en
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Open in Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Show more
499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
غلام‌رضا بروسان.
غلام‌رضا بروسان.

به عالیه نجیب و عزیزم! می‌پرسی با کسالت و بی‌خوابی شب چطور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین‌که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است. بالعکس دیشب را خوب خوابیده‌ام. ولی خواب را برای بی‌خوابی دوست می‌دارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می‌آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی… آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد،‌ مگر این‌که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمان‌های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند! بارها تلقین کرده است. تصدیق می‌کنم سا‌ل‌های مدید به اغتشاش‌طلبی و شرارت در بسیط زمین پرواز کرده‌ام. مثل عقاب، بالای کوه‌ها متواری گشته‌ام. مثل دریا، عریان و منقلب بوده‌ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم می‌ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده‌ام. کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زود- باوری، صفا و معصومیت بچه‌گی به بد گمانی، خفه‌گی و گناه‌های عجیب عوض شدند. آه! اگر عذاب‌های الهی و شراره‌های دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چطور معامله می‌کرد! آیا نسبت به او بیشتر کینه‌ورزی می‌داشت؟ آیا حرص و غضب الهی خاموش می‌شد یا سال‌های دراز برای تسلی دادن به وجود خود، یک جسد حقیر را می‌سوزانید؟ حال٬ من یک بسته‌ی اسرار مرموزم. مثل یک بنای کهنه‌ام که دستبرده‌های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می‌شود. سرم به شدت می‌چرخد. برای این‌که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن. راست است: من از بیابان‌های هولناک و راه‌های پرخطر و از چنگال سباع گریخته‌ام. هنوز از اثره‌ی آن منظره‌های هولناک هراسانم. چرا؟ برای این‌که دختر بی‌وفایی را دوست می‌داشتم. قوه مقتدره‌ی او بی‌تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می‌کند. پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم. گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترسو لرز آن‌را به پیشگاه تو آورده‌ام. عالیه عزیزم! آن‌چه نوشته‌یی٬ باور می‌کنم. یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرما زده‌ی وحشی٬ برای این‌که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است. چقدر قشنگ است تبسم‌های تو! چقدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد! کسی که به یاد تبسم‌ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است. @about_clair از میان نامه‌های نیما یوشیج به همسرش.

از غم گریزیم نیست؛ چنان غمگینم، که گرچه می‌کوشم به هیچ نیندیشم، سنگینی همین هیچ هم مرا از پای درمی‌افکند. @shakhsaar

یدالله رویایی.
یدالله رویایی.

Ecstasy in the shadow of ecstasy in the shadow of ecstasy I wanna feel more. @about_clair

تولد شیون فرو نشست نامم بر روی سنگ کهنه‌ای حک گشته بود و روز تولدم من بازگشته بودم اینک از شهر آینه‌ها بازگشته‌ام با عصر دوستی و تا پر به خون نشسته تیری از طلای ناب می‌پرسم این تیر که در لای کتف من نشسته به سنگر این‌گونه پر شکوه آیا به اختیار در دام این مدار افتاده است وین درد جانگزای را باید همیشه تحمل کرد گفتند: وین زخم چندان عمیق نیست صدای تقه چکش به روی میز محاکمه پایان یافت آن لحظه بود که دانستم هرگز نبوده مرگ نقطه محتوم زندگی. نصرت رحمانی.

تولد شیون فرو نشست نامم بر روی سنگ کهنه‌ای حک گشته بود و روز تولدم من بازگشته بودم اینک از شهر آینه‌ها باز گشته‌ام با عصر دوستی و تا پر به خون نشسته تیری از طلای ناب می‌پرسم این تیر که در لای کتف من نشسته به سنگر این‌گونه پر شکوه آیا به اختیار در دام این مدار افتاده است وین درد جانگزای را باید همیشه تحمل کرد گفتند: وین زخم چندان عمیق نیست صدای تقه چکش به روی میز محاکمه پایان یافت آن لحظه بود که دانستم هرگز نبوده مرگ نقطه محتوم زندگی. نصرت رحمانی.

اسیرِ شب.

آدم‌ها همیشه در سن معینی می‌مانند و بعد یک‌‌ شبه پیر می‌شوند.

How much, how much it feels like We are losing for the moment @about_clair

Talk, just talk to me Please talk Please talk to me. You, you are me You You are me. @about_clair

و حتی.

Sincerely, L. Cohen. @about_clair

به مرغی می‌مانم که در ته آسمان ناگهان بال‌هایش بریزد و در میان ستارگان، آویخته به تاریکی حیران بماند. دیگر نمی‌دانم دستواره در دست کیست اما می‌بینم که هرچه فروتر می‌رود به جایی گیر نمی‌کند، ژرفای آب پایان ندارد. می‌خواهم چیزی بپرسم نمی‌توانم. راهنمای روزگار دیده فکر مرا می‌خواند و جواب هایش را مثل سرمای بی‌زبانِ زمستان در من می‌دمد. پیش از آنکه بگویم چه می‌کنی مرد، مرا به کجا می‌بری؟ او فهمانده است که «آب می‌برد نه من». •شاهرخ مسکوب، سفر درخواب

نمی‌دانم چه کسی هستم، به کجا می‌روم. من همان کسی هستم که باید تصمیم بگیرد و به این سؤال‌های هولناک جواب بدهد. @about_clair سیلویا پلات؛ خاطرات روزانه همین یک دقیقه و یک ثانیه از النی، تنها همین یک دقیقه و یک ثانیه.

سانتاگ: تمامی عکس‌ها یادآور مرگ‌اند. عکس گرفتن به معنای مشارکت در میرایی، آسیب‌پذیری، بی‌ثباتی شخص یا شئ دیگر است. تمامی عکس‌
+7
سانتاگ: تمامی عکس‌ها یادآور مرگ‌اند. عکس گرفتن به معنای مشارکت در میرایی، آسیب‌پذیری، بی‌ثباتی شخص یا شئ دیگر است. تمامی عکس‌ها دقیقا با برش‌زدن این لحظه و ثابت‌کردن آن، گواه تبخیر بی‌وقفه‌ی زمان‌اند‌. ___ بیمارستان اعصاب و روان زنان، ماری آلن مارک، ۱۹۷۶.

420.

دیگر کسی به بیشه‌ی روحش نفوذ نکرد؛ کسی در بیرون آمدن از دره‌های روحش او را یاری نداد؛ و آن‌گاه که ناگهان خودش با نگاه ثابت حیوانی که به چراگاه می‌رود بیرون آمد، کسی نفهمید. @about_clair ریلکه

I'm not here. You may see me, but I'm hollow.