en
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Open in Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Show more
499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
I love you, but you don’t understand me, I’m a real poet! My life is my poetry, my love making is my legacy! My thoughts are about nothing, and beautiful, and for free. @about_clair

من تنی دارم برای انتظار کشیدن‌ات، تنی برای دنبال کردن‌ات از دروازه‌ی سحر تا مَدخل شب تنی برای صرف‌‌‌ِ عمرم به مهر ورزیدن‌ات و قلبی برای به خویش فراخواندن‌ات، به وقت بیداری‌ات. @about_clair پل الوار.

می‌خواستم در آغوشت بگیرم نبودنت را در آغوش می‌گیرم می‌خواستم صدایت را ببوسم خنده‌ی فاصله‌ها را می‌شنوم لب‌هایم صورتم را از هم دریده‌اند از کویرِ تشنه‌ی دست‌هایم درخششی پدیدار می‌شود می‌خواستم ببینمت چشم‌هایم را می‌بندم می‌روم از یک طرفِ سرم به طرفِ دیگرش کجایی تو واسکو پوپا دوردست‌های درونِ ما ترجمه‌ی شهرام شیدایی، آزیتا بافکر، کامران تهرانی

Why do we scream at each other? This is what it sounds like When doves cry When doves cry When doves cry Don't cry، don't cry. @about_clair

همیشه كودكی من خواب می‌بیند جاذبه‌ای تعطیل‌شده در من می‌گردد راه را از رؤیا می‌گیرد و عقیم ماندنش را با درد، می‌انبارَد. دلم برای یک ترانه‌ی بومی لک زده است برای بودن در جاده‌ای كه به شهرم می‌رسد برای درختان‌ِ پیاده‌روهایمان برای زردآلوهای دهكده‌های اطراف برای دیدن‌ِ پیرمردان‌ِ دهقان در گذرگاه‌های كوهستانی با دست‌ها و كُت‌های قدیمی‌ دلم برای چپق‌هایشان... دلم برای گریه‌ كردن در شهرِ خودم تنگ شده است. همیشه از بزرگ‌ شدن می‌ترسیدم از این‌كه آن‌ها را كه می‌شناسم دیگر نشناسم. همیشه بعد از دیدن‌ِ یك فیلم غریبه شده‌ام از تمامِ شدن‌ِ هر چیزی می‌ترسم. از داشتن‌ِ آلبومِ عكس از خاطره‌ها از منطقِ روزانه‌ی تكرار از غروب كردن‌ِ خورشید می‌ترسم. از این‌كه زمان می‌تواند بگذرد از این‌كه گذشته پُشتِ سر می‌مانَد از این‌كه سنگ همیشه سنگ است و زمین صورتی ندارد از چسبیدن‌ِ خواب‌هایم به تنم به صدایم از به‌خود‌آمدن‌های ناگهاني‌اَم می‌ترسم. عجیب‌بودن‌ِ دریا. عجیب‌بودن‌ِ ماه. و همیشه در راه بودن‌ِ یک خبرِ مهلک. دلم برای شنیدن‌ِ همه‌ی صداها تنگ شده است. حتا، برای نرسیدن به تو. چه‌قدر دلم می‌خواهد حرف‌ بزنم حرف بزنم. شهرام شیدایی

همیشه كودكی من خواب می‌بیند جاذبه‌ای تعطیل‌شده در من می‌گردد راه را از رؤیا می‌گیرد و عقیم ماندنش را با درد، می‌انبارَد. دلم برای یك ترانه‌ی بومی لك زده است برای بودن در جاده‌ای كه به شهرم می‌رسد برای درختان‌ِ پیاده‌روهایمان برای زردآلوهای دهكده‌های اطراف برای دیدن‌ِ پیرمردان‌ِ دهقان در گذرگاه‌های كوهستانی با دست‌ها و كُت‌های قدیمی‌ دلم برای چپق‌هایشان... دلم برای گریه‌كردن در شهرِ خودم تنگ شده است. همیشه از بزرگ‌شدن می‌ترسیدم از این‌كه آن‌ها را كه می‌شناسم دیگر نشناسم. همیشه بعد از دیدن‌ِ یك فیلم غریبه شده‌ام از تمامِ شدن‌ِ هر چیزی می‌ترسم. از داشتن‌ِ آلبومِ عكس از خاطره‌ها ازمنطقِ روزانه‌ی تكرار از غروب كردن‌ِ خورشید می‌ترسم. از این‌كه زمان می‌تواند بگذرد از این‌كه گذشته پُشتِ سر می‌مانَد از این‌كه سنگ همیشه سنگ است و زمین صورتی ندارد از چسبیدن‌ِ خواب‌هایم به تنم به صدایم از به‌خود‌آمدن‌های ناگهاني‌اَم می‌ترسم. عجیب‌بودن‌ِ دریا. عجیب‌بودن‌ِ ماه. و همیشه در راه بودن‌ِ یك خبرِ مهلك. دلم برای شنیدن‌ِ همه‌ی صداها تنگ شده است. حتا، برای نرسیدن به تو. چه‌قدر دلم می‌خواهد حرف‌بزنم حرف بزنم. شهرام شیدایی

What's done is done at the end of the day But still, those memories remain. @about_clair

اشک‌های اسب. @about_clair

روزها ثانیه‌های بی‌انتهایی را دربرمی‌گیرند تا در میان زمزمه‌های زمان به خاکستر رنج‌ها بدل شویم. مانند شعله‌ای که به پست‌ترین نقطه‌ی خود، به پایان خود می‌اندیشد تا در برابر پاهای بیگانه نفرت را در آغوش کشد، هجوم ثانیه‌های نادیده‌ و نیامده را برای خویش آرزو می‌کنیم. ما در زوالی رو به رشد، حرف‌ها و صداهای زیبا را قتل‌عام می‌کنیم فقط برای دم زدن از زنده بودن. در برابر مشقت‌های خویش بی‌رحم‌ترین کلمه‌ها را به گورستان نگاه‌ها می‌کشانیم تنها برای سروده‌ای از زندگانی که به هر ارزشی چشمه‌سار مرگ را زنده نگه داشته است. ما تحمل شوقی که توان برآوردنِ آمال چشم‌ها را دارد را نداریم چرا که در میان گستردگی زمان احتیاط بودن را به شرور ترین قصه و خیال هستی داده‌ایم؛ ماندن و نفس کشیدن به هر قیمتی. در هر سکوت به جستجوی صدا هستیم و برای رسیدن به سکوت به خودکشی کلام حمله می‌بریم. ما تنفر تن‌پوشی هستیم که برای پاره شدن و سوختن کنج‌ ویرانی از اتاق‌ها را پر می‌کند.

ناگهان اشکش سرازیر شد. دریاچه‌ی بزرگی از تنهایی و سکوت در درونش جا گرفت که بر فرازِ آن، آهنگِ غم‌انگیزِ رفتن، نواخته می‌شد. @about_clair

Repost from سادوماز
من نمی‌میرم. من هر بار با خبر مرگ تو از خواب می‌پرم.

تو نمی‌میری همچون پرچمی که سربازان بسیاری در آن شلیک کرده باشند هر شب به هنگام باد ماه را از خود عبور می‌دهی در تو سر گوزنی را دیدم که هنوز شاخ‌هایش به سمت کوهستان کج بود چشمه‌ای که پرندگان زیادی را شیر می‌داد چه طور می‌تواند مرگ از تو تنها گودالی را پر کند @about_clair غلام‌رضا بروسان

آسوده بخواب. وقتی بیدار شوی دیگر دردی نخواهی نداشت. @about_clair Sátántangó 1994 Béla Tarr

میراث گریه، آه در قوم من سینه به سینه بود. @about_clair

Repost from شاخسار
میراث @shakhsaar نمی‌توانم گفت، با تو این راز نمی‌توانم گفت - در کجای دشت، نسیمی نیست که زلف را پریشان کند - آرام! آرام! از کوه اگر می‌گویی آرام‌تر بگوی! بارِ گریه‌ای بر شانه دارم! برکه‌ای که شب از آن آغاز می‌شود ماهی اندوهگین می‌گردد و رشدِ شبانه‌ی علف پوزه‌ی اسب را مرتعش می‌کند. آرام! آرام! از دشت اگر می‌گویی گیاهی که در ذهن من قد می‌کشد در کدامین ذهن است به جز گوسفندی که اینک! پیشاپیشِ گله می‌آید آه! می‌دانم اندوه خویشتن را من صیقل نداده‌ام! بتاب، رویای من! به گیاه و بر سنگ، که، اینک! معراج تو را آراسته‌ام من. گرگی که تا سپیده‌دمان بر آستانه‌‌ی ده می‌ماند بوی فراوانی را در مشام دارد! صبحی اگر هست بگذار با حضور آخرین ستاره در تلاوتی دیگرگونه آغاز شود. ستاره‌ها از حلقوم خروس تاراج می‌شود تا من از تو بپرسم! اکنون، ای سرگردان! در کدام ساعت از شبیم؟ انبوهی جنگل است که پلکِ مرا بر یال اسب می‌خواباند و ستاره‌ای غیبت می‌کند تا سپیده‌دمان را به من بازنماید. میراثِ گریه، آه در قوم من سینه به سینه بود. #هوشنگ_چالنگی

یاد و سوگ نیکا نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی آسمان می‌گذرد -متبرک باد نام تو!- و ما هم‌چنان دوره می‌کنیم شب را و روز را هنوز را... #احمد_شاملو @shakhsaar #با_هم_بشنویم؟

همه چیز تقصیر باد است. @about_clair