منِ گذشته امضا
Open in Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Show more499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
صبح بسیار دور است، و این کیست که در من حرف میزند، و این کیست مرا طرد میکند، انگار جای او را گرفته باشم، زندگیش را غصب کرده باشم، آن ننگ همیشگی که نگذاشت زندگی کنم، ننگ همیشگی زندگی من که نگذاشت زندگی کنم.
آیا موفق خواهند شد، مرا بسُرانند در او، خاطره و رویای مرا، در او که هنوز زنده است؟
بکت
«نگرانی، ته دلم چنبره زده، خوابیده است. تا فکرش را بکنی دهنش را باز میکند میخواهد آدم را ببلعد و الا در خواب میماند. مثل موشی، ماری، خزندهای است که در گوشه اطاق کنار فرش توی سوراخش تپیده ولی به کمترین نوری، صدائی، بیدار میشود و راه میافتد. نمیدانم از چیست؟ غربت، بیپناهی، سرگردانی! از پاهائی که توی خاک خودش نیست.»
شاهرخ مسکوب
Repost from کاربر نیمه دروغگو
این را برای تو مینویسم. برای دلمردگیات که دیگر از دست قرصها هم کاری ساخته نیست. برای مُردهی زندهای مینویسم که هیچچیز او را برنمیانگیزد. برای احساسهای تو مینویسم که مثل چراغی خاموش شده است. برای یقینِ ازدسترفتهات مینویسم، برای امیدِ رختبربسته از تو. برای صبحها که از خواب بیدار میشوی و میبینی «یأس» پیشتر از تو بیدار شده است و دارد به تو چنان مینگرد انگار به دوزخی که هر لحظه تاریکتر و عمیقتر میشود. برای دروغی مینویسم که به روانپزشکات گفتی و او دوز قرصها را کم کرد و حالا در خودت سرگردانی. برای ترسات مینویسم از حالی که داری. برای عقزدنهات مینویسم، برای بدنات که هر چیز را از طریق دهانات دفع میکند، حتا دود سیگاری که دیگر به آن هم میل نداری. برای احساس دوریات مینویسم، دوری از چیزی که نمیدانی چیست. برای بیقراریات که نمیگذارد یک لحظه آرام بگیری. این را برای احساس گناهات مینویسم که نسبت به همهکس داری. برای ندامتات مینویسم؛ آن احساس که با انجام هر کاری به تو دست میدهد، حتا یک چای خوردن ساده. برای وجدان معذبات مینویسم. برای رجوع دوبارهات به «دجال» نیچه، بلکه از این احساس گناه رهایی یابی. احساسی که نیچه آن را در هر شرایطی عملی مذهبی میداند. زندگیات بدل شده است به خلائی بیمعنا. برای رهاییات از خاستگاه این خلاء مینویسم. برای بهار مینویسم که در تو فصلی زاینده نیست. کشنده است. به یادت میآورد مُردهای. که افسردگیات را به توان ابدیت میرساند. برای آگاهیات به این موضوع که در یک شرایط ثابت آدم میتواند یا حال خوب داشته باشد یا بد. برای حالِ بد تو مینویسم که خارج از شرایط است. که حاصل آن مُردگی است که در تو زنده است. برای دوشنبه مینویسم که در تو سهشنبه است، چهارشنبه است، پنجشنبه است، جمعه است، شنبه است، یکشنبه است. برای شبهایی مینویسم که تا صبح بیداری. برای الانزاپین مینویسم. برای سیتالوپرام، برای تریمیپرامین. و برای آن ورقهای خالی قرصها که با بدرودی آئینی روانهی سطل آشغال میکنی.
Repost from The Last Of House Romanov
دیگر نمیتوانم درک کنم که در حقیقت چقدر بیپناهم، زیرا هرچه روزها میگذرد و پیش میروم، عظمت بیپناهیام بیشتر نمایان میشود.
-: «خوش به حال کسانی که میتوانند بخوابند... میتوانند خیلی چیزها را ببینند و لمس کنند که در واقعیت میخواهند اما نمیشود. من هم در واقعیت، نمیخواهم هیچچیز را ببینم و لمس کنم؛ اما نمیشود.
خیلی وقت است که نخوابیدهام. از زمانی که به دنیا آوردندم.
خیلی وقت است که نفس میکشم...»
امیر شکرریز
@Cottard
من تنها در کشاکش هجوم چیزی به خود میلرزم، خود را تا سر حد جنون شکنجه میدهم اما اینکه این چیست و در نهایت از من چه میخواهد از حد درک من خارج است. تنها آنچه در این لحظه میخواهد این است: خاموشی، تاریکی، خزیدن به یک نهانگاه.
@about_clair
Repost from The Last Of House Romanov
حتی اگر تمام عمر را برای ناامید شدن تلاش کرده بودم، بازهم به چنین جایگاهی نمیرسیدم.
Don't cry my latest sin
I don't buy that (self) righteous being
Calm your worried soul
The demons and angels left us here all alone.
@about_clair
شبیهسازی صداهایی که افراد مبتلا به شیزوفرنی میشنوند و ظاهرا توسط خود افراد مبتلا هم تایید شده.
احساس تنهایی میکنی؟
کسی هست که باهاش حرف بزنی؟
چیزی هست که بخوای بگی؟
@about_clair
Der Tod und das Mädchen (Claudius), D. 531
Brigitte Fassbaender
The Hyperion Schubert Edition
