en
Feedback
كياندخت ٧٠

كياندخت ٧٠

Open in Telegram

📘#آغوش_سرخ(نشر علی) 📕#کوراب(نشرعلی) به‌زودی: طَیْلَسانِ خُلَّتْ ارتباط با من: www.instagram.com/kiandokht70

Show more
1 406
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
درود دوستان عزیز دو نسخه از کوراب با قیمت پایین تر از پشت جلد موجوده اگه کسی مایل بود، به این آیدی پیغام بده! 🌱 @FKM20 قیمت پشت جلد: ۲۲۰ هزار تومان قیمت موجود: ۱۷۰ هزار تومان

برای سفارش "کوراب" همراه با امضا و ارسال رایگان، فقط تا آخر امشب فرصت دارید.🍀

Repost from نشر علی
#عیارسنج رمان « کوراب » چاپ شده "نشر علی" 🅰 برای کسب اطلاعات بیشتر به ایدی زیر در تلگرام مراجعه کنید 👇 @Romankade_R یا در اینستاگرام از طریق ایدی زیر اطلاعات کسب کنید👇 Alipub_shop

Repost from نشر علی
آغاز پیـــش فـــروش کتاب👇 همراه با بوک‌مارک اختصاصی🔖 📚 کوراب ✍🏻 نویسنده : سیما تهرانی فر 📖 تعداد صفحات: 1000 💰 قیمت: 22
آغاز پیـــش فـــروش کتاب👇 همراه با بوک‌مارک اختصاصی🔖 📚 کوراب ✍🏻 نویسنده : سیما تهرانی فر 📖 تعداد صفحات: 1000 💰 قیمت: 220،000 تومان ✅ بعد از رونمایی با 10% تخفیف 198،000 تومان 〽️ . 📮برای خرید به آیدی زیر مراجعه کنید. @Romankade_R 📦 ارسال پستـــی رایــــگان برای تمامی سفارشات ثبت شده تا روز رونمایی ✅ 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 ✅ لطفا به محض واریز مبلغ، مشخصاتتون شامل آدرس کامل: استان، شهر، نام و نام خانوادگی، شماره تماس و نام کتاب رو "در یک پیام" به همراه فیش واریزی ارسال کنید. #پیش_فروش 💟💟💟💟💟💟💟

بیاید بگید به خاطر OCD ام نیست که من برای بار چهارم درخواست ویرایش کوراب رو دادم.😕 رفتم خودکار قرمز خریدم و برای بار چهارم می خوام بخونم و ویرایشش کنم، هرچند دستم با اسکیت آسیب دیده ولی ارزشش رو داره. 😕 آقای نوری، مرسی که با وسواس من صبورانه برخورد می کنید. فکر کنم آخرش کوراب به حرف بیاد و بگه میشه بی خیال من بشی و اجازه بدی برم برای چاپ؟

عید نوروز امسال قصد داشتم فقط برای خودم باشم و چون با مسافرت رفتن تو وضعیت کرونا به شدت مخالفم، تصمیم گرفتم برم پیست و کمی هم تهران گردی کنم که مامانم در یک حرکت انتحاری بار سفر رو بست و رفت تا به خونه اش سر و سامون بده. حالا من موندیم و بابا... بازم خدا رو شکر بابا دوست و رفیق داره باهاشون سرگرمه وگرنه من که در طول روز بیست کلمه هم حرف نمی زنم. حالا این روزها که یکم بیشتر تو آشپزخونه ام، گوشم به صدای اخبار آشنا شده. چون من اصلاً اخبار نگاه نمی کنم. خبرنگار می گفت تو انگلیس یک محله ای آمار تجاوز و آزار و اذیت بالا رفته، دولت هم تصمیم گرفته تو یک ساعت خاص از شب تردد مردها رو ممنوع کنه. زیبا نیست؟! یعنی دقیقاً حل مسئله، نه پاک کردن صورت مسئله. اینجا فرق کشورها مشخص میشه. #اگر_پوشش_مناسب_داشتی_کار_به_اینجا_نمیکشید. #مزاحم_چیزه_مراحمی. #چتو_بتو_گیر_ندادن؟ #اگر_حجابت_رو_رعایت_کنی_مزاحمت_نمیشن. #هموطن_بشین_خونه_ات. حالا اینها به کنار، باباها چرا اینقدر اخبار می بینن؟ 😐

بخشی اش رو با هم ببینیم :) دو تا خودکار قرمز تموم کردم.

داشتم فکر می کردم کی این استیکر رو زدم، نکنه اشتباهی زدم. حتی کار با تلگرام یادم رفته 😐

AnimatedSticker.tgs0.40 KB

درود به تک تکتون 🌱 از آخرین باری که این تو کانال فعالیت کردم، تقریباً یکسال می گذره. اتفاقات ریز و درشت زیاد افتاد. سختی بود، خوشی هم بود. کرونا رو زمانی درک کردم که پدرم، خواهرش فوت کرد و نتونست بره و تنها گریه می کرد. و بیشتر به زشتی اش پی بردم که به فاصله یک ماه برادر پدرم هم فوت کرد و باز هم اون تنها گریه می کرد و دستش از همه جا کوتاه بود. هوای اطرافیان رو یکم بیشتر داشته باشید، خب؟! منِ درونگرا ناراحت بودم از گریه های پدرم اما عملاً نمی تونستم کاری کنم. قرنطینه نیستیم اما حال دلمون خیلی خوب نیست. دلتنگیم انگار... یکم از کوراب بگم. چند وقت پیش درگیر ویرایشش بودم و وقتی به عنوان خواننده خوندم، سعی کردم ایرادها رو تا جایی که می تونم رفع کنم. بعضی سکانس ها می تونست بهتر نوشته بشه... بعضی الفاظ حذف شدند... و از همه مهم تر، تمام مدتی که ویرایش می کردم چیزی که ذهنم رو درگیر کرد حذف جملاتی بود که نبودشون لطمه ای به داستان وارد نمی کرد. خب...به طبع وقتی داستان جملات بی موردش حذف بشه، خسته کننده نمیشه و از همه مهم تر کاغذ کمتری مصرف میشه. ( مورد دومی خیلی مهمه وقتی می تونم با حذف چند تا جمله غیر ضروری یک برگ کمتر مصرف کنم) خیلی کم تو فضای مجازی ام اما دوست دارم بعدها داستان بنویسم شاید کوتاه تر از کوراب. دیگه همین فعلاً. چهارشنبه سوریتون هم مبارک ( به دنبال استیکر آتش می گردد)

درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

خلاصه: همه چی از روزی شروع شد که دکتر عرشیا نفیسی به دانشجوش، مستانه متقی، قول داد تا برای بورس شدن کمکش کنه. چند ملاقات و چند تحسین و بعد دل مستانه بود که بی هوا افسار پاره کرد و رفت. مستانه موند و جنونی عاشقانه که از سمت همه دیوونگی و بی حیایی خونده می شد و تموم عاشقی کردن های بی توقع بعدش... #سکران فقط یه داستان عاشقانه نیست؛سکران روایت آدم ها و انتخاب هاشونه. روایت پاداش یا تاوان رفتارها. اون هم وقتی مستن. مست احساساتی که نمی تونن از پسشون بربیان...

#سکران عاشقانه‌ای متفاوت از: #ری‌را_صالحی کسری به در تکیه داده بود. پاهایش جان نداشتند. شهاب خیز برداشت به سمتش. یادش رفته بود تمام فراق و تنهایی را. دست برد و زیر بغلش را گرفت. سعی کرد تکیه ی کسری را به شانه ی خودش تحمیل کند. کسری بی مقاومت به شهاب تکیه داد. نفس آسوده ی شهاب را همه شنیدند. متقی غرید: -میبینی که سر پاس. پاشو بریم -نمیام. بذار بهتر شه -مستانه بار آخره. پاشو بیا. امروز باهام نیای دیگه تو خونه ی من جایی نداری! مستانه ساکت سرش را به زیر انداخته بود و دماغش را بالا می کشید. پدرش ناباور تماشایش می کرد. نمی آمد؟ این پایان مستانه بود؟ مستانه پدرش را خط می زد؟ برای مردی که هیچ بود؟ شکست. در یک آن. با یک سکوت. با یک جمله ای که گفته نشد. با یک سکوتی که رضا نبود. شکست. گرفتگی رگ قلبش را حس می کرد. سفید شدن آنی موهای شقیقه اش را. چین های کنار چشمش را که در همان آن ظاهر شدند. دیگر نمی توانست بایستد. کمرش راست نمی شد. پیش چشم دو مرد، دخترش، همه ی عمر و زندگی اش، خردش کرده بود و دورش انداخته بود. نگاهی به مستانه انداخت. سرش همچنان پایین بود. صدایش زد: -مستانه سرش بالا آمد. نگاهش را به صورت پدرش دوخت. دو چشم پدرش تنها به مردمک چشم هایش خیره شد. نگاهش کرد. نگاهش کرد. هم دیگر را نگاه کردند. متقی آخرین تصویر دخترش را به خاطر سپرد. از در این خانه که بیرون می رفت، مستانه ای در زندگی اش وجود نداشت. دیگر وجود نداشت. 23 سال زندگی اش را به خاطر سپرد. قرمز و متورم و کبود. خیس و خونین و مغموم. پلک بست. از تمام 23 سال همین... همین برایش مانده بود. چرخید. بی هیچ حرفی به سمت در رفت. کفشهایش را پوشید. در را باز کرد. هیچ کس صدایش نزد. هیچ کس جلوی رفتنش را نگرفت. هیچ "بابا"یی به گوشش نخورد. هیچ کس از رفتنش دلگیر نشد. قلبش گرفت. دستش به سمت قلبش رفت. هرگز فکر نمی کرد پایان مستانه همین باشد. پایان پدر بودنش. پایان دختر داشتنش. فکر نمی کرد پدربزرگ بودنش شروع نشده تمام شود. فکر نمی کرد در کمتر از 50 سالگی، تمام شود تمام پدرانگی اش. کسی صدایش نزد. کسی نخواست بایستد. کسی نخواست برگردد. کسی ندوید دستش را بگیرد. کسی نخواست بماند. کسی او را نخواست. او هم دیگر بعد از این کسی را نمی خواست. تمام شد. 24 سال ذوق پدر شدن، همین جا، در همین کوچه ی منحوس، تمام شد. https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط ۱۵ پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 اینم از لینک: https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

خلاصه: همه چی از روزی شروع شد که دکتر عرشیا نفیسی به دانشجوش، مستانه متقی، قول داد تا برای بورس شدن کمکش کنه. چند ملاقات و چند تحسین و بعد دل مستانه بود که بی هوا افسار پاره کرد و رفت. مستانه موند و جنونی عاشقانه که از سمت همه دیوونگی و بی حیایی خونده می شد و تموم عاشقی کردن های بی توقع بعدش... #سکران فقط یه داستان عاشقانه نیست؛سکران روایت آدم ها و انتخاب هاشونه. روایت پاداش یا تاوان رفتارها. اون هم وقتی مستن. مست احساساتی که نمی تونن از پسشون بربیان...

#سکران عاشقانه‌ای متفاوت از: #ری‌را_صالحی کسری کیفش را زمین گذاشت. گوشی را از دست عرشیا گرفت و بی هیچ اقدام دیگر، دکمه ی قرمز قطع مکالمه را فشرد. -چرا قطع کردی؟ شهاب نگرانت بود. کسری سرد گفت: -مرد 45 ساله نگرانی نمیخواد. گوشی را روی کانتر گذاشت و بی اعتنا به دو نفر دیگر، به سمت اتاقش رفت. تلفن زنگ خورد. عرشیا بی اعتنا به تلفن به دنبال کسری به اتاق رفت. تلفن زنگ میخورد. صدای زنی که با لهجه میگفت "شهاب" در خانه پیچیده بود. صدای داد و بی داد نامفهوم دو مرد از اتاق می آمد. تلفن قطع می شد و شهاب دوباره تماس می گرفت. زنی در خانه مدام نامش را می گفت و کسی به فریادهایش توجه نمی کرد. زنی مدام شهاب را فریاد می زد اما انگار برای هیچ کس شهاب اهمیت نداشت. در اتاق پر شتاب باز شد. مستانه چشم باز کرد. کسری قرمز بود. مستانه می توانست قسم بخورد کبود حتی. به سمت کانتر رفت و گوشی را جواب داد: -ها؟ چیه؟ چی میخوای؟ بهت گفتم نرو گفتی نمی شه. گفتم بمون گفتی نمیشه. گفتم منو با این دختره تنها نذار. ردش کن بره. گفتی نمیشه. گفتم من آرامش میخوام کنار این نمیشه. گفتی نمیشه. للـه کم بود حالا آقا بالاسر هم فرستادی برام؟ چته؟ چی میخوای؟؟ چی میخوای؟؟ فریادش آنقدر بلند بود که مستانه خیز برداشت. حنجره اش آسیب می دید. مشکل او بود؟ می رفت خب. کسری گوشی را قطع کرد و ان را در مشت فشرد. چشم چرخاند. نگاهش به مستانه افتاد. پوزخند زد. عمیق و عصبی. گوشی را به سمت مستانه پرت کرد. مستانه قدرت هیچ عکس العملی نداشت. گوشی به گوشه ی ابرویش خورد. درد داشت اما مستانه حتی جرئت چشم بستن نداشت: -بگیر به صاحبت خبر بده سگ خوبی هستی. صدایش را بلند تر کرد: -من خوبم. ممنون که بعد چند ماه یادم افتادی. میبینی که زندگیم رواله. حالم خوبه. سر کار میرم. دورم شلوغه. غذام حاضره. تختمم خالی نیست! حالا خوش اومدی همکار قدیمی! عرشیا عصبانی از اتاق خارج شد. جلوی کسری ایستاد. انگشت اشاره اش را به تهدید بالا آورد تا چیزی بگوید. کمی مکث کرد. انگشتش را چند بار تکان داد. فک روی فک می سایید تا مناسب ترین را پیدا کند. در یک لحظه، دستش را انداخت و به سمت در رفت. کفش هایش را پوشید و در را محکم پشت سرش کوبید. از صدای کوبش در، کسری چشم بست. مستانه صورت کبود کسری را دید. حالش خوب نبود. خواست بلند شود که صدای کسری میخکوبش کرد: -نزدیکم بیای اتیشت می زنم دختره ی روانی هرجایی. زندگیمو به گه کشیدی. چی میخوی از جونم؟ چی میخواین از جونم؟ همتون! چی میخواین از جونم؟ زانوهای کسری تا شدند. کسری سر خورد و همانجا پایین کانتر نشست. آرنج به زانو تکیه داد و صورتش را بین دستاش قایم کرد. مستانه دوست داشت برود بغلش کند. شانه اش را بمالد و بگوید هر چه تو بخواهی. تو فقط آرام باش. اما به جای کسری، زانوهایش را بغل کرد. روی مبل نشسته بود و زانوهایش را در آغوش کشیده بود. صورتش را روی زانو گذاشت و به کسری که تند تند شانه هایش بالا و پایین می شد نگاه کرد. نفهمید از کجا، با کدام جرئت، دهان باز کرد و پر بغض و خفه زمزمه کرد: -سنی ندارد عاشقی کردن/ فرقی ندارد کودکی پیری/ هروقت زانو را بغل کردی/ یعنی تو هم با عشق درگیری https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q

💥خبر 💥خبر 💥خبر 💣🧨💣🧨💣🧨💣 اینبار واسه اتون يه #بمب #تخفیف #شگفت_انگیز داریم 😍 #شگفتانه_2 #تخفیف #ویژه فروش فایل رمان
💥خبر 💥خبر 💥خبر 💣🧨💣🧨💣🧨💣 اینبار واسه اتون يه #بمب #تخفیف #شگفت_انگیز داریم 😍 #شگفتانه_2 #تخفیف #ویژه فروش فایل رمان های سرو.روحی نویسنده توانای رمانهای چاپی #تشريفات #تاروت #ویلان #رسوب #تمام_ميشود #آوانگارد --------------------------------------- 📿 #ارثیه_ابدی 🕡 #پادساعتگرد ❤️ #نبض_خاموش 🌍 #اقلیم 💢 هر چهار تا فقط 33000 تومان 💢 ❌❌به مدت #محدود❌❌ اطلاعات بیشتر با مراجعه به آیدی زیر👇👇 @samanedl68

توصیه میشود ❤️