آنیما، مسخ و دیگر چیزها
Open in Telegram
یادآورهایی برای من و شما. https://t.me/BiChatBot?start=sc-43259-OmMhvJB
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
231
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اینارو در حالتی میگم که حتی غمگین هم نیستم. اگه غمگین بودم حالم بهتر بود. در اوج بیحسی و کرختی و مردگی مینویسم، حتی همین کلماتِ ابتدایی و ساده هم ذره ذره جونمو دارن میگیرن.
فک نکنم اینجا دیگه چیز خاصی دستگیرتون شه. همین. هرچی تا الان باید میگفتمو گفتم، بعید میدونم از این به بعدم چیز خاصی برای گفتن داشته باشم. شاید افترآل واقعا کم عمق و نفهمم. نمیدونم باید درگیر چی باشم، کدوم گوشه زندگیمو بگیرم که از اون گوشهش بگا نره. نمیدونم درمورد چی باید حرف بزنم که بقیه بفهمن چی میگم. هیچی نمیدونم هنوز و حس میکنم هیچی دیگه هم قرار نیست بفهمم. اگه قراره تا مدت زیادی همین حس حماقت و نفهم بودن و بیاستعدادی و تنهایی و هیچی نبودن باهام بمونه، امیدوارم زودتر زندگیم به پایان برسه؛ که نه وقت بقیه رو بگیرم نه وقت خودمو.
دل و دماغ نوشتنم ندارم دیگه. به یه تکون اساسی نیاز دارم. اتفاقایی که برام میفتن تکونم نمیدن. آدمای دورم تکونم نمیدن. احساس میکنم یا اونقد سنگ و سنگین شدم که کسی زورش بهم نمیرسه، یا اینکه همه چی از دور و بر و همینطور از خودم رد میشه و بدون کوچکترین اعتنایی راهشو ادامه میده.
به مردم میگی از خودت بدت میاد، میگن چرا بدت میاد؟ فلانت خوبه بهمانت خوبه و اینا. بعد که یکم اعتماد به نفس میگیری و بخودت میگی خب آره من خوبم و اینا بهت میگن نارسیسیست.
