📚بوک دات کام📚
Open in Telegram
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم. بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊 گروه هم خوانی @Lets_read_a_book ناشناس چنل اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Show more681
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
📜زندگینامه "فئودور داستایوفسکی"
فئودور داستایوفسکی در سال 1821 در شهر مسکوی روسیه دیده به جهان گشود، او فرزند دوم خانواده بود. نام و نسب خانواده داستایفسکی برگرفته از دهکده کوچک داستایوو واقع در غرب کشور روسیه است. در این سرزمین لهستانیها، یهودیها و لیتوانیاییها و دیگر اقوام روس زندگی میکنند. گویی فئودور به سرزمینی تعلق دارد که نماینده همه اقوام روسیه است. در اسناد کلیسایی تاریخ تولد داستایوسفکی در سی اکتبر سال 1821 ثبت شده ولی خود این نویسنده اصرار داشت که بگوید یک سال زودتر به دنیا آمده است.
او و خواهر و برادرانش، دوران کودکی خود را بیشتر در شهر مسکو و در آپارتمانشان میگذرانند. هنگامیکه پدرشان از کار رهایی مییافت با صدای بلند برای خانواده کتاب میخواند و به این ترتیب داستایوفسکی به کتابها علاقهمند شد. او ده ساله بود که خانوادهاش در نزدیکی شهر مسکو، مزرعهای را خریدند تا در تابستانها آنجا زندگی کنند. دوران نوجوانی فئودور و برادرش در مدرسهای شبانهروزی گذرانده شد.
او در فاصله 4 سال پدر و مادرش را از دست داد و همین مسئله روی افکارش اثر فراوانی گذاشت.
داستایوفسکی هنگامی که 18 سال داشت به دانشکده افسری راه پیدا کرد و شغلی در اداره مهندسی نطامی این دانشگاه به دست آورد.
داستایوفسکی به خاطر نوشتن مطالب تند و رادیکال خود تحت نظر پلیس مخفی روسیه تزاری قرار میگیرد و در سال 1849 در حالیکه تنها 28 سال داشت به جرم براندازی دستگیر میشود. دادگاه در ابتدا برای او تقاضای اعدام میکند اما وی مشمول تخفیف میشود و دادگاه به او حکم میدهد تا چهار سال از عمر خود را در زندان بگذراند، در 22 دسامبر همان سال برای تحقیر و توهین به این زندانیان، برای آنها مراسم اعدامی نمایشی برگزار میکنند تا آنها را به ترس و وحشت بیاندازند. زندان 4 ساله فئودور بر او اثرات بدی میگذارد و او را مبتلا به صرع میکند. حملات صرع تا پایان عمر به همراه فئودور باقی میمانند. با پایان زندان،بخش دوم محکومیت این نویسنده آغاز میشود و او را به منطقه سمی سیبری برای خدمت میفرستند.
در سال 1857، او با ماریا دیمیتریونا ازدواج میکند. به گواهی نزدیکان داستایوفسکی، او همسر خود را بسیار دوست داشت و به او عشق می ورزید. دو سال پس از این ازدواج دوران تبعید فئودور به پایان میرسد و او به شهر سن پطرزبورگ بازمیگردد تا به خلق آثار ادبی جدید خود بپردازد.
همسر و برادر بزرگ داستایوفسکی در سال 1864 فوت میکنند و او دوباره درد، رنج و تنهایی را تجربه میکند ولی به نوشتن آثار و داستانهای خود ادامه میدهد.
او سه سال پس از این اتفاق ناگوار عاشق زنی به نام آنا گریگوریا میشود، حاصل این ازدواج 4 فرزند است. او و همسرش مدتی از عمر خود را در دیگر کشورهای اروپایی میگذرانند و تا سال 1871 خارج از روسیه زندگی میکنند.
داستایوفسکی پیش از آنکه نویسندگی را آغاز کند تقریبا تمامی ثروت به ارث رسیده خود را خرج کرد و میتوان گفت ترجمه تعدادی از آثار به وسیله او از سر ناچاری آغاز شده است. اولین اثر ترجمه شده این نویسنده، اوژنی گرانده اثر بالزاک است این اثر در سال 1844 ترجمه شد.
اولین اثر از داستان های کوتاه این نویسنده، بیچارگان نام دارد، او نوشتن این داستان را در سال 1845 به پایان رساند و در سال 1846 چاپ کرد.
برادران کارامازوف آخرین و مشهورترین اثر این نویسنده روسی است، این رمان جنبههای عمیق الهیاتی و مذهبی دارد و به ماهیت اخلاق، وجود خدا و میزان اختیار انسانها در زندگیشان میپرداد. برخی معتقدند که مجموعه برادران کارامازوف، به قسمت اول از یک مجموعه سهگانه تعلق دارد اما پایان عمر نویسنده مانع از انتشار 2 داستان دیگر شده است.
داستایوفسکی نهایتا در اثر عوارض بیماریهای تنفسی و گوارشی که از عوارض زندان و تبعید اوست در 9 فوریه سال 1881 به علت خونریزی معده و ریه چشم از جهان فروبست و به آرامش ابدی دست یافت. او در هنگام مرگش 59 ساله بود.
@book_dot_com📚
#پاسپورت
✍🏻فئودور داستایوفسکی
زادهی: ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱،
درگذشت:۹ فوریهٔ ۱۸۸۱
ملیت: روسی🇷🇺
فعالیتها: مهندس نظامی، رماننویس، روزنامهنگار
📚آثار: بیچارگان، همزاد، خانم صاحبخانه، نیه توچکا، رؤیای عموجان، روستای استپانچیکو، آزردگان، خاطرات خانه اموات، یادداشتهای زیرزمینی، جنایت و مکافات، قمارباز، ابله، همیشه شوهر، جنزدگان، جوان خام، برادران کارامازوف
@book_dot_com📚
🌙جهش یافته
ضربه غیرمنتظره وارد شد. حرکت چماق در هوا سوت ضعیفی ایجاد کرد، آنقدر سریع بود که ویچر تقریبا وقت نداشت از سرش محافظت کند، به طور غریزی دستش را بالا برد و با حرکت ظریف بدنش ضربه را دفع کرد. ویچر عقب پرید، روی زانو نشست، به جلو غلت خورد و روی پا بلند شد. حرکت چماق را در هوا حس کرد، ماهرانه روی پاشنه پا چرخید و از آن جاخالی داد، بیم دو پیکر ناپیدایی که در تاریکی به او حملهور شده بودند حرکت کرد و دستش به سمت شانهاش رفت تا شمشیرش را بیرون بکشد. شمشیر نداشت. وقتی به آرامی عقب پرید فکر کرد: «هیچی نمیتونه واکنشهام رو ازم بگیره. عادت؟ حافظهی سلولی؟ من یه جهشیافته هستم و مثل یه جهشیافته واکنش نشون میدم».»
📖ویچر
✍️آنجی سپکوفسکی
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#جاکتابی
🪧یکی از زیباترین کتابخونههای جهان اینجاس😍
شماره یک معروفترین کتابخونههای جهان در کشور اتریش قرار داره. با نقاشیهایی زیبا روی سقف که با نگاه کردن بهشون احساس میکنی داری غرق میشی.
🏬 کتابخانه ادمونت ابی | Admont Abbey Library
@book_dot_com / ☾𝙰𝙵𝚁𝙴☽📚
🌙هیچ مشکلی پیش نمیآید!
درست وقتی فکر می کنی دیگر نمی تواند از این بدتر شود، می شود. و درست وقتی فکر می کنی دیگر نمی تواند از این بهتر شود، باز هم می شود. اما تا زمانی که به خاطر داشته باشی که دوستت دارد و تو هم دوستش داری، هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
📖 در اولین نگاه
✍️نیکلاس اسپارکس
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#پاورقی
📍میدونین کدوم کتاب بیشترین آمار ممنوعیت رو داره؟
کتابهای هریپاتر به دلیل شکایتهای دینی، رکورد بیشترین ممنوعیت در بازار کتاب آمریکا رو در اختیار داره. برخی از تندروها حتی دست به آتش زدن این کتاب زدن.
@Book_dot_com📚
🌙دو هم پیمان
و این طور بود که یک ویچر و یک نیلفگاردی وحشیانه غریدند، شمشیرهایشان را چرخاندند و باهم بدون تردید به جلو پریدند؛ دو هم رزم، دو هم پیمان و رفیق در مقابله ای با دشمن مشترک شان، در نبردی نابرابر؛ و آن، غسل آتش شان بود. غسلی از جنگیدن کنار هم، خشم، دیوانگی و مرگ. آن ها به سمت مرگ شان می رفتند، هر دوی آن ها. یا این طور فکر می کردند؛ زیرا آن ها نمی توانستند بدانند که آن روز نخواهند مرد، بر بالای آن پل روی یاروگا. آن ها نمی دانستند که برای هردوشان مرگ های دیگری مقرر شده بود، در مکان ها و زمان های دیگری.
📖مجموعه ویچر
✍️آنجی سپکوفسکی
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
🌙خوشبختی ما
سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست
🗣 ارنست رنان
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
🗞معرفی مجموعه کتاب"حماسه ویچر"
این مجموعه یه سری فانتزیه. توی کتاب اول و دوم داستان درباره ماجراجوییها و مبارزاتیه که شخصیت اصلی کتاب تجربه میکنه ولی از یه جایی به بعد ماجراهای کتاب نظم و ارتباط پیدا میکنن. به نظر من مجموعه تا حدی از جلد چهارم افت میکنه و جذابیت خودش رو از دست میده اما هنوز هم ارزش خوندن رو داره.
این مجموعه رو تقریبا میشه تک شخصیت در نظر گرفت. حداقل در جلدهای اول کتاب روی کاراکترهای فرعی خیلی تمرکزی وجود نداره و داستان فقط حول محور یک کاراکتر در حرکته. اضافه کنم شخصیت پردازی کتاب واقعا به نظرم جالبه مخصوصا شخصیت اصلی که کاراکتری خاکستری محسوب میشه. ترکیبی از سیاهی و سپیدی که یک انسان واقعی رو بهمون نشون میده. کسی که گاهی طرف خیره و گاهی کاری نسبتا شرورانه انجام میده.
این کتاب درسته فانتزیه اما یه فانتزی واقعگرایانه و تاریکه. حال و هوای کتاب کمی سنگین و سیاهه. نویسنده نیمه تاریک دنیا رو براساس جهان بینی خودش به تصویر کشیده اما نه به شکلی تحمیل کننده. نویسنده با تزریق بینش خودش به داستان اون رو نسبتا عمیق کرده ولی به حدی آزادی گذاشته تا برای مخاطب جای فکر بزاره.
این داستان درباره پادشاهیها و جنگ بر سر تاج و تخت نیست، چیزی که تقریبا به یه کلیشه در دنیای فانتزی تبدیل شده. این داستان تا حد زیادی ساده است. فقط روایت یه سواره. کسی که داستانها و ماجراجوییهای بزرگ خودش داره اما نه به بزرگی یک پادشاهی.
داستان تعلیق کمی داره. البته این بیشتر به خاطر جریان پراکنده داستان هاست که باعث میشه کمی از کشش کتاب کم بشه. البته هر داستان به حدی جذاب هست که مخاطب رو وادار به ادامه بکنه اما از تعلیقهای نفسگیر همراه با ترس و اضطراب خبری نیست.
اگه دقت کنین رد پایه برخی از افسانههای قدیمی رو در دل این کتاب پیدا میکنین. ورژن تاریکتر و خونینتره داستانهایی مثل سفید برفی و امثال این که به نظر شخصی من تجربه خوندن این کتاب رو لذت بخشتر میکنه.
داستان توصیفات نسبتا خلاصه اما مفیدی داره. به نظرم نویسنده سعی کرده خیلی زیادگویی نکنه و بدون پر حرفی حال و هوای کتاب رو به خواننده منتقل کنه و اون رو با دنیای خودش آشنا کنه.
این داستان خط زمانی نسبتا در هم و در عین حال منظمی داره. کتاب هر از گاهی در بین ماجراهای زندگی شخصیت اصلی به وقایع گذشته اون هم سرکی میکشه تا اون رو برای خواننده ملموستر و آشنا تر بکنه.
این داستان طنز خفیفی داره که در بین گفت و گوهای شخصیتها پنهان شده. طنزی که خودش رو به شکل کنایهها و مزه پرونیهای کاراکترها نشون میده. که با هنر مترجم به خوبی به فارسی بازگردانی شده تا شوخی خراب نشه.
📚اگه میخواین یه کتاب فانتزی تاریک، متفاوت و تا حدی کلیشه شکن بخونین این کتاب گزینه خوبیه.
پ.ن: این کتاب یه سری بازیه ویدیویی هم داره که بازی کردنش تجربه خوندن کتاب رو چند برابر میکنه.
💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟
✍️نویسنده: آرونیا
@book_dot_com📚
#معرفی_کتاب
📖مجموعه کتاب: حماسه ویچر
✍️نویسنده: آنجی سپکوفسکی
🔄بازگردان: سینا طاوسی مسرور
انتشارات: آذرباد
ژانر: فانتزی ماجراجویی
📜خلاصه کتاب: گرالت ریویایی یه شکارچی (از دید عوام جادوگر) دارای توانایی فراطبیعیه که با کمک تمرینهای مخصوص، توانایی مبارزه و از میون برداشتن موجودات مرگ بار اهریمنی و پلید رو به دست آورده.
@book_dot_com📚
🌙عفو پریوش
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیدهام که دم به دمش کار شست و شوست
بی گفت و گوی زلف تو دل را همیکشد
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
عمریست تا ز زلف تو بویی شنیدهام
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست
✍️حافظ
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
🌙جوانمردی
گِلگیرات سفید شد ولی آخرش نفهمیدی که همه حسابِ عالم، همان جوانمردی است باقیاش سی چهل کیلو گوشت و دنبه است.
📖قیدار
✍️رضا امیرخانی
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
🎼متن آهنگ"لولیتا"
Would you be mine? Would you be my baby tonight?
مال من میشی؟ امشب عزیز من میشی؟
Could be kissing my fruit punch lips in the bright sunshine
میتونی لب های میوه ای من رو در نور درخشان ببوسی؟
‘Cause I like you quite a lot, everything you got
چونکه خیلی تو و همه چیزتو دوست دارم
Don’t you know? It’s you that I adore
میدونستی تو اون کسی هستی که من عاشقشم؟
Though I make the boys fall like dominoes
اگرچه من پسر ها رو مثل دومینو ها میندازم (شکست میدم)
Kiss me in the D-A-R-K, dark tonight
من رو امشب در تاریکی ببوس، تاریکی امشب
(D-A-R-K, do it my way)
ت_ا_ر_ی_ک_ی مثل من انجامش بده
Kiss me in the P-A-R-K, park tonight
من رو در پارک ببوس، پارک امشب
(P-A-R-K, let them all say)
پ_ا_ر_ک بزار همشون بگن
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
I know what the boys want, I’m not gonna play
من میدونم پسرا چی میخوان، من تو بازیشون نمیرم
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Whistle all you want, but I’m not gonna stay
هر چقدر میخوای سوت بزن من نمیمونم
No more skipping rope
دیگه طناب بازی نمیکنم
Skipping heartbeats with the boys downtown
قلبو دست پسرای وسط شهر نمیدم
Just you and me, feeling the heat
فقط منو تو،احساس گرمی میکنیم
Even when the sun goes down
حتی وقتی که خورشید غروب میکنه
I could be yours, I could be your baby tonight
من میتونم، میتونم امشب مال تو باشم
Topple you down from your sky 40 stories high
از اسمان چهل طبقه ات پایین میندازمت
Shining like a God, can’t believe I caught you, and so
مانند خدا میدرخشیم،باورم نمیشه تورو دارم و..
Look at what I bought
نگاه کن به چیزی که خردیم
Not a second thought—oh, Romeo
بدون یک لحظه فکر ،اوه رومیو
Kiss me in the D-A-R-K, dark tonight
من رو امشب در تاریکی ببوس، تاریکی امشب
(D-A-R-K, do it my way)
ت_ا_ر_ی_ک_ی مثل من انجامش بده
Kiss me in the P-A-R-K, park tonight
من رو در پارک ببوس، پارک امشب
(P-A-R-K, let them all say)
پ_ا_ر_ک بزار همشون بگن
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
I know what the boys want, I’m not gonna play
من میدونم پسرا چی میخوان، من تو بازیشون نمیرم
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Whistle all you want, but I’m not gonna stay
هر چقدر میخوای سوت بزن من نمیمونم
No more skipping rope
دیگه طناب بازی نمیکنم
Skipping heartbeats with the boys downtown
قلبو دست پسرای وسط شهر نمیدم
Just you and me, feeling the heat
فقط منو تو،احساس گرمی میکنیم
Even when the sun goes down
حتی وقتی که خورشید غروب میکنه
I want my cake and I want to eat it too
من کیکم رو میخوام و میخوام بخورمش (نکته داره)
I want to have fun and be in love with you
من میخوام خوش بگذرونم و عاشق تو باشم
I know that I‘m a mess with my long hair
میدونم با موهای بلندم بهم ریخته ام
And my suntan, short dress, bare feet
پوست برنزه ام،لباس کوتاهم، پاهای لختم
I don’t care what they say about me
برام مهم نیست اونا درباره ام چی میگن
What they say about me
چی درباره ام میگن
Because I know that it’s L-O-V-E
چون میدونم این عشقه
You make me happy, you make me happy
تو من رو خوشحال میکنی، تو من رو خوشحال میکنی
And I never listen to anyone
و من به هیچکس گوش نمیکنم
(Let them all say!)
بذار همه بگن
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
I know what the boys want, I’m not gonna play
من میدونم پسرا چی میخوان، من تو بازیشون نمیرم
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Hey, Lolita, hey!
هی لولیتا هی
Whistle all you want, but I’m not gonna stay
هر چقدر میخوای سوت بزن من نمیمونم
No more skipping rope
دیگه طناب بازی نمیکنم
Skipping heartbeats with the boys downtown
قلبو دست پسرای وسط شهر نمیدم
Just you and me, feeling the heat
فقط منو تو،احساس گرمی میکنیم
Even when the sun goes down
حتی وقتی که خورشید غروب میکنه
@book_dot_com📚
#آهنگ
🎶Lolita
🎤Lana del Rey
این آهنگ با الهام از رمان لولیتا نوشته شده. محتوای این آهنگ مثل کتاب کمی خارج از چارچوب و عجیبه وای تا حد جالبی قابل درکه.
@Book_dot_com📚
🌙روزهای پنجشنبه
بله، می دانم که بعضی روزها سخت تر از روزهای دیگر است. اما اگر ذهنتان را به گونه ای مثبت برنامه ریزی کنید، دیگر لازم نیست روزهای هفته را تحمل کنید به این امید که پنجشنبه از راه برسد تا بالاخره بتوانید کمی از زندگیتان لذت ببرید.
📖هر روز پنجشنبه است
✍️جول اوستین
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
📜 زندگینامه"رضا امیرخانی"
رضا امیرخانی نویسنده جوان و مطرح ایرانی در 27 اردیبهشت سال 1352 در شهر تهران متولد شد. وی تحصیلات دبیرستان خود را در دبیرستان علامه حلی به اتمام رساند و در رشته مهندسی مکانیک از دانشگاه صنعتی شریف فارغالتحصیل شد. امیرخانی در دوران دبیرستان با شرکت در شبهای شعر دبیرستان به ادبیات روی آورد و تصمیم گرفت به شکل جدی آن را ادامه دهد. از این رو به نگارش اولین کتاب رمان خود پرداخت که آن را در سال 1374 با عنوان «ارمیا» منتشر نمود.
رضا امیرخانی را میتوان فردی ماجراجو دانست. او در سال 1371 زمانی که کمتر از بیست سال داشت موفق به دریافت گواهینامه خلبانی شد وجوانترین خلبان ایرانی لقب گرفته است. او در همین سالها بر روی یک پروژهی هواپیمایی دونفره آموزشی کار کرد و در هیات مدیرهی موسسه خصوصی هواپویان عضو شد. اما پروژهی او در یک مزایده داخلی و دولتی رد شد و دولت با یک شرکت خارجی همکاری خود را آغاز کرد. این اتفاق رضا امیرخانی را به شدت تحت تاثیر قرار داد و او را در دام افسردگی انداخت. به این ترتیب او به فعالیتهای فرهنگی در دبیرستان علامه حلی روی آورد.
رضا امیرخانی در سال 1379 به آمریکا مهاجرت نمود. چندین سال تجربه زندگی در این کشور بینش جدید به او بخشید تا از تجربه زیستهی خود در رمان بیوتن بهره ببرد. وی علاوه بر نویسندگی، فعالیتهای فرهنگی مختلفی را در کارنامه خود دارد. به عنوان مثال او در بین سالهای 1381 تا 1384 سردبیری سایت لوح را برعهده داشت و پس از آن رئیس هیئت مدیرهی «انجمن قلم ایران» شد.
رضا امیرخانی درسن 32 سالگی ازدواج کرد و حاصل ازدواج او یک پسر به نام علی است.
در اغلب آثار امیرخانی میتوان نوعی اشتراک در شخصیتپردازی و وحدت موضوع را مشاهده نمود. این ویژگی آنقدر بارز است که با مخاطب با مطالعه آثار مختلف امیرخانی میتواند شخصیتهایی یکسان در نقشهایی متفاوت را تصورکند. در این رابطه میتوان به شخصیت مشابه مصطفی در رمان ارمیا و منِ او اشاره کرد.
آثار امیرخانی از زبان خاصی بهره گرفته است. برخلاف موضوع و شخصیت پردازیهای مشابه، او در هر کدام از کتابهای خود از یک نوع لحن و بیان خاص بهره گرفته است. به عنوان مثال داستان قیدار و منِ او که در تهران قدیم اتفاق افتادهاست لحن و بیانی متناسب با آن دوران دارد. ویژگی دیگری که آثار او را از دیگر نویسندگان هم دوره خود جدا میکند استفاده از رسمالخطهای منحصر به فرد است که در تمامی اثارش به خوبی دیده میشود.
کتاب « منِ او» دومین اثر بلند رضا امیرخانی است که در سال 1378 منتشر شد. او برای نگارش این کتاب دو سال از عمر خود را صرف تحقیق و بررسی در مورد تهران قدیم کرد. او با انتشار این رمان در ایران به شهرت رسید و جوایز معتبری از جمله سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات و سه کتاب برگزیده سال 1379 را به خود اختصاص داد.
@book_dot_com📚
#شناسنامه
✍🏻رضا امیرخانی
زادهی: ۲۷ اردیبهشت ۱۳۵۲
ملیت: ایرانی 🇮🇷
فعالیتها:نویسنده، منتقد، دبیر
📚آثار: ارمیا، من او، ازبه، نشت نشا، داستان سیستان، بیوتن، قیدار، جانستان کابلستان، نفحات نفت، ره ش، ناصر ارمنی، نیم دانگ پیونگ یانگ
@book_dot_com📚
🌙فضیلتی برای خود
هرکسی حداقل یکی از فضیلتهای مهم را برای خودش قائل است، و فضیلت من این است: من یکی از معدود آدمهای باصداقتیام که در عمرم شناختهام.
📖گتسبی بزرگ
✍️اف اسکات فیتزجرالد
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
