منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
And I'm gonna keep on loving you
Because it's the only thing I wanna do
I don't wanna sleep
I just wanna keep on loving you.
@about_clair
«...انگار یک لحظه زن سعی کرده نگاهش چیزی نگوید. ولی پیداست که اشکش در چشمهایش تازه خشک شده و پر از حرف است.»
@about_clair
شب یک شب دو
۱۲ بهمن زادروز بهمن فرسی
همهچیز خوب میشه، اینو زود میفهمی، همهچیز خوب میشه، همهچیز خوب میشه، همهچیز خوب میشه، اینو زود میفهمی.
@about_clair
یتیم زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدمهایش
بدون رؤیت تو
چشم گشوده باشند.
#رضا_براهنی
@about_clair
Repost from N/a
Repost from N/a
سلام. من آریان/گیان هستم. احتمالا به اسم اوفیلیا من رو بشناسید یا دیده باشید.
قراره که کتابها در یک فایل Google Sheet لیست بشه و مرتبا آپدیت. از اونجایی که کامل کردن لیست ممکنه طول بکشه، شما میتونید خودتون به عکسهایی که از کتابها گرفتهم نگاهی بندازید و انتخاب کنید.
هر سوالی بود یا کتابی رو میخواستید، میتونید بهم پیام بدید
@OpheliasFlorist
Repost from N/a
قصهنویس حرفهای، قصهنویسی است غیر قراردادی که همه را از دید خود میبیند و همه را بیشتر به من تبدیل میکند. و این البته عملی است ذهنی. درحالیکه قصهنویس حرفهای، نویسندهای است قراردادی که خود را تبدیل به همه میکند و یا خود را فراموش میکند تا در دیگران حلول کند و اگر از خود حرف میزند، به عنوان یک کاراکتر (شخصیت) که در میان سایر کاراکترها، نقشهای مختلف پیدا میکند، صحبت میکند. قصهنویس حرفهای، قصهنویسی است غیرشخصی و اجتماعی و عینی، درحالیکه قصهنویس غیرحرفهای، منزوی و گوشهگیر و غیراجتماعی است. قصهنویس غیرحرفهای خود مرکزی است که همه را به دور خود میچرخاند، درحالیکه قصهنویس حرفهای، به دور همه میچرخد: نویسنده غیرحرفهای تا حدودی ثابت است و مجرد و ذهنی، درحالیکه قصهنویس حرفهای، سیّار و عینی است، حتی اگر سیلان تخیل فردی قطب مخالف خود را نداشته باشد.
@negahann
قصهنویسی
رضا براهنی
بخش ۲، «قصهنویس حرفهای و غیرحرفهای» صفحهی ۱۹
Repost from منِ گذشته امضا
Dearest,
I feel certain that I am going mad again. I feel we can't go through another of those terrible times. And I shan't recover this time. I begin to hear voices, and I can't concentrate. So I am doing what seems the best thing to do. You have given me the greatest possible happiness. You have been in every way all that anyone could be. I don't think two people could have been happier 'til this terrible disease came. I can't fight any longer. I know that I am spoiling your life, that without me you could work. And you will I know. You see I can't even write this properly. I can't read. What I want to say is I owe all the happiness of my life to you. You have been entirely patient with me and incredibly good. I want to say that — everybody knows it. If anybody could have saved me it would have been you. Everything has gone from me but the certainty of your goodness. I can't go on spoiling your life any longer.
I don't think two people could have been happier than we have been.
V.
@about_clair
سکوت. تنهایی. تاریکی. چقدر گذشتن زمان کند است. چرا باید ماند؟ چرا باید ماند؟ چرا باید ماند؟ نفس کشیدن سخت میشود و سردرد اذیت میکند. روزها تمام نمیشوند. نه، تمام نمیشوند.
@about_clair
۲۵ ژانویه زادروز ویرجینیا وولف.
Repost from نشر بیدگل
یادی از تئو آنجلوپولوس، فیلمساز یونانی، در سالمرگش...
با وجود تمام سختیها، تمام ناامیدیها و شکستهایش، فیلمسازی درنهایت یک ماجراجویی انسانی است...
ویدیو: بخشی از فیلم ابدیت و یک روز، ساختۀ تئو آنجلوپولوس
Repost from N/a
ادبیات، هم شعر و هم قصه و نمایشنامه، بهطور کلی آن چیزی است که بر آن نوعی قصهگوئی حاکم است. زبان، یعنی قصه، یعنی نوعی داستان که گفته میشود، یا در برهنگی تمام و یا در قالب استعاره و اسطوره. بههرطریق زبان، ادبیات است، ادبیات قصه است. و این وجه مشترک کلیه چیزهائی است که به زبان نوشته میشود و کلیه آن چیزهایی که در ادبیات میگنجد.
@negahann
قصهنویسی
رضا براهنی
بخش ۱، «چرا نقد دربارهی قصه؟» صفحهی ۱۵
Repost from N/a
وقتی شکستی تنها میمانی
با مشتی برهوت و تکهای از قلبت
ما همه سایهایم
عشق هامان سایه است
خونمان سایه است
پس درد از کجا می آید؟
هنوز شکنجه
سکنجبین است؟
تو از بهشت آمدهای با خندههایم
آغشته به افلاطون
باز میخواهی برگردی
کمی ملاط بیاور .
هر قلبی که میتپد عاشق نیست، شاید فقط پمپ خون باشد | هوشنگ آزادیور
