en
Feedback
كياندخت ٧٠

كياندخت ٧٠

Open in Telegram

📘#آغوش_سرخ(نشر علی) 📕#کوراب(نشرعلی) به‌زودی: طَیْلَسانِ خُلَّتْ ارتباط با من: www.instagram.com/kiandokht70

Show more
1 406
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+1
in 0 channels
November '24
+1
in 0 channels
Get PRO
October '24
+1
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 1 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1
in 0 channels
Get PRO
April '23
+2
in 0 channels
Get PRO
March '23
+1
in 0 channels
Get PRO
February '23
+3
in 0 channels
Get PRO
January '23
+8
in 0 channels
Get PRO
December '22
+1
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '22
+1
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '21
+4
in 0 channels
Get PRO
September '21
+6
in 0 channels
Get PRO
August '21
+9
in 0 channels
Get PRO
July '21
+4
in 0 channels
Get PRO
June '21
+9
in 0 channels
Get PRO
May '21
+8
in 0 channels
Get PRO
April '21
+5
in 0 channels
Get PRO
March '21
+6
in 0 channels
Get PRO
February '21
+3
in 0 channels
Get PRO
January '21
+2
in 0 channels
Get PRO
December '20
+3 067
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 December0
08 December0
07 December0
06 December+1
05 December0
04 December0
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
برای سفارش "کوراب" همراه با امضا و ارسال رایگان، فقط تا آخر امشب فرصت دارید.🍀

2
#عیارسنج رمان « کوراب » چاپ شده "نشر علی" 🅰 برای کسب اطلاعات بیشتر به ایدی زیر در تلگرام مراجعه کنید 👇 @Romankade_R یا در اینستاگرام از طریق ایدی زیر اطلاعات کسب کنید👇 Alipub_shop
1 424
3
آغاز پیـــش فـــروش کتاب👇 همراه با بوک‌مارک اختصاصی🔖 📚 کوراب ✍🏻 نویسنده : سیما تهرانی فر 📖 تعداد صفحات: 1000 💰 قیمت: 22
آغاز پیـــش فـــروش کتاب👇 همراه با بوک‌مارک اختصاصی🔖 📚 کوراب ✍🏻 نویسنده : سیما تهرانی فر 📖 تعداد صفحات: 1000 💰 قیمت: 220،000 تومان ✅ بعد از رونمایی با 10% تخفیف 198،000 تومان 〽️ . 📮برای خرید به آیدی زیر مراجعه کنید. @Romankade_R 📦 ارسال پستـــی رایــــگان برای تمامی سفارشات ثبت شده تا روز رونمایی ✅ 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 ✅ لطفا به محض واریز مبلغ، مشخصاتتون شامل آدرس کامل: استان، شهر، نام و نام خانوادگی، شماره تماس و نام کتاب رو "در یک پیام" به همراه فیش واریزی ارسال کنید. #پیش_فروش 💟💟💟💟💟💟💟
1 774
4
بیاید بگید به خاطر OCD ام نیست که من برای بار چهارم درخواست ویرایش کوراب رو دادم.😕 رفتم خودکار قرمز خریدم و برای بار چهارم می خوام بخونم و ویرایشش کنم، هرچند دستم با اسکیت آسیب دیده ولی ارزشش رو داره. 😕 آقای نوری، مرسی که با وسواس من صبورانه برخورد می کنید. فکر کنم آخرش کوراب به حرف بیاد و بگه میشه بی خیال من بشی و اجازه بدی برم برای چاپ؟
2 520
5
عید نوروز امسال قصد داشتم فقط برای خودم باشم و چون با مسافرت رفتن تو وضعیت کرونا به شدت مخالفم، تصمیم گرفتم برم پیست و کمی هم تهران گردی کنم که مامانم در یک حرکت انتحاری بار سفر رو بست و رفت تا به خونه اش سر و سامون بده. حالا من موندیم و بابا... بازم خدا رو شکر بابا دوست و رفیق داره باهاشون سرگرمه وگرنه من که در طول روز بیست کلمه هم حرف نمی زنم. حالا این روزها که یکم بیشتر تو آشپزخونه ام، گوشم به صدای اخبار آشنا شده. چون من اصلاً اخبار نگاه نمی کنم. خبرنگار می گفت تو انگلیس یک محله ای آمار تجاوز و آزار و اذیت بالا رفته، دولت هم تصمیم گرفته تو یک ساعت خاص از شب تردد مردها رو ممنوع کنه. زیبا نیست؟! یعنی دقیقاً حل مسئله، نه پاک کردن صورت مسئله. اینجا فرق کشورها مشخص میشه. #اگر_پوشش_مناسب_داشتی_کار_به_اینجا_نمیکشید. #مزاحم_چیزه_مراحمی. #چتو_بتو_گیر_ندادن؟ #اگر_حجابت_رو_رعایت_کنی_مزاحمت_نمیشن. #هموطن_بشین_خونه_ات. حالا اینها به کنار، باباها چرا اینقدر اخبار می بینن؟ 😐
1 917
6
بخشی اش رو با هم ببینیم :) دو تا خودکار قرمز تموم کردم.
بخشی اش رو با هم ببینیم :) دو تا خودکار قرمز تموم کردم.
1 777
7
داشتم فکر می کردم کی این استیکر رو زدم، نکنه اشتباهی زدم. حتی کار با تلگرام یادم رفته 😐
108
8
AnimatedSticker.tgs
1 651
9
درود به تک تکتون 🌱 از آخرین باری که این تو کانال فعالیت کردم، تقریباً یکسال می گذره. اتفاقات ریز و درشت زیاد افتاد. سختی بود، خوشی هم بود. کرونا رو زمانی درک کردم که پدرم، خواهرش فوت کرد و نتونست بره و تنها گریه می کرد. و بیشتر به زشتی اش پی بردم که به فاصله یک ماه برادر پدرم هم فوت کرد و باز هم اون تنها گریه می کرد و دستش از همه جا کوتاه بود. هوای اطرافیان رو یکم بیشتر داشته باشید، خب؟! منِ درونگرا ناراحت بودم از گریه های پدرم اما عملاً نمی تونستم کاری کنم. قرنطینه نیستیم اما حال دلمون خیلی خوب نیست. دلتنگیم انگار... یکم از کوراب بگم. چند وقت پیش درگیر ویرایشش بودم و وقتی به عنوان خواننده خوندم، سعی کردم ایرادها رو تا جایی که می تونم رفع کنم. بعضی سکانس ها می تونست بهتر نوشته بشه... بعضی الفاظ حذف شدند... و از همه مهم تر، تمام مدتی که ویرایش می کردم چیزی که ذهنم رو درگیر کرد حذف جملاتی بود که نبودشون لطمه ای به داستان وارد نمی کرد. خب...به طبع وقتی داستان جملات بی موردش حذف بشه، خسته کننده نمیشه و از همه مهم تر کاغذ کمتری مصرف میشه. ( مورد دومی خیلی مهمه وقتی می تونم با حذف چند تا جمله غیر ضروری یک برگ کمتر مصرف کنم) خیلی کم تو فضای مجازی ام اما دوست دارم بعدها داستان بنویسم شاید کوتاه تر از کوراب. دیگه همین فعلاً. چهارشنبه سوریتون هم مبارک ( به دنبال استیکر آتش می گردد)
1 410
10
درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
1 185
11
درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
794
12
درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط 10 پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 #توصیه_ویژه! https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
325
13
خلاصه: همه چی از روزی شروع شد که دکتر عرشیا نفیسی به دانشجوش، مستانه متقی، قول داد تا برای بورس شدن کمکش کنه. چند ملاقات و چند تحسین و بعد دل مستانه بود که بی هوا افسار پاره کرد و رفت. مستانه موند و جنونی عاشقانه که از سمت همه دیوونگی و بی حیایی خونده می شد و تموم عاشقی کردن های بی توقع بعدش... #سکران فقط یه داستان عاشقانه نیست؛سکران روایت آدم ها و انتخاب هاشونه. روایت پاداش یا تاوان رفتارها. اون هم وقتی مستن. مست احساساتی که نمی تونن از پسشون بربیان...
1 532
14
‍ #سکران عاشقانه‌ای متفاوت از: #ری‌را_صالحی کسری به در تکیه داده بود. پاهایش جان نداشتند. شهاب خیز برداشت به سمتش. یادش رفته بود تمام فراق و تنهایی را. دست برد و زیر بغلش را گرفت. سعی کرد تکیه ی کسری را به شانه ی خودش تحمیل کند. کسری بی مقاومت به شهاب تکیه داد. نفس آسوده ی شهاب را همه شنیدند. متقی غرید: -میبینی که سر پاس. پاشو بریم -نمیام. بذار بهتر شه -مستانه بار آخره. پاشو بیا. امروز باهام نیای دیگه تو خونه ی من جایی نداری! مستانه ساکت سرش را به زیر انداخته بود و دماغش را بالا می کشید. پدرش ناباور تماشایش می کرد. نمی آمد؟ این پایان مستانه بود؟ مستانه پدرش را خط می زد؟ برای مردی که هیچ بود؟ شکست. در یک آن. با یک سکوت. با یک جمله ای که گفته نشد. با یک سکوتی که رضا نبود. شکست. گرفتگی رگ قلبش را حس می کرد. سفید شدن آنی موهای شقیقه اش را. چین های کنار چشمش را که در همان آن ظاهر شدند. دیگر نمی توانست بایستد. کمرش راست نمی شد. پیش چشم دو مرد، دخترش، همه ی عمر و زندگی اش، خردش کرده بود و دورش انداخته بود. نگاهی به مستانه انداخت. سرش همچنان پایین بود. صدایش زد: -مستانه سرش بالا آمد. نگاهش را به صورت پدرش دوخت. دو چشم پدرش تنها به مردمک چشم هایش خیره شد. نگاهش کرد. نگاهش کرد. هم دیگر را نگاه کردند. متقی آخرین تصویر دخترش را به خاطر سپرد. از در این خانه که بیرون می رفت، مستانه ای در زندگی اش وجود نداشت. دیگر وجود نداشت. 23 سال زندگی اش را به خاطر سپرد. قرمز و متورم و کبود. خیس و خونین و مغموم. پلک بست. از تمام 23 سال همین... همین برایش مانده بود. چرخید. بی هیچ حرفی به سمت در رفت. کفشهایش را پوشید. در را باز کرد. هیچ کس صدایش نزد. هیچ کس جلوی رفتنش را نگرفت. هیچ "بابا"یی به گوشش نخورد. هیچ کس از رفتنش دلگیر نشد. قلبش گرفت. دستش به سمت قلبش رفت. هرگز فکر نمی کرد پایان مستانه همین باشد. پایان پدر بودنش. پایان دختر داشتنش. فکر نمی کرد پدربزرگ بودنش شروع نشده تمام شود. فکر نمی کرد در کمتر از 50 سالگی، تمام شود تمام پدرانگی اش. کسی صدایش نزد. کسی نخواست بایستد. کسی نخواست برگردد. کسی ندوید دستش را بگیرد. کسی نخواست بماند. کسی او را نخواست. او هم دیگر بعد از این کسی را نمی خواست. تمام شد. 24 سال ذوق پدر شدن، همین جا، در همین کوچه ی منحوس، تمام شد. https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
1 545
15
درود بر همگی رمان ری رای عزیزم رو که چند بار بهتون توصیه کردم، چیزی به انتهاش نمونده و فقط ۱۵ پارت تا پایان مونده. بعد هم پست ها پاک می شند. پس بشتابید و از دستش ندید🌹 اینم از لینک: https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
695
16
خلاصه: همه چی از روزی شروع شد که دکتر عرشیا نفیسی به دانشجوش، مستانه متقی، قول داد تا برای بورس شدن کمکش کنه. چند ملاقات و چند تحسین و بعد دل مستانه بود که بی هوا افسار پاره کرد و رفت. مستانه موند و جنونی عاشقانه که از سمت همه دیوونگی و بی حیایی خونده می شد و تموم عاشقی کردن های بی توقع بعدش... #سکران فقط یه داستان عاشقانه نیست؛سکران روایت آدم ها و انتخاب هاشونه. روایت پاداش یا تاوان رفتارها. اون هم وقتی مستن. مست احساساتی که نمی تونن از پسشون بربیان...
646
17
‍ #سکران عاشقانه‌ای متفاوت از: #ری‌را_صالحی کسری کیفش را زمین گذاشت. گوشی را از دست عرشیا گرفت و بی هیچ اقدام دیگر، دکمه ی قرمز قطع مکالمه را فشرد. -چرا قطع کردی؟ شهاب نگرانت بود. کسری سرد گفت: -مرد 45 ساله نگرانی نمیخواد. گوشی را روی کانتر گذاشت و بی اعتنا به دو نفر دیگر، به سمت اتاقش رفت. تلفن زنگ خورد. عرشیا بی اعتنا به تلفن به دنبال کسری به اتاق رفت. تلفن زنگ میخورد. صدای زنی که با لهجه میگفت "شهاب" در خانه پیچیده بود. صدای داد و بی داد نامفهوم دو مرد از اتاق می آمد. تلفن قطع می شد و شهاب دوباره تماس می گرفت. زنی در خانه مدام نامش را می گفت و کسی به فریادهایش توجه نمی کرد. زنی مدام شهاب را فریاد می زد اما انگار برای هیچ کس شهاب اهمیت نداشت. در اتاق پر شتاب باز شد. مستانه چشم باز کرد. کسری قرمز بود. مستانه می توانست قسم بخورد کبود حتی. به سمت کانتر رفت و گوشی را جواب داد: -ها؟ چیه؟ چی میخوای؟ بهت گفتم نرو گفتی نمی شه. گفتم بمون گفتی نمیشه. گفتم منو با این دختره تنها نذار. ردش کن بره. گفتی نمیشه. گفتم من آرامش میخوام کنار این نمیشه. گفتی نمیشه. للـه کم بود حالا آقا بالاسر هم فرستادی برام؟ چته؟ چی میخوای؟؟ چی میخوای؟؟ فریادش آنقدر بلند بود که مستانه خیز برداشت. حنجره اش آسیب می دید. مشکل او بود؟ می رفت خب. کسری گوشی را قطع کرد و ان را در مشت فشرد. چشم چرخاند. نگاهش به مستانه افتاد. پوزخند زد. عمیق و عصبی. گوشی را به سمت مستانه پرت کرد. مستانه قدرت هیچ عکس العملی نداشت. گوشی به گوشه ی ابرویش خورد. درد داشت اما مستانه حتی جرئت چشم بستن نداشت: -بگیر به صاحبت خبر بده سگ خوبی هستی. صدایش را بلند تر کرد: -من خوبم. ممنون که بعد چند ماه یادم افتادی. میبینی که زندگیم رواله. حالم خوبه. سر کار میرم. دورم شلوغه. غذام حاضره. تختمم خالی نیست! حالا خوش اومدی همکار قدیمی! عرشیا عصبانی از اتاق خارج شد. جلوی کسری ایستاد. انگشت اشاره اش را به تهدید بالا آورد تا چیزی بگوید. کمی مکث کرد. انگشتش را چند بار تکان داد. فک روی فک می سایید تا مناسب ترین را پیدا کند. در یک لحظه، دستش را انداخت و به سمت در رفت. کفش هایش را پوشید و در را محکم پشت سرش کوبید. از صدای کوبش در، کسری چشم بست. مستانه صورت کبود کسری را دید. حالش خوب نبود. خواست بلند شود که صدای کسری میخکوبش کرد: -نزدیکم بیای اتیشت می زنم دختره ی روانی هرجایی. زندگیمو به گه کشیدی. چی میخوی از جونم؟ چی میخواین از جونم؟ همتون! چی میخواین از جونم؟ زانوهای کسری تا شدند. کسری سر خورد و همانجا پایین کانتر نشست. آرنج به زانو تکیه داد و صورتش را بین دستاش قایم کرد. مستانه دوست داشت برود بغلش کند. شانه اش را بمالد و بگوید هر چه تو بخواهی. تو فقط آرام باش. اما به جای کسری، زانوهایش را بغل کرد. روی مبل نشسته بود و زانوهایش را در آغوش کشیده بود. صورتش را روی زانو گذاشت و به کسری که تند تند شانه هایش بالا و پایین می شد نگاه کرد. نفهمید از کجا، با کدام جرئت، دهان باز کرد و پر بغض و خفه زمزمه کرد: -سنی ندارد عاشقی کردن/ فرقی ندارد کودکی پیری/ هروقت زانو را بغل کردی/ یعنی تو هم با عشق درگیری https://t.me/joinchat/AAAAAEMuiILv5WtF0y-i1Q
716
18
💥خبر 💥خبر 💥خبر 💣🧨💣🧨💣🧨💣 اینبار واسه اتون يه #بمب #تخفیف #شگفت_انگیز داریم 😍 #شگفتانه_2 #تخفیف #ویژه فروش فایل رمان
💥خبر 💥خبر 💥خبر 💣🧨💣🧨💣🧨💣 اینبار واسه اتون يه #بمب #تخفیف #شگفت_انگیز داریم 😍 #شگفتانه_2 #تخفیف #ویژه فروش فایل رمان های سرو.روحی نویسنده توانای رمانهای چاپی #تشريفات #تاروت #ویلان #رسوب #تمام_ميشود #آوانگارد --------------------------------------- 📿 #ارثیه_ابدی 🕡 #پادساعتگرد ❤️ #نبض_خاموش 🌍 #اقلیم 💢 هر چهار تا فقط 33000 تومان 💢 ❌❌به مدت #محدود❌❌ اطلاعات بیشتر با مراجعه به آیدی زیر👇👇 @samanedl68
10 053
19
توصیه میشود ❤️
0
20
‍ [In reply to Yasaminm] ‍ #رولت_روسی یکی از #جذاب_ترین رمان های مجازی در حال حاضر از نویسنده ی پرطرفدار #یاسمین_منصوری خالق اثرهای #سمفونی_مرگ #زوال_اطلسی ها #بی_بی_بیدل #جایی_که_آب_طعم_شراب_دارد و #مرگ_ما_به_خانه_ات_برو_ننه_سرما ... پارت آینده: با حس نزدیک شدن انگشتش به چانه ام، از ادامه حرفم دست می کشم. انگشت شستش را روی چانه ام می گذارد و چهار انگشت دیگرش، پروانه وار پوست گونه ام را نوازش می کنند. انگشتش را از روی چانه ام بالا می کشد و پوست لبم را لمس میکند. کلافگی نگاهش را با تمام وجود حس می کنم. مسخ نگاهش کمی جلوتر می روم. به شدت دودل و نامطمئن است. دهانم برای زدن حرفی نیمه باز می شود که با هجوم ناگهانی لب هایش، نفس و حرف هایم پشت لبم می ماند. انگشتانم را روی سینه اش می گذارم و به پیراهنش چنگ می زنم. نمی دانم که چرا دارم همراهی اش می کنم. فقط می دانم، نمی توانم و قصدش را هم ندارم که پسش بزنم. کمرم را میان دست هایش محبوس میکند و مرا به خودش می چسباند. دست هایم را دور گردنش می اندازم و لب پایینش را میان دندان هایم می گیرم. همراه بوسه های عمیق و طولانی اش تا اتاق خواب تاریک می رویم. تمام روشنایی اتاق، نور چراغ هایی ست که از بیرون پنجره به داخل می تابد. دکمه های پیراهنش را باز می کنم و عقب عقب می روم. دستش را زیر تی شرتم می فرستد و پوست کمرم را میان مشتش می فشارد. بلاخره به نرمی تشک تخت می رسیم. روی تخت میفتیم. دست هایم را دو طرف صورتش می گذارم و برای نفس گرفتن، سرم را عقب می کشم. نگاه سیاهش خمار است و لبخند کوچکی دارد. تا به حال ندیده بودم نگاهی بخندد. لب هایش مسیر گردنم را طی میکنند و پایین می روند. چشم هایم را می بندم. نوازش انگشت هایش را روی پوست تنم حس می کنم. پوست گردنم را میان دندان هایش می گیرد و می مکد. با کمکش تی شرت ورزشی ام را از سرم بیرون می کشم. هردویمان را روی تخت بالا می کشد و تنش را روی تنم می اندازد. درست به وسط تخت رسیده ایم. لب هایش از گردنم پایین تر می رود و به پوست بالای سینه ام می رسد. نفس عمیقی می گیرد. چند ثانیه بعد دست هایش از حرکت می ایستد و سرش را عقب می کشد. خیره به صورت متعجب و نگاه خمار من، عقب عقب می رود و کامل از روی تخت بلند می شود. انگار نمی تواند برای دور شدن و دور ماندن از من صبر کند. تند و بی وقفه سرش را تکان میدهد: -من...نمی تونم...تختت... مطمئنم همش توی سر منه...ولی...بوی مهراد... انگشتانش را میان موهای بهم ریخته اش می فرستد و سعی میکند خونسردی اش را حفظ کند: -احساس می کنم تختت بوی مهرادو میده...من اوضاع روحیم داغونه تارا...بهت گفته بودم که نمیشه. واقعا متاسفم...نمی دونم...وقتی بغلم کردی و بغض کردی...نفهمیدم چجوری... دوباره دستی پشت گردنش می کشد و نفس نفس زنان نگاهم میکند: -امیدوار بودم اینطوری نشه. سعی کردم که... دو طرف پیراهنش را بهم می رساند و چند دکمه پایینش را می بندد. اینبار نگاهم نمی کند و دوباره همان داریوش خشک و جدی شده که نگاهش نمی خندد: -بهتره من برم... بعد جوری از اتاق و خانه ام بیرون می رود که گویا هرگز آنجا نبوده. عطر خنک و قوی اش را با نفس عمیقم، به تارهای بویایی ام می رسانم و خودم را زیر لحاف تختم پنهان می کنم. بغض بدی چسبیده به انتهای گلویم. حال خوشی ندارم. دلم نمی خواهد به چیزی فکر کنم. نه امشب...نه حالا! همه چیز مثل کلافی بهم پیچیده و من فاصله زیادی تا دیوانگی ندارم. https://t.me/joinchat/AAAAAD0rRYYLYROZvzmdRA
0