منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
I love you because you are me. My writing, my desire to be many lives. I will be a little god in my small way.
Sylvia Plath
I can't laugh I can't cry I can't see inside of me
Don't know the reason why
I ain't straight
And I ain't high
I'm the ugly in between
Can't live and I can't die
I wanna scream
And I can't win
My life's a living soundtrack
For a human horror film
I can't feel
And I can't love
My mama never showed me how
I never was enough.
@about_clair
مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش رو اینور و اونور میزنه، تو رگهای خستهی سرد تنم ترس مردن داره پرپر میزنه.
@about_clair
دلم از تاریکیها خسته شده همهی درها به روم بسته شده.
You’ll be raped left to die
No one then will for you cry
No one sees you
When you’re down
You’re alone
Well this life it is cruel
You’re a clown
And you’re a fool
Pauper’s grave it waits for you
You’re alone
@about_clair
And we run
And we run
And we run
And we run
And we run
And we run
And we run
Until we break through
If I get high enough
Will I see you again?
@about_clair
میدونم تو شبهام، میمونم تو سیاهیها.
با خودم میبرمت، گم میشم تو تاریکیها.
@about_clair
اما تو نیستی دخترکم؛ تو نیستی.
همهجا که قرمز میشود
همیشه حرفهایم را، بعداً، پیدا میکنم
باران برای خود میبارد
پُرکردنِ فاصلهها را نمیخواهم
شوخیِ خوابآوریست
بالارفتنِ معانیِ چیزها را، از هر چیز، نمیخواهم
آنقدر مینویسم تا ماه را کنار زده باشم
زمین را
تا ندانم زندهگی
تا ندانم مرگ
زندهگی چیزی به من اضافه نمیکند
مجبورم همین حرفهایی را که همهجا به همدیگر میزنیم
زندهگی بدانم
مجبورم!
تا این کلمۀ «همیشه» را
همهجا در شعر در نگاه در مرگ
(با خون) استفراغ کنم
دیگر، مدام خونبالاآوردنم را
از مادرم، از تو، پنهان نمیکنم
حالا مدتیست که از حرفهایم کلمههایم
وقت برای مُردن میگیرم
همهجا که قرمز میشود
از چشمهایم وقت برای آتشزدنِ آنچه میدانم
برای گمکردنِ آنچه از همهچیز دریافتهام
همهجا که قرمز میشود
از تو وقت میگیرم
تا حرف نزنم
جنون همهچیز را یکجا به من میدهد
«تو» مرا نمیپوشانی
بعد از مرگ
وقتِ زیادی برای فکرکردن خواهم داشت
وقتِ زیادی برای حرف نزدن
حرف نمیزنم.
@about_clair
شهرام شیدایی
امشب همچنان در رختخواب دراز کشیده بودم، نه احساس خستگی داشتم و نه استراحت میکردم، از این جشن سال نو که در شرف آغاز بود احساس دلتنگی میکردم؛ همچنان که مانند سگی گمشده، اندوهگین آنجا دراز کشیده بودم.
نامه به فلیسه/ کافکا
Repost from پوئسیس
«ای بینوا، آیا تو دیوانه نیستی؟ و آیا خودت را فریب نمیدهی؟ این عشقِ بیکران و پرتلاطم آخر به چه معناست؟ منظورِ همهی دعاهای من تنها اوست. در خیالم جز نقشِ روی او ظهور نمیکند و همهچیزِ جهان و دوروبرم را جز در ارتباطِ با او نمیبینم. اینهمه برخی ساعتهای شادمانه برایم فراهم میکند، تا که سرانجام مجبور میشوم خودم را از بند افسون او آزاد کنم. آه ویلهلم، آن هم جایی که قلبم هر باره به طرف او کشیده میشود. وقتی که دو سه ساعتی پیش او نشستهام و از حالت چهره، و رفتارش، و آن لحن بیانِ آسمانیاش هم سرخوشم، رفتهرفته تمامی احساساتم اوج میگیرد، جهان در پیش چشمم تار میشود، گوشم دیگر چیزی نمیشنود و گلویم چنان که گویی در چنگِ قاتلی باشد، خشک میشود و گویی با تپشی تند سعی میکند که احساساتم را از زیر بار این فشار آزاد کند، اما نتیجهی این تلاش جز پریشانیِ بیش از پیشِ احساساتم نیست. آری ویلهلم، در این صورت چه لحظاتی که اصلاً نمیدانم در این جهان هستم یا نه، و اگر گاه بارِ اندوه سنگینی نکند و لوته این کمینه دلخوشی را به منِ بینوا ارزانی ندارد که اشک رنجم را بر دستان او ببارم، پس باید بلند شوم بروم و سر به بیابان بگذارم. در این صورت، در دشت فراخ پرسه میزنم و همهی شادیام بالا کشیدن از سینهی تند یک کوه است، و راه باز کردن از دلِ یک جنگلِ کور، از بوتهزاری که بر تنم زخم مینشاند و خارستانی که بر جانم خراش میکشد! در آن صورت حالم کمی جا میآید! کمی! و گاه از خستگی و تشنگی از راه باز میمانم و گاه که در عمقِ شب، ماه بدر در بالای سرم ایستاده است، در جنگل خلوت بر تنهی افتادهی یک درخت مینشینم و به پاهای زخمیام مختصر استراحتی میدهم، تا آنکه از بیرمقی در دمدمهی صبح خوابم میبرد. آه ویلهلم، یک سلول سوت و کور، و پشمینهای زبر و شالی از خار چه بسا لذتهایی باشند که جان من در شوقشان میسوزد! بدرود! جز گور پایانی برای این رنجها نمیشناسم.»
[رنجهای ورتر جوان، گوته، نشر ماهی]
@AmMedi
در روزهای آخرِ اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشهها را،
از سایه های سرد
در اطلس شمیمِ بهاران
با خاک و ریشه،
میهن سیّارشان ــ
در جعبههای کوچک چوبی
در گوشهی خیابان، میآورند
جوی هزار زمزمه در من
میجوشد:
ای کاش،
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یکروز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک.
شفیعی کدکنی
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
@about_clair
Repost from دنیای نامهها
آخر من تو را چگونه رنجانم؟!
که اگر بر پای تو بوسه دهم ترسم که مژهی من در خلد پای تو را خسته کند...
شمس تبریزی
@letterssto
