منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت، تا قاصد میلیونها لبخند گردم.
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود، تا قاصد میلیونها لبخند گردم.
@about_clair
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت.
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت.
I'm gonna love you,
Till you love me then no more.
You're gonna need me,
Like I need you right now.
I'm gonna screw you,
For all you're worth and no more.
You're gonna need me,
It's the same in any language.
@about_clair
The pain in any language is the same in any language.
ﺍﻭ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺭﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺣﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽﺍﻧﮕﯿﺨﺖ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﻫﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ. ﻫﻤﺎنطوﺭ ﮐﻪ ﺳﯿﺒﯽ ﻓﺎﺳﺪ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ. ﺍﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ، چنانکه ﮔﻮﯾﯽ آنکس ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ آنکس ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺩﻭ ﺷﺨﺺ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕاﻧﺪ.
ﺍﻭ ﻫﯿﭻﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ، ﭘﺎﯾﯿﺰ ﯾﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪاﯼ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪاﯼ ﻣﯽگذرد، ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻓﺖ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﻭﻗﺘﯽ ﺩستخوش ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ، ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ، ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻨﺪ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ، ﺯﯾﺮﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺑﯽﺣﺮﮐﺖ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﺩﺭﺩ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻣﯽﮔﺮﺩد.
@about_clair
میلان کوندرا (۱۹۲۹_۲۰۲۳)
جاودانگی
ﺍﻭ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺭﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺣﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﯽﺍﻧﮕﯿﺨﺖ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﻫﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ. ﻫﻤﺎنطوﺭ ﮐﻪ ﺳﯿﺒﯽ ﻓﺎﺳﺪ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ. ﺍﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ، چنانکه ﮔﻮﯾﯽ آنکس ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ آنکس ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺩﻭ ﺷﺨﺺ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕاﻧﺪ.
ﺍﻭ ﻫﯿﭻﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ، ﭘﺎﯾﯿﺰ ﯾﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ
ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪاﯼ ﯾﺎ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪاﯼ ﻣﯽگذرد، ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻓﺖ، ﻭ
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﻭﻗﺘﯽ
ﺩستخوش ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ، ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽﻃﻠﺒﺪ، ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻨﺪ
ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ، ﺯﯾﺮﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺑﯽﺣﺮﮐﺖ ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﺩﺭﺩ
ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻣﯽﮔﺮﺩد.
@about_clair
میلان کوندرا (۱۹۲۹_۲۰۲۳)
جاودانگی
اگر تونستی بخواب
اگر تونستی خسته شو
اگر تونستی بمیر
اما تو نمیمیری
تو سگجونی ژوزه
تنها تو تاریکی
مث یه چهارپای وحشی
بیهیچ خدا پیغمبری
حتی بدون یک دیوار
که بتونی بهش تکیه بدی
بیاسب سیاهی
که بتازونیش
تو کوچ میکنی ژوزه
به کجا ژوزه؟
@about_clair
شعر کارلوس دروموند د آندراده با صدای احمدرضا احمدی
کبریت زدم
تو برای این روشنایی محدود گریستی
سراپا در باد ایستادم
من فقط یک نفرم
اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند
از مهتاب که به خانه بازگردم
آهنها زنگ خوردهاند
شاعران نشانهی باد را گم کردهاند
زنبوران عسل را فراموش کردهاند
افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان میبازند
من گل سرخ بودم که سراسر مهتاب را شکستم
راه برای شاعران سالخورده هموار بود
من شاعر جوان
مردمکان چشمانم را رها میکردم
که شهر را از دور ببینم
دیده بودم تصویری از عشق ندارم
شب بهخیر
@about_clair
این وصیت نیست
لبخند را دوست دارم
من بسیار گریستهام
سرانجام
بوتههای اطلسی گل میدهد.
@about_clair
Repost from شاخسار
احمدرضا احمدی
همین نوشتن اسمش کافیست. از ابتدا، فاصلهای بین نام و شعر و کودکی و مرگش نبود. بعد از مرگ نیز همین است.
شب به خیر عزیزم. تو را میبوسم، تو را بهازای تمام سالهای بی تو میبوسم؛ با تمام غمی که در دل دارم.
@about_clair
من هیچ چیزی نیستم. مطلقاً هیچ چیز.
هیچ چیز در خاطر من نمانده است، نه آنهایی که آموختهام و نه آنهایی که خواندهام، نه آنچه تجربه کردهام و نه آنچه شنیدهام، نه در رابطه با مردم و نه در ارتباط با رویدادها. در واقع حتی به سختی میتوانم حرف بزنم.
تو میگویی این دور از ذهن نیست که من احتمالاً نتوانم زندگی با تو را تحمل کنم. اینجا تو تقریباً حقیقت را تشخیص دادهای، ولی از زاویهای کاملاً متفاوت با آنچه در مغز داری. من واقعاً باور دارم که برای تمام معاشرتهای اجتماعی ضایع شده هستم. من از انجام یک مکالمهٔ طولانی، بسط یافته و پُر شور با هر آدمی عاجز هستم.
نامه به فلیسه
کافکا
Repost from Prolegomena تمهیدات
سهراب شهید ثالث هفت سال پایانیِ عمرش را فیلم نساخت. یعنی نتوانست بسازد. در عوض فقط مست کرد. میگفتند در آن سالها اغلب وقتها مست بوده و اگر سربهسرش میگذاشتند بددهنی میکرده است. از مصیبت فیلمنساختن فقط مینوشیده. الکل به جای سینما. مستی عوض آفریدن. چه جانشینیِ غمانگیزی! از آن آدمهایی بود که اگر نتوانند «کار» کنند، در خود فرومیریزنند و تاریک میشوند. میگویند آن هفت سال آخر هر تقلایی که برای فیلمساختن کرد به در بسته خورد. تهیهکننده پیدا نمیکرده. کسی را نمییافته حاضر باشد برای فیلمهای «تلخ» او پول خرج کند. در این ویدیویی که گویا آخرین تصویر یا دستکم یکی از آخرین تصاویری است که از او هست میگوید بالاخره برای یکی از فیلمنامههایش تهیهکننده پیدا شده، یک تهیهکنندهی آلمانیِ یهودی. او که همهی این مدت را نوشیده تا دوام بیاورد که روزی سرانجام فیلمش را بسازد اینجا که رسیده دیگر رمق ندارد. چاق شده ولی حسابی تحلیل رفته. پاک مست است. با مکث عجیبی حرف میزند. با هر مکث همهی حواسش را جمع میکند که بیربط نگوید. میگوید خوشحال میشود بتواند چیزی از سینما به دیگران یاد بدهد. بعد از این دقایق را درست نمیدانیم چه شد. فقط میدانیم آخرش نتوانست فیلمش را بسازد. 10 تیر 77 در تنهایی مُرد.
«یکباره پیر شدم/ تووی آینه نگاه کردم، آینه هم پیر شده بود/ آنگاه کودکی خود را به خاطر آوردم/ در آن زمان سالخورده و فرتوت بودم/ آینه از شعف خندید» (سهراب شهید ثالث)
https://www.youtube.com/watch?v=sIY22Mpj52U
