گُل جون
Open in Telegram
💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli
Show more1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 393
هنوزم دوست دارم و حاضرم برات هرکاری بکنم ولی جنگ، نه.
دیگه برات نمیجنگم.
سرت سلامت عزیزم.
1 393
•
هنوزم دوست دارم و حاضرم برات هرکاری بکنم ولی جنگ، نه.
دیگه برات نمیجنگم.
سرت سلامت عزیزم.
1 393
زخمی که انقدر عمیقه که هیچوقت خوب نمیشه و دائم چرک میکنه و دردش اَمونت رو میبُره.
واسه همین وقتی بعدش ازت میپرسن خوشحالی یا ناراحت؟
اشکات میریزه میگی خووووشحالم.
دروغم نمیگی،
چون براش خوشحالی.
اشکات میریزه چون بار این غم انقدر برات سنگینه که تا دم گووور همرات میبریش.
حتی وقتی بمیری، دستات و از گور میاری بیرون که هنوزم بهش بگی :
اینجاییا،
هستیا،
میتونی روش حساب کنیا،
حواست بهش هستا،
کنارشیا.
میبینیشون،
بارها پیش خودت میگی :
اگر من بودم دستاشو اینجوری میگرفتم.
اگر من بودم اشکاشو اینجوری پاک میکردم.
اگر من بودم باهاش اینجوریحرف میزدم.
اگر من بودم اینجوری بغلش میکردم.
اگر من بودم لوسش میکردم.
اگر من بودم روی تموم صندلیای دنیا تا ابد منتظرش مینشستم.
اگر من بودم مطمئن بود یک نفر هست که همیشه یک جایی منتظرش باشه.
اما چهره کریح حقیقت چیز دیگهای رو به رُخت میکشه.
آره عزیزِ من....
همینجور که تو حق داری انتخاب کنی ،
همونطور اونم حق داره انتخابش نباشی.
این بیرحمترین معادلهی دنیاست.
یه بار چند سال پیش یکی از دوستام داشت راجعبه کسی که دوستش داشت با غمگینترین کلماتی که وجود داشت میگفت،
آخر سر جملهشو اینجوری تموم کرد:
من نه بدم نه زشتم نه ناکافی ام نه هیچی،
من فقط سلیقهش نیستم، همین.
خلاصه که برات آرزو میکنم سلیقهش باشی، همین.
1 393
من معتقدم توی عشق ،
فقط در عشق،
وَ فقط در عشقه که ادم تموم خودخواهیشو از روی شونههاش برمیداره میذاره روی جارختی،
تا توان داره برای خوشحالی و خوشبختی یارش میجنگه.
جلوی کل جهان یک تنه وامیسته،
میذارتش پشت سرش قائمش میکنه و اجازه میده همه تیشهها فقط به ریشه خودش بخورن.
خودش زخمی بشه.
از عالم تا خاتم پارچهای میدوزه که وقت خواب فقط روی معشوقش قرار بگیره که نکنه گزندی بهش وارد بشه.
خودشو گوله میکنه زیرپا تا اون غم نبینه،
اشکاش نریزه،
درد به تنش نیفته.
سی سالگی و که رد کنی این حس عاقلانهتر میشه.
اصلا یه چیز عجیب غریبی.
دیگه اون حجم از هیجان فروکش میکنه و اون حد از خودکامگی از بین میره که :
طرف فقط و فقط برای من باشه حتی اگر بدبخت باشه.
سی سالگی به بعد میشینی یه گوشه از خوشبختیش،
از خندههاش،
از حال خوبش،
از موفقیتش،
از بالارفتنش،
از زمین نخوردنش،
از غم نداشتنش، لذت میبری.
میشینی یه گوشه به چشم میبینی که جات یکی دیگه همقدمش شده.
یکی دیگه نوک انگشتاشو میکشه روی صورتش و اشکاشو پاک میکنه.
یکی دیگه سَرشو سُر میده روی شونههاش و درداشو به جون میخره.
یکی دیگه منتظرشه،
یکی دیگه نگرانشه،
یکی دیگه....
یکی که تو نیستی...
یکی که نمیخواست تو باشی.
هرچقدر بهش نزدیک میشدی اون ازت دورتر میشد.
هرچقدر دستتو دراز میکردی اون دستشو میکشید.
هرچقدر میدویدی اون بیشتر جات میذاشت.
نه زمین و زمان و یکی میکنی،
نه جهان رو بهم میریزی،
نه انقدر گریه میکنی و دیوونه بازی در میاری.
نه.....
فقط زخم،
خیلی خیلی عمیق میشینه روی تنت.
که هربار با غذاخوردن،
با راه رفتن،
با کار کردن،
با خندیدن،
با خوابیدن،
با مسافرت رفتن و... سرباز میکنه و خونریزی میکنه.
یهو وسط خندههات اشکات میریزن.
یهو وسط کارت میزنی زیر گریه.
یهو توخیابون تو ماشینت میزنی کنار، سرتو میذاری روی فرمون های های گریه میکنی.
ازت میپرسن چی شده؟
میگی هیچی حساسیت فصلیه.
هیچی بابا چشام درد میکنه.
نه بابا هیچی نیست خاک رفته تو چشمم.
1 393
بدتر اینه اون ادم تو نیستی.
اونی که هی تقلا میکردی بهش نزدیک بشی،
هی تلاش میکردی باهاش همقدم بشی،
هم میجنگیدی تا قلبشو بدست بیاری،
هی دست دراز میکردی که نجاتش بدی.
هی داد میزدی که متوجهش کنی.
هی نگاش میکردی تا بهجون بخریش.
تو نیستی.
از اولم تو نبودی.
هیچوقت نبودی.
وَ نخواهی بود.
تو مترسکی بودی سر جالیزِ زندگیش.
که تا روز مبادا بایستی و نذاری کلاغی به مزرعهش بزنه و نحسی صداش،
گریبانگیرش بشه.
بعد تو میمونی و حس مزخرف دوست نداشتنی بودن.
کافی نبودن.
در رنج و درد و غم غوطهور شدن.
دائما با خودت،
در خودت جنگیدن و باختن.
تو میمونی و هزاران اما و اگر.
اگر فلان شکلی بودم!
اگر فلان جور بودم!
اگر فلان کارو میکردم.
اگر فلان جا میرفتم.
اگر فلان حرف و میزدم.
اگر ....
اگر......
دائما تموم تقصیرات دنیا رو یه تنه میندازی روی شونههات و گردن میگیری که مبادا آسیبی بیش از این با بیمهری و بیرحمیش بخوری.
مبادا عزیزت پیش چشمات خار بشه،
مبادا قلبت رو مفت ببازی.
مبادا قبول کنی نخواسته کنارت باشه،
نخواسته باهات حرف بزنه،
نخواسته در آغوشت بگیره.
نخواسته پذیرای عشقت بشه.
کل زندگیت احاطه میشه توی دود و تاریکی دوست نداشتنی و تلخ بودن.
از قضا بزنه دو سه تا اتفاق هماهنگم اون مابین بیفته که ...
دیگه نورالعلی نور.
میپذیری اون ابر سیاهی بودی تو آسمون زندگیش.
وقتی بری نور میاد،
بارون میباره،
رنگین کمون میشه،
وفور نعمت....
بودنت الزامی نیست،
نیاز نیست،
کافی نیست ،
اندازه نیست،
حیاتی نیست،
مهم نیست.
بودنت بیارزشترین چیزیه که میتونه داشته باشهو
1 393
نه میتونی بدون اون باشی نه بااون.
اون هست ،
نفس میکشه،
راه میره،
میخنده،
زندگی میکنه ،
اما همه اینا بدونِ حضور تو در کنارشه.
بدون تو حالش خوبه،
بدون تو خندههاش عمیق تره.
بدون تو خوشبختتره،
موفقتره،
سرپاتره،
روبه راهتره.
بدون تو صبحا از خواب بیدار میشه،
بدون تو سرکار میره.
بدون تو غمگین میشه.
بدون تو چشاش اشکی میشه.
بدون تو مسافرت میره.
بدون تو مهمونی و دورهمی میره.
بدون تو کتاب میخونه.
بدون تو کافه میره.
بدون تو شبا میخوابه.
بدون تو غذا میخوره.
همش بدون تو.
بدون تو.
بدون تو.
جهان رو بدون حضور تو میشناسه و حس غریبیِ مطلقی به بودن تو در کنارش داره.
بدون تو اتفاقا میتونه ادم بهتری باشه
بدون تو اتفاقا میتونه خوشبختتر باشه.
بدون تو اتفاقا میتونه بیشتر بخنده.
بدون تو اتفاقا میتونه جهان روزیباتر ببینه.
همه اینا بدون توئه.
یهو میبینی یهکسی کنارش همقدم میشه،
راهش یکی میشه،
مسیرشون هموار میشه.
خندههاشون تو صدای هم میپیچه،
غماشون تو چشمای هم میرقصه.
خوشبختیشون تو بودن هم خلاص میشه.
رنجشون برای همه،
غمشون مال همه،
دردشون از همه.
1 393
یه شب یه کلیپ توی اینستاگرام دیدم، از یکی از شرکت کنندههای برنامه زن امروز.
که عاشق ادمی بوده و حالا بنا به هردلیلی ازهم جدا شدن.
توی لایو به دوستش میگه میخوام یه چیزی بگم.
میگن چی.
میگه فلانی داره ازدواج میکنه.
میگن خوشحالی یا ناراحت.
مکث میکنه، بغض میکنه، بعد چند لحظه یهو چشاش شیشهای میشه میگه خوشحالم.
فاصله بین اون مکث و گفتن خوشحالم، انگار اندازه یک عمر میگذره.
یهو اشکاش میریزه.
میگن اگه خوشحالی چرا داری گریه میکنی؟
میگه خوشحالم چون اون خوشحاله.
امیدوارم هیچوقت تو این حس و شرایط قرار نگیرید.
اونایی که تجربهش نکردن براشون آرزو میکنم هیچوقت تجربه نکنن.
عین مرگ میمونه.
دقیقن عین خودِ مرگ.
مرگ که یه دم و بازدمه.
ولی اینجور مُردن سالها زندگیکردنِ در لحظه میلیونها مُردنه.
1 393
بهت گفته بودم:«چشمات وقتی میخندی بوی پرتقال میدن و صدای خندهات شبیه صدای سوختن هیزم وسط یه زمستون یخبندونه..؟!»
پس لطفا همیشه بخند.
1 393
دوستت دارم،
حتی وقتی سنگینیِ جهان، استخوانهایم را خرد میکند؛
وقتی فردا دری بستهاست و من سرگشتهام.
1 393
بعضی آدمها هم
داستان رو از جایی تعریف میکنن که تو دیگه نتونستی تحمل کنی و واکنش نشون دادی؛
اما هیچوقت نمیگن خودشون
چطوری تورو از نظر روحی و احساسی نابود کردن.
اونا قصه رو طوری میگن
که انگار همه چیز تقصیر تو بوده،
اما پشت این سقوطِ احساسی تو
مدتها بیانصافی و زخمهایی هست
که فقط تو میدونی چقدر عمیق بوده.
1 393
جات تو ماشین پیشم خالیه،
تو کافه رو صندلی خالیه،
وقتی خوشحالم،
وقتی ناراحتم،
وقتی یه آهنگ گوش میدم که دوسش دارم،
وقتی دارم عکس میگیرم،
وقتی منتظرم غذا برسه و سگم،
وقتی غذا رو میاره و مهربون میشم،
جات خالیه وقتی موقع حل یه مشکل تو کار میخوام به ذهنم استراحت بدم و به تو فکر کنم.
جات پیشم خالیه.
جات پیشم همیشه خالیه.
