en
Feedback
شعرهای دل

شعرهای دل

Open in Telegram

به پریشانی این کانال شعرم منگر که پریشان تر از آن ، حال پریشان من است

Show more
224
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشد یاد تو ز خاطرم فراموش نشد مذکور نشد نام تو بر هیچ زبان کاجزای وجودم همگی گوش نشد #خاقانی

گریزانم من از این ناله‌ها از این غزل‌خوانی ازین لاطاعلاتم... این خزعبل‌های طولانی کسی جز من نمی‌داند چه می‌بافم... چه می‌گویم ببین سرگیجه‌هایم را در این اشعارِ هذیانی...! به رویت شعر می‌پاشم که بیدارت کنم از شب گدایی می‌کنم خورشیدِ چشمت را به آسانی من از چَشمانِ مظلومت کمی هم گول خواهم خورد! دو پیک از غم... نه! کامل پُر کن از غم‌های لیوانی تعارف را نکُن با من بکُن من‌ را رها از من تجاوز کن به غم‌هایم به شکلی غیرِانسانی!! به دستورت حجابم را برایت کشف خواهم کرد شما شاهنشهی سلطان! شما یک‌پا رضاخانی شما حاکم شدی با قلبِ آسَت توی بازی‌مان به حکمی لازم‌اُلاِجرا در این اوضاعِ بُحرانی فقط یک‌بار دیگر خواهشاً ابلاغ کُن لطفاً↓ به دژبانیِ قلبت طبقِ حکمی غیرِعقلانی↓ که "ممنوع‌الخروجی" توی قلبت تا ابد باشم دقیقاً شکلِ شاعرهای زنجیریِ زندانی... . . #مهدی_خدابخش

ما را به سر هوای می و زلف یار نیست   اینجا به غیر مکر و ریا افتخار نیست ایرانِ من نگر که به هر گوشه رو کنم.....   صد خایه مال هست و یکی خایه دار نیست پول  وطن  به  مردم  لبنان  حرام باد...   گرچه شعاری است ولیکن  شعار  نیست ایرانی اند و رو به عرب سجده میکنند...   از جاهلان دوره  جز این انتظار  نیست عقل سلیم  را نتوان  رام  دین  نمود...   این  چیزها  به معدهٔ ما سازگار  نیست   قدیسه نیست هر که به سر چادری نهد....   هر فرد بی حجاب که بی بند و بار نیست   در خنده های فاحشه ها لذتیست که....   در گریه های زاهد شب زنده دار  نیست این ظلم و زورگویی تان هم به سر رسد....   دوران  هیچ  بی پدری  پایدار  نیست باید که فکر سبز شدن را به سر نداشت....   در کشوری که پشت زمستان  بهار  نیست صدها کتاب میشود  از درد  ما نوشت.....   این ها که گفته ایم، یکی از هزار  نیست!   #علی_مصلحی_بهارانچی

بی همگان به سر شود،بی تو مگر نمی شود ؟! در دل بی قرار من عشق تو شر نمی شود گر نروی تو از برم من بگریزم از درت موهبتی برای من مثل سفر نمی شود لطف کن ای نگار من دور شو از کنار من با دو – سه متر فاصله رفع خطر نمی شود کور شد اشتهای من ناز نکن برای من قند و عسل برای تو مثل پسر نمی شود ! اسب خیالِ شعر من می رمد از کنار تو عشوه ی بیهوده نکن اسب که خر نمی شود هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی دامن ضد آبِ من یک ذره تر نمی شود سرو چمان من دگر همدم گل نمی شود میل چمن نمی کند سیخ جگر نمی شود ! دایره ی خیال اگر مستِ شعاع چشم تو زاویه ی نگاه من با تو وتر نمی شود حرف به افراط زدم گیج شدم قاط زدم شعر که همواره چنان درّ و گهر نمی شود یا تو بیا به خانه ام یا ببرم به خانه ات یا برو بی خیال شو یا دم در نمی شود مایه ی انحراف من ! گوش کن اعتراف من : بنده هم عاشقم ولی زیر گذر نمی شود ! #مهدی_استاداحمد

ز غیرت بر زبان نامش نیاوردم، ولی هر کس نظر انداخت بر زخم دلم، بشناخت قاتل را #طایر_شیرازی

نمیدونم چرا همش فکر میکنم این ترانه دردودلِ ما ایرانیها با مادرمون "ایران بانو " هست💔😢

«جواب فقهی نظمی » بود زنی مُتعهٔ طفلِ صغیر گشت ازآن پس زنِ مردِ کبیر مرد ازآن پیش یکی زوجه داشت داد زنِ کهنه به آن طفل شیر گشت برآن مرد زنِ نو حرام بود چو معقودهٔ طفلِ صغیر¹ _ 1_أنیسُ الأخیار في شرح مشکلات الأخبار، سیّد محمّد حسین بن محمّد علی الحسینی ، نسخهٔ خطّی به خطّ مؤلّف، کتابخانهٔ دانشگاه تهران به شمارهٔ۳۵۵۰، برگ۷۰

داشت یکی مرد دو زنِ دلپذیر هردو به خوبی چو مهِ مُستَنیر زان دو یکی مر پسرِ غیر را از سرِ نادانی خود داد شیر گشت بر او آن زنِ
داشت یکی مرد دو زنِ دلپذیر هردو به خوبی چو مهِ مُستَنیر زان دو یکی مر پسرِ غیر را از سرِ نادانی خود داد شیر گشت بر او آن زنِ دیگر حرام تا به قیامت نشود حل پذیر هر که دهد فتوِی مارا جواب مُفتیِ آفاق بود بی نظیر

خواندنش خالی از لطف نیست🌹

امتحانش ضرر نداره🌹

sticker.webp0.34 KB

در نبودت مثل یک دیوانه ی غمگین شدم مثل فرهادی که دوری دیده از شیرین شدم واعظی بودم، نمازم جعفر طیار وار بعد تو یک ملهد بی پایه و بی‌دین شدم دلربایی می‌کنم با شعر اما بعد تو من به احساسات کل شهر هم بدبین شدم شعرهایم می‌کشد هر عاشق بیچاره را صاحب کارم ببین مانند باغ فین شدم چون عقابی خانه ام بالای کوه قاف بود آه بنگر بعد تو من ساکن پایین شدم #علی_صاحبکار

در خلوت خویش ـ بی هیاهو - ای سنگ تراش خسته ! حک کن بر نقش مزار نام من را برجسته ولی شکسته حک کن #بابک_حسین_زاده

وقتی بجای تیر پرستو مقصر است تقصیر گرگ چیست که آهو مقصر است ناحق بجای حق زد اگر تکیه بی گمان قاضی خطا نکرده ترازو مقصر است در خواب ماندگان نکند باخبر شوند در کشتن خروس هیاهو مقصر است تا کوچه بوی آتش و باروت می دهد گلدان تشنه با گل شب بو مقصراست بر دار میرود سر عاشق اگر,،،بدان عشق از قفس رها شده پستو مقصر است تلخ است کام مردم این شهر سالهاست بی شک طلسم و جمبل و جادو مقصر است خود کرده را ،که چاره و تدبیر کرده است؟ اینجا نه تیغه, دسته ی چاقو مقصر است کشتی به گل نشسته و طوفان در انتظار تقصیر ناخدا که نه, پارو مقصر است #منصور_پیکانپور

در کشور ما که دزد را واهمه نیست جز گرگ شبان برای مشتی رمه نیست آن‌جا که مضار هست بهر همه است وآن‌جا که منافع است مال همه نیست #فرخی_یزدی

در حسرت آن شبم که تا وقت سحر در خواب نبینمت و خوابم ببرد

حال و روزم زیاد جالب نیست حال یک گرگ زخمی خسته گرگ پیری که آخر عمرش دل به رحم شغال‌ها بسته مثل سالار بی‌سپاهی که زخمی از لشکر خودی باشد آسمان شادی شکستم را بر سرم نقره داغ می‌پاشد مثل دریاچه ارومیه مثل زاینده رود مایوسم مثل دروازه‌ی ملل دارم درخودم ذره‌ذره می‌پوسم آن درخت صبور و سرسختم که خودش را فدای سازش کرد شانه‌ی سبز اعتمادم را باغبان با تبر نوازش کرد جاده‌ای بی‌عبور، بی‌برگشت آسمانی بدون پروازم می‌نویسم قفس، ولی یک عمر با خیال پرنده می‌سازم عاقبت سرسپردگی‌هایم زخمی‌ام کرد، سینه‌چاکم کرد زیر خروارها غم و حسرت زندگی زنده‌زنده خاکم کرد دم زدم از غرور و آزادی خاک توی دهان من کردند چه کنم؟ این جماعت الّاف بی‌رگ و بی‌شعور و بی‌دردند خواستم پابه‌پای تاریخم به خود بی‌نشانگی برسم خاک خوبم نماد خودسوزی‌ست به شهیدان قادسیه قسم می‌نویسم برای آزادی بندبندم فدای آزادی کنج ماتم‌سرای آزادی له شده دست و پای آزادی وای ای وای وایِ آزادی وای ای وای وایِ آزادی یک طرف پوچی جهان پلشت یک طرف شیبِ راه بی‌برگشت چاوشی خوان غربت خویشم کوه در کوه و دشت‌اندردشت خون چکید و سپیده‌های امید روزهای سیاه زاییدند تکیه بر تختِ بختمان کردیم گاوهامان سپاه زاییدند گرچه شب روی نفت خوابیدیم سهممان رنج و فقر و سرما شد پشت‌درپشت پیشه گندم‌کار غمِ نان قوت غالب ما شد آب از چشم آسمان افتاد خشکسالی نصیب مردم شد بس که هر وعده خون دل خوردیم رنگ رومان شبیه گندم شد ابرها بالِشِ غروب شدند تیره کاران نقابشان افتاد رودها زخم بستر آوردند آب از آسیابشان افتاد خاک از تشنگی زبانه گشود دشت شولای آه برتن کرد دل جنگل به حال خشکی سوخت رخت شوم سیاه بر تن کرد دست‌های زمین ترک‌ خوردند ابرها روسیاه برگشتند گَردی از گُرده‌ی من‌وتو نخاست کفتران سوی چاه برگشتند خون دل شد شراب سفره‌ی ما بچگی ناچشیده،‌ مرد شدیم رخ به خوناب زخم‌ها شستیم کاسه‌گردان جامِ درد شدیم بین این خیل رنج و بدبختی تحفه‌ی شعر و شاعری کم بود! خنده‌هایی که زورکی کردیم آشنایی‌زدایی از غم بود شاپرک جان پی چه میگردی؟! این طرفها چراغ روشن نیست خانه‌ای هم اگر که روشن بود مطمئن باش خانه‌ی من نیست دلم آتشفشان جوشانی ست از همین دست حرفهای مگو هرچه خوردیم از شماها بود نارفیقان چاپلوس دورو! تا به خود آمدم، رفیق شفیق! دوست رفتی، غریبه برگشتی دست‌خوش! این شکار جَلدت بود به خودت افتخار کن مَشتی! اشتباه آمدی برادرجان زهر توی سبوی شعر من است بگذر از این خراش ناهنجار! استخوان در گلوی شعر من است #علی_شیبانی

سرم را به دیوار کوبیده شد تمام وجودم پر از درد بود سوار قطاری شدم که نبود سفر آخرین راه این مرد بود #مهدی_‌موسوی

«پنج شین» «فردوسی طوسی» ازاین پنج شین رویِ شادی متاب شب و شاهد و شمع و شهد وشراب «سعدی شیرازی» شب است وشاهد و شمع و شراب وشیر
«پنج شین» «فردوسی طوسی» ازاین پنج شین رویِ شادی متاب شب و شاهد و شمع و شهد وشراب «سعدی شیرازی» شب است وشاهد و شمع و شراب وشیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی ‏● «هفت شین» «میرزا محمّدعلی فخر الأدباء» از پیِ عید هرکسی نُزْل زهفت سین نهد ما همه شین نهاده یک پایه گرفته برتری شمع وشراب و شیشه و شعر وشَمامه و شکر شاهدی از فروغ رخ غیرتِ مهرِ خاوری

«شبَکی...» شبکی به کنجِ خلوت اگرم دهی اجازت بگزَم چنان لبت را که دراو سخن نیاید
«شبَکی...» شبکی به کنجِ خلوت اگرم دهی اجازت بگزَم چنان لبت را که دراو سخن نیاید