en
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Open in Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Show more
499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
چشم تو آبی نبود، نام تو آبی بود که آن‌همه مرا به جستجوی نام خودم میان این‌همه دریاچه‌های مرده سرگردان کرد هر زن اگر دریاچه‌ای بوده یا نگینی آبی در انگشتر، حساب کنید من به گرداب چند دریاچۀ مرده یا در انگشتان چند زن آبی غرق شده‌ام نام مرا نام تو دیوانه کرد و آنچه یافتم آخر کار، نه فیروزه بود، نه زمرد کوه‌های شرق چخماقی بود از جنس آتش‌های کیهان که به ژرفاهای گمِ دریای فارس خیس خورده و مرجانی شده بود جنس من آبی نبود، نام تو آبی بود @about_clair منوچهر آتشی

«نصرت! چه می‌کُنی سر این پرتگاه ژرف با پای خویش، تن به دل خاک می‌کشی گُم گشته‌ای به پهنه‌ی تاریک زندگی نصرت! شنیده‌ام که تو تریاک می‌کشی. نصرت! تو شمع روشن یک خانواده‌ای این دست کیست در ره بادت نشانده است؟ پرهیز کُن ز قافله‌سالار راه مرگ چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است! بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته‌ای ای مرغ خوش‌نوا ز چه خاموش گشته‌ای؟ روزی به خویش آیی و بینی که ای‌دریغ با این همه هنر، تو فراموش گشته‌ای! هر شب که مست دست به دیوار می‌کشی از خواب می‌جهد پدرت، آه می‌کشد! نجوا کُنان به ناله سراید: «که این جوان گردونه‌ی امید به بی‌راه می‌کشد». دیشب «ملیحه»، دختر همسایه طعنه زد: «آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!» «مادر!... بس است... وای... فراموش کُن مرا. باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما! مادر! به تنگ آمده‌ام از دست ناکسان دست از سرم بدار، نمی‌دانی چه می‌کشم دردی‌ست بر دلم که نگنجد به عالمی این درد، کی به گفته درآید که می‌کشم» «نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود زنهار! تیرگی زند راه نام تو هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است! نصرت! شرنگ مرگ نریزد به جام تو!» @about_clair نصرت رحمانی

تاریکی جهان حق من است حق من است تاریکی جهان. @about_clair رضا براهنی

من می‌توانم فضای‌ام را پر کنم، زمانم را پر کنم. اما هیچ‌چیز حفره‌ی خالی قلبم را پر نخواهد کرد. سایکوسیس ۴:۴۸/ سارا کین

یکی از بزرگترین معضلات زندگی گذشته است، خاطرات است. @about_clair

Repost from N/a
فکر می‌کنم با چه چیزی می‌توانم زندگی را دوست بدارم: به یک جا دست می‌گذارم دستم به شدت می‌لرزد. پا می‌گذارم. زیر پایم زلزله‌ی شدیدی احداث می‌شود! اگر مدت‌های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی‌کردی. گل کم طاقتی را که نمی‌توان به آن دست زد و آنرا چید، آن گل، قلب شاعر است. چرا مثل این ابر منقلب نباشم. مثل این ابر گریه نکنم؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم؟ از نامه‌های نیما ۲۱ اردیبهشت ۱۳۰۵

و من همیشه به تو باز می‌گردم. به پنج‌ صفر پنج‌. @about_clair

برف صبح‌گاهی. @about_clair

چگونه آدم‌هایی هستند که وقتی تو پیش من می‌آیی و در اتاق می‌مانی آن‌ها هم می‌آیند؟ @about_clair

تابوت‌ها که راهِ گورستان را تنها می‌پیمایند و این خیابانِ دراز که غیبتش را تشییع می‌کند «آن نیمه‌ام کجاست؟ تا من چقدر گورستان باقی است؟» گودال‌ها چه زود پُر شد از ما که از طناب‌ها و آمبولانس‌ها یکدیگر را پایین می‌آوردیم حتی صدای گریه‌ی هیچکس را انگار نشنیدم  @about_clair محمد مختاری

پروست می‌نویسد: "آدمی ساختمان نیست که بتوان مساحتش را با بناهای الحاقی افزایش داد، بلکه درختی است که تنه و برگ‌هایش نمودی از شیره‌ی درونش‌اند. تنها هستیم. آدمی موجودی است که نمی‌تواند از درون خود به در آید، موجودی است که دیگران را تنها از درون خود می‌شناسد، و موجودی که اگر خلاف این بگوید، دروغ می‌گوید."

پروست می‌نویسد: "آدمی ساختمان نیست که بتوان مساحتش را با بناهای الحاقی افزایش داد، بلکه درختی است که تنه و برگ‌هایش نمودی از شیره‌ی درونش‌اند." تنها هستیم. "آدمی موجودی است که نمی‌تواند از درون خود به در آید، موجودی است که دیگران را تنها از درون خود می‌شناسد، و موجودی که اگر خلاف این بگوید، دروغ می‌گوید."

با اشک‌هایم روانه شدی. روانه شدی. روانه شدی. @about_clair

ميلنا، چطور است كه تو هنوز از من نترسيده‌ای يا از من نرميده‌ای يا احساسی از اين قبيل پيدا نكرده‌ای؟ ژرفای جديت و توان تو تا كجاها می‌رسد؟ من برای تو يا هر كس ديگر نمی‌توانم توضيح دهم كه در درونم چه می‌گذرد. چطور می‌توانم آن را برای ديگری روشن سازم در حالی كه نمی‌توانم آن را برای خودم روشن كنم. اما مطلب اصلی اين نيست. اصل مطلب واضح است: امكان يک زندگی انسانی در پيرامون من وجود ندارد. تو اين را می‌بينی اما نمی‌خواهی باور كنی. اگر به طرف من بيايی يكسره در مغاک فرو می‌لغزی. آيا از اين آگاهی داری؟ عشق در نظر من آن است كه تو خنجری هستی كه من در درون خويش می‌چرخانم! فرانتس کافکا نامه به ميلنا

But I wish I was dead. @about_clair

در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی‌شان می‌پنداشتم نابود شده‌اند، و چیزهایی تازه سر بر کشیده‌اند و از آن‌ها رنج‌ها و شادی‌های گذشته تازه‌ای زاده می‌شود که در آن زمان گمان نمی‌کردم، هم‌چنان که درک رنج‌ها و شادی‌های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. @about_clair در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست جلد ۱، طرف خانه سوان بخش ۱، «کومبره» صفحه‌ی ۱۰۲

«قربانت بروم. دوستت دارم، دوستت دارم. دلم می‌خواهد چشم‌هایم را روی هم بگذارم و وقتی بازشان می‌کنم پهلوی تو باشم. دلم می‌خواهد ببوسمت. آنقدر ببوسمت که تشنگی‌ام تمام شود. تنم به یادت بیدار می‌شود. نامه‌ات را که می‌خواندم یک‌وقت متوجه شدم که دارم بلندبلند باهات حرف می‌زنم. مثل دیوانه‌ها! انگار که تو اینجا بودی. در برقِ آفتاب که روی آینه افتاده بود، بودی.» @about_clair از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان.

«تلخم (تو فکر می‌کنی مثل همیشه) و گرفته‌ام. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گره خورده. و پر از یاس. غم سنگین سمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقا نمی‌دانم چه غمی. اما حس می‌کنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافه‌یی نشسته‌اند و فقط به‌اندازه‌ی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کرده‌اند و از پیاده‌رو می‌گذرند. و دوری من و تو با همه‌ی یادهای تپنده‌ی نزدیک. و بازهم با این همه نمی‌دانم چه غمی. غم یک غبن. غبنی چاره ناپذیر. غم خطا کاری ذهنی. غم خطازدگی.» @about_clair بهمن فرسی، یادداشت‌ها (حرف‌هایی با خودم میانِ راه)