منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
Repost from N/a
... و به خاطر میآورم دو سال پیش را، وقتی که خاکها را بر جسد کوچکی میریختند که دنیای بزرگی را با خود میبرد، نگاه افسردهام تا ژرفای گور با او رفت و همانجا دفن شد. برای بیلها و دستهای گورکن چقدر بیتفاوت بود و خاکها چه بیاعتنا به گودال فرو میآمدند. گلهای نرگس بر تل خاک هزاران چشم گشودند و هزاران خار جراحتهای تازهتری در روح من شکافت، انگشتهایم بر گور لرزید و نجوای سرد فاتحه نفرت پایان را در من ریخت؛ چقدر بهسادگی به حرکتی پایان میدهم! یک فاتحه و همین!؟ حيف!... نه، بدینگونه راضی شدن مشکل بود، فاتحهام، نیمخوانده ماند برخاستم و در هجوم یادها به راه افتادم:
تفنگهامان بر دوش، کولهبارمان بر پشت، شیب مهربان درهها، این «دزدان خمیده» را در پیش داشتیم و پاهامان بر جای پای کبکهای رفته مینشست. شاخههای «اوجا» در مسیرمان با اطاعتی گردن مینهادند و دورتر، علفها آبیهای بیته را مینگریستند و در زمزمهای خاموش سر میجنبانیدند، تپهها تندیس کوهها را ستایش میداشتند، معابد خاموش درهها مقابر درختها را در آغوش میفشرد و ضریح پرجبروت آسمان غرق نور بود، سکون شاد فضا، دریچههای خلود را به رویمان گشوده بود، میرفتیم و در ما غرقابی از غرور تلاطم داشت. «تلاجن» کوچک با شاخههای شادش، چون پسری بالغ در کنار تپه میدرخشید، مصرعهایی از شعر «تلاجن» در من زمزمه شد، پرسیدم.
- نیما خان، مدتی است شعری نمیگویید؟
کسی جوابم را نداد، هان؟!
بهتندی به اطرافم نگاه کردم: هیچکس نگاهم نمیکرد، آفتاب رطوبت گلهای گورستان باراندیده را مینوشید...
بخش آخر قسمت «اشارهای به زبان نیما» از کتاب «هلاک عقل به وقت اندیشیدن» نوشتهی #یدالله_رویایی.
الف - لام - میم،
سلام بر تبرهایی که
حروف آزادی را
جدا جدا کردهاند.
@about_clair
بیژن الهی
زن، زندگی، آزادی
احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام. خارج از قلمرو زمان. اینها همه تبوتاب است. ناتوانیست و خالی بودن. اینجا هیچ چیز مرا پر نمیکند.
شب یک شب دو، بهمن فرسی
سکوت، دسته گلی بود
میان حنجرهی من
ترانهی ساحل،
نسیم بوسهی من بود و پلک باز تو بود.
بر آبها پرندهی باد،
میان لانهی صدها صدا پریشان بود.
بر آبها،
پرنده، بیطاقت بود.
صدای تندر خیس،
و نور، نورتر آذرخش،
در آب، آینهای ساخت
که قاب روشنی از شعلههای دریا داشت.
نسیم بوسه و
پلک تو و
پرندهی باد،
شدند آتش و دود
میان حنجرهی من،
سکوت، دسته گلی بود.
@about_clair
یدالله رویایی
بوسهها اثر ادوارد مونک
"سوگ"
کلام: سیاوش کسرایی، محمد مختاری، فریدون مشیری، احمد شاملو، هوشنگ گلشیری، اخوان ثالث
موسیقی: مکس ریشتر
@about_clair
"علیه فراموشی روزهای آغشته به خون"
"اسماعیل، یک شعر بلند"
کلام: رضا براهنی، هوشنگ ابتهاج
صدا: نوید افکاری، ناشناس، ناشناس، وحید افکاری، حامد اسماعیلیون
موسیقی: هیلدور گونادوتیر
تنظیم و تولید، طراح جلد: امیر جمشیدی
"راه مبارزه با ستمگر در خشم ما و به خاطر سپردن است"
#رضا_براهنی
@about_clair
آرام بشتاب
بهآرامی تعجیل کن یا آرام بشتاب (به لاتین: Festina lente) (به یونانی: σπεῦδε βραδέως / speûde bradéōs) پندی کلاسیک و بیانی نقیضی است، به این معنی که باید بین سرعت و دقت، تعادل برقرار باشد تا بهترین نتیجه حاصل شود. به بیانی دیگر، شتاب خوب است ولی حتی «عجله کردن» هم باید بهآهستگی و با دقت و آرامش صورت بگیرد. این پند شعار چندین کس بوده است، از جمله امپراتور آوگوستوس، امپراتور تیتوس، و خاندان مدیچی. اصل عبارت از یونانی کلاسیک است که به لاتین ترجمه شده.
@about_clair
اِستابات ماتِر یا اِستابات ماتِر دُلُرُسا (به لاتین میانه Stabat Mater dolorosa - Stabat Mater به معنی مادر ایستاده به سوگ یا مادری اندوهناک ایستاده بود)، سرودی مسیحی متعلق به قرن سیزدهم، که رنج و ماتم مریم، مادر عیسی را در زمان مصلوب شدن به تصویر میکشد. «به سوگ ایستادن» به جای «نشستن» اشارهای است به عظمت روح مادری که حتی از دست رفتن فرزندش، نمیتواند زانوانش را خم کند و به تسلیمش وادارد.
@about_clair
و با خودش گفت: «دیگر هیچگاه نمیتوانم خودم را در آینه ببینم. یا بازتابام را در شیشهای و یا حتی در برق چشمان فردی، حتی اگر آن چشمان متعلق به تو باشند عزیزدلم».
پُل هیلیِر (رهبر ارکستر و نویسنده کتاب زندگینامه آروو پرت) مینویسد: نحوه زندگی ما بسته به ارتباط ما با مرگ است و ساختن یک قطعه بسته به تعامل با سکوت.
«کانتوس به یاد بنجامین بریتن» با سکوت شروع میشود و با سکوت پایان میگیرد.
@about_clair
«تابستان فصل انتظار بود. صبور بودن با وجود رنج، عذاب، پریشانحالی؛ با وجود خورشید که روی زخمها میتابید. هیچکاری نمیکردی جز تلاش مداوم برای دوام آوردن.
آیا دوام آورده بودی؟ آیا دوام آوردهای؟»
The Four Seasons: Concerto No. 2 In G Minor, Op. 8, RV 315 "Summer"..
خرَد خالص است تابستان
که لخت میکند درخت و خستگی را
که در آفتاب میگذارد دروغ را.
@about_clair
منوچهر آتشی
Don’t leave me here alone
or peacefully I’ll join
‘Cause I don’t wanna feel no more
No I don’t wanna feel.
قلبم رو فشرد.
@about_clair
Repost from سادوماز
از من دربارهی فراموش کردن نپرس. من چیزی فراموشم نمیشود ولی تا بخواهی فراموش میشوم. فکر کنم تنها جایی که نام مرا به خاطر بسپارد، سنگ گورم باشد.
But if you dream again
My heart awake
But if you dream my love
We'll go.
@about_clair
Empty, empty, empty; silent, silent, silent. The room was a shell, singing of what was before time was; a vase stood in the heart of the house, alabaster, smooth, cold, holding the still, distilled essence of emptiness, silence.
Virginia Woolf
