
از ته دل جان من ,دربست قربان شماست
آرزو دارم که که نقاش نگاه من شوید
با دو چشم خود ببینم عشق پایان شماست
224
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشیهای کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشهی منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت! همین یک کارمان مانده ...
#حامد_عسکری
224
دنیا اگرچه کوچک و بیقدر و قیمت است
کوتهنظر مباش بزرگی به همت است
لطف خداست موهبت زندگی ولی
وقتی عمیق مینگری مرگ نعمت است
جای شراب هرچه به ما خون دل دهند
راهی بهجز قبول نداریم، قسمت است
تا کی ستون صبر زدن زیر بار غم؟
گاهی خرابکردن سقفی مرمت است
گیرم مجال صید در این بیشهزار نیست
وقتی کمان شکسته، تماشا غنیمت است
#فاضل_نظری
224
نمیگویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو
ز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو
برآر از عالمِ تمثالِ امکان رخت پیدایی
تو کار خویش کن گو خانهٔ آیینه ویران شو
جمال بینشان در پردهٔ دل چشمکی دارد
که در اندیشهٔ ما خاکگرد و یوسفستان شو
جنون از چشمْ زخمِ امتیازت میکند ایمن
به قدر بوی یک گل از لباس رنگ عریان شو
به بیقدری ازین بازار سودی میتوان بردن
گرانی سنگِ میزانِ کمالت نیست ارزان شو
درین محفل به اظهار نیاز و ناز موهومی
هزار آیینه است از هرکجا خواهی نمایان شو
طریق عشق دشوارست از آیین خرد بگذر
حریف کفر اگر نتوان شدن باری مسلمان شو
ز گیر و دار امکان وحشتی تا کنج زانویی
به فکر چین دامن گر نمیافتی گریبان شو
هزار آیینه چون طاووس میخواهد تماشایت
به قدر شوخی رنگی که داری چشم حیران شو
به بزم جلوهپیمایی حیا ظرفی دگر دارد
حباب این محیطی در گشاد چشم پنهان شو
ز ساز محفل تحقیق این آواز میآید
که ای آهنگ یکتایی ازین نُه پرده عریان شو
گر از سامان اقبال قناعت آگهی بیدل
به کنج چشم موری واکش و ملک سلیمان شو
#بیدل_دهلوی
224
ما دو تن بودیم و جان ما ز یک جان بوده است
اینکه بی تو زنده ام والله بهتان بوده است
من غلط کردم اگر روزی به شوخی گفته ام
همترازت دخترِ شاه پریان بوده است
هم قبولم داری و هم کار خود را میکنی
مثل قرآنم که در جیب رضا خان بوده است
تا ابد شرمندگی از دست خالی می کشم
عشق، از روز ازل ناخوانده مهمان بوده است
من مگر احسان بیارم جای ایمان به خدا
فقر، هر جایی که باشد مرگ ایمان بوده است
شعر شیرین مرا خواندی و گفتی زیر لب
واقعا استادِ تو استادِ شیطان بوده است
#احمد_جم
224
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
پیر فرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست ،
دل که تنگ است برو خانه دوست...
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست...
دل که تنگ است برو خانه دوست...
خانه اش خانه توست...
باز گفتم:
خانه دوست کجاست؟
گفت پیدایش کن
بروآنجاکه پر از مهر و صفاست
گفتمش در پاسخ:
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم ،
یادشان در دل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق!
تو دلت سبز ،
لبت سرخ ،
چراغت روشن !
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ ،
تنت گرم ،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد.
224
کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد
گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد
خواب می بینم که دنیا با توشکل دیگری ست
خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد
دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست
گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد
توی تونل نعره خواهم زد...- خدایا با توام
جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد
منتظر بودم که شاید... شعر آمد سر زده
بی تو این ناخوانده مهمان نیز آرامم نکرد
دوره گردی طالعم را دید...آیا سرنوشت...؟
فال های تلخ فنجان نیز آرامم نکرد
با چراغی زیر و رو کردم تمام شهر را
درد تنهایی انسان نیز آرامم نکرد
روسریَت را بهم زد باد قدر لحظه ای
دیدن موی پریشان نیز آرامم نکرد
سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی
مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
#سیدعلیرضا_جعفری
224
دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان میرسد
شاد باش! این رنج بی پایان به پایان میرسد
گرچه گاهی تندبادی شاخهای را هم شکست
سرو میماند ولی توفان به پایان میرسد ...
#فاضل_نظری
224
در کوشش گریختن از دست خویشتن
چون برگ بیمزارم و چون باد بیوطن
پیروز رزم رستم و سهراب هر که هست
غیر از شکست نیست در این جنگ تنبهتن
خاموش از آن شدم که به جایی نمیرسد
فریادهایِ جنگلِ در حال سوختن
چون کودکی که بر لب ساحل دویده است
پیداست رد پای تو بر شعرهای من
بر دشت لاله برف نشستهست و دور نیست
رزوی که سر دوباره برآریم از کفن
#فاضل_نظری
224
دنیا اگرچه کوچک و بیقدر و قیمت است
کوتهنظر مباش بزرگی به همت است
لطف خداست موهبت زندگی ولی
وقتی عمیق مینگری مرگ نعمت است
جای شراب هرچه به ما خون دل دهند
راهی بهجز قبول نداریم، قسمت است
تا کی ستون صبر زدن زیر بار غم؟
گاهی خرابکردن سقفی مرمت است
گیرم مجال صید در این بیشهزار نیست
وقتی کمان شکسته، تماشا غنیمت است
#فاضل_نظری
