منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دیگران به از منی، وای به من
ور با همه کس همچو منی، وای همه
ابوسعید ابوالخیر
گاهی اوقات احساس میکنم مثل اینکه همهچیز، همهچیز از بین رفته.
بیا، فقط بیا!
نامه به فلیسه/ کافکا
Repost from N/a
میخواهم به خواب روم به خواب سیبها،
آشوب گورستانها را پشت سر نهم.
میخواهم به خواب روم به خواب کودکی که خواست
تا دل از آبهای آزاد بر کند.
نمیخواهم باز بشنوم که لاشها خون ندادهاند از دست،
که دهان پوسیده به جستوجوی آب ادامه میدهد.
نمیخواهم آشنا باشم
به شکنجهها که گیاه میدهد،
یا ماه با دهان مارانه
که پیش از سیپدهدمان در کار است.
میخواهم دمی به خواب روم،
دمی، دقیقهیی، قرنی؛
اما همگان
باید بدانند که نمردهام،
بدانند که اصطبلی از طلا میان لبهای من است،
بدانند که یار کوچک باد غربیام
و سایهی بیکران اشکهای خویش.
مرا به حجابی از پگاه بپوشان
چرا که میخواهم به خواب روم به خواب سیبها،
تا گریهیی بیاموزم که پاک داردم از خاک؛
چرا که میخواهم با کودک تاریکی سر کنم که خواست
تا دل از آبهای آزاد بر کند.
لورکا، ترجمۀ بیژن الهی.
Repost from منِ گذشته امضا
تو میگی من چیکار کنم؟ من باید برم، ولی اینجا اسیرم. نمیبینی؟ دست و پام رو بستهن. فقط میتونم به رفتن فکر کنم. نهایتاً رویاش رو ببافم و با هر بار بیدار شدن، بشکافمش و دوباره از اول. تو نمیفهمی.
Repost from 1500Tasvir
+۱۵۰۰تصویر (Twitter)
RT @sorush_ab: من پیشبینی کرده بودم دم پروازم جنگ بشه 😄 اقا خوبی بدی دیدید حلال کنید
Repost from منِ گذشته امضا
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته بارانها را تماشا کند. و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است.
و اگر باز هم سماجت کرد بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد.
در افسانههای کهن ایرانی ریرا زنی بوده که سرسبزی را به جنگلهای مازندران میداد، خطابهی شاعر در اینجا زنی است که سرسبزی را باز میگرداند.
ریرا صدا میآید امشب
از پشت کاچ که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند.
گویا کسیست که میخواند.
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوشربایی من
آوازهای آدمیان را شنیدهام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوه های من
سنگینتر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
ریرا، ریرا...
دارد هوای آن که بخواند
در این شب سیاه
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
@about_clair
Repost from +۱۵۰۰تصویر
«اگر من اعدام شدم همه بدانند در قرن ۲۱ با این همه سازوکار حقوق بشری و سازمان ملل و شورای امنیت و غیره، یک انسان بیگناه درحالی که با تمام توانش تلاش کرد و جنگید تا صدایش را بشنوند، اعدام شد.»
#مهسا_امینی
@t1500tasvir
اساسا از حرف زدن بیزارم. هرچه هم بگویم از نظر خودم اشتباه است. وقتی حرف میزنم، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم از بین میبرم. چون حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر میپذیرد، بنابراین کم حرفم، نه تنها از روی ضرورت بلکه از روی اعتقاد هم. نوشتن تنها شکلِ مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند حتی موقعی که کنار هم باشیم. ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود، بهعنوان اصلیترین و تنها وسیلهی ارتباطم با تو (گرچه شاید هم فقط خطاب به تو) ، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است کافی خواهد بود؟
نامه به فلیسه/کافکا
تمام روز این قطعه بر قلبم سنگینی میکرد، مناسب روز تولد؛ همانقدر حساس و ویرانکننده.
«چه اشک ها کز مغاک این دیر غمبار برنخیزد.»
@about_clair
تا کی میتوانند دستانم
مرهمی باشند بر زخمهای او؟
و کلامم
پرندگانی درخشان در آسمان:
تسلیبخش،
تسلیبخش.
سیلویا پلات
