گویاست
Open in Telegram
آرامش،حال خوب، عرفان و معنویت ،کتاب ،مولانا و روانشناسی جهت ارتباط با مدیر کانال به آیدی زیر مراجعه کنید @Sukot44
Show more1 007
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 007
قابلیت و فعلیت ۲
در قسمت اول متن ، مولانا اشاره داشت به اینکه: درون هر یک از ما فرعونی وجود داردکه ، چنانچه بستر مناسبی فراهم شود، میتواند ظهور یافته و به خود و دیگران آسیب رساند .
در داستان اژدهای یخ زده که ، مارگیری مار عظیم الچثه ای را شکار کرده و در میدان شهر به نمایش میگذارد.گرمای آفتاب سبب میشود، اژدهای یخ زده از حالت انجماد وکرختی خارج شده و به مردم و مارگیر حمله کرده و او را ببلعد.
اژدهای یخ زده ، نماد من ذهنی و نفس شوم وپلید ماست که، به دلیل نداشتن ابزار و قدرت فسرده و غمگین شده و به کنجی خزیده و می فرمایند:
نفست اژدرهاست ، او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
وبه محض ، فراهم شدن شرایط و بدست آوردن قدرت ، از کرختی در آمده و به خود و دیگران ،حمله کرده و صدمه میزند.
حال این سوال مطرح است که ، برای مراقبت از خود در برابر این قابلیتهای مخاطره آمیز چه باید کرد ؟
در پاسخ مولانا در داستان حکیم و طاووس ، دو راه برای مواجهه با این قابلیتها و استعدادها ترسیم میکند؛ یک راه پرهیز مطلق است که ، میفرماید :
چون ندارم زور و ضَبْطِ خويشتن
زين قضا و زين بلا و زين فِتَن،
آن بِهْ آيد كه شَوَم زشت و كَريه
تا بُوَم ايمن در اين كُهسار و تيه
در این داستان طاووس ، هرچه شر دردسر و بلایی که با آنها مواجه میشود ، را ناشی از پرهای زیبایش دانسته و علاج را در کندن و دور افکندن آنها می پندارد .تا از مشکلات ناشی از آنها خلاصی یافته و هیچ مجالی برای بروز امیال و قابلیتهای پنهان خود نمیدهد.
البته ، پرهیز درجایی که توانایی مهار نفس و مدیریت موقعیت های مخاطره آمیز را نداشته باشیم بهترین راه است.
شهوتِ رنجور ساكن مىبُوَد
خاطر او سوى صِحَّت مىرود
چون ببيند نان و سيب و خربزه
در مصاف آيد مزه و خوفِ بَزه،
گر بُوَد صبّار، ديدن سودِ اوست
آن تَهَيُّج طَبعِ سُستش را نكوست
ور نباشد صبر، پس ناديده بِهْ
تير دور اولى ز مردِ بى زره
و در مقابل حکیم ، قرار دارد که بر این باور است که کندن پر، به منزله پاک کردن صورت مسئله است. درست است که طاووس از خطرات ناشی از آنها مصون میشود ، اما قابلیتهای وجودی ما و نحوه مواجهه با آنهاست که ، ابعاد پنهان وجودی ما را آشکارکرده و بسیاری از لایههای پنهان وجودی ما مجال ظهور و بروز پیدا میکنند . درواقع رشد و شکوفایی و تکامل ما به این قابلیتها بستگی دارند. پس راه دوم مواجه با آنهاست مولانا از زبان حکیم میفرماید؛
برمَكَن پَر را و دل بَركَن از او!
زآنكه شرطِ اين جهاد آمد عَدو
چون عَدو نَبْوَد، جهاد آمد محال
شهوتت نَبْوَد، نباشد اِمتثال
@goyaast🌹
1 007
قابلیت و فعلیت
انسان به طور کامل خود را نمیشناسد و درک جامعی از قابلیتهای خود ندارد. ارزیابی غالب انسانها از نقاط ضعف خودشان، واقعبینانه نیست. به همین سبب است که انسان در موقعیتهای ویژهای، از مشاهدۀ احساسات، اندیشهها و رفتارهای خود، بی خبر است.
مولانا برای تبیین امیالِ پنهانی انسانی از تمثیلی استفاده کرده است؛ فرض کنید شما وارد روستایی میشوید و صدای هیچ سگی را نمیشنوید؛ بنابراین گمان میکنید در آن روستا هیچ سگی وجود ندارد، اما اگر لاشۀ الاغی مرده را در میان آن روستا بیفکنید، میبینید که از هر گوشه چند سگ بیرون میآید و به آن لاشه حملهور میشوند. در کمال شگفتی متوجه میشوید آن روستا پُر بوده ازسگ، اما سگها انگیزهای برای بیرون آمدن از لانه نداشتهاند.
ازنظر مولانا امیالِ انسان مانند آن سگهای خفته هستند؛ مادام که انگیزۀ نیرومندی وجود نداشته باشد، آنها در درون انسان پنهانند و انسان از آنها کاملاً بیخبر است. تنها زمانی که پای سودهای بزرگ و لذتهای عظیم به میان میآید، امیال و خواستههای پنهانی از ژرفای وجود او سر برمیآورند و خود را نشان میدهند.
میل ها هم چون سگان خفته اند
اندر ایشان خیر و شر بنهفته اند
...تا که مرداری در آید در میان
نفخ صور حرص کوبد بر سگان
چون در آن کوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بیدار شد
صد چنین سگ اندرین تن خفته اند
چون شکاری نیستشان بنهفته اند
این واقعیت بسیار مهمی است که ما از قدرتِ عظیمی که ،برای تباهی و ویرانگری در درون ما وجود دارد، بی خبریم. ما نمیدانیم که اگر شرایط برای ما مهیا باشد، در تبهکاری و فسادانگیزی تا کجا میتوانیم پیش برویم. چه بسا ما خود را انسانی پاک و منزه بدانیم و گمان کنیم که هیچ قابلیتی برای بد بودن نداریم، اما کافی است که لاشۀ سودی یا لذتی در میان بیفتد تا ما دریابیم چه عجایبی از درون ما سر برمیآورند.
مولانا در داستان اژدهای یخزده به این نکتۀ مهم اشاره کرده است که هر کسی در عمق وجود خود دارای ویژگیهای فرعون است. فرعون در آغاز شخصی معمولی بود، اما قدرت فراوانی که در اختیار او قرار گرفت، به تدریج او را به جایی رسانید که ادعای خدایی کرد و انسانهای فراوانی را قربانیِ خواستههای نفسانیِ خود کرد. اگر قدرت بی حد و حصری که در اختیار فرعون قرار داشت، در اختیار ما انسانهای عادی قرار بگیرد، معلوم میشود که هیچ یک از ما دست کمی از فرعون نداریم. امکانات فراوان، مداحیهای چاپلوسانه، تعریفها و تمجیدها و قدرتِ نامحدود به مرور زمان هر کسی را به یک فرعون کامل تبدیل میکند.
قرار گرفتن در کانون قدرت سیاسی، از جمله موقعیتهایی است که به احتمال زیاد باعث تباهی و سقوط انسان میشود. قدرت فراوان، پاسخگو نبودن، فرمان دادن، امکانات زیاد در اختیار داشتن، بر جان و مال دیگران مسلط بودن و نظایر آنها از هر فرد ذلیل و ضعیفی یک دیکتاتور کامل میسازند. در تاریخ فراوان مییابیم کسانی را که حتی قدرت کشتنِ یک مورچه را نداشتهاند، ولی پس از رسیدن به قدرت، به تدریج به افرادی بیدادگر، سنگدل و خودکامه تبدیل شدهاند و جنایات بزرگی را مرتکب شدهاند. یک دلیل اینکه قدرت مطلق، فسادآور است، همین است که قدرت مطلق، ظریفترین و کوچکترین قابلیتهای شرارت را در وجود انسان شکوفا میکند.
ثروت زیاد نیز از موقعیتهای بسیار حساسی است که عمیقترین لایههای وجودی انسان را برملا میکند. قدرت خرید بالا، موقعیت اجتماعیی که پول برای انسان فراهم میآورد، توانایی دستیابی به خواستهها و آرزوها از طریق پول و مسائلی مانند آنها موقعیتِ هایی را پدید میآورند که ممکن است باعث تباهیِ پاکترین وجدانها شود. پول باعث میشود که انسان بدون شایستگی در کانون توجه قرار گیرد، احترام و تکریم دیگران را به سوی خود جلب کند، دیگران خطاهای شخص را نادیده بگیرند و سخنان معمولی و رفتارهای ابلهانۀ او را تایید کنند. پول زیاد باعث میشود که شخص به فکر شهوترانی، ارضای نیازهای کاذب، تحقیر کردن دیگران، خودبرتربینی و نظایر آنها بیفتد؛ بنابراین میتوان گفت پول زیاد امیالِ خفتۀ انسان را بیدار میکند.
@goyaast🌹
1 007
#جمعیت_را_از_ذهنات_بیرون_کن
روزی بایزید بسطامی برای اولین بار نزد استادش رفت. استاد در مسجدی اقامت داشت. بایزید وارد مسجد شد - تا آنجا که دیده میشد او کاملاً تنها بود - اما استاد بلافاصله گفت: «جمعیت را بیرون نگه دارید! تو تنها بیا، اینجا جایی برای جمعیت ندارد.»
بایزید به اطراف نگاه کرد و گفت: "چه جمعیتی؟ اینجا کسی جز من نیست."
استاد گفت: "به اطراف نگاه نکن، به درون نگاه کن. تو یک جمعیت کامل را حمل میکنی - همه دوستانی که پشت سر گذاشتی، همسرت، فرزندانت، والدینت. همگی برای خدا حافظی با تو تا مرز روستا آمده بودند، اما آنها هنوز در ذهن شما هستند. من در مورد آن جمعیت صحبت میکنم. فقط بیرون بروید و تا زمانی که آن جمعیت از ذهن تو بیرون نرود، داخل نشو."
برای بایزید یک سال طول کشید. بیرون نشست و به ذهناش نگاه میکرد و منتظر لحظهای بود که ذهناش خالی شود. لحظهای که متوجه شد «اکنون جمعیت رفتهاند» وارد مسجد شد.
استاد او را در آغوش گرفت و به او گفت: «دستهای من کوچک است، نمیتوانم کل جمعیت را بغل کنم. حالا تو تنها آمدهای، این چیزی ممکن است.»
☘❣🌸
@zendgidrlahzei
1 007
هزینههای انتخاب
ایرج شهبازی
زندگیِ بشری عرصۀ انتخابهای گوناگون است. در هر موقعیتی دو یا چند گزینه وجود دارد و شخص ناگزیر است یکی از گزینهها را برگیرد و دیگر گزینهها را کنار بگذارد. در غالب موارد، انتخاب درد دارد؛ چراکه گزینۀ اننخابشده، علیرغم سودهایش، احتمالاً زیانها و خطرات و سختیهایی هم دارد و گزینههای ردشده هم احتمالاً سودها و فوایدی دارند. همین است که کارِ انتخاب را دشوار و پیچیده میکند. شخص هر گزینهای را که انتخاب میکند، این احتمال وجود دارد که در آینده از انتخاب خود پشیمان شود. اگر یک گزینه مطلقاً خوب و گزینههای دیگر کاملاً بد بودند، انتخاب کردن کاری بس آسان و دلپذیر میشد.
نکتۀ بسیار مهمی که باید در هر انتخابی به آن توجه داشت، این است که انتخابِ بدون هزینه وجود ندارد. هر انتخابی، خواهناخواه با مقداری رنج و درد همراه است و تقریباً محال است که شخص گزینهای را انتخاب کند و هیچ هزینهای بابت آن نپردازد؛ بنابراین مسأله بر سر رنج کشیدن و رنج نکشیدن نیست. مسأله بر سر این است که کدام رنجها زیباتر و معنادارتر و یا دست کم قابل تحملتر هستند.
ما باید هنگام انتخاب کردن به این توجه کنیم که آیا رنجهای ناگزیری که از پیِ انتخاب ما درمیرسند، ارزشمند و معنادارند یا نه. کسی که دنبالِ انتخابِ بدون هزینه و گزینۀ بدون رنج میگردد، به احتمال قوی در زندگی خود قادر به هیچ انتخابی نخواهد بود. در دنیای انسانی چیزی به نام انتخابِ بدون درد و تصمیمِ بی هزینه وجود ندارد. از این چشمانداز انتخاب کردن بینهایت ارزشمند است و از معیارهای رشد انسانی به شمار میآید، اما در عین حال بسیار وحشتناک نیز هست.
در کتاب خوشیها و ناخوشیهای فرزندپروری در این باره چنین میخوانیم: «چیزی به نام انتخابِ بدون هزینه وجود ندارد ... یک انتخاب خوب، به سادگی مستلزم آن است که فکر کنیم برای چه نوع رنجهایی مناسب هستیم ـ به جای آنکه هدفمان این باشد که با شور و اشتیاقی آرمانگرایانه بکوشیم یکسره از غصه و حسرت بپرهیزیم ... پس هر گاه دربارۀ این که چگونه زندگیمان را پیش ببریم، گزینهها را سبکسنگین میکنیم، باید تا جای ممکن به شناختمان از این که به کدام قسم از دشواریها تمایل داریم، بیفزاییم.
فیلسوف دانمارکی قرن نوزده، سورن کییِر کگور، این بینش را که همۀ انتخابها به نوعی وحشتناک هستند، به بهترین نحو بیان کرده است. او انتخابهای ما را با طنز و مطایبه و در عین حال به طرزی دلگیر، واقعبینانه و با طغیانی آزاردهنده، در شاهکارش این یا آن، بیان میکند:
ازدواج کنید، پشیمان خواهید شد؛ ازدواج نکنید، پشیمان خواهید شد ... به حماقت جهان بخندید، پشیمان خواهید شد؛ برایش گریه کنید هم پشیمان خواهید شد ... خودتان را دار بزنید، پشیمان میشوید، خودتان را دار نزنید، باز هم پشیمان خواهید شد ... خانمها! آقایان! این جوهر تمام فلسفه است» (خوشیها و ناخوشیهای فرزندآوری، به روایت مدرسۀ دو باتن، صص ۵ - ۲).
اگرچه سخن کییِر کگور اندکی اغراقآمیز و تلخ است، اما به خوبی از این حقیقت مهم پرده برمیدارد که انتخابِ بدون درد و بی هزینه وجود ندارد. رنجِ ناشی از انتخاب تا حد زیادی اجتنابناپذیر است. هر کس اندکی درمورد انتخابهای مهم زندگیاش فکر کند، صدق این سخن را تأیید میکند که هر انتخابی همراه با خود مقداری درد و رنج برای ما به ارمغان میآورد. شاید به همین دلیل باشد که مولانا اختیار انسان را به دوزخ تشبیه میکند:
جمله عالم ز اختيار و هست خود
ميگريزد در سرِ سرمست خود
میگریزند از خودی در بیخودی
یا به مستی یا به شغل، ای مهتدی!
تا دمی از هوشیاری وارهند
ننگ خمر و زمر بر خود مینهند
جمله دانسته که این هستی فخ است
فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
(مثنوی، د ۶/ ۲۲۷ - ۲۲۴)
به نظر میرسد فهم عمیق این مسأله که انتخاب بدون هزینه وجود ندارد، تا حد زیادی آرامبخش است و خاطر ما را تسلی میبخشد. وقتی بفهمیم هر انتخابی حتماً هزینهای دارد، راحتتر دست به انتخاب میزنیم و بیشتر به انتخابهای خود متعهد میمانیم. فقط باید صادقانه، آگاهانه و مشفقانه به این بیندیشیم که کدام رنجها برای ما و کسانی که انتخاب ما بر سرنوشت آنها تأثیر میگذارد، کمهزینهتر و قابل تحملتر هستند.
@irajshahbazi
1 007
Repost from اشـoshoـو
تفسیر اشو بر سه سوترای یوگا
قسمت ششم
سومین سوترای یوگا….
نخستین سوترا: انرژی
سوترای دوم: انرژی دو شکل دارد،
عدم و وجود.
و سومین سوترا:
هستی دو شکل دارد. یکی را خودآگاهی concious میخوانیم و دیگری را ناخودآگاهی unconscious
ولی اینها دو شکل هستند و نه دو چیز جدا ازهم. مردمی که ما “مذهبی” میخوانیم، این ها را دو چیز میدانند. آنان فکر میکنند که آگاهی جدا است و ناآگاهی جدا است، بدن جدا است و روح soul جدا است. ولی چنین جدایی وجود ندارد
اگر درست بفهمید، آن بخش از روح که در حیطهی حواس senses قرار دارد، بدن خوانده میشود؛ و آن بخش از بدن که در حیطهی حواس نمی گنجد، بعنوان روح شناخته میشود.
خودآگاهی و ناخودآگاهی دو جنبه از وجود هستند.
سنگی در آنجا افتاده است. وجود دارد ولی ناخودآگاه است. تو در نزدیکی آن ایستادهای. تو نیز وجود داری. در هستی شما تفاوتی وجود ندارد؛ هردو هستید! ولی یکی از خودآگاه است و دیگری از خودش آگاه نیست. ولی سنگ میتواند آگاه شود و تو میتوانی سنگ شوی! اینها قابل تبدیل هستند. برای همین است که شما گندم میخورید و به خون تبدیل میشود. برای همین آهن به بدن شما وارد میشود و زنده میگردد. اگر تمام مواد تشکیلدهندهی یک انسان را بگیریم و روی میز قرار دهیم، بیشتر از پنج روپیه ارزش ندارد. کمی آهن، قدری کربن، فسفر، مس، روی، …. بیرون میآید. بخش عمدهی بدن آب است. در بدن انسان به سختی میتوان بهاندازه پنج روپیه مادّه پیدا کرد. ولی در درون بدن انسان چیز بیشتری وجود دارد:
آن چیزها خودآگاه شدهاند.
اگر دست شما زخم شود، احساس درد میکنید. و اگر همان دست قبلاًبخشی از بدن نبوده باشد، احساس درد نمیکرد. فردا، بازهم بخشی از بدن شما نخواهد بود.
در همین مکانی که اینجا نشستهاید، دستکم ده نفر باید دفن شده باشند. جمعیت انسانهایی که روی این زمین زندگی کردهاند چنان زیاد است که هرکجا شما بایستید، حتی در یک مکان بقدر یک فوت مربع، دستکم دهنفر به خاک تبدیل شدهاند. تمام این ده نفر روزی زنده بودند ـــ امروز آنان خاک زیرپای شما گشتهاند. شما امروز زنده هستید، ولی برای چه مدت؟! شما نیز فردا همچون خاک زیرپا خواهید شد.
خودآگاهی و ناخودآگاهی دو جنبه از وجود هستند. این ها دو هستیِ متفاوت نیستند؛ بلکه دو شکل از یک هستیاند. بنابراین قابلتبدیل به همدیگر هستند. بنابراین ناخودآگاهی میتواند از آگاهی بیرون بیاید و ناخودآگاهی میتواند به آگاهی حرکت کند. این روند هر روز ادامه دارد. ما هر روز آن را انجام میدهیم. ما هرروز مواد ناخودآگاه را بعنوان خوراک میخوریم و در درون ما به آگاهی تبدیل میشوند و همه روزه انواع مدفوعات از بدنهای ما بیرون میرود و بخشی از جنبهی ناخودآگاهی میشود.
بنابراین انسان از یک انتها موجودی آگاه است و از انتهای دیگر ناآگاه است.
و با کشیدن ناآگاهی به درون خود، آن را به آگاهی تبدیل میکند.
آگاهی consciousness و ناآگاهی unconsciousness نیز دو چیز جداازهم نیستند. در این مورد سوءتفاهم بزرگی وجود داشته. آتئیستها میگویند که فقط ناخودآگاهی وجود دارد، ولی در توضیح آن بسیار به مشکل برمیخورند. مشکل در اینجاست که اگر فقط ناخودآگاهی وجود داشته باشد، آنوقت خودآگاهی از کجا میآید؟ آنگاه یک فردی که خدا را باور ندارد، مانند مارکس Marx، باید بگوید که آگاهی یک “محصول جانبی” by-product است! آگاهی یک چیز واقعی نیست. این آگاهی نتیجهی ملاقات و ممزوجشدن مادّه است. آگاهی یک شیئ یا چیزی واقعی نیست، بلکه یک واقعه event است.
یک چارواک Charvak باید بگوید که آگاهی انسان مانند فوفل Betel است: بتل را با مخلوط کردن لیمو lime، کادِ هندی cathechu و غیره روی برگ فوفل میسازند؛ وقتی آن را میجوید، رنگ قرمز تولید میشود. این رنگ قرمز نه در لیمو هست و نه در کاد و نه در برگ فوفل؛ بلکه وقتی این سه باهم مخلوط شوند، رنگ قرمز تولید میشود. این نتیجه تماس نزدیک اینهاست؛ یک محصولجانبی است؛ نتیجهی نهایی مخلوط است. مانند تهیه شراب است: اگر تمام موادی را که شراب را میسازند جداگانه مصرف کنید، مستیآور نیست. ولی وقتی همگی آنها را باهم بعنوان شراب بنوشید، مستکننده است.
پس، فقط زبان یک خداناباور atheist، چه یک چارواک باشد و چه مارکس، تفاوت دارد. مشکل آنان در این است که آگاهی قابل دیدن است، ولی چطور آن را توضیح دهند؟ آنان فقط یک راه دارند. آنان میگویند وقتی چند چیز ناآگاه باهم مخلوط شوند، تولید آگاهی میکنند. ولی این بسیار غیرعلمی است و از دهان فردی مانند مارکس که ادعای علمیبودن دارد درست بهنظر نمیرسد زیرا هرآنچه که از درون چیزی زاده شده باشد، باید جایی در آن پنهان باشد؛ وگرنه نمیتواند زاده شود.
ادامه دارد....
#اشو
#خورشید_آگاهی
تفسیر اشو بر اصول نُه گانهی یوگا
#برگردان :محسن خاتمی
@oshoi
1 007
Repost from اشـoshoـو
تفسیر اشو بر سه سوترای یوگا
قسمت پنجم
ادامه تفسیر سوترای دوم👇
هیچ چیز بدون ضدِ خودش وجود ندارد.
هرکسی را که از آنِ خود کردهایم، فقط ابزارها و وسایلی خلق کردهایم تا بیگانه شویم
فردی که درخواست شهرت و آوازه کرده، فقط بذرهای بدنامی خود را کاشته است. در برندهشدن است که فرد از شکست خود دعوت میکند.
زمانی لائوتزو Lao Tzu به دوستانش گفت که هیچکس نمیتواند در زندگی او را شکست بدهد
طبیعی است که دوستانش ساکت ماندند. سپس از او خواستند که راز این را بگوید که چرا هیچکس قادر نیست او را شکست بدهد، زیرا آنان خودشان هم نمیخواستند کسی آنان را شکست بدهد
ولی لائوتزو با صدای بلند خندید و گفت: “من این راز را به مردمان اشتباه نخواهم گفت!”
آنان پرسیدند، “ما در کجا اشتباه کردهایم؟ شما باید این راز را به ما بگویید تا هیچکس نتواند ما را شکست بدهد.”
لائوتزو گفت:
“شکست شما حتمی است زیرا کسی که نمیخواهد شکست بخورد، پیشاپیش از شکست دعوت کرده است
راز من در اینکه هیچکس قادر نیست مرا شکست بدهد این است که من هرگز نمیخواستم که پیروز شوم
کسی که بخواهد پیروز شود، شکست خواهد خورد.”
یوگا میگوید:
انتخاب کردن بین دوییتها بیفایده است
یوگا میگوید:
هرگز بین آنچه که در زندگی همیشه ضد خودش را در خود دارد، یکی را انتخاب نکن
اینها یکی و یگانه هستند. این دوگانگی فقط یک فریب ظاهری است:
در پشت آن چیزی دیگر هست
وجود و عدم؛ زایش و مرگ؛ شادی و رنج؛ خوب و بد؛ اخلاقی و غیراخلاقی؛ راهب و دزد؛ دین و بیدینی… همگی گسترههای یک چیز هستند
آنها را درک کن؛ ولی انتخاب نکن.
با درک این یگانگی، انسان به ورای هردو میرود.
دومین سوترا یوگا این است:
در انرژی دوگانگی وجود دارد:
وجود و عدم
و جایی که قلّههای انرژی برمیخیزند، درّههایی از انرژی هم خلق میشوند. وقتی که هستی به خلقت درمیآید؛
عدم نیز حضور دارد.
وقتی بودن وجود دارد؛ نابودی هم وجود دارد.
خلقت همراه با نابودی؛ وجود همراه با عدم. هرآنچه که وجود دارد، به سمت عدم میرود. و آنچه که نابود شده، به سمت بودش و بودن بازمیگردد.
آیا امواج اقیانوس را مشاهده کردهاید؟ آن موج که برخاسته، در راه فرونشستن است. و آن مَدّ که پس از آن شکل گرفته، در راه جزر و برخاستن است. همه چیز، هرلحظه، وارد ضدِ خودش میشود. همهچیز در حال ورود به ضد خودشان هستند
کسی که این را دیده باشد، آرزوهایش، خواستههایش و اشتیاقهایش همگی فقط ناپدید میشوند. او خواستهها را ترک نمیکند، آنها خودشان ناپدید میشوند زیرا خواسته چیزی جز یک انتخاب نیست.
#اشو
#خورشید_آگاهی
تفسیر اشو بر اصول نُه گانهی یوگا
#برگردان :محسن خاتمی
@oshoi
1 007
حلق جان
مولانا میفرماید همانطور که برای خوردن غذای مادی حلق و گلو نیاز هست. برای دریافت غذاهای معنوی هم، که چون رزق مادی برای ما فراهم است. باید حلق و گلو یعنی استعداد دریافت داشت .
مولانا اشاره میکند به عصای موسی که مارهای ساحران را بلعید چرا که سحر و مجازی بودند. بسیاری از غذاهای جان ما از جنس وهم خیال و ظن هستند چرا که با چشم ظاهر و با عقل مادی نمیشود به دنبال معانی و معنویت رفت.
حلق جان از فکر تن خالی شود
آنگهان روزیش اجلالی شود
وقتی وسوسههای جسمی نباشد ، مزاج ما دگرگون شده و مزاج حیوانی به مزاج روحانی تبدیل میشود .
چون مزاج آدمی گل خوار شد
زرد و بد رنگ و سقیم و خوار شد
گل خواری کنایه است، به گرایش و میل به شهوات و نفسانیات و مادیات فساد آفرین دنیای خاکی .شهوتهای جسمانی ،نفسانی که سبب عدم تعادل روانی میشوند، حال این مزاج بیمار اگر متعادل شود بیماری درمان شده و نور حقیقت به درون انسان میتابد.
اگر به جنین میگفتند؛ بیرون از رحم جایی خرم پهناور و پر از ناز و نعمت است. نه باور میکرد و نه میفهمید, چون درکی از این عالم نداشت و میترسید محیط مانوس و امن خود را به اختیار خویش رها کند .چرا که ادراک او چنین چیزی را ندیده و نمیشناسد. این همان وضع ما در برابر انسان کامل است که به ما میگوید؛ جز این عالم خاکی عالمی تابناک، گسترده و نورانی بدون رنج و سرشار از آرامش و شادی است، قادر به درک و باور آن نیستیم
کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ
هست بیرون ، عالمی بیبو و رنگ
همچنان که جنین خون میخورد ،گمان میکرد بهترین غذاست بعد از تولد شیرخوار شد و وقتی از او شیر گرفته شدو لقمهخوار شد هربار گمان میکرد این بهترین غذای دنیاست و نمیخواست از آن دست بکشد.ما هم گمان می کنیم این جهان مادی و داشته هایمان بهترین است وسخت به آن چسبیده ایم در حالیکه هیچ کداممان هم از داشته های خود و وضعیت کنونی مان راضی نیستیم می گوییم اینها همه سرمایه ماست و می ترسیم اینها را از دست بدهیم .
کین محال است و فریبست و غرور
زانکه تصویری ندارد فهم کور
@goyaast🌹
1 007
حکمت و حکیم
حکمت شالوده شش دفتر مثنوی است. اما حکمت چیست؟ و حکیم به چه کسی گفته میشود؟ از نظر مولانا حکمت علم باطنی و درونی است که انسان را به ماورای جهان مادی میبرد. گرچه علم ظاهر به نظر ما که خود موجودات مادی هستیم ،حقیقت به نظر می رسد اما آنچه حقیقت و حقیقی است همیشگی بوده و و لا یتغیر است.
کسب علم باطن یا حکمت که از معانی و معنویت سخن میگوید از طریق چشم دل و کشف و شهود و سیر درونی ممکن است.
برای دریافت حکمت قدم اول طلب است مولانا می فرماید همانطور که خاک حلقی دارد که بوسیله آن اب میخورد و صدگیاه میرویاند و حیوانات هم حلقی برای خوردن دارند .سپس انسان هم حلقی برای خوردن گیاه و حیوان دارد...
برای خوردن غذای معنوی هم باید حلق و استعداد داشت .
ای دریغا عرصه افهام خلق
سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
جمله عالم آکل و ماکول دان
باقییان را مقبل و مقبول دان
میفرماید همه عالم هم خورنده اندو هم خورده میشوند. فقط باقیان هستند که چون به حق و حقیقت رسیدهاند و از آنجا که حقیقت پایدار و جاویدان است اینها هم جاویدانند .چرا که به حق و روح کلی جهان پیوسته اند کسانی که مغلوب حقیقت شده اند وحقیقت بر آنها غالب وچیره شده است .
ایشان به روحانیت رسیده و از خواستن و از دست دادن از شوق و بیزاری و نیاز رسته اند.
مو به مو بیند ز صرفه حرص انس
رقص بی مقصود دارد همچوخرس
انسان نسبت به آنچه که برایش سود مادی دارد ریزبین می شود مثل خرسی که میدود و میرقصد امااز پولهایی که صاحبش میگیرد بهرهای ندارد .کسب های مادی نصیبی برای ما ندارند...
برای دریافت حکمت وفهم معانی باید درون را پاک کرد وحلق جان را گشود.
رقص آنجاست که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
آن وقت برقص که منیت خود را شکسته باشی چون آن زمان است به حقیقت پیوسته ای و به سعادت رسیده ای دیگر از غم نان و این آن رسته ای.
@goyaast🌹
